0
علی حاجی زاده
یک سال پیش - ۷ دقیقه مطالعه

یادداشتی بر فیلم سینما نیمکت, "سینما ، مثل شراب میمونه، هر چی کهنه تر، گیراتر " _ ادای دین به سینمای کلاسیک

امتیاز منتقد به فیلم :

فیلمی سراسر سینما، نماها و حرکت دوربین ها و تِرَنزیشِن های فوق العاده زیبا

جمله ای از قولِ رابرت دنیرو خوانده بودم ، با این مضمون که ، " بازی در نقش های مختلف ِ سینمایی، این فرصت را به من می دهد که ، زندگی های متفاوتی را، تجربه کنم، بدون اینکه هزینه ای ، بابتِ سختی های واقعی  ی آن زندگی بدهم".

شاید بتوان گفت که سینما، این فرصت را به همه ی افرادِ بشر، از کارگر و کارمند و معلم ... تا مهندس و دکتر و رییس جمهور و ... ، میدهد ، تا زندگی های مختلف و داستان هایش را ، بر روی پرده ی نقره ای ببیند، و حسش کند، و تنها با پرداخت ِ هزینه ی بلیتِ سینما، فراخورِ حال خودش، و جهان بینی اش ، و تفکراتش ، آن زندگی را تجربه کند. شاید همین ویژگی ی سینما باعث شده است که  بشر ، عاشق سینما شود، همه عاشق سینمایند و به نحوی با آن نرد عشق می بازند، یکی کمتر، یکی مثل من با نوشتنِ این متن، و یکی بیشتر. یکی مانند ناصی (با بازی  ی علی عمرانی در فیلم) ،آنقَدَر،  غرقِ در سینما و عشقِ آن است ، که وقتی  مدت هاست، فیلم و ویدئویی ندیده است، مانند عاشقی است که مدت ها،  معشوقش را ندیده است، و وقتی که به فیلم و ویدئو می رسد ، و لحظه ای که فیلم ِ ویدئویی ای در حال رفتن به درون دستگاه ویدئو است تا پخش شود وصدای دستگاه بلند می شود، مست و مدهوش می شود و این صحنه به زیبایی به تصویر کشیده شده است. مانند صحنه هایی از فیلم راننده تاکسی و گاو خشمگینِ مارتین اسکورسیزی ، آنجا که تراویس بیکل برای اولین بار بتسی ، وجیک لاموتا برای اولین بار ویکی را می بیند، همانگونه نیز ناصی،  ستایشگرانه و در نمایی اسلوموشن ، ویدئو و آماده شدن فیلم برای پخش شدن را می بیند.ناصی آنقَدَر عاشق سینما است و در ادامه هم که عاشقتر می شود ، حتی ابراز علاقه اش به مَلی (با بازی ی مهتاب نصیرپور در فیلم) را نیز ، با استفاده از صحنه ای از فیلم بارانداز ،با بازی ی  مارلون براندو ، ابراز می کند. افرادی مثل ناصی کم نیستند، در فیلم هم این موضوع را می بینیم و کاراکترهایی این چنین ،کم کم به فیلم اضافه می شوند. کاراکترِ حسین عرفانی در فیلم نیز،  آنقَدَر عاشق سینماست که دوست دارد لحظه ی مُردنش ، به زیبایی ی صحنه های مرگِ همفری بوگارت، در فیلمهایش باشد، و نیز مانند فیلم ها در لحظه ی آخر ، آدرس گنجی بزرگ را به ناصی، که او را فردی لایقِ این گنج می یابد، می دهد. ناصی در ادامه به دنبال گنج می رود، گنجینه ای از فیلم های مختلفِ کلاسیکِ هالیوودی، Love Story ، Casablanca ، و ... ، که هر کدام داستانی اند و تجربه ای . ناصی،  مدت ها صرفِ تماشای این گنجینه های با ارزش می کند و پس از سرشار شدن از داستان ها و تجربه های متفاوت، به دنبال اجرای این داستان ها و تجربه ها، به صورت بازیگری دوره گرد و تئاتر گونه ، در میان مردم می رود. با اجرای خوب ِ خود در میان مردم ، پول می گیرد. شاید این قسمت از فیلم اشاره به این داشته باشد که اگر فیلم خوب باشد، داستان خوبی داشته باشد و مردم را جذب کند، مردم حاضرند که برای این لذت بردن پول بپردازند، اصلی که به نظر می رسد در سینمای ما از آن غافل شده است. ناصی در ادامه ، با صبا(با بازی ی اشکان خطیبی) که نوازنده است همکار می شود و به کارش ادامه می دهد، و به قول خودش موزیک متن های فیلم ها را می نوازد. در ادامه، با عطا(با بازی ی هومن برق نورد) که  به قول خودِ عطا ، تخصصش special effect است، همکار می شود ، که پس از اضافه شدنِ عطا ، پیشرفت عظیمی در نحوه  ی اجرای فیلم ها حاصل می شود. طراحی صحنه و جلوه های ویژه به اجراها اضافه شده و رضایت تماشاگران از اجراها بیشتر می شود.  شاید این قسمت از فیلم اشاره به تاریخ سینما و نحوه ی تکامل یافتن سینما و استقلالِ آن از تئاتر باشد، درست است که سینما بر گرفته از تئاتر است، اما اکنون هنری مستقل از آن است که این استقلال را مدیون پیشرفت طراحی های صحنه و دوربین ها و حرکت دوربین ها و هنر تدوین و جلوه های ویژه و به قول عطا ، special effect و مابقی هنرهای درگیر، در آن است. در ادامه ی فیلم ، آخرین عضو گروه، ملی ، بازیگر زن، به گروه اضافه می شود. و حالا گروه تکمیل تر می شود، یک بازیگر مرد که فیلمنامه نویس و کارگردان و رهبر گروه است، یک بازیگر زن، یک طراح صحنه وجلوه های ویژه ، و یک موزیسین. گروه درحال رشد و پیشرفت است که به یک باره ، کاراکتر رییس ، وارد داستان می شود، که به وضوح ، نمادِ سانسور گر و اعمال سانسور است، این نماد شاید در برخورد اول ، در ذوقِ بیننده بزند،  که چنین آشکارا و سهل الوصول، نماد آن و اشارات ِ آن معلوم می شود، اما وقتی در ادامه ، در دیوانه خانه ای که این گروه مشغول بازی بودند و صحنه ی خفه شدن زن توسط مرد را بازی می کردند، بطوری که مرد به جای آنکه گلوی زن را بگیرد ، گلوی خود را می گیرد و می فشارد،  و زن ، با فاصله ای یکی دو متری، در حال خفه شدن است ، و وقتی دیوانه ها گفتند که این ها از ماهم دیوانه تر هستند، این پیام را می خواست برساند که امروزه ، با پیشرفت ِ دنیای ارتباطات و انواع ِ خبرگزاری ها و شبکه های اجتماعی ، دیگر با اعمال سانسور در جامعه نمی توان واقعیت ِ موجود را انکار کرد و این موضوع توسط همه به سادگی فهمیده می شود و همه به رئالِ غیرِ رئالِ سینمای ایران واقفند.

در ادامه فشار رییس و دار و دسته اش، باعث می شود که گروه تشکیل شده ، از مکانی که در آن هستند بروند ، شاید این صحنه اشاره به مهاجرت ِ هنرمندانی باشد که تابِ اعمال سانسور را بر آثار خود نیاوردند،  و مجبور به ترکِ وطن خود شده اند. بعد از رفتن گروه از محل کارشان، شاهد آن هستیم که هنرهای به شدت سطح پایینی ، توسط افراد رئیس برای مردم اجرا می شود، و به خوبی نشان می دهد که وقتی هنر ناب به اجبار برود، هنر سطح پایین و بی ارزشی جایگزین آن می شود.

پس از آنکه گروه محل کارشان را ترک می کنند، سوار بر موتورِ سه چرخی در حال رفتن به جای جدیدی می شوند، که در مسیر ، در برف شدیدی گیر می کنند ، که دیگر موتور ِ سه چرخ نیز ، قادر به حرکت در آن برف نیست ، و در برف گیر می کند، اعضای گروه پیاده شده و با طناب  موتور سه چرخ را کشیده و به مسیر ِ خود ادامه می دهند، صحنه ای که به زیبایی به تصویر کشیده شده است، و شاید می خواست بگوید که در شکست ها و در پسِ آن ، ادامه ی شکست ها، هیچ کس و حتی وسایل آدمی نیز به کمکش نمی آید، و این خودِ آدمی است که باید با اتکا به پای خودش مسیر حرکتش را ادامه دهد ، حتی اگر سختی و گرسنگی بکشد ، حتی اگر مجبور شود که گوشت سگ یا گوشت آدمی بخورد، خودِ خودش است و مسیر ِ پیش رویش که باید با پاهای خودش آن را بپیماید.

داستانِ فیلم ، اما خالی از مسئله ی عشق و شکست عشقی ، داستان ازلی و ابدی ی انسان، نبود. آنجا که ناصی نیز مانند عطا ، عاشق مَلی می شود، و آنقَدَر غرق فیلم و سینماست که علاقه ی خود به مَلی را با کمکِ صحنه ای از فیلم بارانداز با بازی ی مارلون براندو، ابراز می کند و جواب رد می شنود.  و این جوابِ رد، سرآغازِ تغییرات در رابطه ی افراد گروه می شود. کارل گوستاو یونگ معتقد بود که ، نه نفرت و نه بی احساسی ، بلکه قدرت، نقطه ی مقابل عشق است. نقطه ی مقابل عشق با بی احساسی شروع می شود. انرژی ی موجود به یکباره تغییر می کند و رخت بر می بندد و خلاءِ عظیمی بر جای می ماند. و یونگ بر این باور بود که ، قدرت طلبی، این خلاء را پر می کند. منظور از قدرت طلبی، علاقه به کنترل کردن و دست کاری کردنِ شخصیت دیگران یا مسلط شدن بر آنان و نیاز یا علاقه به تبدیل کردنِ افراد به کسی است که قرار نبوده است باشند یا بشوند.

و این تئوری  ی یونگ را به خوبی در مورد ناصی، در فیلم شاهدیم. آنجا که سایر اعضای گروه، در خصوص ی سازش کاری ی ناصی با رییس،  برای اعمال سانسورها، اعتراض می کنند، که بیشترِ اعتراض ها را هم مَلی، میکند، این عقده ی ناصی زنده می شود و با عباراتی مانندِ ، من این گروه را درست کرده ام، من رهبرِ این گروه هستم و من به کار دعوت تان کردم و هر چی که من میگم باید گوش کنین، این نوع قدرت طلبی ی خود را اعمال می کند.

صحنه ی دیگری از فیلم که بر روی من به شدت تاثیر گذاشت، صحنه ی برخورد اول ِ عطا با ناصی بود، آنجا که عطا در حالِ شرح دادنِ بیماری های خود بود و به ناصی می گوید که می دانی چند نفر در آمریکا ، بیماری ی من را دارند؟ ، و ناصی می گوید که نمی دانم، و عطا در پاسخ می گوید که پنجاه میلیون نفر در آمریکا  از بیماری ی من دارند، ناصی می پرسد که در ایران چند نفر این بیماری را دارند، و عطا پاسخ می دهد که نمی دانم. شاید این صحنه اشاره به تاثیر گذاری ی سینمای هالیوود بر کل جهان است، که باعث می شود فرد در هر گوشه از جهان ، به درست یا غلط، حتی آمار تعداد افرادی که به بیماری ی خاصی در آمریکا مبتلا هستند را بداند، اما در کشور خود بی اطلاع است. تاثیری که سینمای هالیوود را  در صدر سینمای جهان قرار داده است، و ما به عمد یا غیر عمد، در سینمای خود را در صدرِ سینمای جهان می دانیم، بی آنکه چنین تاثیری بر جهان با فیلم هایمان داشته باشیم.

و در آخر هم نماهای زیبای گرفته شده ، حرکت دوربین های فوق العاده و تِرَنزیشِن های فوق العاده زیبای فیلم  و بازی ی زیبای همه ی بازیگران و صحنه ی نهایی ی فیلم،  با بازی ی  علی عمرانی را به شدت می ستایم.  از حرکت دوربین های فوق العاده ی فیلم می توانم به صحنه ای که در آن ناصی، گنج را می یابد و وارد اتاق می شود ، و در حالیکه حرکت دوربین،  طوری به نظر می رسد که گویا به صورت نمای نقظه نظر ، ناصی، در حال دیدنِ محتویات داخل اتاق است ،  می بینیم که در انتها، دوربین پس از چرخش ، دوباره به چهره  ی ناصی بر می گردد. حرکت دوربینی که مرا به یاد صحنه ای از فیلم راننده تاکسی و دوران معصومیتِ مارتین اسکورسیزی ،انداخت.

این نوشته ، برداشت های شخصی ای بود که پس از اولین تماشای فیلم، به ذهنم خطور کرد و ممکن است پس از تماشاهای بعدی فیلم، کاملتر گردند یا به کل تغییر نمایند.

علی حاجی زاده

11 صبح ِ جمعه 26آذر 1395

سه روز پس از اولین تماشای فیلم



در سال های میان 1368 تا 1371، مردی نشسته بر یک نیمکت در حاشیه شهرهای بزرگ، فیلم های برتر تاریخ سینما را برای مردم اجرا می کند و طی این سال ها با تحول و ... مواجه می شود.