ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید
0
علی رفیعی وردنجانی
۳ ماه پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعقانون

نامتناهی سازی ذهن در سینما

آنچه در «درخشش» اتفاق می افتد بعد از «چشمان کاملا بسته است» اما «چشمان کاملا بسته» اسطوره ای از غرایز انسانی ساخته که علاوه بر نمود در ذهن خواننده به صورت رویا، مابه ازای بیرونی آن ملموس و باور...

 

استنلی کوبریک کارگردان و تهیه کننده آمریکایی از تاثیرگذارترین مولفان سینما به لحاظ شناخت تجربی – حسی است که وجود غیر قابل توصیفی از انسانیت و تمامیت خواهی غرایز نفسانی و روحانی را در آثارش به نمایش گذاشته است . کوبریک از «راه های افتخار» تا «چشمان کاملا بسته» راه روبه صعودی از «چیستی» به «نیستی» طی می کند و در تک تک آثارش نشانه هایی از روان‌شناختی و تاثیر پژوهش های فروید دیده می شود . «چشمان کاملا بسته» به عنوان آخرین حربه کوبریک به تنه انسانیت و غرایز او همواره مورد تحلیل و نقد سینما پژوهان بوده است اما به نظر من «درخشش» تمامیت روان انسانی را به لحاظ سینمایی و الگوهای روانی به خوبی نمایش داده و دلیل دغدغه مولف بر سر تاثیر ریشه های سرکوب شده از کودکی در شکل گیری شخصیت است .

اودیسه همیشه فضایی

کوبریک با ساخت «اودیسه فضایی» در پی آنچه انسان از زیست خود بر روی زمین دنبال می کند رفته است . مولف در این اثر زبان سینما را به بهترین شکل بیان می کند ، این زبان نه تنها گونه ای از خلاقیت انسان بر سر تلاش برای زیستن و زنده ماندن است، بلکه به هنرمندانه ترین شکل ممکن به عصیانگری، جهل، غلبه دست ساخته های آدمی بر وی و عقل محض پرداخته است . آنچه در اودیسه فضایی اتفاق می افتد شکلی از غایت غلبه تکنولوژی بر انسان است . رنگ های غیر‌طبیعی (تا حد زیادی امپرسیون) ، سفیدی مطلق در اودیسه ، تفکرات قابل کنترل و فرمانبردار و ... همگی انسان را به آنچه هست مشکوک می کند و این گونه ، اثری سینمایی می تواند ریشه های علمی و روانی به خود گیرد . اولین مساله ای که در این مورد باید به آن اشاره کنم وجود بخش قابل توجهی از رویا (به شکل خواب) در اودیسه فضایی است . طبق گفته فروید، زمان در رویا تعیین‌کننده حجم و مکان افراد است . یعنی اگر شخصی فرد مورد نظر را در خواب کمتر از حجمی که در واقعیت دارد ببیند به دوری حسیات نسبت به وی تاکید شده است . این اندازه با حسیات آدمی نسبت به فرد مورد نظر رابطه مستقیم دارد . از همین تئوری می توان نتیجه گرفت که خواب نقش موثری در آثار کوبریک بازی کرده است . اگر چه به طور مستقیم به آن اشاره‌ای نشده اما به عنوان مثال در اودیسه فضایی تکنیک سینمایی بُعدی از زمان رویا گونه اندیشه کوبریک را بیان کرده است که درآن حسیات و عُلقه های غریزی افراد به دست ساخته‌ها و به همنوع خود قابل لمس است . این خواب در «درخشش» مابه ازای بیرونی پیدا می‌کند و بیش از آنکه توهم باشد شکلی از رویاست که غریزه را به خوی وحشی گری انسان گره می زند . جک نیکلسون در حمام رویا می بیند ، لحظه جاری شدن سیل خون در هتل مخوف ، دخترهای خردسال دوقولو ، چرخ اسباب بازی و ... نشانه نگاری‌های روان‌شناسانه ای است که کوبریک با تسلط کامل بر آن قبل از ایجاد هیجان بیان می کند و همواره دغدغه خود را در آن هزارتوی سرسبز بیرون هتل مخفی نگاه می دارد . ذهن در «غلاف تمام فلزی» شکل کنترل شده تری ایفا کرده است اما همچنان ذهنتی لایتناهی نسبت به غرایز و سرخوردگی های روانی است . سرباز چاق و افسرده ای که مدام از ارشد خود تو سری می خورد و دست آخر پس از شلیک به وی اسلحه را در دهان خود می گذارد، نشانه ای از رو در رویی انسان با جبریات و تمایل وی به بروز و مرتفع ساختن سرکوب های درونی خود است .

مارپیچ

آنچه در «درخشش» اتفاق می افتد بعد از «چشمان کاملا بسته است» اما «چشمان کاملا بسته» اسطوره ای از غرایز انسانی ساخته که علاوه بر نمود در ذهن خواننده به صورت رویا، مابه ازای بیرونی آن ملموس و باور پذیر باشد . از مراجعه تام کروز به فروشگاه لباس عجیب و غریب تا خروج وی از مجلس بالماسکه و تعریف رویدادها به صورت خوابی که دیده است ، استفاده از مواد مخدر قبل از خواب و گرایش انسان به افزایش توهم و رویا پردازی ، غریبگی قهرمان داستان با تمام آنچه در دنیای درام رخ می دهد حتی همسرش و بسیاری از مسائل دیگر که هرکدام را می توان به صورت موردی تحلیل و نقد کرد ، نشانه‌های روان‌شناختی اثر را به لحاظ سینمایی افزایش داده است و مولف جاه طلبانه همه ریشه های رویایی زندگی را به واقعیت گره می‌زند . دوربین کوبریک در همه آثارش مخصوصا «لولیتا» ایده آل است ، به بهترین شکل ممکن نماهایی را برداشت می‌کند که جای درام پردازی بیشتری داشته باشند، همیشه دوربین در خدمت کارگردان است . نه بازیگر بر پرده سینما پادشاهی می کند نه قصه و نه میزانسن بلکه همه این عناصر جزيی از خواستگاه کارگردان می شوند برای آنچه او می اندیشد . کارگردانی کوبریک بر بازی جک نیکلسون در «درخشش» یک شاهکار به تمام عیار است و این شکل بازی گرفتن از بازیگر علاوه بر متد اکتینگ معروف لی استراسبرگ حس ایجاد شده در بازیگر را به طور کامل به مخاطب القا می کند . گفته می شود کوبریک بیش از 47 بار در سکانسی که جک نیکلسون باید با تبر در چوبی اتاق را خرد کند کات داده است و بار آخر جک عصبانی می شود و با تبر به دنبال کوبریک می افتد . این اندازه ایجاد تخاصم در بازیگر اگرچه می تواند خطرناک و سخت باشد اما نسبت کارگردان را با اثری که تولید کرده است مشخص می کند . در همه آثار کوبریک مولف آنچه را می اندیشد صادقانه به مخاطب هدیه کرده است و خود را پشت زیبایی بیش از حد و سیاه نمایی تلخ پنهان نمی‌کند. تماشای آثار کوبریک حتی برای بار چندم می تواند ذهن را از آنچه منم به مواجهه با آنچه شاید من هستم می کشاند و این مقدمه ای است بر لایتناهی سازی ذهن انسان در عصری که تکنولوژی از جذابیت هایش کاسته است .

علی رفیعی وردنجانی