0
کامبیز شایان فرد
۵ ماه پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعبانی فیلم

نقد فیلم بهترین پیشنهاد, The best offer, شمعی روی کیک

امتیاز منتقد به فیلم :

ویرژیل قرار است تا عاشق و شیدا و دلداده زنی شود که او را ندیده که چون در پس آن ماجرا و معمایی نهفته است، به ایده ای بسیار جذاب و پرکشش تبدیل شده است.فیلمساز ، ماهرانه، معما، عشق و هنر را بهم آمیخته و آنها را درست و منطقی به پیش می برد. یعنی ویرژیل را یکباره از یک انسان 8 و منطقی به عاشق و احساسی بدل نمی کند،بلکه ابتدا او را کنجکاو کشف معمای پنهان شدن کیلر نشان می دهد ...

«بهترین پیشنهاد» ساخته جوزپه تورناتوره،به راحتی می تواند طیف گسترده ای از مخاطبان را به خود جلب  کند. فیلم، داستانی معماگونه دارد و داستان‌های معمایی،اساسا سرگرم کننده اند.درعین حال ،مسائل عمیق انسانی در آن نهفته است،ارجاع بسیاری به هنرها دارد و می تواند طیفی از علاقه مندان به هنرهای نقاشی،معماری، طراحی را به خود جلب کند و چه از این بهتر که فیلم، مختص بهگروه خاصی نیست و نمی خواهد بین تماشاگران با واژه های خاص و عام فاصله بیندازد.

بهترین پیشنهاد درباره مفهوم تقلب است، درباره تمایز بین اصل و کپی است، درباره هویت واقعی و جعلی است،درباره ظاهر و باطن است. ویرژیل آلدمن با بازی خیره کننده جفری راش کارشناس تابلوهای نقاشی است و در حرفه اش بسیار خبره. او آدمی است منضبط، منزوی و تنها و تک افتاده در میان انبوه تابلوهایی که با حقه بوسیله دوست و همکارش بیلی با بازی دونالد ساترلند به صورت مجموعه ای با ارزش جمع آوری کرده. تابلوهایی از نقاشان مشهور با سوژه هایی از زنان.
ویرژیل در واقع خودش هم تقلبی است و فیلمساز می خواهد روند تدریجی آدمی تقلبی به آدمی حقیقی را نشان دهد و این نشانه ها به ترتیب و به مرور به تماشاگر، تفهیم می شود. در نمایی در اوایل فیلم، ویرژیل طبق عادت موهایش را رنگ می کند، پس دارد خودش را جعل می کند تا به شکلی دیگر درآید. تنهایی اش با تولدی که در رستورانی برایش گرفته اند و تک شمعی که روی کیک قرار دارد ، دیده می شود.
شمع آرام آرام طی دیزالوهایی با چهره بی حس و بی حرکت او آب می شود که نشانه ای است از فرجام کارش.و آن وضعیتی که در پایان میان زمین و آسمان قرار می گیرد و چیزی از آن همه ثروت و زندگی تجملی برایش باقی نمانده.
در آخر باز او تنها در کافه ای به امید آمدن کیلر-که هرگز نخواهد آمد-نشسته و چاره ای ندارد جز زندگی لابه لای چرخ دنده های ساعت ها و زمانی که بدون توقف ادامه دارد.
در جشن تولد یک نفره اش ، نمایی از زاویه پایین،چهره ویژیل  را در قاب گرفته ، به طوری که شمع چهره او را به دو نیم تقسیم کرده است که هم وضعیت به ظاهر متعادل زندگی او را نشان می دهد و هم صلابت و قدرت و نفوذش را و عجیب آنکه در این نما به واسطه بازی و نگاه پرقدرت جفری راش ، تنهایی و غریب بودن هم کاملا عیان است.گویی او در انتظار نیمه گمشده اش است.
همین نما اگر درست درک شود ، سماجت های بعدی او برای نزدیک شدن به کیلر با بازی سیلیویا هاکس، برای‌مان قابل فهم می شود . ضمن آنکه کیلر نیز به قدرکافی اشتراکاتی با ویرژیل دارد که عیان ترینش ترس از حضور در فضاهای باز است. به عبارتی کیلر هم -تا قبل از باز شدن معمای پایانی-، آدمی است تنها . ویرژیل از بیماری وسواس رنج می برد و این بیماری مانعی است در ایجاد ارتباط با دیگران و کیلر هم با حبس خود در ویلایی بزرگ،مخوف و تو در تو ارتباطش را با جهان خارج قطع کرده است. این نشانه های ریز و قابل خوانش برای تماشاگر جدی و اهل تفکر می تواند توام با لذت و اشتیاق باشد.
ویرژیل قرار است تا عاشق و شیدا و دلداده زنی شود که او را ندیده که چون در پس آن ماجرا و معمایی نهفته است، به ایده ای بسیار جذاب و پرکشش تبدیل شده است.فیلمساز ، ماهرانه، معما، عشق و هنر را بهم آمیخته و آنها را درست و منطقی به پیش می برد. یعنی ویرژیل را یکباره از یک انسان 8 و منطقی به عاشق و احساسی بدل نمی کند،بلکه ابتدا او را کنجکاو کشف معمای پنهان شدن کیلر نشان می دهد .
در این بین داستان فرعی و مهم پیدا کردن چرخ دنده ها و قطعه های آن را هم به موزات داستان اصلی به عنوان ساختاری فیلمیک به پیش می برد. در واقع هر قطعه از آن ربات مکانیکی و اتصالش توسط رابرت با بازی جیم استرجس قدمی است برای نزدیک شدن به حل معمای اصلی و پایانی و آن کلاه بزرگی که بر سر ویرژیل گذاشته می شود.
راز فیلم در نهایت با تکمیل شدن آن ربات برملا می شود.ویرژیل و کیلر قدم به قدم جلو می روند و هر دو به نوعی کامل کننده یکدیگرند و در روند بهبودی هم نقش دارند.
در یکی از سکانس ها ویرژیل برای بار دوم در خانه کیلر می ماند و پشت مجسمه ای از آدم و حوا پنهان می شود .
ویرژیل تازه دارد انسانیت را تجربه می کند و تا پیش از این همانند تابلوهایش جایی در اعماق تاریخ  و به دور از تجربه های زندگی مدرن و مملو از تکنولوژی زیسته.
او حالا هم موبایل دارد به نشانه پیوند با تکنولوژی و هم عشق را. کم کم ظاهرش هم به اصل نزدیک می شود و دیگر موهایش را رنگ نمی کند. کیلر از اتاقش بیرون می آید و متوجه حضور کسی می شود، ویرژیل می گریزد.
در راه کیلر تماس می گیرد که برگردد. در حین بازگشت دستمال سفید وسواس ویرژیل ازدستش رها می شود که نشان از مداوا شدن اوست. در سکانس دیگری ویرژیل نزدیک خانه کیلر از چند جوان جیب بر کتک می خورد و کیلر برای اولین بار بدون ترس از فضای بسته بیرون می آید تا به کمک ویرژیل بشتابد .
اگر در فیلم سخنرانی پادشاه، کاراکتر جفری راش موفق به درمان بیمارش می شود و قدرت تکلمش را مداوا می کند، در این جا نه تنها موفق نمی شود، بلکه تمام زندگی اش را هم از دست می دهد.
در پایان عشق کیلر است که تقلبی از آب درمی آید و ویرژیل که سال‌ها کارش تشخیص اصل از بدل است ،بدل را به جای اصل می گیرد.حالا وقتی که پایان آشکار می شود ،متوجه می شویم که نشانه های این عشق بدلی در جاهای مختلف فیلم با زیرکی کار گذاشته شده بود که یکی از آنها جایی است که رابرت به ویرژیل مفتون شده می گوید، احساس هم می تواند تقلبی باشد. ویرژیل مال باخته در نهایت حقیقت و حرف راست را از زبان آن ربات می شنود.
درباره بهترین پیشنهاد همچنان می توان نوشت و گفت.از آثار و ارتباط نقاشان معروفی که در فیلم به آنها ارجاع داده شده تا مخترعی چون ژاک ووکانسین فرانسوی که آن ربات در واقع کاری است از او و البته بازی جفری راش که خود می تواند به متنی پربار درباب بازیگری تبدیل شود 



یک دلال بزرگ آثار هنری کلکسیون ارزشمندی را دور از چشم دیگران برای خود فراهم کرده است. او طی سال‌ها آثار هنری با ارزش دیگران را با کم‌ترین قیمت خریداری کرده است. پس از مدتی زن جوانی وارد زندگی او شده و آن‌ها به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند