0
محمود نامی
۱۰ ماه پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعاختصاصی سلام سینما

نقد فیلم فروشنده, the salesman, ریشخند به حال مردم ایران

امتیاز منتقد به فیلم :

سینمای اصغر فرهادی بتدریج در حال تبدیل شدن به یک برند است، برندی که شاید برای او، اسم و عنوان و پول و شهرت بیشتر به همراه داشته باشد، اما این به بهای ضایع شدن یک کشور و مردم آن تمام شده است

ورنر هرتسوگ فیلسوف معاصر آلمانی سال ها قبل در پایان سفر به خود ایران، در سفره خانه ای در میدان راه آهن تهران با محسن مخملباف به گفتگو نشست. وی ضمن اظهارات خود، در جمع بندی سفر به ایران می گوید:

ما انسان های غربی، در طول زندگی خود، صرفاً یک تخصص و یا هنر را آموخته و بقیه کارها را به متخصص امر واگذار می کنیم. آنچه در ایران شاهد بودم، این بود که استاد دانشگاه در حیاط خانه خود، اتومبیلش را تعمیر می کند، اقتصاد دانی داشت اتاق فرزندش را نقاشی می کرد، تو ( مخملباف) در حال تعمیر لوله کشی آپارتمان خود بودی و خلاصه هرکسی خود را همه کاره می دانست. در خیابان از هر کس سوالی پرسیدم، نگفت، نمیداند، بلکه سعی نمود تا به هر شکلی، حول موضوع اظهار نظر نماید. این نوعی زندگی ناقص است که شما ایرانی ها از آن برخوردارید و مطمئناً با این روش زندگی ره به جائی نخواهید برد، اما در عین حال، این نوع رفتار برای او بعنوان یک تبعه غرب، بسیار جالب و جذاب بوده است.

اصغر فرهادی رگ خواب غربی ها را به دست آورده است و می داند که چه چیزهائی از ایران برای آنها جالب و جذاب است، وی اقدام به ساخت فیلم هائی می کند که مفاهیم مطروحه در آنها، لوکیشن ها و اثاثیه و ابزار آلات به نمایش در آمده، سالیان سال است که در غرب منسوخ و یا کنار گذاشته اند. لذا با بازسازی و نمایش مجدد آنها، ذهن تماشاچی غربی را به گذشته دور پیوند می زند و با استفاده از شگرد دیگر خود ( طرح معما در فیلم ) ذهن تماشاچی را درگیر نموده و زمینه کنترل و هدایت آن به سمت هدف مورد نظر که تصمیم گیری آنی تماشاچی برای واکنش مثبت نسبت به فیلم و عدم توجه به حواشی و ضعف های ساختاری است را فراهم می آورد. وی با این شگرد تا کنون دست به کارهای بزرگ زده و توانسته است جوایز مهم بین المللی را تصاحب نماید، لذا هنرمندی فرهادی را نه در فیلم های او، که باید در این راستا مورد توجه قرار داد که همچون یک روانشناس عمل کرده و تا فرد از خلسه ناشی از هیپنوتیزم بیرون نیامده، کار خود را به اتمام رسانده است.

برای یک فرد اروپائی و آمریکائی که در فضای ذهنی خاص قرار دارد، دیدن خانه های خراب و در حال ریزش، زندگی در خانه های ویران با وسایل اوراق، تابلوهای دوره رنسانس بر در و دیوار، کثافت محض آشپزخانه و حمام ( چیزی در ردیف خانه به نمایش در آمده در ابد و یک روز )، فقر و فحشا، دروغ، فریب، نیرنگ، تئاتری ساخته شده از داربست فلزی در نمای داخلی، با اتاق گریم و استراحت کثیف و ابتدائی با تعدادی صندلی شکسته و یک بخاری گازی در گوشه ای از آن، با گریمور مرد برای مرد و گریمور زن برای زن، و زن هنرمند فاحشه با حجابی که فرزندش را به دنبال خود می کشد و زنی که خانه اجاره ای خود را به محل فحشا تبدیل کرده است، کلاس درس ویران، راهروئی در مدرسه با انباشتی از صندلی های شکسته، بخیه سر زخمی رعنا در راهرو بیمارستان، نمایش وانت پیکان، عدم مراجعه عماد به پلیس ( شکایت بکنی که چی، کلی دوندگی دارد، آخرش هم هیچکارش نمی کنند )و...  اینها همه به یک طرف، از طرف دیگر معلمی که در عین حال هنرمند تئاتر نیز بوده و نقش پوارو را در فیلم بازی می کند، معلمی که از پزشکی کم نمی آورد و در عین حال یک جامعه شناس بشمار می رود( دیالوگ در ارتباط با حادثه در تاکسی با دانش آموز خویش ) و راننده ای که فرهنگ والای ایرانی ها را در خیابان به نیابت از فرهادی به نمایش می گذارد: عوضی، الاغ ، هش.

اینها همان چیزهای جالبی هستند که ورنر هرتسوگ در سفر به ایران کلی از آنها کیف کرده و به حال این ملت ریشخند زده بود. اتفاقات و موضوعاتی که خاطرات تلخ زندگی در 70-80 سال گذشته را در ذهن تماشاچی غربی زنده و آنان را در همان سالن سینما، شکرگزار مسئولین کشور خود می کند که کشورشان را به درجه ای از پیشرفت و ترقی رسانده اند که مثل ایران امروز به روایت اصغر فرهادی نباشد، ضمن اینکه نان حلال خوردن و عدم ارتزاق با پولی که بابت فحشا بدست آمده است، در همه جوامع معقول و قابل تحسین بوده و نشان از ارزش های فراموش شده دارد که فرهادی برای بدست آوردن دل تماشاچی غربی از آن بهره برداری می کند. یادمان نرفته است که یک علت اصلی اخذ جایزه اسکار توسط "جدائی نادر از سیمین" نمایش اقدام انسانی و عاطفی تیمار از پدری آلزایمری بود که در غرب این روزها بندرت شاهد چنین اتفاقاتی هستیم.

سینمای اصغر فرهادی بتدریج در حال تبدیل شدن به یک برند است، برندی که شاید برای او، اسم و عنوان و پول و شهرت بیشتر به همراه داشته باشد، اما این به بهای ضایع شدن یک کشور و مردم آن تمام شده است. امثال فرهادی چشم به، به به و چه چه فستیوال های خارجی دوخته اند و به همین دلیل برایشان فرق نمی کند که با ساخت و نمایش چنین فیلم هائی از ایران و ایرانی، به  یک هم وطن با پاسپورت کشورمان در خارج از ایران چگونه نگاه خواهند کرد؟ هنر یک هنرمند واقعی، باید ارتقاء شان و شخصیت ایرانی و اعتبار بخشیدن به کشور و مردم خود باشد، نه ضربه زدن و بی آبرو و اعتبار ساختن آنان.

عرصه هنر همچون عرصه ورزش، نیازمند پهلوان است نه قهرمان، قهرمانان برای مدال می جنگند، همانگونه که فرهادی برای اسکار و نخل طلا و خرس نقره ای تلاش می کند، اما پهلوانان برای آبرو و حیثت و مرد و مردانگی. آقای فرهادی شما هیچگاه پهلوان نخواهی شد.

فیلم " فروشنده " برخی نکات مثبتی نیز داشته است که انصاف حکم می کند به آنها نیز اشاره شود:

ریتم آرام فیلم، اگر چه تا نیم ساعت پایانی آزار دهنده بود، اما مجموع سکانس های برداشت شده در نیم ساعت آخر، این ضعف را جبران و آن را به فراموشی می سپارد. فیلم از سناریو خوب و منسجم برخوردار بود. بازی بازیگران عموماً در حد قابل قبول و حتی فراتر از آن می نمود. موسیقی فیلم خصوصاً در زمان استفاده از تک ساز، کاملا به دل می نشست و به روند فیلم کمک می کرد. اما برخی دیالوگ ها و صحنه ها چون " اینجور آدم ها را باید آفتابه انداخت، دور گردنشان و در شهر گرداند" و " نشستن سه نفر غریبه با هم در صندلی عقب یک تاکسی که برای اتباع غربی کاملا تازگی دارد و تغییر جای سرنشین خانم میان سال با اعتراض به نحوه نشستن عماد" و " لودگی و مسخره بازی دانش آموزان در مقابل استاد خود" و ... معلوم نیست با چه هدفی در فیلم گنجانده شده اند، موضوعاتی که برای تماشاچی غربی کاملاً نا مفهوم هستند، شاید فرهادی با این صحنه ها خواسته است در ویران نشان دادن جامعه ایران خساست به خرج ندهد.

 در مجموع این فیلم شاید برای یک تبعه اروپا و آمریکا قابل تحسین و مستحق دریافت جایزه باشد، اما برای تماشاچی ایرانی، فیلمی معمولی و عادی است، این را از بی تفاوتی تماشاچیان در پایان نمایش فیلم می توان به راحتی حدس زد. یادمان نرود تماشاچی ایرانی بگونه ای از فهم و درک و شعور در ارتباط با فیلم های ایرانی رسیده است که در سالهای اخیر به کمتر فیلم زیبائی در مقام تشویق و تقدیر دست نزده باشد، اتفاقی که برای فیلم فرهادی هرگز رخ نخواهد داد.