ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم باب اسفنجی: اسفنج در حال فرار, The SpongeBob Movie: Sponge on the Run, میراث یک هنرمند حقیقی...

رضا ظفری
۲۴ روز پیش - ۵ دقیقه مطالعه
منبعSafr
امتیاز منتقد به فیلم :

کاری که روآن اتکینسون (مستربین) در انگلستان انجام داد. کاری که ویلیام هانا و جوزف باربارا با تام و جری کردند و کاری که بلیک ادواردز با پلنگ صورتی انجام داد. در این سطح از محبوب شدن در میان مردم (و حتی منتقدان) هیچ فرمول مشخصی وجود ندارد اما بسته به شانس هم نیست. انگار تقدیر است. انگار سرنوشت، مسئولیت خلق شدن این شخصیت ها را در زمان های مشخص به عهده داشته و از قبل، حتی قبل از سینما تقدیر راجع به این تیپ های شخصیتی رقم خورده بود...

به نام خدا


باب اسفنجی، شخصیت بامزه و دوست داشتنی که همگی با آن بزرگ شدیم و همه ی الِمان ها و نشانه هایش را به یاد داریم با سری جدیدش، نتفلیکس را به خود مزین کرده...

غالب نقد های فیلم سوم باب اسفنجی با عنوان اسفنج در حال فرار به سمت و سوی منفی بودند و آن را حتی ضعیف تر از بیرون آب دیدند. _هر چند آنها از دو سری قبل نیز راضی نبودند_.

اما مهم خود فیلم و طرفدارانش است که مطمئناً از روند آن راضی خواهند بود. باز هم با تاکید براینکه این فیلم با سریال هایش فرق دارد و نشانه هایی از هیجان مطلق در آن مشاهده میشود به بررسی این فیلم از فرنچایز باب اسفنجی میپردازیم:


مشکل همیشه باب اسفنجی بود

_باب اسفنجی، اسفنج مشهوری که برای اولین بار توسط آقای استیون هیلنبرگ و با همکاری دو کمپانی (یونایتد پلانگتون پیکچرز و نیکولودئون) در سال 1999 روی آنتن تلوزیون رفت. شخصیتی که همانند هزاران هزار شخصیت دیگر در جهان معرفی میشود اما فقط یکی از آنها تا این مقیاس شناخته و دیده می‌شود.

کاری که روآن اتکینسون (مستربین) قبل از باب اسفنجی و در انگلستان انجام داد. کاری که ویلیام هانا و جوزف باربارا با تام و جری کردند و کاری که بلیک ادواردز با پلنگ صورتی انجام داد. در این سطح از محبوب شدن در میان مردم (و حتی منتقدان) هیچ فرمول مشخصی وجود ندارد اما بسته به شانس هم نیست. انگار تقدیر است. انگار سرنوشت، مسئولیت خلق شدن این شخصیت ها را در زمان های مشخص به عهده داشته و از قبل، حتی قبل از سینما تقدیر راجع به این تیپ های شخصیتی رقم خورده بود.

باب اسفنجی متولد شد_مشهور شد_مشهور تر شد_محبوب شد و همین طور به کارش ادامه داد تا دو سری سینمایی برایش ساختند.

1 باب اسفنجی شلوار مکعبی 2004

2باب اسفنجی بیرون آب 2016

...اما با تکرار موفقیت این دو سری، تصمیم بر ساختن قسمت جدید گرفته شد. همه چیز به خوبی پیش میرفت تا اینکه...

تا اینکه استیون هیلنبرگ فقید از میان ما رفت و چون دیگر هنرمندان بزرگ آسمانی شد.این فقدان و حس شدن عدم وجود هیلنبرگ در فیلم بسیار محسوس است اما وقتی چاره ای دیگر نبود ما منتقدان هم نباید اشکالات بیخود بگیریم. آری، چاره ای نبود. خالق باب اسفنجی افسانه ای مرده و دو راه بیشتر وجود ندارد. یا باید پروژه را تمام کرد یا باید راه وی را ادامه داد. ما میگوییم باب اسفنجی بزرگترین میراث هیلنبرگ است و باید ادامه پیدا کند. به هر قیمتی، حتی آزمون و خطا و اشتباه و مخالفت. چه با تیم هیل(کارگردان اسفنج در حال فرار) چه با رابرت زمیکس، چه با هر انیماتور دیگری. آقای هیلنبرگ دیگر زنده نمی‌شود. ولی میراثش چرا. پس آنقدر اشتباه کنید تا درست شود.

و اما باب اسفنجی :اسفنج در حال فرار علی رغم تمام اشکالات که از نظر من به آن بزرگی که بزرگش کردند نبوده، اما از پس کلیت و جریان اصلی اش بر آمده. جدا از اینکه تیم تولید همان تیم و صدا پیشگان نیز چون تام کنی همان صدا پیشگان بودند، اگر به من نمیگفتند هیلنبرگ فوت کرده، من خیال میکردم این فیلم را خود وی ساخته. پس بی اغراق می‌گویم که تیم هیل، کارگردان لایو اکشن هایی چون:

گارفیلد 2

رویای آبنباتی

آلوین و سنجاب ها و...

توانسته تا حدودی از پس آخرین لایو اکشنش، یعنی اسفنج در حال فرار نیز بر بیاید.

داستان فیلم نیز روندی چون مجموعه های پیشین دارد اما با یک هیجان مطلق همراه میشود:

اتفاقات از نظر مخاطب عادی_پاپ کورنی و مردمی خیلی بی ربط و غیر عادی اند اما حقیقت کار چیز دیگریست. وجود ستارگانی چون کیانو ریوز،،، خوانندگی هیپ هاپ اسنوپ داگ،،، صدا پیشگی یک مجری واقعی(تیفانی هدیش) و... همه و همه از هیجانات این لایو اکشن پیشرو اند. مخصوصا بخش کلاب که عناصری بی ربط اما بامزه با هم ترکیب میشوند.عناصر و تیپ هایی چون:

زامبی.. دراکولا.. رپر معروف.. یک تکه خار سخن گو.. رقص موزیکال و صحرای نوادا را در خود جای داده.

فیلم، پر از استعارات و کنایات داخلی، خارجی و درونی و بیرونی است.

برای کسی که تا به حال شهر لاس‌وگاس و نحوه زندگی مردم آنجا را ندیده، ورود باب و پاتریک به شهر پوسایدن یک چیز سطحی، نا آشنا و بی خود است. اما اگر این آشنایی از قبل وجود داشته باشد،احتمالش که اینجا به هیجانی ترین سکانس فیلم بدل میشود بسیار بالاست.

شهر شاه پوسایدن که به لاس وگاس زیر دریا تشبیه شده بود به محض ورود این دو دوست به آنجا، آنان را مجذوب و مست خود کرد. تا جایی که هدف اصلی شان یادشان رفت. این بخش ها از نظرم بهترین بخش برای لایو اکشنی موزیکال.. کمدی و ماجرایی است که قرار از میراثی را زنده نگه دارد.

هر چند همان طور که پیش تر گفتم. هواداران حقیقی این فرنچایز که نه به دنبال حاشیه سازی و نه دنبال اشکال گیری و سادیسم پروری در جهان نیستند، بی شک از این سری نیز با عنوان آخرین ارث هیلنبرگ فقید یاد و تقدیر خواهند کرد.

لایو اکشن باب اسفنجی که این‌بار به طور کامل و در سبک سه بعدی رایانه ای ساخته شد بطن غنی و ساختار مستحکم خود را همانند مجموعه هایش قوی نگه داشته. فیلم، آکنده از لحظات طلایی و شگفتانه است. از تیفانی هدیش(از مجریان و کمدین های محبوب آمریکا که در مقیاس ایران همانند احسان علیخانی است)،تا حضور  بزرگان و نامدارانی که حتی از فوت شدگان نیز در آن یاد شده بود. نمونه بارزش آقای جیمز هورنر مرحوم بود که آقای کلپی جی اختاپوس با کلارینتش مهم ترین میراث وی را که موسیقی گوشنواز تایتانیک است نواخت. این از لحظه های نابی بود که مرا به غلبه احساس به منطق واداشت.


البته قرار است یک سری مجموعه فرعی (اسپین آف) با عنوان کمپ کورال تا سال بعد برای باب اسفنجی منتشر شود ولی علی رغم اینکه خود هیلنبرگ اساساً با اسپین آف مخالف بود ساخت آن تایید شد. اسپین آفی که ماجرای کودکی شخصیت های بیکینی باتم را روایت میکند و تا به حال از داستانش همین مشخص است. کاری به درستی یا نادرستی این کار نداریم. وقتی خود باب اسفنجی امید بخش و نوید چهره سینمایی اش است نیازی به چیز های دیگر پیدا نمیشود. راز وفرمول همبرگر خرچنگی و دلنشینی فیلم برای مخاَبان تمام رده های سنی تنها و تنها خود باب اسفنجی است. برای تهیه یک غذای خوشمزه به چیزی بیشتر از یک لیست و دستور تهیه نیاز است.

برای کشیدن یک نقاشی جلوه گر چیزی بیشتر از یک قلمو و یک نقاش ماهر نیاز است و برای ساخت یک فیلم به چیزی بیشتر از پول، وسیله، ایده و داستان مورد نظر نیاز داریم. آن چیز مطمئناً عشق مطلق نیست بلکه عشق و اشتیاق است.

حتی اگر هانس زیمر آهنگ این انیمیشن را نمی ساخت، حتی اگر تیمی حرفه ای و مجهز به فناوری این انیمیشن را متحرک نمیکرد. حتی اگر کارگردانی کارنابلد یا به دور از بی انصافی، _تازه کار_ این انیمیشن را میساخت باز هم به همین سادگی و دوست داشتنی و با همین نمک و مزه ای که هست از آب در می آمد. چرا؟

چون این میراث هیلنبرگ مرحوم و فقید است. با اینکه فیلم یک تقدیم اساسی به وی کرد اما جا دارد که باز هم با صدایی رسا و بلند، با شور و شوق و با ندایی که گوش فلک را کر کند، بگوییم:

درود بر هیلنبرگ، به یاد هیلنبرگ...

و اینجا جاییست که باید گفت لعنت به کلمات. کلماتی که از بیان احساسات عاجز اند. و امان از این بیان که از بیان عاجز است. فقط درکش کنید. درکش کنید...!

2

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است