ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید
1
یاسمن خلیلی فرد
۵ ماه پیش - ۲ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه بانی فیلم

لذت تماشای یک ضدتئاتر

نگاهی به نمایش "نامبرده" اثر علی اصغر دشتی

  

نمایش «نامبرده» تصویر متفاوتی از یک رویداد واقعی­ست؛ درواقع این نمایشنامه تجربه­ی شخصی کارگردان اثر در مواجهه با اتفاقاتی­ست که در فستیوالی در سن­پیترزبوگ برایش رخ می­دهد؛ تا این­جای کار شاید فکر کنیم با یک روایت کلاسیک روبه رو هستیم اما آن­چه به کار علی اصغر دشتی اعتبار میبخشد خلاقیت بی­بدیلی­ست که به لحاظ فرم و نوع خاص روایت در آن لحاظ گردیده است. دشتی، بی آن­که ابزارهای اثری در مدیوم سینما را در اختیار داشته باشد با بهره گیری از عناصر موجود و قابل استفاده در "تئاتر" بسیاری از ویژگی­های یک "فیلم" را در نمایش خود به منصه ظهور گذاشته است. شاید اصلی­ترین و خلاقانه­ترینِ این کارکردها، شیوه­ی چرخش و تغییر موقعیت­های مکانی و زمانی باشد و حتا تفکیک شخصیت اصلی به سه شخصیت مجزا که هر یک تنها یک بخش از نام او را یدک می­کشند و به نحوی هم قرار است تکاملگر ماهیت وجودی او باشند. تعویض مکرر بازیگران در نقش­ها شاید درخشان­ترین بخش اثر باشد.
مضمون نمایشِ دشتی به زعم من همان "فروپاشی" است، همان فروپاشی ای که در قالب یک جلسه­ی روانکاوی قرار است دوستان او در این تخلیه­ی عاطفی و روانی کنارش باشند، آن­چه مسبب فروپاشی و جراحت عمیق روحی او بوده بی­تردید سرخوردگی او در اجرای نمایشش در روسیه است که به شکل مضحکی به تکه پاره­های غیرقابل تصوری مبدل می­شود که بی­شباهت به روح تکه و پاره و زخم­خورده­ی خودِ او نیست و کارگردان با ظرافت مادرِ خیاطِ دشتی را در سکوتی مرگبار اما موثر و پررنگ در لحظه لحظه ی روایت جای داده است،مادری که مثل همان خیاط پیر طبقه­ی زیرزمینِ بازار صفویه و در جوار تماشاخانه­ی مخروبه­ی حسن جواهریان سعی بر دوختنِ تکه پاره­های روح فرزندش دارد؛ فرزندی که می­رود و ناپدید می­شود و اشک مادر گویای این اضمحلال و فروپاشی ست. این تکه و پاره شدن به لحاظ فرمیک هم در کلیت اثر و درواقع فرم روایت آن قابل مشاهده است، درواقع این فرم نزدیک ترین تداعی از اضمحلال است؛ درواقع همین تکه­های ظاهراً نامرتبط و عملاً مرتبط که مدام گسترش می­یابند و درتلاشند تا کار را به یک نمایش تبدیل کنند در همان پیرزن خیاط پشت چرخ خیاطی­اش تجلی میابند، تلاشی که در نهایت هم بی نتیجه می ماند و فروپاشی اتفاق می افتد و نمایش در نهایت اجرا نمی شود.
«نامبرده» در عین القای احساسات متفاوتی چون تشویش، دلهره، خنده و حتی استهزا به مخاطب او را دچار کاتارسیس میکند، همانقدر که خود کارگردانِ ناکام در نهایت عقده­های سرکوب شده­ی وجودی اش را بیرون می ریز (در آن رقص جنون آور) مخاطب نیز همچون تماشای یک سایکودرام (که این نمایش هم چیزی جز یک سایکودرام نیست) پس از تماشای آن دچار پالایش روح می شود، دچار نوعی آرامش، نوعی فریاد که وقتی به به صدا درمی آید شخص راحت می شود، به آرامش می رسد!
و اما بازی­های نمایش، به باور من بار اصلی کار بر دوش سه بازیگر کمتر شناخته شده آن علی باقری، اصغر پیران و رامین سیاردشتی است و نگار جواهریان نیز بازی درخشانی دارد.
بازی در سکوت آن هم در تئاتر به باور من به مراتب سخت تر از بازی دارای کلام و دیالوگ است؛ شاید تنها ابزار بازیگری که دیالوگ ندارد چهره و برون ریزی درست حس­هایش به واسطه ی میمیک چهره اش باشد، نقشی که پانته آ پناهی­ها در «نامبرده» ایفا می کند نمود بارز همین بازی دشوار است؛ بازی دشواری که شاید در عین حال آسان به نظر برسد و برای خیلیها این سوال را پیش آورد که اگر بازیگری آماتور یا کم تجربه برای این نقش انتخاب می شد آیا تفاوتی در بازی حاصل می شد؟ که بی تردید پاسخ مثبت است. آتیلا پسیانی در نقش گرباچوف هم شرایط نسبتاً مشابهی دارد.
«نامبرده» نمایشی است که می تواند به همان اندازه که بخش بزرگی از تماشاگران را راضی به خانه می فرستد بخش دیگری را هم ناراضی و عاصی کند، خیلی ها این اثر را یک تئاتر نمی دانند و شاید همین دور بودن از اسلوب های همیشگی و کلاسیک تئاتر و اتصال به جریانی تازه و آوانگارد که قطعاً ریسک بزرگی هم محسوب می شود بزرگترین برگ برنده ی علی اصغر دشتی و گروهش باشد.