ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم کافه سوسایتی, Café Society, نقد فیلم‌های کن

اوون گلیبرمن
۵ سال پیش - ۵ دقیقه مطالعه
منبعورایتی
امتیاز منتقد به فیلم :

جسی آیزنبرگ و کریستین استوارت، در فیلمی به ظاهر زیبا، ولی از آن دسته از مثلث های عشقیِ آشنای هالیوودی از وودی آلن، نقش زوج عاشقی را ایفا میکنند.

همیشه وقتی قرار است فیلم جدیدی از وودی آلن ببینیم، این امید را داریم تا با اثری مهم و پراهمیتی مانند " یاسمین غمگین" مواجه شویم و البته نمی خواهیم با کارهای کم اهمیتش از جمله "نیمه شب در پاریس" و " پایان هالیوودی" که در افتتاحیه جشنواره ی فیلمِ کن به نمایش درآمده اند روبه رو شویم. در این نقطه با توجه به سابقه ی آلن، احتمال اینکه با یکی از کارهای بی اهمیتش مواجه شویم زیاد می شود ولی این سوال هم برایمان پیش می آید: آیا این یکی اثر خوبی از آب در می آید – از آن دسته از حکایت هایش که موفقیت آمیز است؟ "کافه سوسایتی"، با شرکت جسی آیزنبرگ در قالب فردی دوست داشتنیِ ساده لوحِ اهل محله برانکس نیویورک که بی دست و پا است به هالیوود در 1930 سفر می کند تا به دنبال آینده اش برود؛ با تمام اشتیاق و جذبه موجود میان ستارگان، فیلم ساخته شده است که از آثارِ کوچکِ باارزش آلن باشد. اما فیلم، در حین اینکه دیدنی هم هست، هرگز بر این حس، که دیاگرامی پر از افراط است و سخت کار می کند تا فیلمِ واقعی از آب درآید، غلبه نمی کند. با جرقه های متناوبِ رمانتیک بین آیزنبرگ و هم بازی اش، کریستین استوارتِ آرام و درخشان، "کافه سوسایتی" قرار است تا باریکه ی بزرگتری برای مخاطبانِ آلن نسبت به دو فیلم پیشینش یعنی "جادو در نور ماه" و "مرد غیرمنطقی" ترسیم کند. اما ممکن است محدودیتی برای موفقیت این فیلم باشد، چرا که از آن دسته از فیلم های آلن است که بیشتر به جای اینکه کاری کند تا تماشاگر، عشق را احساس کند، درباره اش فقط حرف می زند.

آیزنبرگ که در شلوارِ دَمپاگُشاد، خوش تیپ دیده می شود و موهایش مجعد است، از آخرین بازیگرانی است که قرار است تحت هدایتِ آلن ایفای نقش کند. اما او کار خوش آیندتری نسبت به بیشتر هنرپیشه ها انجام می دهد، به دلیل ویژگی های خودِ آیزنبرگ – شیوه ی عجیبِ صحبت کردن سریعش، طرز برخورد هیجانیِ توام با ناامنیِ افرادی که به هیچ کسی نه نمی گویند - به طرز اصیلی با خودِ آلن جور است. آیزنبرگ نقشِ بابی دورفمن را بازی می کند، کسی که پا به هالیوود میگذارد تا شغلی در دفتر عمویش، فیل (با بازی استیو کارل) که مامور کارکشته ای است و به حدی قدرتمند است که نمی تواند رویش را به یک پول پارتی برگرداند بدون آنکه درمورد چند معامله ای که او در حال مذاکره برای گرینجر راجر یا ویلیام پاول است، مورد آزار قرار بگیرد. ما مشکوکیم- یا شاید هم امیدواریم- اینکه فیل نقشِ فردِ متملقی را بازی کند تا بابی را طُعمه کرده و او را وارد دنیای پر زرق و برق فاسدش کند، ولی کارل، علارغم اینکه اضافه وزن داشته ولی جذاب بوده ، قرار است نقش یک فرد عاقل و پرمشغله را برای کاراکتر فیل اجرا کرده و برادرزاده اش را به عنوان نماینده اش برگزیند تا زمان مناسبی برای معرفی خودش با افراد درست را یافته و آنها را به اجرا رساند.

یکی از آنها منشیِ فیل است، وُنی (با بازی کریستین استوارت)، دختری قدبلند، ساده و آرام که محبت برانگیز است، کسی که مدعی است تا بازیِ هالیوودی را رد کند. او بابی را به توری از کاخ های افراد معروف، بدون برنامه ای از پیش تعیین شده، همراهی میکند و در مورد کیفیت زندگی فراتر از معمولیِ ستارگان سینما بحث می کنند، که بعدها وُنی را تشویق به اصرار بر این می کند: " فکر میکنم اگر اندازه زندگی ام در حد معمولی باشد خوشحالتر باشم." استوارت کاری میکند تا واقعیت این جمله را لمس کنیم. او کمی هم از ویژگی های مُرددانه شخصیت واقعی خودش را هم به کاراکتر اضافه کرده تا نقشِ زنی صمیمی، پر از شور و اشتیاق و اعتماد به نفس را اجرا کند؛ این خصوصیاتی می باشند که بابیِ بی ریا را شیفته او می کند.

اما به طور مسلم، پیچ خوردگی ای در کار است: وُنی از قبل دوست پسری دارد- و آن عاشق، که قبل تر نامش بُرده شد، کسی جز عمو فیل نیست، کسی که قول داده تا همسرش را ترک و با ونی ازدواج کند. هیچ چیز اصیلی در مورد این بلاتکلیفیِ مثلث عشقی نیست، به ویژه در فیلمی از وودی آلن، جایی که خیلی از برنامه ها و جزئیات کارهای اولیه اش را مستقیما منعکس می کند؛ شناخته شده ترین آنها پیچ خوردگیِ زناکارانه ی فیلم "منهتن" است. سوال اینجاست: ایندفعه داستان را کجا می برد؟ و پاسخ اینطور از آب درمی آید: جای خیلی جالبی نیست. فیلی که کارل نقشش را بازی میکند، علارغم اینکه به همسرش خیانت کرده، قربانی ای از فداکاری عاشقانه خودش به تصویر کشیده شده و دشوار است بخواهیم پیروز نشود. – و وُنی در واقعیت بر این مُصر است که هر دو مرد را دوست دارد.

نشانه ای از نوگرایی بر ضد یک دوره ی به تصویرکشیده شده ی خوش آیند در راه است - پس زمینه و دورنما ی تینسِلتاون. فیلمبرداری پُرجذبه و با لحنِ تاریکِ ویترو استراوو آنچنان نفس گیر است که به نظر می آید داستانِ خودش را روایت می کند. استراوو، استاد رنگ و سایه، رستوران ها و دفاتری که از چوب ساخته شده اند را تبدیل به خیال پردازی ای از هنر دکو میکند ، و زمانی که بابی و وُنی در اتاقِ مُتلِ بابی نشسته اند و برق قطع می شود، روشنایی ناگهانی ای از طریق شمع ایجاد می شود، به مانند تصویری از فیلم "بری لیندون" (ساخته استنلی کوبریک). هر نمایی در "کافه سوسایتی" با هنرِ کلاسیک گرایی تابانیده می شود. تمام اینها شما را مجاب می نماید که آلن ویژگی هایِ قدیمیِ هالیوودیِ همراهش را با درام و اجراهای قویتری به زندگی آورده است، که خبری از آن نیست؛ راهی که برادران کوئن اخیرا آن را در "درود بر سزار!" به انجام رسانده اند.

اگر از خودتان می پرسید نام فیلم به چه معناست، "کافه سوسایتی" به زندگی سطح بالا در ایام قدیم نیویورک اشاره دارد، جای که بابی پس از اینکه ونی دست رد به سینه اش میزند، بازمی گردد. او شب ها برای کار به کلوب شبانه ای می رود که صاحبش یک تبهکار کلیشه ای به نام بِن (با بازی کوری اِستول) می باشد و از قرار معلوم مکانش را میان تپه ها می یابد، ولی سخت است تا از این حسِ کمی ناامیدکننده ای که فیلم مُدام از اول شروع می شود، گریخت. و ایندفعه مثل همیشه، بیشتر از اینکه به تصویر کشیده شود فقط حرفش را میزند. آلن تصمیم گرفته تا خودش راوی فیلم باشد که ترفند به حد کافی بی ضرری به نظر میرسد، ولی صدایش پس از مدتی شروع به آزار دادن (همراه با مالیخولیایی آموزنده) می گردد ؛ و ما نمی توانیم متوجه خیلی مطالبی که در حال روایت شدن هستند شویم؛ نظیر این موارد: – بابی شروع به شناخت سیاستمداران و گانگسترها میکند! او مردی از دنیا میشود! – بهتر است روایت به پلات فیلم ربط داشته باشد. نقش آفرینی خوشایند آیزنبرگ هرگز این فرصت برایش فراهم نمی شود تا رشد کند؛ بیشتر توسعه کاراکتر به این واقعیت در کلوب شبانه باز میگردد، که او کُت رسمی سفید رنگی می پوشد. او همینطورکه شخص دوست داشتنی بود باقی می ماند و به شدت، ناراحتِ رسیدن به خواسته هایش است. به نظر می رسد بسیاری از افراد، در حالیکه اشباح عشق را با خودشان حمل میکنند، در گذر می باشند- رویایی که ممکن بود به وقوع بپیوندد. ولی این پیغامی است که اگر قرار باشد ما را درگیر خود کند ما باید آن را در قلبمان حس کنیم، نه در ذهنمان. نهایتا "کافه سوسایتی" شما را بر این میدارد تا فیلمی را در خیالتان تصور نمائید که امکانش هست وودی الن آن را ساخته باشد آن هم توسط کارهایی که در بهترین اثرش انجام داده است: خودش را از منطقه ایمنی اش خارج نماید.

 

ترجمه از: سالار رسولی کیا

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

مشاور مشاور
۳ سال پیش
لام. ضمن تشکر از بررسی فیلم، بنظرم شخصیت پردازی (بابی) در ابتدای قصه بعنوان یک کارکتر جویای نام وشهرت و پول بتناوب درگیر شدن ومجذوب شدن در یک رابطه عشقی و رمانتیک با (وانی)…….با(بابی) اواسط فیلم که به شهر زادگاهش بر می گردد و شهرت وپول را بدست می آورد و البته همسری زیباو خانواده ای خوب،بدون اینکه خلایی در زندگیش احساس کند و بیننده متوجه کم وکاستی گردد….. ولی مجددا در اواخر (بابی) با ورود (وانی) به رابطه قبلی رجعت می کند،بدون هیچ گره ناگشوده ای در زندگی مشترک و اینجا دلیلی از طرف شخصیت (بابی) برای روآوردن مجدد وجود ندارد و ناگفته نماند که نقش همسر (بابی) هم خیلی کمرنگ است…..همذات پنداری با شخصیت (وانی) آسان تر است چون او از ابتدای قصه،روابط موازی داشته و حالا بعد گذشت سال ها دوباره در انتخابش تردید دارد…..
خطر لو رفتن داستان
پاسخ: