ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم بیوتیفول, Biutiful, زیبای خاکستری!

امیر فرهنگی
۴ سال پیش - ۲ دقیقه مطالعه
منبعیادداشت شخصی
امتیاز منتقد به فیلم :

با چهارمین اثر کارگردان نام آشنای مکزیکی، الکساندرو ایناریتو روبه‌رو هستیم. فیلمی که بعد از فیلم های عشق سگی، 21گرمی و بابل این بار پس از جدایی ایناریتو با فیلمنامه نویس سابقش ساخته شده است.


اگر نگاهی به داستان فیلم بیاندازیم در وهله اول به "اوکسبال" برمی‌خوریم و فیلم غالبا بر محوریت او مانور می دهد. کاراکتری که یک خاکستری به تمام معنا است. ذکر این مورد ضروری است که یک کاراکتر خاکستری الزاما کسی نیست که کارهای خوب و بدش برابری کنند بلکه این صفت بیشتری به کسی اطلاق می شود که برای انجام هر کار خود به خصوص از نوع بدش دلیلی داشته باشد و اوکسبال از هر دو نظر به شدت خاکستری است. او درگیر ماجرای پناهندگان غیرقانونی است و به نوعی از آن‌ها سوء‌استفاده می‌کند. او با باجی که می گیرد برای آن‌ها کار می‌یابد و یا پلیس را برایشان می‌خرد.  برایشان بخاری تهیه میکند تا آنها را از سرمازدگی حفظ کند اما با بی‌مبالاتی که انجام میدهد فاجعهای بزرگ به وجود میآید و باز پول میگیرد تا در قبال فاجعهی به وجود آمده سکوت کند. اما دیدگاه اوکسبال در قبال پناهندگان انسانی است و همواره در حد توانش از برخورد ابزاری با آنها پرهیز می کند. این را در صحنه های مختلف فیلم میبینیم مانند طرز برخورد او با پناهنده سیاهپوست و سامان دادن خانوادهی او و یا برخوردی که با  "لی" پناهندهی زن چینی دارد.
از طرف دیگر اوکسبال به نوعی با ارواح و دنیای مابعدالطبیعه ارتباط دارد و باز همان نگاه غیرابزاری را اینجا به شکل قویتری حفظ می کند چرا که هیچ گاه از این ارتباط سوءاستفاده نمیکند و جز با رضایت طرف مقابل پولی برای کارش نمیپذیرد.
اوکسبال درگیر مشکلات دنیایی فراوانی است. با همسر سابقش درگیر است و به عنوان پدر نگران آیندهی کودکانش است. همچنین درمی‌یابیم که او بیمار است و ناگاه این ذهنیت به مخاطب القا می شود که همانند "21 گرم" شاهد تقلا برای بقا از طرف وی خواهیم بود. اما این بار تاکید بر متافیزیک کاراکتر است و چنان چه بعدا می‌بینیم بعد جسمانی اوکسبال نادیده گرفته میشود تا حدی که او آخرین تقلا یعنی شیمیدرمانی را هم به درخواست دوستش ترک میکند و سعی میکند تا خود را کاملا آماده مرگ کند.
اما در مورد فیلم اولین نکته این که این بار دیگر از بازیهای تدوینی، وجود اپیزودهای مختلف و روایت چندگانه مانند آنچه در فیلمهای قبلی ایناریتو دیده بودیم خبری نیست و روایت فیلم کاملا خطی و سرراست است البته جز سکانس ابتدایی که مشابه سکانس انتهایی فیلم است. 
ایناریتو وقت را تلف نمیکند و از ابتدا شروع به قصه گفتن میکند. روند قصهگویی علی رغم ریتم کند در طول فیلم نیز حفظ میشود و فیلم در جا نمیزند. عمدهی داستان نیز حول کاراکتر اوکسبال است که "خاویر باردام" به بهترین شکل آن را ایفا کرده است. فضای فیلم در اکثر مواقع بیروح و خاکستری است گویی همواره زیر سایهی مرگ قریبالوقوع اوکسبال قرار گرفته است. مرگ در جای جای فیلم قرار دارد و ایناریتو صحنههای بدیعی را با آن خلق میکند. به عنوان مثال در صحنهای که بعد از لانگ شاتی مختصر از ماه و دریا، جنازههای پناهندگان چینی را در دریا و ساحل میبینیم یا صحنهی رویارویی اوکسبال با جنازهی مومیایی شدهی پدرش به زیبایی تصویر شده است. سبک فیلمبرداری نیز باز مانند فیلمهای قبلی ایناریتو دوربین روی دست است اما این سبک در کنار ریتم کند فیلم نامتناسب به نظر میرسد و تکانهای اضافی دوربین گاها مخاطب را کلافه میکند. 
فیلم بر خلاف اسمش غرق در لوکیشنهای زشت، تنگ، تنش زا و پر از آدم است و تنش موجود به خوبی به تماشاگر منتقل میشود. در واقع کاراکترها با زیبایی غریبه شدهاند و هر کدام به دنبال بازتعریف و بازآفرینی آن هستند. تنها سکانس فیلم که نشانی از زیبایی دارد سکانس صبحانه خوردن خانواده اوکسبال به صورت دسته جمعی است که طولی نمیکشد و آن هم زیر بار زشتی فزایندهی موجود از هم میپاشد. 
در نهایت گرچه تغییراتی که کارگردان در ساخت این فیلم خلاف قاعدهی ساخته های قبلیش انجام داد برایش خوشیمن نبود و فیلمش با استقبال چندانی روبهرو نشد ولی مسلم این است که نمی توان به کارگردان خرده گرفت که فیلم بدی ساخته است.

 

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است