1
افشین علیار
۲ ماه پیش - ۶ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه هنرمند

نقد فیلم بیست و یک روز بعد, قهرمانِ نوجوان

امتیاز منتقد به فیلم :

در بخش کارگردانی خردمندان توانسته با استانداردهای قابل قبول به فرم موجهی برسد، محتوا و فرم در یک راستا با یک هدف مشخص به هدف نهایی رسیده است زمانی که فیلمنامه با انسجام و هدف مشخصی نوشته شود و فیلمساز در کارنامه ی هنری اش تعدادی فیلم کوتاه موفق هم ساخته باشد دیگر می شود به موفق بودن آن فیلم از لحاظ هنری مطمئن بود

  

مهم ترین ویژگی فیلم بیست و یک روز بعد داشتن قصه ی قهرمان محور است، در این برهه ی زمانی که بیشتر فیلم ها با لودگی تماشاگر را به سینما می کشانند، بیست و یک روز بعد با قهرمان سازی شکل گرفته است شاید در نگاه اول تصور کنید که این فیلم یک اثر کودکانه یا فانتزی ست اما وقتی به کلیت قصه و جهان فیلم فکر می کنیم درک خواهیم کرد که بیست و یک روز بعد روایت مهمی از یک اتفاق درام است که خردمندان با پرداختِ مناسب و خلق یک بحران توانسته گره افکنی و مرتضی را وارد یک چالش انسانی کند، بله قصه ی بیست و یک روز بعد نه تنها کودکانه نیست بلکه در لایه های زیرینِ قصه انسانیت، رفاقت، از خودگذشتگی نهفته شده از همین جهت قصه با یک هدف نهایی به فیلمنامه تبدیل شده است و خردمندان با ریسک فراوان به سراغ ساخت این فیلم رفته است. فیلم فارغ از اینکه بخواهد به گیشه فکر کند خیلی بی ادعا در قالب و چارچوبِ ملودراماتیک قصه گویی می کند و مهم ترین بخش فیلم گام محکم خردمندان است که در نوشتن فیلمنامه برداشته است، زمانی که فیلمنامه ضعف و حفره نداشته باشد و تمامی ابعاد و چارچوب هایش تعریف شده باشد دیگر نگرانی باقی نمی ماند، خردمندان فضای فیلمش را بر اساس اتفاق و بحرانی ساخته که در دهه ی شصت و هفتاد بیشتر به این فیلم ها بها داده می شد، شخصیت اول فیلم یک نوجوان ست به نام مرتضی که سودای فیلم ساختن دارد اما در میان این هدف می فهمد که مادرش از بیماری سرطان رنج می برد و نیاز به یک آمپول یک میلیون تومانی دارد که اگر آن آمپول تهیه نشود مادر دیگر قادر به راه رفتن نیست؛ مسیر قصه درست و به اندازه جلو می رود و خردمندان به جزییات بی هدف و خرده اتفاقات نمی پردازد ، از سکانس بیمارستان و آگاهی مرتضی از مریضی مادرش و نیاز به آن آمپول تمامی عناصر در خدمت هدف فیلم قرار می گیرند ، خردمندان سنِ مرتضی را یک دهه تغییر می دهد رفتار و کارهایی که مرتضی برای بدست آوردن پول انجام می دهد او را به قهرمان بزرگسال تبدیل می کند قهرمانی که می خواهد هر طور شده است برای نجات مادرش پول بدست بیاورد، مرتضی حتی از آرزو و هدف هایش می گذرد و آن طرح فیلمنامه را به مبلغ مورد نیاز برای تهیه آن آمپول می فروشد،در سکانس اول کارگردانی که در دفتر آن تهیه کننده است از مرتضی می پرسد که آن مرد چرا می خواهد جلوی قطار را بگیرد که مرتضی از جواب باز می ماند و واقعا نمی داند که هدف مرد برای آن شعبده بازی چه بوده اما در ادامه مرتضی درصدد آرزوی ناکام پدرش برآمده و این درکی است از ایستادگی در برابر سختی ها و بحران های زندگی ست که باعث می شود مرتضی برای بدست آوردن بهای آمپول دست به شعبده بازی بزند این تنها راهی نیست که مرتضی به فکرش می رسد، قبل تر از آن مرتضی می خواهد با قمار و شرط بندی به آن پول برسد اما نمی تواند کتک می خورد زخمی می شود و نگرانی هایش افزوده تر، از طرفی دیگر در بیست و یک روز بعد یک رفاقتی دیده می شود مانند رفاقت های فیلم های مسعود کیمیایی، رفاقتی عمیق و بی کلک که شباهت به یک برادری دارد مهران به عنوان یک رفیق به قهرمان دوم این فیلم تبدیل می شود و پا به پای مرتضی جلو می آید تا بتواند او را از بحران خارج کند از همین حیث فضای فیلم در اوج بحرانی بودنش یک لطافت خاص و تمیزی دارد که تماشاگر را با فیلم همراه می کند از سوی دیگر مادر در این فیلم رکن اساسی دارد و تمامی تلاش های مرتضی برای سلامتی مادرش است، مادری که شوهرش مُرده و با وجود درد و مبتلا شدنش به سرطان باید خرج روزمره ی زندگی را از شستن و اتو کردن لباس ها دربیاورد، درد می کشد اما آرام تا بچه هایش از خواب بیدار نشوند، بیست و یک روز بعد در قالب یک قصه ی ملودراماتیک رابطه یی معصومانه ی مادر و مرتضی را نشان می دهد و اساسا این رابطه ی احساسی مادر و مرتضی است که مرتضی را به یک قهرمان تبدیل می کند نوجوانی که در نبود پدرش باید قید هدف و آرزوهایش را در فیلمسازی بزند و خود را فدای مادر و برادر کوچکترش بکند مرتضی  دیالوگی خطاب به مادرش می گوید (ما که سوخیتم) بعد از این دیالوگ اگر چه مادر و مرتضی می خندند و دیالوگ مرتضی با توجه به سنش کمیک به نظر می رسد ولی همین دیالوگ و مسیر فیلم مرتضی را به قهرمان واقعی تبدیل می کند، این ابعاد گسترده در پرداختی عمیق مسئله ی فیلم را بحرانی تر می کند مرتضی با سن و سالی که دارد وارد یک بحران سخت می شود و آن فکرِ از دست دادن مادر است، در سکانسی از مادرش می پرسد که وقتی بابا مُرد تو چه حالی داشتی ؟ انگار مرتضی در این سکانس می خواهد آمادگی لازم را برای از دست دادن مادر داشته باشد احساس تنهایی و شکستگی در مرتضی دیده می شود اما مرتضی با ظاهر غمگینش از تلاش دست نمی کشد و این بار با کمک برادرش می خواهد شعبده بازی را انجام بدهد ، در سکانس های آخر زمانی که راز این شعبده بازی برای تماشاگر رو می شود چرخه ی درام تندتر می شود و تماشاگر بیشتر جذب گره گشایی می شود گره گشایی که احساسات تماشاگر را جریحه دار می کند، سکانسی که برادر کوچک در قطار باید به محض دیدن باغ بلوط بعد از پنج صلوات ترمز را بکشد با نریش های مرتضی و با پرده گشایی از راز این شعبده بازی منطبق شده که به شدت سکانس تاثیرگذاری ست ، برادر کوچک تر به جای اینکه در استادیوم باشد تا دربی را تماشا کند بحران را درک کرده و حالا با گریه و زور می خواهد ترمز قطار را بکشد اما نمی تواند، سکانس بعد را به یاد بیاورید که مرتضی وقتی متوجه ی ایستادن قطار نمی شود چگونه خودش را دوان دوان به ایستگاهی می رساند که برادرش در آنجا تسلیم پلیس شده است؛ مرتضی نوجوانی ست در قالب یک قهرمان که برای زندگی اش همه کار می کند او خودش را فراموش کرده و ایستادگی می کند تا اتفاقی برای مادرش نیفتد او حتی در آخر از موتور پدرش که یادگارست می گذرد تا بتواند چک را از صمد پس بگیرد، و در آخر با دیالوگ متصدی داروخانه و دانستن مفهوم بیست و یک روز مرتضی به یک قهرمان واقعی می رسد و حرف های مهران هم به واقعیت تبدیل می شود باران می بارد پرنده ها در آسمان آشفته می شوند و مرتضی قطار را نگه می دارد قطاری که حاملِ رنج فقر و بی پناهی و بی کسی ست که مرتضی جلوی آن می ایستد.

در بیست و یک روز بعد یک عاطفه ی بهم پیوسته دیده می شود عاطفه ی مادر فرزندی، عاطفه ی خانوادگی و عاطفه ی رفاقت که باعث شده شکل این فیلم در اوج بحرانی بودنش قالب لطیفی به خودش بگیرد همین قالب به زوایای اتفاقات عمق بخشیده است، این اثر با یک نگاه منسجم روایت شده و فیلمساز در یک مسیر مشخصی جلو رفته و قصد نداشته که تماشاگر را با جزئیات بی ربط مواجه کند.

در بخش کارگردانی خردمندان توانسته با استانداردهای قابل قبول به فرم موجهی برسد، محتوا و فرم در یک راستا با یک هدف مشخص به هدف نهایی رسیده است زمانی که فیلمنامه با انسجام و هدف مشخصی نوشته شود و فیلمساز در کارنامه ی هنری اش تعدادی فیلم کوتاه موفق هم ساخته باشد دیگر می شود به موفق بودن آن فیلم از لحاظ هنری مطمئن بود ، بیست و یک روز بعد علاوه بر موفقیتش در فیلمنامه در کارگردانی هم موفق است لانگ شات های چشمگیر دارد و همچنین برای نشان دادن قهرمانش از کلوزآپ های درخشانی استفاده کرده که باعث ایجاد درک بحران تماشاگر با مرتضی شده؛ از سوی دیگر در این اثر نمای اضافه دیده نمی شود و چه خوب که بیست و یک روز بعد برای اکران عمومی کوتاه تر شده است در نسخه جدید ریتم سرعت گرفته است اما خط روایی حفظ شده و این کوتاه تر شدن هیچ آسیبی به قصه نرسانده،  تدوین در حفظ ریتم و نظم سکانس ها اثر گذار بوده و تواسته به خط روایی شکل بدهد. استفاده از جلوه های ویژه در بعضی از سکانس ها نشان دهنده ی مهارت خردمندان در کارگردانی است. 

بیست و یک روز بعد انتخاب بازیگر هوشمندانه یی دارد ساره بیات در نقش یک مادر به درستی توانسته قالب نقش را بپذیرد و آن را باورپذیر کند با اینکه ساره بیات در فیلم ناهید هم نقش مادر را بازی کرده بود و این انتخاب شاید تکرار آن نقش می شد اما بیات به اندازه و قاعده در نقش یک مادر مریض احوال توانسته نقشی با مختصات شخصیتی خاصی را بازی کند؛ از سوی دیگر مهدی قربانی که قبل از این فیلم او را در ابدویک روز دیده بودیم در این فیلم با سن کم با اهداف فیلمساز همسو شده و توانسته نقش را باور پذیر کند. در نگاه و صورت قربانی حسی غریب و دردکشیده اما غیرتمند دیده می شود که همین  ویژگی در موازات کارهای دیگرش باعث شده او به یک قهرمان تبدیل شود. 

بیست و یک روز بعد در این برهه ی زمانی فیلمِ مهمی محسوب می شود این اثر ما را به یاد فیلم هایی مثل بادکنک سفید ، بچه های آسمان ، خانه دوست کجاست می اندازد که واقعا جای اینگونه از فیلم ها در سینمای فعلی کشورمان خالی ست، سینمای لطیف و قصه گو که قهرمان این گونه از فیلم ها نه هیکلی اند و نه سبیل دارند و نه دیالوگ های عجیب و غریب می گویند، این قهرمانان نوجوان این توانایی را دارند که به فرم قصه شکل بدهند و فیلم را در ذهن تماشاگر ماندگار کنند. 

خردمندان در فیلم اولش به دور از ذوق زدگی و تقلید توانسته با شکل و اندازه ی مناسب قصه بگوید، زمانی که کلیت یک فیلم با هدف نهایی فیلمساز همخوانی پیدا می کند قاعدتا آن اثر با موفقیت و استقبال تماشاگر همراه می شود 


امیرحسین دیوانی
۲ ماه پیش
تحلیل فوق العاده بود...دست مریزاد
طاهره نجفی
۲ ماه پیش
موافقم،شیرینی لهجه و فرهنگ کرمانی که من تا اندازه ای با آن آشنا هستم باعث شده بود که بدون حتی لبخندی از خود مهران بار طنز به فیلم ببخشد و در سکانس فاتحه خوانی بر مزار پدر مرتضی تلخی را تبدیل به لطفت کند

همیشه همینجوریه! آخرین بار هوا ابر شد. باد گرفت. درختا داشتن از جا کنده می شدن. اونقدر بارون شدید شد که سیل شهرو گرفته بود. پرنده ها دور و بر لونه هاشون جیغ می کشیدن. یکی از بچه ها قسم می خورد خودش دیده خورشید یکی دوبار نورش کم و زیاد شده...!