ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم دختر گمشده, gone girl, دختری که رفت، فینچری که باز آمد

محمد پورریاحی
۶ سال پیش - ۶ دقیقه مطالعه

فینچر در آخرین اثر خود،" دختری که رفت"، بعد از دو فیلم آخرش یعنی" دختری با خالکوبی اژدها" و "شبکه ی اجتماعی"، باری دیگر سراغ یک تریلر جنایی رفت. همانطور که مشهود است و بنا به نظر برخی از منتقدان از جمله آنتونی لین(نیو یورکر) که می گوید" فیلم مانند زودیاک یقه آدم را نمی گیرد"، فینچر نتوانسته است مخاطب را مانند آن دو اثر، در هسته داستان غرق کند و شرایطی فراهم آورد که مخاطب دغدغه او را کاملا از آن خود کند. در این روایت مساله هیچ کدام از طرفین...

فینچر در آخرین اثر خود،" دختری که رفت"، بعد از دو فیلم آخرش یعنی" دختری با خالکوبی اژدها" و "شبکه ی اجتماعی"، باری دیگر سراغ یک تریلر جنایی رفت. این فیلم با کسب امتیاز 88 از100 بر اساس 249 نقد در وبسایت راتن تومیتوز و کسب امتیاز 79 از100بر اساس 49 نقد در وبسایت متاکریتیک، از دیدگاه منتقدین، هم چنین به دست آوردن امتیاز 3/8 از دیدگاه کاربران در وبسایت آی ام دی بی(200000کاربر) از دختری با خالکوبی اژدها جایگاه بالاتری پیدا کرد اما نسبت به شبکه اجتماعی تحسین کمتری را بر انگیخت! برای بسیاری از مخاطبان او جای سوال بود که چرا فینچر باید در شبکه اجتماعی به صورت قابل توجهی از فضای دلهره، هیجان و تعلیقی که به صورت مشهود در آثار او از جمله " هفت" و" زودیاک" وجود داشت فاصله بگیرد.اما بادقت بیشتر به آثار این کارگردان متوجه شباهت هایی بین آنهامی شویم که حتی در شبکه اجتماعی هم وجود دارد. شخصیت های محوری فیلم های فینچر مانند جان دوو در هفت، درگیر یک کشمکش، عقده و نفرت نسبت به اجتماع انسانی اطراف خود هستند و هر کدام به نحوی این نفرت را نشان می دهند. مثلا در فیلم" بازی" کانراد ون اورتون(شون پن)که سابقه بیماری روحی دارد برادرش را درگیر بازی بزرگی می کند تا به نحوی دوباره متولد شود(شاید همان گونه که جان دوو در"هفت" می خواست با کشتن گناهکاران به جامعه تولدی دوباره دهد). این مساله در باشگاه مشت زنی به اوج می رسد و تایلر دردن، یک ابر مرد نیچه ای، اصلاح را خود ارضایی می داند و خواهان پایان دادن همه جانبه به زندگی مدرن است که تنها با فرو پاشی کامل جامعه ای که این گونه زندگی می کند، امکان پذیر است. شباهت شبکه ی اجتماعی به این آثار را، وجود شخصیتی از اجتماع طرد شده مثل" زاکر برگ" در فیلم می دانند که او هم در نهایت با نبوغ خود و در مسیری هدایت شده به گونه ای مثبت به کنش اجتماع پاسخ می دهد و انگیزه رسیدن به معشوقه اش باعث ایجاد شبکه ی اجتماعی مجازی ای به نام " فیس بوک" می شود که قرار است به نحوی سازنده به بهبود روابط اجتماعی بین انسان ها کمک کند. اما به هر ترتیب شخصیت محوری فیلم شبکه اجتماعی و موضوعی که قرار است ارتباط بین فرد و جامعه را بیان کند به حدی نسبت به آثار دیگر او سرد و بی هیجان هستند که تعلیقی هم که قرار است فینچر در فیلم برقرار کند در مقابل بقیه آثار او کمرنگ تر است. اما باید گفت این هیجان و تعلیق در تریلر آخر او یعنی"دختر ی که رفت"، دوباره رنگ و بوی هفت و زودیاک را به خود می گیرد. البته همانطور که مشهود است و بنا به نظر برخی از منتقدان از جمله آنتونی لین(نیو یورکر) که می گوید" فیلم مانند زودیاک یقه آدم را نمی گیرد"، فینچر نتوانسته است مخاطب را مانند آن دو اثر، در هسته داستان غرق کند و شرایطی فراهم آورد که مخاطب دغدغه او را کاملا از آن خود کند. پایبندی کارگردان به رمان گیلین فلین باعث شد تا نتواند از تبحر و چیره دستی کم نظیر خود در به نمایش در آوردن نحوه کار و سلسله مراتبی که در پلیس جنایی و دستگاه قضایی آمریکا وجود دارد، استفاده کند. حضور پلیس در پیگیری حوادث جنایی بعد از کشته شدن دزی کالینگز تنها جنبه ای فانتزی داشت تا" امی" پس از قتل بتواند به خانه برگردد و آب از آب تکان نخورد، در حالی که بیننده این گونه حس می کند که پلیس باید به صورت آشکارا به داستان ساختگی او شک کند. همچنین با وجود اینکه بن افلک گزینه مناسبی برای بازی در نقش "نیک" به نظر می آمد، اما بر خلاف روزاماند پایک در نقش امی، در هیچ جای داستان و حتی در جریان نقاط عطف فیلم، تغییر محسوسی در رفتار و عکس العمل های او نمی بینیم و حالت سرد و بی حوصله او درست مانند ابتدای فیلم که پرده از هیچ رازی برداشته نشده بود، تا آخر فیلم همانگونه ادامه یافت. در ابتدای فیلم با یک آشنایی و ازدواج رویایی مواجه می شویم. دختری باهوش،زیبا که همراه با شهرتش تواضعی دلنشین دارد و پسری زیرک با خصوصیات جذاب ظاهری از طبقه کارگر که هر دو نیز در داشتن شغل روزنامه نگاری اشتراک دارند. ازدواجی که سرشار از عشق و شور بود و قرار بود که هیچ گاه به زندگی یک زوج عادی بدل نشود،کم کم با از بین رفتن منابع مالی امی، بیکار شدن هر دوی آنها،مهاجرت آنها به میزوری و تبدیل شدن نیک به مردی سرد و تنبل که هیچ انگیزه ای برای خوشحال کردن همسرش نداشت، به سردی گرایید و به دنبال آن با خیانت، بد رفتاری و بی اهمیتی تمام و کمال نیک نسبت به امی مواجه می شویم. بعد از تصمیم امی برای انتقام، در ادامه فیلم و تقریبا تا زمان برگشت مجدد او به خانه تصویری از امی می بینیم که برعکس نیمه ابتدایی فیلم، او را یک روان پریش جانی نشان می دهد که از هیچ عملی در راه رسیدن به هدفش دریغ نمی کند. اما نکته جالب اینجاست بعد از برگشت او به خانه بدون آنکه اتفاق خاصی بیفتد و زمانی که ما هنوز امی را یک دیوانه خود شیفته می دانیم ،در چند برخورد ساده و با شنیدن حرف های امی (مخصوصا زمانی که آماده برای مصاحبه خبری هستند و نیک قصد دارد تمام راز را برملا کند و خود را از دست امی خلاص کند)کم کم سعی می کنیم نیمه ابتدایی فیلم را به یاد آوریم و ما نیز مانند خود نیک این گونه حس کنیم که هر دوی آنها در این رابطه، ازدواج و اتفاقاتی که پیش آمده "شریک جرم" هستند. در فیلم دختری که رفت، شاید به نظر برسد که به فرهنگ به شدت فمینیستی آمریکا کمی اعتراض شده زیرا با اینکه جنایت امی به هیچ عنوان قابل توجیه نیست، اما با این حال مردم به شدت نیاز به یک قهرمان زن یا یک "سوئیت هارت آمریکایی" دارند که به سختی می توان شرایط بازخواست او را فراهم کرد. اما با نگاهی عمیق تر باید توجه کرد که در روابط اجتماعی هر عملی را عکس العملیست در خلاف جهت اما نه به همان اندازه بلکه بسیار بزرگتر! عمق تاثیری که چنین رفتاری، بر روی یکی از طرفین در زندگی مشترک می گذارد شاید به سزا بود که با چنین آب و تابی به نمایش در آید. در این روایت مساله هیچ کدام از طرفین نیستند، مساله ای که به آن پرداخته می شود در واقع یک رابطه و واکاوی آن با تمام شئوناتش است و این رابطه یک ازدواج است. درگیرانه ترین رابطه ی انسانی که پرداختن به آن ظرفیت این را دارد که بتوانیم به طور کامل و واضح کنش های اخلاقی و انسانی یک فرد را زیر ذره بین قرار دهیم. پیتر هاول (تورنتو استار) می نویسد:"دختری که رفت پژوهشی انتقاد آمیز در باب نهاد هایی(ازدواج، سیستم عدالت، اقتصاد و رسانه ها) است که با نگاهی ناراضی و ذهنی بی ترحم مشاهده شده اند". هم چنین جاستین چنگ (ورایتی) می نویسد:"فیلم ساز و دست مایه اش به گونه ای استثنائی با هم جفت و جور شده اند و فیلم به گونه ای تمام و کمال،بدبینی فینچر نسبت به عصر اطلاعات و شیفتگی همیشگی اش به نمایش هراس و خشونتی که در زیرلایه زیرین زندگی معاصر آمریکایی کمین کرده را بیان می کند". این دو منتقد به صورت کلی آنچه که فینچر قصد داشته روایت کند را بیان کرده اند، مسئله نقص های ساختاری موجود در نهادهای مجری عدالت،سیستم اقتصادی و مخصوصا رسانه ها (talking heads) در سیستم سرمایه داری آمریکا، و هم چنین اشاره به آفت هایی که رابطه ای مثل ازدواج مانند هر رابطه اجتماعی و انسانی دیگر به صورت ذاتی می تواند داشته باشد، اما یک نکته در پایان بسیار مهم است و اینکه بدانیم فینچر کارگردانی است که فقط روایت گری نمی کند و علاوه بر آنکه هر آنچه از تکنیک های سینمایی اش در استفاده از نماد ها و سمبل ها در توان دارد استفاده می کند که سستی حاکم بر روابط اجتماعی در جامعه ی آمریکا را وسواس گونه به مخاطب نشان دهد، بلکه به طور آشکار در لابه لای حوادث و دیالوگ ها نیز به منظور خود اشاره می کند. بنابراین کاملا اشتباه است اگر فرض کنیم او در نهایت فقط به این اشاره می کند که خطا و ظلم و خیانت عواقبی در پی دارد که بی اختیار مجبور به پذیرش آن می شویم! او در نهایت وجدان ما را همراه با وجدان نیک بیدار می کند و سعی می کند ما را نیز همراه با او به صبر،تحمل و مسئولیت پذیری دعوت کند. سوال اساسی فیلم دغدغه ی همیشگی فینچر است: "ما چه بلایی بر سر هم آوردیم". دیالوگی که در پایان از فیلم هفت آورده می شود، پارادایم قابل توجهی از بیان های بی پرده فینچر نسبت به فرهنگ معاصر جامعه آمریکاییست. سامرست به میلز (در بار نشسته اند):"من نمی خوام بگم متفاوتم،منم کاملا با تو موافقم. راه حل بی تفاوتیه. خیلی آسونتره که خودتو توی مواد غرق کنی به جای اینکه با زندگی رو در رو شی، خیلی آسونتره که چیزی رو که می خوای بدزدی تا اینکه به دستش بیاری، خیلی آسونتره که بچه ات رو کتک بزنی به جای اینکه تربیتش کنی، آره عشق هزینه داره، عشق به تلاش و کار نیاز داره."

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است