ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم خواب زمستانی, Winter Sleep, صخره ها چشم دارند.

آرش ربانی
۴ سال پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعمجله قصرنامه
امتیاز منتقد به فیلم :

خواب زمستانی آخرین ساخته­ی فیلمساز ترکیه­ای نوری بیلگه جیلان است که در شصت و هفتمین دوره­ی جشنواره­ی فیلم کن توانست نخل طلایی را از آن خود کند. جیلان عکاس و فیلمساز ترکیه­ای فیلمنامه را توسط همسرش ابرو نوشته است. نوری بیلگه جیران متولد 1959 در استانبول است. وی فعالیت هنری خود را با عکاسی شروع کرد. عکس­هایی که او می­گرفت بعدها لوکیشن بسیاری از فیلمهایش شدند. از جمله همین فیلم خواب زمستانی.   در هتلی در دل کوه­ها و صخره­هایی که با چشمانی...

خواب زمستانی آخرین ساخته­ی فیلمساز ترکیه­ای نوری بیلگه جیلان است که در شصت و هفتمین دوره­ی جشنواره­ی فیلم کن توانست نخل طلایی را از آن خود کند. جیلان عکاس و فیلمساز ترکیه­ای فیلمنامه را توسط همسرش ابرو نوشته است. نوری بیلگه جیران متولد 1959 در استانبول است. وی فعالیت هنری خود را با عکاسی شروع کرد. عکس­هایی که او می­گرفت بعدها لوکیشن بسیاری از فیلمهایش شدند. از جمله همین فیلم خواب زمستانی.  

در هتلی در دل کوه­ها و صخره­هایی که با چشمانی گشاده به ما زل زده­اند تا ما درونشان را ببینیم، آیدین صاحب هتل، که در جوانی در استانبول تئاتر می­خوانده و بازیگر بوده همراه با همسر زیبا و خیلی جوان­تر از خودش، نهال و خواهر مطلقه­اش نجلا در طبیعت زمستانی منطقه در رفاه و آرامش ظاهری زندگی یکنواختی را می­گذرانند. آیدین که ظاهراً تنها پسر حقیقی پدر است و تمام مایملک او را به ارث برده و آنطور که خودش می­گوید بر خلاف میلش مجبور شده تئاتر را ول کند و به روستای آبا و اجدادیش بازگردد تا به میراث پدر بپردازد و نقش پادشاه را در این روستا بازی کند کاری که قطعاً در استانبول نمی­توانسته انجام دهد. و شاید به همین دلیل است که زادگاهش برگشته تا شاید بتواند اندیشه­های خودش را به خورد روستاییان بدهد. فیلم با تصویری از آیدین در دل صخره­ها و درختان و طبیعت زرد و خشک زمستانی شروع می­شود که خود نشانه­ای است از پیری و خداوندگار بودن وی در روستایی دور افتاده. و بعد چهره­ی بی­روح ولی مغرور آیدین که به توریست­ها زل زده­است. همین تصویر کوتاه می­تواند تمام شخصیت آیدین را در فیلم بازگو کند: فردی مغرور که می­خواهد عقایدش را به اطرافیان تحمیل کند. اما اتفاقاتی می­افتد که وی را برآن می­دارد تا به درون خود سفر کند و رفتار خود را تصحیح کند. وی همچنین در روزنامه­ای محلی –از روی شکم سیری و پز روشنفکری- مقالاتی مختلف در باب مسائلی مختلف می­نویسد و به همه چیز خرده می­گیرد، که این کار هم کم­کم با واکنش نجلا روبرو می­شود. این یکنواختی سکرت آور زمستانی توسط پسر بچه­ای بهم می­ریزد. وی به سمت ماشین آیدین سنگی پرتاب می­کند و به حساب خودش می­خواسته انتقام پدرش، اسماعیل را از آیدین بگیرد. چرا که آیدین اموال وی را به دلیل عدم پرداخت اجاره مصادره کرده­است. این اتفاق و حضور مکرر برادر اسماعیل، حاج حمدی برای دست بوسی و بخشش باعث می­شود که این جنگ طبقاتی با وضوح بیشتری دیده شود. مخصوصاً سکانس دست بوسی پسربچه که نوعی حظ بردن را در رفتار و حرکات آیدین می­توان دید. با این اتفاق به تدریج  ما چهره­ی دیگر آیدین و خانواده­ی او را می­ببینیم. اکنون دیگر اعضای خانواده روبروی هم می­ایستند و در برابر هم واکنش نشان می­دهند. نجلا ابتدای فیلم خواهری بود دلسوز و به فکر برادر اما به تدریج می­فهمیم که وی از سر ناچاری و اینکه این هتل سهم او نیز هست در آنجا به سر می­برد. نهال زنی است که رابطه­اش با شوهرش به هر دلیلی رو به اضمحلال است و دل به کارهای خیریه بسته­است و برای خودش اسم و رسمی برهم زده است اما به محض اینکه پای آیدین به این کار باز می­شود با او برخورد می­کند و البته که آیدین با آن لبخند و نگاه عاقل اندر سفیح و نگاه از بالا خود در سکانسی که در اتاق نهال صورت می­گیرد بجای نقش شوهر نقش پدر او را بازی می­کند. در این سکانس استفاده از جایگاه دوربین و نورپردازی به گونه­ای حالت خدای­گونه­ی آیدین را قوت می­بخشد و باعث رنجش بیش از بیش نهال می­شود. نهال بعد از رفتن آیدین به خانه­ی اسماعیل می­رود و شاید برای آزار آیدین یا تسکین غرور زخم خورده­ی خودش و نه از سر دلسوزی مبلغ زیادی پول را به او می­دهد ولی اسماعیل که مرموزترین شخصیت فیلم و با ثبات­ترین آنهاست است تمام پول را در آتش می­اندازد و غرور نهال را به آتش می­کشد تا غرور خودش و پسرش را حفظ می­کند، و پای وجدان را وسط می­کشد. درست در سکانس بعد  معلم از قول شکسپیر در مورد وجدان اینگونه می­گوید که می­توان آن را سنگ بنای داستان خواب زمستانی دانست:« وجدان چيزي جز يک واژه که ضعيفان براي ترساندن قدرتمندان استفاده مي کنند، نيست.» از طرفی به  تدریج آیدین آن اثر خدا گونه­ی خود را از دست می­دهد. دیگر زنش از او صراحتاً متنفر است و خواهرش کاری به کار او ندارد. آیدین درست شبیه همان اسبی شده بود که در رودخانه دست­ و پا می­زد و او – و ما – صدای نفس­هایش را می­شنید. آیدین شاید خیلی دلش می­خواست جای آن میهمان هتل باشد که با موتورش به جایی بی­مکان سفر می­کند اما دیگر وقتش را ندارد و شاید برای همین آن اسب را آزاد کرد. نهایتاً در انتهای فیلم آیدین ساز رفتن می­زند. او می­خواهد به استانبول برود جایی که خودش هم می­داند در آنجا دوام نمی­آورد پس منصرف می­شود و شبی را در کنار دوستش و معلم، که آیدین زیاد دل خوشی از او ندارد به عیاشی می­گذراند و تمام آن اراجیفی که تا به حال گفته را بالا می­آورد و فردای آنروز بالاخره بعد از مدت زیادی پیاده روی می­تواند خرگوشی را شکار کند و نفس راحتی می­کشد. شاید خرگوش همان غرور اوست که وی حال به آن پی برده و او را می­کشد برای همین در راه بازگشت آن روستایی که در ابتدای فیلم دخترک از او درخواست کمک کرده بود را می­بیند، گویی حال چشمانش باز شده و اطراف را بهتر می­بیند. به خانه باز می­گردد. اینبار نهال از بالا به او نگاه می­کند. هر دو تغییر کرده­اند و ظاهراً پذیرفته­­اند با هم کنار بیایند. آیدین به جای نوشتن مقالات در مورد مسائل مختلف تصمیم می­گیرد کار نیمه تمامش را تمام کند: نوشتن تاریخ تئاتر ترکیه. هر چند ممکن است خودش سهمی در آن نداشته باشد.

در تصویر آخر فیلم برف چشمان صخره­ها را بسته­است و هتل ظاهر آرام خود را حفظ کرده­است و به خواب رفته است؛ به خوابی زمستانی.

 

2

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است