ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

یادداشتی بر فیلم پرویز, parviz, اضطراب نمادین

محمدیاسر موسی پور
۵ سال پیش - ۴ دقیقه مطالعه

حساسیت اخیر جوانان دهه شصتی در ایران، به  شخصیت کارتونی «پدرِ پسرِ شجاع» می­تواند شروع تاملی فلسفی باشد.  ظاهرا هویت «پدرِ پسرِ شجاع» را باید در «پسرِ شجاع» جست و جو کرد، اما مسئله اینجاست که حتی «پسرِ شجاع» بودن نیز یک هویت توپر و منسجم به حساب نمی آید و در تمایز با پسرهای غیر شجاع تعریف شده است. غم انگیز تر آنکه هر کسی دیگری می تواند «پسرِ شجاع» باشد و این امر فردیت کسی را که با این نام بازنمایی شده است را با هجمه روبرو می کند. این همان...

حساسیت اخیر جوانان دهه شصتی در ایران، به  شخصیت کارتونی «پدرِ پسرِ شجاع» می­تواند شروع تاملی فلسفی باشد.  ظاهرا هویت «پدرِ پسرِ شجاع» را باید در «پسرِ شجاع» جست و جو کرد، اما مسئله اینجاست که حتی «پسرِ شجاع» بودن نیز یک هویت توپر و منسجم به حساب نمی آید و در تمایز با پسرهای غیر شجاع تعریف شده است. غم انگیز تر آنکه هر کسی دیگری می تواند «پسرِ شجاع» باشد و این امر فردیت کسی را که با این نام بازنمایی شده است را با هجمه روبرو می کند. این همان خشونت امر نمادین است. امرنمادین شما را فروکاست می دهد و در حالی که شما رویای تکین بودن و منحصربفرد بودن را می پرورانید در لحظاتی به سختی فقدان این آرزو را به شما گوشزد میکند.

 «پرویز» کیست؟ این پرسشی است که در سرتاسر فیلم پرویز شناور است. پرسشی که در کنار او ما را نیز آزار می­دهد. ما شاهد جدال هویت خواهی پرویز در تقابل با امر نمادین هستیم. امر نمادین آن ساختار بیرون از ماست که قرار است در آن خویشتن خود را بازنمایی کنیم اما نه تنها ابزاری در دست ما نمی شود که این مهم را به انجام برسانیم بلکه به شکلی خزنده ما را از خویش بیگانه می کند و از ما سوژه ای منقسم و خط خورده می­سازد. ما در جواب پرسش «من چه کسی هستم»، باید به واژه ها و نمادهای فرهنگی و اجتماعی متوسل شویم و به عبارت بهتر به جای تقرب به خویش، در خلال این نمادها از خود بیگانه و دور شویم. دست آخر این که این نمادها متعلق به ما نیستند نیز به شدت آزاردهنده است: وقتی می­خواهم خودم را بشناسم و بشناسانم، به محض آن که می گویم «من» می دانم که بی شمار افراد دیگری نیز برای اشاره به خودشان از همین نماد زبانی بهره می­گیرند. و لابد پس ازگفتن «من»، می خواهم بگوییم «راستگو» و یا «مهربان» هستم. ولی چه بسیارند کسانی که با این واژه ها نمادینه می شوند و ما در عمق وجودمان احساس می کنیم که حالتی که در ما هست با آن ها یکی نمی تواند باشد. روانکاوی لاکانی، این دور شدن از خود در خیل نمادها را «الینگی نمادین» می نامد.

نام فیلم پرویز چنین سرنخ هایی را به ما عرضه می کند. نام ما ظاهرا شخصی ترین نمادی است که می خواهیم در دنیا برای خود داشته باشیم. سوال اساسی اینجاست که «پرویز» کیست؟ فردی است که به نمادی تحت عنوان «پرویز» الصاق شده است که خود این نماد با نمادهای دیگری همچون «معتمد» توضیح داده می شود؟ یا یک هویت توپر و تکین است که قابل جایگزین شدن با هیچ فردیتی در دنیا نیست؟ بی شک پرویز از درون به روایت دوم معتقد است؛ مثل بسیاری از ما...اما مسئله اینجاست که در هستی پیچیده و اجتماعی آدمی، این دیگری است که باید آن­چه من هستم را به تایید برساند و برای همین ما باید خود را در آینه امرنمادین به مثابه «دیگری بزرگ» بازشناسی کنیم؛ آینه ای که ما را دور می زند و به محض انعکاس ما، ما را تا ابد درگیر جست و جوی تکینگی و فردیت از دست رفته مان می کند. مسئله بحران هویت برای پرویز زمانی آغاز می­شود که وی بخاطر ازدواج پدرش از اکوسیستم نمادین شهرکی که در آن زندگی می کند به اجبارکوچانده می شود.

در چنین موقعیتی بی­شک او انتظار دارد که دیگران تاب فقدان او را نداشته باشند اما وقتی خیلی زود عکس این اتفاق را تجربه می­کند  این سوال برایش پررنگ می­شود که وقتی  او همچنان همان پرویز خوش قلب است که می­تواند مفید باشد و تنها محل سکونتش عوض شده است، چرا سیگنال­های تازه­ای که از اجتماع می­گیرد تصوری که او از خودش بدست آورده را تایید نمی­کند؟ از اینجاست که او حس می کند که در شهرک تنها جایگاه نمادین «معتمد شهرک» را اشغال کرده بوده است. یعنی نه تنها ارتباط او با نمادها الصاقی است و نه حقیقی بلکه، او هیچگاه نمادی را به خود الصاق نکرده است ؛ او تنها توانسته خود را چند صباحی به نمادهایی الصاق کند که از پیش در اجتماع و در فرهنگ منطقه حاضر بوده اند. از این حیث امروز که پرویز اکوسیستم نمادین شهرک را ترک کرده، فرد دیگری می آید و زیر چتر نمادی می رود که پرویز در یک خطای محاسباتی آن را از آن خود فرض کرده بود؛ اهالی از فردا بچه­هایشان را به فرد تازه ای می­سپارند که «معتمد شهرک» دانسته می شود.

وقتی پرویز این تقدم دال بر سوژه را درمی­یابد تصورش از خویشتن شکاف می­خورد و به فکر باز تاملی بر اینکه کیست می­افتد. او در دیالوگ آخر فیلم به پدرش می­گوید که در این مدت در حال فکر کردن بوده است؛ در حقیقت تمام رویدادهای ناهنجاری که از سوی پرویز مشاهده میکنیم، به نوعی همان تفکر و بازتامل او بر هویت­اش را به تصویر می­کشد. او به مثابه یک سوژه شکاف خورده و مضطرب از اشکان (پسر همسایه جدیدش) سوال می­کند که اگر به او اجازه سیگار کشیدن در منزل­اش را نمی­داد، آیا باز هم به او سر می­زد؟ او به همین ترتیب وقتی به عنوان نگهبان به مرکز خرید می­رود، پی برده است که «اکبرآقا» به عنوان «نگهبان معتمد» در آن­جا، جایگاه پوکی را اشغال کرده است که به آسانی میشود سنجاق را برداشت و ارتباط الصاقی او با نمادش را آشکار کرده و از هم گسلاند. او تلاش می­کند که با جایگزین کردن «پرویز» به جای «اکبرآقا» جوهری نبودن این استقرارهای نمادین را برای خود اثبات کند.

این رفتار و روحیات فردی است که اگرچه با ازدواج نکردن از دخل و تصرف در اکوسیستم نمادینی که در آن شناور است، تفره رفته اما  بر حسب حادثه ای پس از پنجاه سال، وجه آسیب زای هویت را لمس کرده و به سازو کارهای امر نمادین شک برده است. او حالا بر آن است تا با دستکاری واقعیت اجتماعی اطراف خود، بازخوردهای آن را رصد کند و در چند و چون نقش­مند شدن و مشارکت در آن تجدید نظر نماید. او تلاش می­کند تابعیت از دال­های نمادین اجتماعی را در خود سست کرده و لغزش لابلای آن ها را به شکلی عصبی تجربه کند؛ روایت غمباری از خویشتن در جدال با بازنمایی خویش.

1

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است