-1
سامان پارسی
۱۰ ماه پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه سایه

نقد فیلم کوچه بی نام, گمشده در روایت

امتیاز منتقد به فیلم :

کوچه بی نام به کارگردانی و نویسندگی هاتف علیمردانی پیش از کارگردانی در داستان با مشکلات عمیق و جدی مواجه است.

  گمشده در روایت

 نگاهی به فیلم کوچه بی نام، اثر: هاتف علیمردانی

 سامان پارسی

 فیلم داستان زندگی دو خانواده ی سنتی و عشقی ناتمام و عصیان فرزندان بر علیه والدین است که تمام روایت ها مانند داستان ناتمام باقی می مانند. کوچه بی نام به کارگردانی و نویسندگی هاتف علیمردانی پیش از کارگردانی در داستان با مشکلات عمیق و جدی مواجه است. داستان پدری مهربان و زحمت کش که خانواده ایی سنتی و مذهبی دارد و سرپرستی دو خانواده را برعهده گرفته است. داستان بر پایه برخی کلیشه ها مانند عصیان دختری در خانواده ایی مذهبی و ارتباط با مردی متاهل جلو می رود و سعی می کند با برخی دیالوگ های ادبیات شهری تهران این اتفاق ها را جدی کند اما به همان شکل کلیشه ایی باقی می مانند. از مشکلات اصلی فیلم ضعف در شخصیت پردازی است که نویسنده نتوانسته هیچ کدام از شخصیت هایش را به درستی بشناسد و روایت مناسبی برای آنها بنویسد. روایت های موازی انسجام روایت اصلی را از بین می برنند و هر کدام یک داستان جدی و عمیق برای یک فیلم هستند اما نویسنده نتوانسته از هیچ کدام از آنها به خوبی استفاده کند و نه تنها انسجام روایت اصلی از بین رفته بلکه روایت های فرعی نیز ناتمام رها می شوند و فیلم به شکلی ضعیف با یک پایان بندی سطحی به پایان می رسد. انتخاب سوژه توسط نویسنده عالی است اما ضعف او در روایت باعث شده تمام اینها مانند کف روی آب محو شوند. داستان گم شدن حمید و مادری که در غم از دست دادن فرزندش به جنون می رسد و سعی می کند بر خلاف دیگران او را زنده تصور کند می توانست داستانی جدی و عالی باشد اگر نویسنده بدون ایجاد روایت های فرعی دیگر این داستان را به درستی تا انتها روایت می کرد اما علیمردانی به این بسنده نکرده و خواهر و برادر بودن حمید و نسیبه را نیز به داستان اضافه می کند و هر چند روایت دوم بسیار شبیه به داستان فیلم ماه آگوست در منطقه اوسیج فیلمی تحسین شده درباره گسست های ارتباطی خانواده در زندگی شهری مدرن و عاشق شدن خواهر و برادری از دو مادر و یک پدر بدون اینکه بدانند است اما به خاطر ضعف در نگارش فیلم نامه که یکی از معضلات سینمای ایران است نتوانسته هیچ کدام از روایت ها را به انسجام و هارمونی با روایت اصلی در شکل نهایی برساند.  از مشکلات فیلم دست گذاشتن بر کلیشه هایی است که بسیار نخ نما شده اند و هیچ فرم جدیدی نیز برای به تصویر کشیدن آنها وجود ندارد و به همان شکل کلیشه ایی به تصویر کشیده شده اند. دختری از یک خانواده سنتی با پدری مهربان و دلسوز که مادری به شدت مذهبی دارد و با عصیان در برابر این شرایط می خواهد با مردی متاهل از ایران خارج شود یا زندگی فاطمه دختر بزرگ خانواده که بسیار شبیه مادرش است با شوهری سر به هوا، از این دست کلیشه ها که نویسنده و کارگردان به صورتی دست نخورده بدون اینکه آنها را آشنایی زدایی کند یا به شکلی جدید آنها را به تصویر بکشد ضعف های اصلی کوچه بی نام هستند. برخی شخصیت ها که نقشی اصلی در روایت دارند به شکل تیپ باقی مانده اند مانند دوست پسر متاهل محدثه که قصد دارد او را با خود به خارج از کشور ببرد یا حداقل خودش اینطور می گوید. در بخش اول فیلم سعی می کند روایتی عاشقانه ی دو جوان باشد که از بچگی با هم بزرگ شده اند اما مخالفت مادری که بعدها دلیلش مشخص می شود این عاشقی را با مشکلی جدی مواجه کرده است. دو زنی که در یک خانه با هم زندگی می کند هر دو همسران یک مرد هستند و حمید نیز برادر آنها است ولی چون هیچکدام نمی دانند مانند دو فامیل به هم نگاه می کنند. مشکل اصلی فیلم در مغشوش بودن و پرداختن به روایت های فرعی است که در هر بخش سراغ یکی می رود و چون نمی تواند فرمی درست و باور پذیر برای آن پیدا کند نیمه کاره رهایش می کند و سراغ روایت فرعی بعدی می رود. کوچه بی نام مانند تمام فیلم های ایرانی پر از طرح هایی است که به داستان تبدیل نشده اند و این ضعف بزرگ در نگارش تقریبا مشکل اکثر فیلم های سینما ایران است.  کوچه بی نام با کلیشه ها پیش می رود و با اتفاقای مهم وارد روایت هایی می شود که اگر می توانست به شکلی درست با استفاده تکنیک های خلاق داستان نویسی و شخصیت پردازی به آنها بپردازد به فیلمی جدی و عمیق تبدیل می شد ولی در سطح باقی مانده است. جنون مادر در فراغ فرزندی که سالها برای او زحمت کشیده و باور نکردن مرگش در کنار عاشق شدن نادانسته خواهر و برادری که یک خانه زندگی می کنند روایت های جدی هستند که مانند اکثر فیلم های ایرانی چون کارگردان نتوانسته آنها را به درستی به تصویر بکشد در هاله ایی رها کرده ضعفی است که مخاطب درک می کند. اینکه چرا نویسنده و کارگردان سعی کرده روایت های فرعی را به وجود بیاورد که هر کدام چالشی جدی برای داستان هستند را شاید بتوان تلاش او برای ساختن فیلمی جدی به حساب آورد ولی اگر این اتفاقات مهم را در اختیار داشته چرا سراغ کلیشه ها رفته؟ این کلیشه ها با ادبیات کوچه مردم تهران راه نجات هستند تا هر وقت فیلم در گره روایت ها در حال خفه شدن است با استفاده از آنها راه نجاتی برای نفس کشیدن پیدا کند. مثل زمانی که محدثه و بابک با هم دیدار می کنند و درباره رفتن با هم حرف می زنند. علیمردانی سعی کرده با برخی شوخی ها کلامی مانند زمانی که محدثه سعی می کند از بابک در ماشین دلجویی کند به فیلم هیجان ببخشد اما نتوانسته هیجان اصلی روایت های فرعی را پرداخت مناسبی کند. تقابل سنت و مدرنتیه و تفکرات دو نسل که یکی مذهبی است و دیگری به روز بسیار کلیشه ایی و نخ نما است مانند زمانی که محدثه برای گرفتن کلید به مسجد می رود. علیمردانی سعی کرده فیلم را سر هم بندی کند و پایانی با یک هاله روحانی برای آن در نظر گرفته و این همه اتفاق جدی را با صدای اذن و یک تلفن و مردی که در باغ قدم می زند تمام می کند. بی شک ایشان بیشتر به برداشت های ذهنی خود اکتفا کرده و اصلا اینکه بتواند چیزی را به مخاطبش انتقال دهد برایش مهم نبوده برای همین مهم ترین بخش فیلم یعنی خودآگاهی فرزندان از ازدواج دیگر و اعتراف پدر که بسیار می باید در روایت تاثیر گذار می شدند را رها و روایت را تمام می کند و بیشتر فیلم متمرکز بر بازی بازیگران و الفاظی است که برای مخاطب جذاب هستند.