6
یاسمن خلیلی فرد
۶ ماه پیش - ۵ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه بانی فیلم

نقد فیلم وارونگی, Inversion, مسمومیت

امتیاز منتقد به فیلم :

آنهایی که با بهنام بهزادی و سینمایش آشنایی دارند به خوبی درک خواهند کرد که «وارونگی»، فیلمی در سبک و سیاق فیلم های قبلی اوست؛ با همان سادگی در موضوع، لحن، داستانگوئی و البته فرم. اگر در سینمای اصغر فرهادی، "شرایط بیرونی" و "تغییر موقعیت"ها، یک مسئله ی ساده اولیه را به موضوعی پیچیده تبدیل می کنند، در سینمای بهزادی، موقعیت ها تغییر نمی کنند بلکه پی می بریم مسئله ای که در ابتدا ساده به نظر می آمده دشوار است و می تواند به یک گره ی تبدیل شود.

  نیلوفر(سحر دولتشاهی)، به عنوان زن سی و چند ساله ای که ازدواج نکرده است، پس از شدت گرفتن بیماری تنفسی مادرش (شیرین یزدانبخش)، با فشارهای بسیاری از سوی خواهر و برادر بزرگترش هما (رویا جاویدنیا) و فرهاد (علی مصفا) مواجه می شود. این بحران، پرده از زخم هایی چند ساله در روابط میان اعضای خانواده بر می دارد و رفتار این شخصیت ها با یکدیگر دچار تغییرهای گسترده ای می شود.
این روزها درام های اجتماعی که ساخت آن ها نیز بسیار رواج دارد، عموماً متمرکز بر مسائلی چون روابط زوج ها، خیانت، پنهانکاری و ... هستند اما بهزادی ازاین بستر استفاده دیگری می کند. او مسئله ی زنان بالغی  که شاید در سن مقرر ازدواج نکرده اند را به چالش می کشد، آن هم نه در قالب روایتی پیچ در پیچ و دشوار، بلکه به شکلی کاملاً باورپذیر و ساده. مضمون اصلی «وارونگی»، احترام به حریم شخصی است که در رابطه با نیلوفر و زنانی با موقعیت مشابه او کاملاً زیر پا گذاشته می شود.
انتخاب درست عنوان فیلم از نکات مثبت آن است، "وارونگی" علاوه بر اشاره ی مستقیم به پدیده جغرافیایی که عملاً زندگی بسیاری از شهروندان تهرانی را مختل کرده است، به زندگی شخصیت اصلی اش نیز مربوط می شود. زنی که به لحاظ سنی باید مستقل باشد و اتفاقاً حضور موثرتری در جامعه نسبت به برادر بی مسئولیت و خواهرِ متأهلِ خانه دارش دارد، به سبب مناسبات فرهنگیِ اشتباه، در جایگاهی قرار گرفته که حق او نیست و همه اعضای خانواده اش حق مسلم خود می دانند که امر و نهی اش کنند. اویی که تمام عمر از مادرش پرستاری کرده و مسئولیت تر و خشک کردن پیرزن را بر عهده داشته است، آخرین نفری است که از تصمیمات خواهر و برادر در رابطه با مادر آگاه می شود؛ ضمن آن که این تصمیمات تنها مربوط به مادر نیستند و زندگی خود او را نیز تحت الشعاع قرار می دهند. همان طور که پدیده وارونگی مانع از تنفس بسیاری از آدم ها می شود، فشارهای خفقان آور خواهر و برادر بر نیلوفر نیز فضای مسمومی را برای او بوجود می آورند که امکان تنفس را برایش دشوار می کند.
بهزادی، در کمال سادگی روایی و بصری، به شخصیت های فیلمنامه اش عمق بخشیده است. این شخصیت ها به درستی تعریف می شوند و کنش و واکنش هایشان به شدت باورپذیر و منطبق بر شرایط آنهاست. به عنوان مثال، در رفتار نیلوفر با خواهر و برادرش نوعی عدم اعتماد به نفس توام با احترام دیده می شود که طی دگردیسی ظریف او، به مرور این ویژگی ها به قاطعیت و صراحت تغییر پیدا می کنند. این احساس کمبود در مقابل خواهر و برادر بزرگتر که به دیگر روابط میان فردی و کنشهای او با اعضای جامعه نیز رسوخ کرده است می تواند ناشی از این باشد که او یک "فرزند آخر" است و فرزندان آخر خانواده که تفاوت سنی نسبتاً زیادی هم با خواهر و برادرهای بزرگتر خود دارند عموما با این دست مشکلات دست و پنجه نرم می کنند به لحاظ شخصیتی ممکن است دچار ضعف هایی از این دست بشوند.
ارتباط مستقیمی میان مسمومیت هوا و سخت تر شدن شرایط نیلوفر در طول فیلم  به چشم می خورد که فیلمنامه به درستی آن را طرح کرده است. هرچه هوا مسموم تر می شود، محدودیت ها و نادیده گرفته شدن ها هم بیشتر می شوند تا جایی که حتی "عشق" نیز از نیلوفر سلب می شود. در ابتدای فیلم وقتی او را در حال صحبت با تلفن همراهش می بینیم فرهاد نگاه پرطعنه ای به او می اندازد، نگاهی که از صد حرف معنادار تر است. خواهر و برادر نیلوفر را دختربچه ای می بینند که بازیچه دست آنهاست. نیلوفر وقتی تصمیم می گیرد مقابل اعضای خانواده اش بایستد که عشق اش هم تلاش دارد او را در موقعیتی قرار دهد که او تصمیمی برایش نگرفته و آن، سرپرستی از فرزند خردسال اوست که نیلوفر حتی از وجودش هم اطلاعی ندارد. بدین ترتیب نیلوفر تصمیم به تغییر رویه می گیرد.
نیلوفر در نهایت به نقطه ای می رسد که اراده اش به او می گوید برای آینده ی خود و مادرش چه کند و حتی تأثیر این تغییر رویه در ارتباط عاطفی اش نیز به چشم می آید. این تحول نه به شکلی گلدرشت و مبالغه آمیز که به اندازه ی تمام فیلم «سر فرصت» شکل می گیرد.
«وارونگی» قرار نیست فیلمِ به لحاظ بصری پرزرق و برقی باشد. فرم آن کاملاً معمولی ست و داستانش نیز فراز و نشیب چندانی ندارد اما محتوای فیلم است که آن را ارزشمند می سازد. این فیلم را باید به واسطه ی محتوایش فهمید و درک کرد.
یکی دیگر از شخصیت های مهم فیلم، صبا (ستاره حسینی) خواهرزاده نیلوفر است. او تنها عضو خانواده است که در کنار اوست و نه در مقابلش. صبا، شاهد و ناظر بر اتفاقاتیست که زندگی نیلوفر را تحت الشعاع قرار داده اند و به خوبی درک می کند که رفتار دیگران با نیلوفر منصفانه نیست. رفتاری که با صبا می شود تا حدودی یادآور رفتاریست که با نیلوفر می شود و شاید صبا قرار است نیلوفر دومی باشد که اگر نتواند بر تمامی سنت های کلیشه ای خانواده (و در شکل گسترده تر فرهنگ) غلبه کند روزگارش شبیه روزگار نیلوفر شود؛ به عنوان مثال وقتی که نیلوفر از رفتن به شمال سر بازمی زند، همه بی آن که نظر صبا را بپرسند به او می گویند او باید همراه مادر به شمال برود ودر مقابل مخالفت های او شماتتش می کنند.
از نکات قابل توجهِ فیلمنامه که متأسفانه در بیشتر فیلمنامه های امروزی مورد غفلت واقع می شود، طرحِ درست گره افکنی، بحران ها و سپس گره گشایی است. بدین معنا که فیلمنامه در عینِ سادگی، چیدمان درستی دارد و عناصر درام در جای درست خود قرار گرفته اند. پایان روایتِ اصلی مشخص است و درواقع همان اتمام حجت نیلوفر با خواهر وبرادر است. اما پایان داستان عاشقانه ی سهیل و نیلوفر باز می ماند. خنده ی گرم آن ها با پس زمینه ی موسیقی ای که قرار است شاد باشد و نیست خود پارادوکسی تعمدی را ایجاد می کند که مخاطب را به قطعیت سرانجامِ خوشِ این رابطه ی عاشقانه امیدوار نمی کند، آن هم وقتی نیلوفر اذعان می کند قصدش برای رفتن از تهران جدی ست و سهیل پیش تر صراحتاً اعلام کرده بود که تهران را از باقی شهرهای ایران بیشتر دوست دارد و شرایط خوب کاری اش در تهران نیز امکان رفتن را بر او دشوار می سازد. با این حال، فیلمساز روزنه امیدی را برای مخاطب خود نگه می دارد تا به پایان فیلم بیندیشد و برایش تصمیم بگیرد؛ اتفاقی که بسیاری از فیلم های مدرن و پست مدرن ما را به آن عادت داده اند.
نکته ای را از یاد نبریم که «مکان»، نقش موثر و پررنگی را در «وارونگی» ایفا می کند. داستان فیلم در تهران پردود و دمی می گذرد که عامل بیرونی شکل گیری تحول زندگی شخصیت اصلی اش هم هست. در واقع کارکرد درست لوکیشن و موقعیت مکانی، از دیگر خوبی های فیلمنامه است که در فیلم به لحاظ بصری نیز نمود یافته است. بارها نماهایی از شهر تهران را می بینیم که از فرط آلودگی بی رنگ و رو شده اند و این بی رنگ و رویی به نحوی در سراسر فیلم حتی انتخاب پوشش و نحوه چهره پردازی بازیگران نیز به چشم می خورد.
بازی های فیلم نه آن قدر تماشایی اند که متعجبمان کنند و نه آن قدر بد که از آن ها ناامید شویم. فیلم بازی هایی معمولی دارد. بازی علی مصفا البته بسیار خوب است و تا حد زیادی متفاوت. اما سحر دولتشاهی قطعاً می توانست بهتر از این ها باشد. شیرین یزدانبخش ذاتاً خوب بازی می کند و دیگر به خوب بازی کردنش عادت کرده ایم. اما انتخاب ستاره حسینی برای نقشی که آینه ی کاراکتر اصلی ماجراست، انتخاب هوشمندانه ای نیست و بازی نه چندان مناسب بازیگر لطماتی را نیز بر فیلم وارد آورده است.
با همه ی این تفاسیر، «وارونگی» به باور نگارنده، فیلمی قابل قبول در سینمای ایران است که در سطح استاندارد قرار می گیرد و نشان می دهد به رغم سادگی های بصری – روایی، می توان فیلمی ساخت که مخاطب را با خود همراه سازد و در عین حال معنایی عمیق در دل خود بپروراند که یک معضل اجتماعی هم هست که شاید بسیاری از زنان با آن دست و پنجه نرم کنند.