0
عباس مدحجی
۴ ماه پیش - ۷ دقیقه مطالعه

نقد فیلم فروشنده, the salesman, فروشنده ای که خوب فروخت

امتیاز منتقد به فیلم :

رعنا آسیب میبیند . حریم خصوصی ش مورد تجاوز قرار میگیرد و هیچ کاری هم از مَردش بر نمی آید . بزودی ترس اولیه جای خود را به سرگشتگی و پوچی میدهد . زندگیش یکباره رنگ میبازد آنقدر که دیگر حتی خودش هم نمیداند چه میخواد . رعنا سردرگم است . هم نمی خواهد به کلانتری برود یا دوستانشان موضوع را بدانند و هم به عماد تشر میزند چرا کاری نمیکند .اما آسیب عماد بزرگتر و کمرشکن تر است . فیلم روی زوال عماد بیشتر تکیه میکند تا شکست رعنا . روند تدریجی گاو شدن عماد...

  فروشنده هم بالاخره باتمام کش وقوسهای سیاسی و  هنریش اسکار گرفت. فروشنده برنده شد تا فرهادی دومین اسکارش را به کلکسیون جوایزش اضافه کند.
فرهادی تبحر خاصی در خلق موقعیت های چالش برانگیز دارد . موقعیت هایی که تصمیم گیری برای انجام کار درست از هرچیزی سخت تر میشود . او علاقه دارد شخصیت های فیلمش را میان زمین و آسمان معلق نگه دارد ، فرمولی که در فروشنده هم بکار برده تا ثابت کند اسکار قبلی ش را تصادفی نگرفته  .
خلق کارکتر معلمی که بین غرور و ترس و انتقام دست و پا میزند و مردد نگه داشتن مخاطب برای تصمیم درست برخلاف داستان ساده اش ،تعلیق و پیچیدگی های خاص خود را میطلبد .

فیلم با یک شوک آغاز میشود . ساختمانی درحال ریزش که ساکنانش برای نجات خود در حال گریزند. این شاید اولین نشانه از تخریب چیزی باشد که قرار است در ادامه چیستی ش را بفهمیم . نهایتا این سکانس با ترک خوردن شیشه ی ساختمان و بیلی مکانیکی که به گود برداری غیراصولی ادامه میدهد کات میشود. اضطراب واسترس از همان ابتدا به مخاطب تزریق میشود .

 عماد معلمی دلسوز و محبوب است. درحین نجات همسرش از نجات همسایه معلولش غافل نمیشود. بیش از یک معلم ادبیات برای دانش آموزانش وقت و انرژی میگزارد و درعین حال هنرمندی فعال  است که درکنار همسرش به تاتر مشغول است. باهمسرش مهربان است ، به اخلاق و آداب اجتماعی پایبند است  و حتی زمانی که درتاکسی در حضور دانش آموزش مورد تهمت هیزی قرار میگیرد ترجیح میدهد مودبانه سکوت کند . مجموع این خصایص عماد را شخصی منطقی و قابل احترام معرفی میکند . واین نکته ی کلیدی ماجرای فرهادی ست . اینکه آدمهای اخلاق مدار و منطقی در شرایط غیرمنطقی هم آیا میتوانند منطقی بمانند یاخیر؟! 

 فرهادی برای رٸالیست کردن فضای فیلم خیلی هوشمندانه دست به افزودن کارکترهای خاکستری زده . شخصیتهایی که مثل همه ی ما نه سیاهند و نه سفید ودر پشت ظاهر آرام ، منطقی و متینشان ، ویژگی ها و روابط ناهنجار زیادی برای پنهان کردن دارند. از مهمترین نشانه های بکار گرفته شده در فیلم خرابی و خطرناکی اتاق خواب زوج جوان است . شاید خراب شدن جاهای دیگر منزل که استعاره از خانواده است قابل تعمیر باشد ، اما با سوظن و تردید و ترس و عدم تفاهم رخنه کرده در روابط زناشویی نمیشود کاری کرد . مخاطب هوشمند از همین سکانس فاتحه ی زندگی مشترک این زوج را میخواند .

در فروشنده ، ما بیشتر از یک داستان خطی با یک فضای تعلیقی مواجهیم . فراز و فرودهای فیلم در یک سیر تصاعدی ، چگالی تَنِش را بالا میبرد تا در اوج داستان ، ناگهان فیلمساز حقه ی نهایی ش را رو کند . فیلم ، داستان اضمحلال یک زندگی مشترک زیر فشارهای  جامعه را روایت میکند . جامعه ای ناهنجار و بغض آلود و پر از عقده های جنسی  که  حتی پدر مسن و به ظاهر محترم یک خانواده را هم میتواند در جایگاه یک متعرض جنسی قرار دهد . در سوی دیگر داستان رعنا قرار دارد. کسی که شاید  اولین قربانی ماجرا باشد اما قطعا آخرین آن نخواهد بود . چرخه ای آسیب از رعنا آغاز میشود و کم کم دامنگیر بقیه افراد میشود . همه به نوعی درچرخه ی آزارقبلی و انتقام بعدی گرفتارند .

دیگر حرکت خلاقانه ی فرهادی ، دیده نشدن سرمنشأ این اتفاقات است . خانمی که مشکوک به بدکاره گی است با اینکه تا پایان فیلم رخ نمینمایاند ، سایه ی سنگین حضورش برسر فیلم حس میشود. به بیان دیگر ، ترس از حضور مستاجر قبلی  بیشتر از خود آن ، باعث تشویش اوضاع شد. درکنار داستان اصلی، شخصیتهلی فرعی با ماجراهای خاص خودشان خلق شده ، کاری که در روند فیلمسازی معمول و لازم است. یکی از این شخصیتهای فرعی و جالب توجه بابک است . دوست و همبازی عماد در تأتر که با نیت خیرخواهانه و دوستانه خانه ای در اختیارشان قرار میدهد که این آغاز ماجراست.

فیلم بعد از شُک اولیه به فضای کلاس درس کات میشود . دومین گام برای معرفی عماد و جادو کردن مخاطب درفضای سورٸالیستی "گاو" ِ ساعدی  . ارتباط خوب دانش آموزان با دبیر ادبیات و شنیده شدن دیالوگ معروف :
 + آقا یه آدم چطوری گاو میشه؟
_ به مرور  

 پرسش و پاسخ های ردوبدل شده در کلاس هم جای توجه دارد. اصلا مگر میشودفرهادی سناریست باشد و گفتگوهای اینچنینی بیهوده نوشته شده باشد!!
 آنجا که هیچکس آرتور میلر را نشناخت ، آنجا که ظاهرا فقط "دشمن" ، کتاب "مرگ فروشنده" را خوانده ، آنجا که چرا ایرانی ها به "ب ام دبلیو" میگویند  "ب ام و"  و آنجا که که لابلای دیالوگهای بظاهر روتین یک جمله گنجانده شده که بدون آن عملا فیلم به بن بست میخورد : "آقا ، بابای حسنپور تو راهنمایی رانندگیه ، بگید واستون خلافیاشو صاف میکنه" .
و دیگری میپرسد : "آقا شما اصلا خلافم میکنید ؟"

فرهادی درهمین کلاس هم برای مخاطب کلاس درس میگزارد. دانش آموزی که خلاف کردن معلم برایش عجیب است ، جامعه ای که کتاب نمیخواند و در عوض برای فروش ماشین گوش تیز میکند . و درکِ گاو شدن انتزاعی آدم را ندارد . اصولا ما مفاهیم کار نداریم . هرآنچه که جلوی چشممان اتفاق می افتد میپذیرم . به اثار کارها یا تصمیماتمان فکر نمیکنیم . خودمان را مبرا از نتایج کارهایمان میدانیم.

بعد از گاوِ ساعدی ، پیوند بعدی فیلم به "مرگ فروشنده" ی آرتور میلر میرسد . نمایشی که در حین تمرین با خنده ی یکی از بازیگران قطع میشود . جالب که تماشاگر حس همزاد پنداری با میس فرانسیس (صنم در نقش زن فاحشه ی تاتر) پیدا کرده و از سیاوش بیزار میشود ولی در ادامه میبینیم که رعنا بجای‌ درک وضعیت صنم به شوخی سیاوش خندیده و به رفتن صنم بی اهمیت است . این فراز ونشیب هاست که بما میگوید هیچ آدمی در شرایط مختلف یکسان عمل  نمیکند و به بیان دیگر هرچیزی از هرکسی بر می آید.

بین فروشنده  فرهادی و نمایشنامه مرگ فروشنده ( آتور میلر 1949 )چه شباهتی است؟  پیرمرد راننده وانت و همسرش نقش ویلی  و لیندا لومان را برعهده  دارند،  زوجی که سالها در کنار یکدیگر با تحمل مشکلاتی که جامعه در حال گذار اقتصادی، به آنها تحمیل کرده است، زندگی کردند.  پیرمرد قصه فرهادی نیز همچون ویلی لومان با وجود علاقه به همسرش، به شکل پنهانی با زنان روسپی ارتباط دارد، او نیز همچون ویلی تا کهنسالی مجبور به کار کردن است تا بتواند نیازهای اولیه خانواده خود را تامین کند. زندگی هر دو آنها سراسر محکوم است به سگ دو زدن تا انتهای عمر، وضع هر دو آنها نمایانگر شرایط اسف بار جوامعی است که اقشار ضعیف خود را بیرحمانه استثمار می کند. (فرادید)
عماد نقش هان پیرمردی را بازی میکند که در دنیای واقعی وقتی بااو روبرو میشود درکش نمیکند ، نمیشناستش و در آخر خود را در غالب پیرمرد میکُشَد.

چالش اما با نقل مکان به خانه بابک وارد فاز جدیدی میشود .تقابلی بین  مستاجری که وسایلش را نبرده و ساکنان جدیدی که بین دوراهی حفظ امانت و حق تملک مرددند . و در نهایت حفظ امانت را فراموش کرده و وسایل مستاجر را جابجا میکنند تا شاید آن بلای کذایی تاوان این کارشان باشد . از آنجایی که عماد هنوز برای اینکار مطمٸن نیست ولی رعنا با : "بدقولی کرده دیگه ، مهم نیست" اورا را باخود همراه میسازد دیگر رسما باید منتظر اتفاق بدی بود . 

 فیلمساز این سکانس را با پخش آهنگ پیش درآمد علی عظیمی ، و زوم دوربین روی وسایل مستاجر قبلی برای لحظه ای ، فقط لحظه ای مارا با وجدان و اخلاقمان تنها میگزارد . ما در موقعیتهای ایچنینی چکاری انجام میدهیم؟

در این بین البته به اشاره ای کوتاه به ممیزی میشود که شاید داغ دل هنرمندان هم تازه شود . جامعه ای که میتواند فقط بی اخلاقی را از صحنه های نمایشش پاک کند و برای حذف صحنه های عاری از اخلاق واقعی ناتوان است .

رعنا آسیب میبیند . حریم خصوصی ش مورد تجاوز قرار میگیرد  و هیچ کاری هم از مَردش بر نمی آید . بزودی ترس اولیه جای خود را به سرگشتگی و پوچی میدهد . زندگیش یکباره رنگ میبازد آنقدر که دیگر حتی خودش هم نمیداند چه میخواد . رعنا سردرگم است . هم نمی خواهد به کلانتری برود یا دوستانشان موضوع را بدانند و هم به عماد تشر میزند چرا کاری نمیکند .اما آسیب عماد بزرگتر و کمرشکن تر است . فیلم روی زوال عماد بیشتر تکیه میکند تا شکست رعنا . روند تدریجی گاو شدن عماد تا پایان فیلم ادامه دارد . معلمی که در ابتدا وضعیت زن کنار تاکسی  را درک میکند ، در انتها تیر خلاص را به متجاوز میزند .

از نیمه ی دوم فیلم شاهد به حاشیه رفتن رعنا و کمرنگ شدن آن هستیم. البته ترانه علیدوستی هم تلاشی برای ماندگار کردن نقش رعنا نکرده . بازی سرد و شخصیتی نچسب که شاید نظر کارگردان  هم همین بوده و تلاشی بود برای خلق شخصیتی ناپایدار و ضعیف.  درعوض بازی شهاب حسینی فارغ از غلو و بزرگنمایی ، براحتی درگیری های ذهنی یک مرد عصبانی و اخلاق مدار را نمایش میدهد . شهاب نقش را راحت درمی آورد و همین آن را باور پذیر میکند . شاید بازی شهاب  گویای این حقیقت باشد که بازیگران ایرانی هم درصورت مهیا بودن یک کارگردان مسلط ، میتوانند توانایی های خوبی از خود نشان دهند.

فیلم مثل بقیه آثار سینمای گافهایی هم دارد. تصور مردی مسن با مشکل قلبی که اینهمه پله را بالا رفته و با رعنادرگیر شده وبعد بسرعت از صحنه متواری شد کمی سخت است . آنهم مردی با این سن و همسری جوان تر از خود که بنظر نمیرسد اینقدر طمع جنسی افسار گسیخته ای برایش مانده باشد . یا ابهام در شخصیت بابک که چرا شغل مستاجر قبلی را نگفته واینکه اصولا لو رفتن  رابطه اش با فاحشه چه کمکی به داستان میکند .

جدای از همه ی اینها ، پایان فیلم است . پایان تلخی که کمتر در سینمای ایران شاهدش هستیم . مرگ پیرمردی که در اثر فروریزش آبرو و غرورش رخ میدهد. عماد پیرمرد را قبل از سیلی آخر کشته بود . همان وقتی که اصرار به آوردن خانواده ی پیرمرد میکرد پیرمرد از دم تیغ گذشته بود . سیلی فقط بهانه ای بود برای اتمام این تلخی و سیاهی. تیرخلاصی بود بر روح تحقیر شده ی او .فضای تعلیق ، شرم آور و مبهم پایانی فیلم جز با بازی فوق العاده ی فرید سجادی حسینی قابل پذیرش نبود . پیشنهاد میکنم برای درک سختی بازی این نقش ، لحظاتی خود را جای پیرمرد تصور کنید . یک پدر ، با آبرو ، با خانواده ،  متهم به تجاوز ، حمله به یک زن ، در آستانه ی ازدواج دخترش ، با قلب ضعیف ، فقر ، درمانده و مستٲصل . بی آبرویی را تاب نمی آورد و میمیرد . پایان فیلم با بازی گیرای سجادی قطعا بزودی از ذهن مخاطب پاک نمیشود . همانطور که یک سوال از ذهن مخاطب پاک نمیشود : کار عماد درست بود یانه ؟

قطعا برداشت های مختلف و گاها متضادی از برخورد عماد با قضیه میشود داشت . از دیگاه سنتی یا مردانه ، عماد خیلی غیرمردانه با ماجرا کنار آمد . نهایتا به یک سیلی قانع شد. چطور میشود مردی ، ایرانی ، ناموس پرست و مسلمان در برابر متجاوز به ناموس ، همسر و شاید مادر فرزندش نهایتا به یک آبروریزی یا سیلی بسنده کند ؟ ما در جامعه ای زندگی میکنیم که قتلهای ناموسی چیز عجیب و دور از انتظاری نیست کما اینکه شاید هرمردی این حق را برای خودش قاٸل باشد. در سوی دیگر دیدگاه انسانی ترِ بخشش است . بخششِ یک اشتباه ناآگاهانه برای بخشیده شدن از طرف خالق .به هرترتیب، بخشش با انتقام ، قصاص یا سیلی ،امیدوارم هیچگاه در مقام  تصمیم گیری و عمل در چنین موقعیت های تعلیقی، دراماتیک ، سخت و نفس گیری قرار نگیرید.