1
حمیدرضا نظری
۲۳ روز پیش - ۹ دقیقه مطالعه

ماجراهاي آقاي هيجاني!

تقدیم به همه هنرمندانی که اینک در هیاهوی زمانه فراموش شده اند

  تقدیم به همه هنرمندانی که اینک در هیاهوی زمانه فراموش شده اند 

  ماجراهاي آقاي هيجاني!  

 نويسنده: حمیدرضا نظری   

  " اين منم؛ مردي كه با هر شادي كوچكي به شدت خوشحال و هيجان زده مي شود و با تمام وجود، قهقهه جانانه سر مي دهد؛ كسي كه همسایه نزدیک شما است و برخلاف آدم هاي اين روزگار که به خاطرکمبودها و مشکلات موجود، حتی به ندرت لبخند می زنند، هميشه و از ته دل مي خندد و از زندگي خود لذت مي برد؛ كسي كه خیلی ها فکر می کنند احتمالا كله اش به جایی خورده و یک تخته اش کم است و...

آهاي مردم! اين منم؛ آقاي هيجاني؛ همسايه نزدیک شما و بازیگر قدیمی و فراموش شده شهر و سرزمین تان؛ همان که در سال های نچندان دور، تماشاگران را می خنداند و همواره آنان را به وجد می آورد؛ كسي كه به خاطر مشكلات روزگار، هرگز گلايه و گريه نمي كند و هميشه و در هر حالتي، گُل شادي و لبخند بر لب دارد!..."  

**** 

آقاي"هيجاني" با همه آدم هاي اطرافش تفاوت دارد و با رفتار عجيب و غريب خود، اهالی محل را شگفت زده مي كند! این مرد مثل من و خيلي ها، مستاجر است و در ماه، کلی اجاره خانه پرداخت می کند، اما تاكنون كسي یک ناله و حتي يك "آخ" آرام و ريزه ميزه هم از او نشنيده است! درحال حاضر، آوازه اين آقاي هيجاني، در همه شهر پيچيده و حکایت او زبانزد خاص و عام شده است!  این آقا از روزی که شنیده بود من در یکی از شبكه ها و برنامه هاي زنده و پربیننده تلویزیون، يك دوست كارگردان دارم، دست از سرم بر نمی داشت و هر روز از من مي خواست که هرچه سریع تر او را به صدا و سیما ببرم تا رمز و راز شادی و خوشحالی و هیجان هميشگي خود را افشا کند و... اما راستش من مي خواستم كاري كنم كه او از اين فكر منصرف شود و دست از سرم بردارد:

" ول كن جون بچه هات؛ تو هم عجب حوصله اي داري ها؛ حالا فکر می کنی براي مردم خيلي مهمه كه بدونن تو چرا هميشه شاد و شنگولي؟!"

- بله كه مهمه؛ مردم بايد باور كنن كه با غصه خوردن، مشكل شون حل و دردشون درمون نمي شه؛ به نظر من اگه آدم ها به مشكلات شون بخندن، هميشه چيزي براي خنديدن دارن و... 

... الغرض، يك هفته قبل، از فرط بيكاري و در آرزوي يافتن كار، در خيالات دور و دراز خود غوطه ور بودم كه آقاي هيجانی،  شادی کنان و خيلي سريع به تنهايي و خلوتم هجوم آورد که:"سلام اي جوون مهربون همسايه!... چيه، چرا افسرده و ماتم زده اي؟!" 

- سلام! امروز حالم خوش نيس و اصلا حوصله ندارم! 

او درحالي كه يك روزنامه رنگارنگ را درمقابل چشمهايم تكان مي داد، گفت:" نگرون نباش؛ الان كاري مي كنم تا از اين حالت خارج بشي و مثل من از روزگارت لذت ببري!" 

- چه جوري؟! 

- با مطالعه؛ بيا اين روزنامه ورزشی، اجتماعي، فرهنگي، هنري و خلاصه همه فن حريف رو بخون تا فرهنگ مطالعه ات بالا بره و به آسایش برسي! 

به اميد یافتن روزنه اي کوچک برای نجات از سال ها بیکاری و زخم زبان شنیدن از اين و آن، بلافاصله روزنامه را از او گرفتم و به صفحات و تيترهاي آن چشم دوختم: " صبح دیروز، کافه قنادی یکی از بهترین بازیکنان تیم ملی، پُلمپ شد!... سه جلسه محرومیت یک مربی، به خاطر اَخم و تَخم بیجا و بی موقع به داور مسابقه... جذابیت بیش از پیش بازیگر معروف سینما، پس از جراحی موفقیت آمیز... تکذیب چَپ چَپ نگاه کردن یکی از بازیکنان ذخیره، به دروازه بان تیم حریف... گفت و گوی جنجالی و اختصاصی یک سایت خبری با پسرخاله ناتنی کاپیتان تیم... شکار لحظات استثنایی از لبخندهای شاد هنرمند سرشناس تلویزیون، پس از طلاق و خروج از دادگاه... عکس سلفی خبرنگار ما با پسِ کله هنرپیشه تازه کار، اما محبوب آینده کشور... جنگ و جدل چند جوان در مراسم ازدواج پسر سرمربی تیم جوانان... اعتراض تعدادی تماشاگرنما به خالکوبی بازوی چپ بازیکن پیستون راست تیم... ای بابا، اينا ديگه چيه آقاي هيجاني؟!!" 

- چند خبر بسیار مهم و حیاتیه؛ بَه بَه، چه روزنامه وزين و عزيزي؛ چه خبرهاي داغ و لذيذي!

 - این خبرها و خال ها و جنگ و جدل ها که نمی تونه دردهاي اساسي مردم رو حل کنه و به جنگ مشكلات مسكن مستاجران خانه به دوش بره و...  

و به یکباره كنترلم را از دست دادم و فرياد زدم:" داری سر به سرم مي ذاري مرد حسابی؟! آخه با این اخبار که مشکل بیکاری من حل نمی شه؛ می شه؟!" 

 آقاي هيجاني صورتم را غرق بوسه كرد كه:" كار مي خواي چيكار قربونت برم؛ بيا بازم فرهنگ مطالعه تو بالا ببر تا به شادی و آرامش برسي و..." 

و خواست به زور مرا مجبور به مطالعه كند كه به سختي خودم را از دستش نجات دادم و با عجله پا به فرار گذاشتم و رفتم كه رفتم!... اما او مگر ول كن بود؛ با سرعت به دنبالم آمد و بالاخره یقه ام را گرفت و با شور و هیجان گفت:" کجا در میری ای بی سواد؟! من تا فرهنگ مطالعه تورو بالا نبرم که..." 

- من باید چیکار کنم تا تو دست از سرمن و این فرهنگ مطالعه برداری آقا؟!

- خیلی ساده اس؛ منو به اون رفیق كارگردانت معرفی کن تا یه شب در مقابل بينندگان میلیونی تلویزیون، بگم که رمز و راز اين شادي و هیجان شگفت انگيز چیه و... 

- چشم بابا، چشم؛ تو كه منو كشتي! بهت قول ميدم هر چه زودتر... 

- الان يه ساله كه همش قول ميدي، اما هيچ وقت... 

درميان صحبت هاي آقای هيجاني، ناگهان جواني با شتاب از مقابل مان گذشت و بلافاصله از دور، صداي فريادي گوشخراش به گوش رسيد:" آهاي دزد!... بگيرينش!... اون دزد نابکاررو بگیرین و نذارين دربره!..." و لحظاتي بعد، مردی مالباخته درحالي كه نفس نفس مي زد، خواست از کنارمان بگذرد و خود را به جوان فراری برساند که آقاي هيجاني با خونسردي، راه او را سدكرد و با مهرباني هرچه تمام ترگفت:  " ولش كن عزيزم؛ بيخودی خون خودتو كثيف نكن!" 

مرد با تعجب به هیجانی نگاه کرد:" تو ديگه چي مي گي؟! اون دزد نامرد، پول و مالم رو قاپیده و داره در ميره؛ بکش كنار تا برم بگیرمش و خرخره شو بجوم!" 

- فداي سرت آقا؛ بذار در بره و گورش رو گم كنه؛ آدم كه براي مال دنيا اين قدر حرص و جوش نمي خوره و خرخره نمی جوه! به قول قدیمی ها، مال دنيا مثل چرك دست مي مونه و...

- مي گم بکش كنار ديوونه! چرا دستم رو گرفتي؟!... اي واي، در رفت!... ولم كن!... دِ مي گم ولم كن ديگه!... ول می کنی، یا... 

مرد كه ديد به اين شكل نمي تواند از دست آقای هيجاني خلاص شود، با يك مُشت محكم برچشم او، مشكلش را حل و به سمت دزد حرکت کرد... 

فکرکردم حالا است که آقای هیجانی از فرط درد، ناله و فریاد کند و روی زمین ولو شود، اما او با زیبایی، مهارت و هنرمندی هرچه تمام تر، برآسفالت خیابان زانو زد و پس از گشودن دستهایش به سوی مرد، با چهره اي خندان و صدایی لطیف و شاعرانه گفت:" آخ چشمم! چشم من به قربان آن دست و مشت نوازشگر و برادرانه ات، ای برادرجان؛ بیا پای پُر مِهر و محبت خویش را با کفش و بی کفش، بر مردمک چشمم بگذار و فشار بده تا با تمام وجود و برای همیشه به دورت بگردم و..." 

مرد مالباخته مانده بود كه در مقابل کلمات عجیب و غریب آقای هیجانی چه عكس العملي نشان دهد؛ بخندد و یا... او چنان غرق تماشای رفتار هيجاني شد كه برای چند لحظه، پول و سرمایه بر باد رفته و دزد نابکار را به دست فراموشی سپرد و... اما با یادآوری مشکل پیش آمده، به یکباره بر فرق سرخود کوبید و ناله کنان به دنبال دزد، شروع به دویدن کرد:

 " ای خدا، بدبخت و بیچاره شدم!...آهای دزد!!... دزد!... بگیرینش!..." 

**** 

 يك هفته بعد از هماهنگی با دوست كارگردانم برای حضور آقای هیجانی درتلویزیون، پس از پياده شدن از تاكسي و درحال رفتن به خانه، او را دیدم که نفس زنان و با سرعت درحال دویدن به سمت خیابان بود... با نگرانی گفتم:" اتفاقی افتاده آقاي هيجاني؟!" 

او درحالی که از فرط شادی در پوست خود نمی گنجید، بشکن زنان جواب داد که:" دعواس آقا، دعوا؛ دعوای بامزه و قدیمی مالک و مستاجر!"

 - کجا؟! 

- اون جا؛ توی کوچه آرامش! 

- کوچه خودمون؟! 

- آره؛ برو ببین چه هیجانی داره این جنگ و دعواي همسايه ها! 

- حالا کسی هم کشته شده؟! 

- نخیر؛ یه دعوا و نمایش كُمدي و لذتبخشه كه هنوزم ادامه داره! آقا نبودي ببيني چه عالمي داشت؛ صاحبخونه دماغ مستاجررو گرفته بود و می گفت اگه خونه مو تخلیه نکنی، نوک دماغ تو قیچی می کنم؛ مستاجر هم گوش صاحبخونه روگرفته بود و فریاد می زد: گوش از من، دماغ از تو؛ ول کن تا ول کنم!! 

- مثل این که واقعا شنیدن داره این دعوای گوش و دماغ!... خب، آخرش چی شد؟ 

- هیچی، بالاخره مستاجر تونست دماغش رو نجات بده و با عجله بره سمت كلانتري محل تا چند تا مامور بیاره!... حالا بکش کنار که كار دارم و باید برم! 

- کجا؟! مگه قرار نیس با هم بریم تلویزیون؟! 

او درحالی كه سوت بلبلي مي زد و با شتاب می دوید، فریاد زد:" آخ جون، تلویزیون؛ همين جا بمون تا برگردم و با هم بريم برنامه زنده و پربیننده تلویزیون!!"  

- ای بابا! تو دیگه کی هستی؟!! 

****

 ... چند ساعت بعد، همه چیز برای یک گفت وگوی مهم و شاید تاریخی و به یاد ماندنی، با شادترین و بی غم ترین آدم روزگار، در بزرگترین استودیوی یک برنامه بسیار محبوب و ميليوني تلویزیونی آماده بود. من با کمی فاصله، در اتاق فرمان پخش برنامه نشسته بودم و از حضور خود درچنین فضايي لذت می بردم. مجری برنامه، میکروفون را به دست گرفت و بعد از اشاره به فیلمبردار و صدابردار حاضر در صحنه، به آقای هیجانی گفت که كمي به او نزديك شود و در مقابل دوربين قرارگيرد. كارگردان برنامه با دماغي كبود و وَرَم كرده، به جاي حضور در اتاق فرمان، به خاطر جذابيت و اهمیت سوژه، دركنار فيلمبردار ايستاده و به ساعتش خيره شده بود... مجری تلویزیونی، بعد از معرفی آقای هیجانی و ذکرخصوصیات منحصر به فردش، از او خواست که با بینندگان ميليوني برنامه سخن بگوید.  آقای هیجانی خود را آماده کرد و رو به یکی از دوربین ها لبخند زد: 

" سلام؛ سلامی که شاید ارزون ترین و زیباترین کلام روزگار ما باشه! امیدوارم دراین شب با نشاط و زيبا، مثل من شاد و خرم باشین! بینندگان عزیز! بنده هيچ وقت درمقابل مشکلات همیشگی زندگی، کم نمیارم و به زانو درنمیام! مثلا همین امروز غروب، صاحبخونه نازنینم، دماغم رو گرفت و گفت: اگه اجاره خونه عقب افتاده رو بهم ندي، همين الان و به طور همزمان، هم خونه و هم حالت رو می گیرم!... اون کارش رو به خوبی انجام داد و بدجوری حالم رو... من هم مجبور شدم گوشش رو بگيرم و بگم: مطمئن باش كه آخر همين هفته، سه ماه اجاره تو ميدم و دستت رو هم می بوسم... اما اون با دست نامهربونش، دماغم رو گرفت و من برای اولین بار، درمقابل همسایه ها عرق شرم ريختم وگفتم: آخ، نکن؛ من آبرو دارم!..." 

وقتی به چهره آقای هیجانی دقیق شدم، تمام بدنم يخ كرد؛ طي چند سال آشنايي و همسايگي، هرگز سابقه نداشت كه او را در چنين حالت غريب و غمگینی ببينم...

 او در حالی که اشک در گوشه چشمهایش لانه کرده بود، بغض خود را فرو داد و به آرامی خندید: " سعی کردم به صورت زن و بچه هام نگاه كنم و بخندم و نشان دهم كه موضوع جدي نيست، اما صاحبخونه جدی جدی می خواست مرا در مقابل خانواده و همه جمعيت، سکه یه پول کنه که اتفاقا همین کاررو هم کرد... اون آدم بی رحم، بعد از دماغ من، می خواست بره سراغ دماغ بچه های نازنینم و کار دست شون بده که خودمو نجات دادم و فورا دویدم طرف کلانتری محل تا..." 

فکر کردم که آقای هیجانی پس از سال ها دوری از صحنه و دوربین و تماشاگر، به یاد گذشته ها می خواهد باز هم بازیگر شود و نقش بازی کند، اما او درآن لحظات دلگیر به هیچ وجه بازی نمی کرد و همين موضوع مرا به فكر فرو برد كه یعنی چه اتفاقی افتاده است؟! شايد ازخصوصیات خوب يا بدِ دوربین سينما و تلويزيون است که می خواهد پرده ها را کنار بزند و درون واقعی و بدون تظاهر آدم ها را همان طورکه هست نشان دهد و... مجری که فکر نمی کرد برنامه چنين مسيري را درپيش بگيرد، با شنيدن حرف هاي هيجاني، به يكباره بغضش ترکید:

" واقعا که دلم داره می سوزه!" 

هیجانی با تعجب به او چشم دوخت:" به حال من؟!" 

- نه آقا؛ تو درد منو تازه کردی؛ هفته قبل صاحبخونه من هم، با عصبانیت دماغم رو گرفت و... 

- آخ جون؛ چه تفاهمی!... لابد تو هم مثل من دردت اومد؛ درسته؟! 

مجری بینوا وگريان تا خواست جواب دهد، ناگهان صدای شیون و فرياد كارگردان، همه وجود من و فیلمبردار و صدابردار و منشی صحنه و کلیه عوامل چاق و لاغر برنامه زنده تلویزیونی را به لرزه درآورد که:" نگو آقا؛ نگو كه جیگرم داره کباب می شه!" 

- ای بابا، شما دیگه چرا گریه می کنی آقا؟! 

- نپرس آقاي هيجاني كه دلم داره آتيش مي گيره و به شدت مي سوزه! 

- به خاطر حال و روز من و آقای مجری؟! 

- نه آقا؛ من چیکار به شما و آقاي مجري دارم؟! اگه بگم این صاحبخونه من چيكاركرده، تا صبح فردا به حالم گریه می کنین و زار مي زنين! شما به اين دماغ كبود و از فرم برگشته من نگاه كنين؛ اون صاحبخونه مردم آزار ديشب با سنگدلي تموم، دماغم رو گرفت و... آخ دماغم!!... اي مرد نامهربون! آخه اين دماغ كوچولو و ظريف من، چه آزاري به تو رسونده بود كه... تورو خدا خودت بگو؛ آخه چطور دلت اومد اين دماغ نازنين رو..." 

پس از اين صحنه، بلافاصله دست های حضار در استوديو و همچنین کلیه بینندگان گريان برنامه در خانه هایشان، به سمت بسته های دستمال کاغذی دراز شد و ناگهان صداي فرياد آقاي هيجاني، همه نگاه ها را به سوي خود فراخواند:"رحم كنين بابا؛ همین الانه که مملکت با کمبود دستمال روبرو بشه و این یه قلم کالا هم بعد ازجيره بندي، سر از بازار آزاد دربیاره و..." 

و با شادی دستهايش را به هم كوبيد و چند بار دور خودش چرخيد:" جونمی جون؛ عجب درد مُشتركي!!" 

سپس برای جلوگيري از كمبود دستمال در آینده بسيار نزديك، سعی کرد به آدم های گریان استودیو و بينندگان تلويزيوني، شادی و امید تازه اي هديه دهد؛ به همين خاطر فورا با پشت دست، صورت خيس و گريان خود را پاك و با همه وجود، رو به دوربین شروع به خندیدن کرد: 

" اين منم؛ مردي كه با هر شادي كوچكي به شدت خوشحال و هيجان زده مي شود و با تمام وجود، قهقهه جانانه سر مي دهد؛ كسي كه همسایه نزدیک شما است و برخلاف آدم هاي اين روزگار که به خاطرکمبودها و مشکلات موجود، حتی به ندرت لبخند می زنند، هميشه و از ته دل مي خندد و از زندگي خود لذت مي برد؛ كسي كه خیلی ها فکر می کنند احتمالا كله اش به جایی خورده و یک تخته اش کم است و... آهاي مردم! اين منم؛ آقاي هيجاني؛ همسايه نزدیک شما و بازیگر قدیمی و فراموش شده شهر و سرزمین تان؛ همان که در سال های نچندان دور، تماشاگران را می خنداند و همواره آنان را به وجد می آورد؛ كسي كه به خاطر مشكلات روزگار، هرگز گلايه و گريه نمي كند و هميشه و در هر حالتي، گُل شادي و لبخند بر لب دارد!..."