ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم ابد و یک روز, Life and a Day, نگاهی به فیلم ابدو یک روز

عباس مدحجی
۵ سال پیش - ۶ دقیقه مطالعه
منبععباس مدحجی
امتیاز منتقد به فیلم :

ابد و یک روز، یک تلنگر است. تلنگری ست بما جهت یادآوریِ طبقه ای فراموش شده.طبقه ی مدفون زیرِ خروارها نکبت و بدبختی و فقر و اعتیاد و عقده های فروخورده و ....... اما گزشته از همه ی اینها جنجالی ترین و اصلی ترین وبه نظر من طلایی ترین دیالوگ فیلم آنجایی ست که مرتضی با صدای بلند رو به همه میگفت : هرکی بتونه و از اینجا نره از سگ کمتره ، هر کی بره و برگرده از سگ کمتر ،هم کمتره . این دیالوگ توی صورت مخاطب کوبیده میشود.

ابد و یک روز، یک تلنگر است. تلنگری ست بما جهت یادآوریِ طبقه ای فراموش شده.طبقه ی مدفون زیرِ خروارها نکبت و بدبختی و فقر و اعتیاد و عقده های فروخورده و ....... خانواده تورخانی نماینده ی این طبقه ی فراموش شده ست.اینقدر فراموش شده که حتی وقتی توی کوچه با دوست امیر دعوایشان شد هیچکس برای جداکردنشان حاضر نشد.انگار حتی همسایه ها هم آنها را نمیبینند. اجتماع هیچ ارزشی برایشان قایل نیست که هیچ ، حتی آنها را آدم هم حساب نمیکند.این خانواده مجموعه ای است از عقده های واپس زده ی کودکی ، مشکلات روحی ، خشونت ، روابط دیالکتیکی ، زخم زبونهای سوزناک ، تنهایی های ممتد و......... .
اولین چیزی که در جریان فیلم ذهن مخاطب را جلب میکند زخم زبان های سوز دار و طعنه های آزار دهنده س. انگار نویسنده که همان کارگردان است اینقدر دقیق دیالوگهای رد وبدل شده را کار کرده که سعی داشته شخصیت و غرور طرف مقابل را خورد کند که دقیقا همین اتفاق هم می افتد. دیالوگهای سکانس دعوای مرتضی و محسن خیلی خوب نوشته شده بود و مثل یک تبادل آتش دقیق بین دو نفر رد و بدل میشد. حرفهای مرتضی به مادر خانواده در ماشین و دفاع ناشیانه ی مادر از محسن و حتی اشاره ی محسن به هفت پشت مادرش لبخند تلخی بر لبان مخاطب می آورد. از همه ی اینها که بگزریم دیالوگ های لیلا اما چیز دیگری ست. شخصیتی منزوی ، خود محور و البته باهوش. او به جهتی نگاه میکرد که بقیه نگاه نمیکردند . چیزهایی را کشف کرد که برای بقیه سوال بود.حرکت کلیدی در نقش کمرنگ لیلا جایی بود که شناسنامه ی سمیه را رو میکند.سمیه ناک اوت میشود اما نا امید نمیشود و هنوز به درست شدن این وضعیت بحرانی امیدوار است. شخصیت نوید اما شاید مثبت ترین است. درون گرا ، مهربان نسبت به خانواده ، بامعرفت نسبت به محسن ، کاری ، حرف گوش کن و البته درس خوان و باهوش . در نگاه اول حضور چنین کارکتری در کنار کلی آدم مشکل دار کمی توی ذوق میزند اما شاید این هم پیالگی پیام دیگری دارد. شاید کارگردان سعی داشته بگوید همه ی انسانها از ابتدای تولد اینقدر بد نیستند که در بزرگسالی . اینکه همه ی اعضای این خانواده وقتی کودک بودند مثل نوید خوب و درس خوان و بامعرفت بوده اند ولی گردش روزگار آنها را عقده ای و منفعت طلب بار آورده است.نمیدانم شاید.
البته حرفهای محسن را به سمیه نباید فراموش کنیم. حرفهای ازسر استیصال و عجز. دیالوگهایی که در اوج ناامیدی ادا میشد و بیشتر شبیه التماس بود که سمیه نرود.که خواهرهایش به مادرشان غذا نمیدهند که کمتر دستشویی برود . محسن نمیخواهد بگذار سمیه برود ولی نمیتواند.عاجزانه نمیتواند.
اما گزشته از همه ی اینها جنجالی ترین و اصلی ترین وبه نظر من طلایی ترین دیالوگ فیلم آنجایی ست که مرتضی با صدای بلند رو به همه میگفت : هرکی بتونه و از اینجا نره از سگ کمتره ، هر کی بره و برگرده از سگ کمتر ،هم کمتره . این دیالوگ توی صورت مخاطب کوبیده میشود. همه برای فرار از این وضعیت در حال تلاشند ولی هیچکدام اینقدر علنی و توهین آمیز حرف دلش را نمیزند. دیالوگی که علی رغم اسفناک بودنش ، مورد تایید همه ست .حتی خوشبین ترین بیننده ها راهم به تایید وامیدارد. اما اگر از زاویه ای دیگر خانه را نماد وطن درنظر بگیریم و نرفتن از خانه را هم ارز نرفتن از مملکت بدانیم ، خب این مفرض منتج میشه به از سگ کمتر بودن همه ماهایی که تونستیم از وطن بریم و نرفتیم .یا رفتیم و برگشتیم.بهرحال منظور سناریست هرچیزی که بوده ، بنظر منظور خوبی نبوده.
فارغ از منظورهایی که با دیالوگ منتقل میشد باید منظورهایی که طور دیگری منتقل میشدراهم درنظر گرفت. بوسه های ممتد مرتضی پشت گوشی ، نگاهای سرد نوید ، گریه های خجالت زده ی اعظم وقتی فرزندش دایی مرتضی را زمین زد، عطسه ی بی موقع مادر که استرس فضا را بالا میبرد ، رقص محسن از پشت پنجره کمی دورتر از خانوده ، عکسهای دنباله دار سمیه ، سرخاب سفیداب کردن لیلا موقع خروج از خانه و باترس و تردید صحبت کردن شهناز از درآمدهایش و خرید ماشینش. باهمه ی این منظورهای فراوان مخاطب سردرگم نمیشود و رشته ی کلاف اصلی داستان را محکم چسبیده است. خالی از لطف نیست اگر اشاره کنیم کارگردان فیلم ، سعید روستایی اولین تجربه ی کارگردانی فیلم بلند خود را باابد و یکروز شروع کرده و اگر این کارگردان ۲۷ساله بتواند با این شروع خوب مخاطبانِ خسته ی امروز سینمای ایران کمی بیشتر به سینما جذب کندچه بسا ممکن انتخاب اول همه ی سینما دوستان در آینده شود.
یکی مهمترین قسمت های نقد فیلم ابد و یک روز نقد بر بازیهای بازیگران یا اصطلاحا" کَستِ کار است. بازیها در نگاه اول توانمند ، باور پذیر و حتی از دید برخی دوستان شاهکار است اما اگر کمی دقیق شویم و تاریخچه ی بازی های هرکدام از بازیگران را لحاظ کنیم میبینیم ریما رامین فر در نقش اعظم یا شبنم مقدمی در نقش شهناز کارِ شاقی برای درآوردن نقش نکرده اند.ریما رامین فر اگرچه بازی خوبی ارایه میدهد ولی ما را کم یادِ نقش هما ، همسر نقی در سریال پایتخت نمی اندازد.شبنم مقدمی هم اگرچه سیمرغ بلورین نقش مکمل زن را گرفت ولی علاوه بر کاراکتر خیلی مبهمی که در فیلم دارد ، بازی درخشانی نداشت.از این دو کارکتر پُر ابهام که بگذریم ، نقش نوید اما خوب از آب درآمده است.نوجوانی جنوب شهری که از کودکی با سختی های زندگی آشنا شده و فهمیده درهر شرایطی نباید پشت خانواده را خالی کند.حتی درمدرسه هم تقلب رساندن به دوستانش را فراموش نمیکند.کمتر حرف میزند و بیشتر میبیند.
انتخاب پیمان معادی در نقش مرتضی یک اشتباه بزرگ بود.ریسکی که نتیجه ی خوبی نداشت. دقیقا یک بچه شمال شهری ست که ادای جنوب شهری ها در می آورد.دیالوگهای چاله میدانیش اصلا لحن قلدرمابانه ندارد. باور این نقش برای معادی در ذهن مخاطب سخت است.شاید اگر امیر جعفری یا حتی حامد بهداد را برای این نقش انتخاب میکرد، نتیجه ی بهتری میگرفت.نعره هایش حتی در اوج دعوا و عصبانیت لرزه بر اندام نمی انداخت. حتی وقتی داشت اعظم رابرای ماست بودن شوهرش تحقیر میکرد.حتی وقتی پسر اعظم اورا نقش زمین کرد ذهن مخاطب دچار تشنج نشد که پسری دست روی بزرگ خانواده بلند کرده.شاید انتخاب معادی جهت استفاده از چهره ی بین المللی آن بوده ، اما بهرحال میتوانست بهتراز این باشد. بازی شیرین یزدان بخش در نقش مادر یک شاهکار بود.اولین بار است که خانم یزدان بخش را در نقشی متفاوت میبینیم.یک مادرِ سختی کشیده با دوپسر معتاد و دو دختر دم بخت.مریض احوال و خسته از زندگیِ دردناکش که در فیلم چند بار آرزوی مرگ میکند.هم نگران دخل و خرج محسن است هم به زندان افتادنش.یک مادر با تمام مسولیت ها و نگرانی های مادرانه، والبته بطرز باهوشی ساده لوح.
بازی نوید محمد زاده روایت دیگری دارد.اوج بازی های فیلم در نوید محمد زاده نمود پیدا میکند.اگر بازیهای این فیلم را با فیلمهای دیگر مقایسه نکنیم قطعا سیمرغ حق نوید بود.هم سکانسهای درام هم اکشن. نوید در این فیلم شکوفا شد.بی خود نبود که دُرمیشیان در لانتوری اورا بکار گرفت.اما باید مواظب باشد در یک نقش کلیشه نشود.مثل چند بازیگر خوش آتیه ی دیگر که برای محکم کردن جای پای خود در سینما و ذهن مخاطب ، فقط در یک یا دو کارکتر کلیشه و ثابت شدند.در پایان بازیِ زیر پوستی ، نرم و دلپذیر پریناز ایزد یار را فراموش نکنیم. دختری که یک تنه بار همه ی خانواده را بدوش کشید ولی آخر در یک سکانس رویایی و فیلم هندی ناگهان از در خانه وارد میشود و میخواهد ما هم مثل مرتضی فکر کنیم که ازسگ کمتر است.کاش سمیه هیچوقت باز نمیگشت تا پایان فیلم را مثل داستان فیلم باور کنیم.پریناز ایزد یار بازیگر خوب و کم ادعایی ست و این بازی پخته بود که سیمرغ زرین نقش اول زن را روی شانه اش نشاند.
کارگردان تمام تلاشش را کرده تا بازی های خوب و قابل پذیرشی از بازیگران بگیرد که البته تا حد زیادی هم موفق شده البته این نکته را فراموش نکنیم که انتخاب بازیگران حرفه ای و قصه ای منسجم در کنار هم ، حال سینما را خوب میکند.
دکوپاژ، میزانسن، قاب بندی و حتی لوکیشن بدرستی انتخاب شده بود.طراحی صحنه فوق العاده با دقت در کمترین جزییات.از ته سیگارهای لابلای آجرهای دیوار گرفته تا آت آشغالهای مامان توی خونه. طراحی لباس با ظرافت به تفاوتهای مالی و فرهنگی اعضای خانواده دقت داشته.اتاق محسن با وسایلش دقیقا مخاطب را وارد اتاق یک معتاد میکند.حتی سیخی که توی سوراخ قاب شیشه جاساز کرده بود. کلا میشود گفت طراح صحنه قبلا در همچین جاهایی بوده است.

اما
چند سوال در فیلم بی پاسخ ماند،
کارتنی که اول فیلم ، نوید پایِ آن نشسته بود چه چیزی داشت که شهناز آن را مناسب نمیدانست و اصولا پیام این سکانس چه بود؟ منظور کارگردان چه بود؟ به چه چیزی اشاره دارد؟ این سکانس و دیالوگ در ذهن مخاطب سوالی ایجاد میکند که امیدوار است تاپایان فیلم پاسخش را بگیرد اما.....
چه اصراری بود مرتضی کیسه ی حاوی شیشه را بالای پشت بام پرت کند درصورتی که میتوانست آن را مثل بقیه در چاه فاظلاب خالی کند؟
سرنوشت آن بسته ای که به پشت بام پرت شد و نوید و مادر شبانه آن را پس آوردند چه شد؟
چرا نوید پلیس هایی که نوید را گرفته بودند تا جلوی درب منزل آورد بعد نشانی اشتباه داد؟ آیا قصدش فقط ترساندن محسن بود یا میخواست انتقام سیلی محسن را بگیرد؟
نوید کِی درس میخواند که جزو استعدادهای درخشان مدرسه شد؟ نه کتابی نه دفتری.تنها فعالیتی که از نوید در فیلم ندیدیم درس خواندن بود.یا کارتن نگاه میکرد یا در فلافلی کار میکرد یا مشغول امورات خانواده بود.

سرنوشت ازدواج مرتضی با ان دختر پشت تلفن چه میشود؟بعد از دعوای تلفنی شان ، رابطه به چه سرانجامی میرسد؟
مادر آن پانصد تومانی را که از لابلای پول فلافل ها ، زیر تشک پنهان میکند برای چه و که میخواهد؟
اعظم و شهناز که وضع مالی مناسبتری دارند چرا کمکی به خانواده نمیکنند؟ چرا فقط گاهی بهشان سر میزنند اما دریغ از یک کمک کوچک؟ شهناز جز اینکه اسفندماه قرار است ۲۰۶ را تحویل بگیرد چه خبر خوشی برای خانواده داشت؟ چرا بقول مرتضی شوهر اعظم ماست است؟

1

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

ج .ا
یک سال پیش
به نظرم ابد و یک روز یه فیلم نمادین هست. خانواده ی به هم ریخته نماد مملکت امروز ماست. سمیه نماد جوانان ایرانی هست که دارن تو این مملکت تلف میشن. سمیه هم تو دو راهی رفتن از خانواده(مملکت) و یا موندن گیر کرده. هر چند در نهایت احساساتش بر منطق غلبه میکنه و میمونه. کلا هر کدوم از اعضای خانواده از پیرزن و بچه گرفته تا خواهر روانی و برادر معتاد سمیه و .. نماد یه قشری از جامعه هستن. حتی تقابل خانواده ی پولدار افغانی و خانواده ی فقیر ایرانی هم تلنگری بر آینده ایران و افغانستان است.
خطر لو رفتن داستان
پاسخ:
اسماعیل مجیدی
یک سال پیش
اسم آهنگ پخش شده تو سکانس رقص چیه
خطر لو رفتن داستان
پاسخ: