ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم بازگشته, The Revenant, گور زندگی بخش!

محمد مهدی تابنده
۵ سال پیش - ۴ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

بازگشته جدیدترین ساخته ایناریتو فیلمی است با سکانس هایی خیره کننده و البته ضعف هایی قابل اغماض که تجربه های جدید و کم نظیری را در قاب سینما رقم می زند.

ایناریتو در "بازگشته" داستان مردی به نام هیو گلس(با بازی درخشان لئوناردو دی کاپریو) را روایت می کند که اسیر خیانت و ناجوانمردی ددمنشانه افرادش( که کم شباهت به ضربه اصلی یعنی حمله وحشیانه خرس نبود!) و در راس آنها فرد پستی به نام جان فیتزجرالد با بازی کم نقص تام هاردی می شود و در ادامه برای "زنده ماندن" و "نفس کشیدن" به هر ریسمانی چنگ می زند(نظیر جوش زدن گلوی جرح و تعدیل شده خود با شعله آتش و یا خوابیدن در بدن اسب مرده به منظور محافظت جسمی از سرما و غیره!) و با هر مشقتی دست به گریبان می شود( از سقوط از آبشار های مرتفع گرفته تا مبارزه تک نفره با سرخپوست ها).

اولین مفهومی که با توجه به قاب های طبیعت محور و تصاویر "کارت پستالی" ای که فیلمساز خلق می کند به ذهن می رسد، مبارزه و تقابل بی رحمانه انسان و طبیعت وحشی است که پس از کشمکش ها و مبارزات بسیار با بقای هیو گلس پرچم بشر بالا می رود! ایناریتو با تمرکز بر عناصر طبیعی دو وجهی بودن طبیعت را بیان می کند. در واقع به عنوان مثال یک رودخانه همانقدر می تواند کشنده باشد که زندگی بخش(رودخانه در فصل های ابتدایی می توانست با توجه به رویت افراد توسط سرخپوست ها کشنده جلوه کند(و همچنین آبشار مرتفع مصداق دیگری برای مرگ آوری آب و رود است) ولی در صحنه ای که گلس با شنا در رودخانه از دست سرخپوست ها می گریزد جنبه نجات بخشی رود را مشاهده می کنیم(علاوه بر این گلس با نوشیدن اب رودخانه زندگی خود را تمدید می کند!)) و یا آتش که عموما به عنوان عنصری کشنده می باشد در صحنه ای که گلس شکاف گلوی خود را با آتش جوش می دهد در نقش پدیده ای حیات بخش جلوه گر می شود. (همچنین است برف در نقش بهمن و کولاک و یا آب سرد و نیمه جامد!)

مفهوم دیگری که فیلم سعی در القایش دارد "زندگی" است.. زندگی به معنای زنده بودن و نفس کشیدن!( توجه شود به تاکیدات فیلمساز بر "نفس" چه به لحاظ لفظی(در دیالوگ های نصیحت مانندی که در ذهن گلس تکرار می شود) و چه به لحاظ تصویری و سمعی( شنیده شدن صدای نفس گلس در بیشتر لحظات داستان به منظور قناعت به نفس کشیدن و یا تکریم "نفس"! و هم چنین برخورد بازدم های گلس به لنز دوربین که علاوه بر القای مفهوم منجر به خلق سکانسی خلاقانه و دلنشین شده است) گلس در کل فیلم با نهایت استیصال دست و پا می زند تا زنده بماند.. در حالیکه ما نعمت "زنده بودن"  صرف را از یاد برده ایم. البته ایناریتو که این بار باهوش تر از همیشه عمل می کند پس از بیان این مفهوم، بحث را ادامه داده و به مفهوم "دلیل زندگی" می رسد.. زنده بودن اهمیت دارد ولی برای چه چیزی زنده بودن مقوله مهم تری است.. عده ای مانند فیتزجرالد فقط به امید پول زنده اند(به گفته خود او در قسمت های ابتدایی فیلم) و عده ای مانند گلس در زندگی خود فقط دلخوش به فرزند هستند.. با مرگ هاوک، فرزند گلس، او در آستانه رسیدن به پوچی و ناامیدی مطلق از زنده بودن قرار می گیرد.. چرا که به گفته خود او تنها چیزی که در زندگی اش داشت هاوک بود و ذکر می کند که فیتز جرالد او را کشت( و البته این را در هنگامی که در طول فیلم و بعد از حمله خرس فقط سکوت او را می شنیدیم بر روی دیوار یک غار برفی نیز حک کرد) پس بعد از مرگ هاوک انگیزه جدیدی به زندگی گلس تزریق می شود. انگیزه انتقام! از این قسمت به بعد فیلم به لحاظ مفهومی وارد فاز جدیدی می شود..

همانطور که مبرهن است بولد ترین محتوای فیلم انتقام است.. در ابتدا انتقام به عنوان محرک و انگیزه گلس مطرح می شود اما رفته رفته با پخته تر شدن گلس (با توجه به مصائبی که از آن گذر کرده) و البته آشنایی او با یک سرخپوست پاونی ( که میگفت : انتقام در دستان خداست) انتقام برای او بی ارزش جلوه می کند (چرا که به افق های بلندتری در زندگی خود رسیده است) و همچنین با درک خدا با تمام وجود خود، به خصوص در لحظاتی که با نهایت حیرت جان سالم به در می برد، انتقام حقیقی و راستین را در دستان خدا می یابد. در واقع فیلم نه انتقام گراست نه ضد انتقام فقط تا حدودی مفهوم انتقام را به چالش می کشد و جهت گیری را به عهده مخاطب می گذارد( انتظار نداشته باشید ایناریتو رای صادر کند!!)

در فیلم مفاهیم دیگری نیز یافت می شود.. نظیر مقاومت در برابر سختی ها که به زیبایی هر چه تمام تر و در عین یک سکوت نجیبانه به تصویر کشیده می شود و در واقع قوی بودن و شکست ناپذیری را به مخاطب توصیه می کند(توصیه نه اصرار! در واقع می توان مانند فیتزجرالد ضعیف بود و از مهلکه ها گریخت و می توان مانند گلس معجزه کرد که نتیجه هر یک از این انتخاب ها نیز در فیلم مشخص می شود) فیلم همچنین با تاکید بر واژه وحشی در بعضی لحظات و بعضی دیالوگ ها و البته نمایش خوی وحشیانه پاره ای از انسان ها، و هم چنین اکران بی رحمی های طبیعت خشن، انسان، حیوان و طبیعت را در مسابقه وحشیت شرکت می دهد. و همه این ها در کنار آرامش درونی ای که در بافت فیلم دیده می شود( به سکوت ها، موسیقی پنهان و قاب های لطیف و چشم نواز توجه کنید) یک کنتراست جذاب و دیدنی را میان ساختار و محتوا ( و حتی خود محتوا به تنهایی) ایجاد می کند.

اما بازگشته فیلم بی نقصی نیست. بزرگترین نقطه ضعف اثر شخصیت کاریکاتوری و اگزجره جان فیتزجرالد است که از باورپذیری نقش و البته کل فیلم می کاهد و موجب دوقطبی شدن آزاردهنده و نچسب فیلم می شود(و متاسفانه گاها یادآور بلاک باسترهای ابرقهرمانی می شود!) هرچند که قصد فیلمساز خلق قهرمان و ضدقهرمان بوده است اما همین تصمیم گیری موجب خدشه دار و کم اثر شدن نسبی محتواهایی می شود که در بالا ذکر شد. به عبارتی فیلم شاید به قهرمان نیاز داشته باشد(که به زیبایی هم خلق شده است هر چند که گاها به باورپذیری اثر ضربه می زند) اما به هیچ وجه نیازمند چنین شخصیت شروری نیست که به شدت "مطلق" آفریده شده است.. همین موضوع "بازگشته" را تا حدودی از نفس می اندازد و ضرب قدرتمندش را می گیرد.

موضوع دیگری که نقش "وصله ناجور" را بازی می کند گذشته گلس است.. اگر قرار بر روایت گذشته یک فرد است(که البته لزوم چندانی هم به این کار نبود) پس باید ارتباطی با کل اثر و محتوا و داستانی که روایت می شود داشته باشد.. در حالیکه کارگردان با ایجاد فلش بک های ذهنی گلس که هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی کند تنها وجه معمایی فیلم را افزایش می دهد و این یک کارکرد فریب دهنده است که نه تنها به جذابیت فیلم نیفزوده است بلکه مانند یک وصله ناجور موجب چند پاره شدن بافت یکدست اثر و کلافگی مخاطب شده است.

در کل بازگشته فیلمی است با سکانس هایی خیره کننده و البته ضعف هایی قابل اغماض که تجربه های جدید و کم نظیری را در قاب سینما رقم می زند.

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است