ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟, whats the time in your world, چقدرهمه چیز در دنیای تو سرگردان است

پژمان خلیل زاده
۴ سال پیش - ۴ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

در دنیای تو ساعت چند است، فیلمی است حیران و سرگردان، فیلمی که نه موقعیت دراماتیک خلق می کند و نه شخصیت هایش سر راست و روشن هستند، بلکه ساختمان فیلم فقط بر اکت های بی معنی ای استوار می باشد که هم اتمسفر درامش قلابی است و هم پیرنگش انسجامی ندارد.

در دنیای تو ساعت چند است اولین فیلم بلند صفی یزدانیان، منتقد و مترجم سینمایی است. فیلمی که باید آن را برای منتقد باسوادی که هم اکنون در جایگاه فیلمساز قرار گرفته، به عنوان گامی رو به جلو به حساب آورد اما متآسفانه چنین اتفاقی رخ نمی دهد، بلکه برعکس، این فیلم صفی یزدانیان را از ما دور کرده و در حیطه ی فیلمسازی نا امیدمان می کند.

در ایران اغلب منتقدان با وجود تجربه ی حرفه ای شان در مدیوم نقد، گاهی به خود جسارت می دهند و پا در عرصه ی فیلمسازی گذاشته تا با دانش تئوریکشان، دست به خلق یک اثر سینمایی بزنند اما متآسفانه این مهم در بیشتر اوقات با شکست بزرگی مواجه می گردد و دیگر نگاه ها به آن منتقد تغییر پیدا کرده و حتی به خواستگاه نقادی اش هم ضرر وارد می شود. اولین فیلم  بلند یزدانیان دچار چنین زیانی شده و بد بودنش بر نام خالقش سنگینی می کند. فیلمی که ای کاش توسط یک منتقد ساخته نمی شد و آن را به پای یک فیلمساز جوان و بی تجربه می نوشتند نه به حساب یک تجربه ی محتوم و تهی برای یک نقاد.

در دنیای تو ساعت چند است را می توان ادامه ی فیلم پرت و پلای پله ی آخر مصفا دانست. یعنی فیلم به طور جالبی در شلختگی و وارفتگی، نقاط مشترکی با آن اثر دارد و گویی انگار ورسیون  دومش است. یعنی دقیقآ با همان بازیگران (علی مصفا و لیلا حاتمی) و با همان اکت ها و بی سر و ته بودن در فیلمنامه. حال اگر انتقال فضا و شخصیت های پوشالی فیلم پله ی آخر به فیلم صفی یزدانیان را نادیده بگیریم و اینطور فرض کنیم که اتفاقی بوده، باید به سراغ قصه ی بی انسجام و  سرگردان در دنیای تو.... برسیم.

فیلم از جایی آغاز می شود که گلی از پاریس به شهر رشت که موطنش بوده برمی گردد و می خواهد در فضای خانه ی کودکی اش، نوستالژی بازی کند، یعنی ادای گذشته را دربیاورد تا کمی  از حس الیناسیون درونی اش(که آن هم شوخی است) با خانه و وسایل و کلفتشان، ارضا شود. اما در این بین فرهاد پسری نیمه دیوانه با اکت هایی احمقانه وارد زندگی اش شده تا به او بفهماند که سالهاست عاشقش بوده و در سیر نوستالژی بازی های گلی خانم، همراهیش کند تا مبادا دیگر در خریتش(خریت سکوت چندساله اش) دست و پا بزند، البته باید دانست که وجود دختر، در حال و هوای ابلهانه و سفیحانه ی فرهاد تاثیری ندارد.

فرهاد و گلی دو شخصیت مرکزی فیلم هستند که به اصطلاح، داستان قرار است در حول این دو  چرخش پیدا نماید. فرهاد یک فرد انتلکت نمای ابله ای است که بدون هیچ اصول و برنامه ای  زندگی روزمره اش را سپری کرده و برای خلاص شدن از دست زمان و شرایط، به احمق بودن روی می آورد و تمامی لحظات را بر کوبیدن بر طبل بی عاری به شکلی مضحک و گاهی اشمئزازگون، سپری می کند. چنین شخصیتی هم، دقیقآ در فیلم پله ی آخر با بازی خود علی مصفا وجود  داشت که به نوعی مکمل همسر ضعیف و مفلوکش بود.  اما شخصیت فرهاد در فیلم، بسیار مفروض و کاریکاتوریک ترسیم شده و اکت ها و دیالوگ های  بی ربطش، نه فضا می سازد و نه موقیعت درام، بلکه یک وضعیت مضحک و جفنگ (جفنگ نه به معنای ابزورد) ایجاد می کند که این مشکل کاملآ از درون فیلمنامه نشئت می گیرد. به عبارت دیگر فیلمنامه نه شخصیت دارد و نه کشش دراماتیک، بلکه برشی است از موقعیت هایی مقوایی و پوشالی که یک سری اکت فاقد میزانسن و گاهآ تلویزیونی در بطن اثر خلق می کند و تاثیرش هم به مانند داستنانش هم بی سر و ته است و هم قلابی.

مشکل دیگر فیلم در این است که بیننده در سیر داستان پشت سر هم اسم هایی را می شنود که عاقبتشان فلان و بحمان شده، نام هایی مثل: حمید، علی، آنتوان که برای تماشاگر فقط در حد همان  نام باقی می مانند و گویی برای فیلمساز هم مهم نیست بیننده را از سردرگمی نجات دهد چون ادا کردن چند مونولوگ کافی است تا بیننده نزد خودش فرض کند که اینها با هم در دوران کودکی همبازی بوده اند، در یک دانشگاه درس خوانده اند، فامیل یکدیگر هستند و...... یعنی باید در طول  فیلم فقط حدس بزنیم و اصلآ هم مهم نیست که شخصیتها معرفی شوند و یا نه.

حتی این ابهام در مورد دو شخصیت اصلی فیلم هم جریان دارد. مثلآ این فرهاد کیست؟ آیا نسبتی با گلی دارد؟ شغلش چیست؟ معلم فرانسه و یا خدمتکار و یا اصلآ یک ولگرد بی سراپاست؟ هیچ  معلوم نیست، حتی عشقش هم به گلی کاریکاتوری می باشد و عاشقی اش هم به شدت مبتذل و مضحک است. و یا در نقطه ی مقابل گلی را چطور می توان تحلیل کرد؟ او چرا مادرش را در سال های گذشته رها کرده و به پاریس رفته و هم اکنون با یک افسردگی مزمن همچون یک فراری به  شهرش برمی گردد، و یا آن تلفن های مشکوکش چه معنایی دارد؟ آیا آنتوان شوهرش است؟ و یا نامزدش؟ هیچکدام از این موضوعات روشن نیست و گویی اصلآ پیرنگی نداریم، بلکه چند خط داستان کوتاه از چند روز زندگی یک دختر نوستالژی باز و آشنایی اش با یک مرد دلسپرده، کلیت  اثر را تشکیل می دهد.

در کلام آخر فیلم در دنیای تو ساعت چند است فیلم سرگردان و حیرانی است، فیلمی که نه داستان دارد و نه شخصیت و بیشتر شبیه به برشی از یک سریال چند قسمتی است، یعنی گویی مثلآ ما در حال تماشای قسمت پنجم یک سریال هستیم و کاراکترها و گذشته شان را از اپیزودهای قبلی می شناسیم و اکت های شان برای ما معنی دارد. در یک فیلم شخصیت ها باید شناسانده شوند تا کنش هایشان در فرم معنی پیدا کند، یعنی اکت یک کاراکتر به تحلیل پرسناژ وابسته است و اگر  چنین رویه ای اتخاذ نشود، نتیجه اثری ابتر و الکن مانند این فیلم حاصل می گردد.  

 

پ. خلیل زاده

1

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است