ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم خانه ای که جک ساخت, The House That Jack Built, از دگما ۹۵ تا رمانتیسم سیاه مدرن

اشکان کاتبی
۱۵ روز پیش - ۱۱ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

می توان گفت خانه ای که جک ساخت یکی از سه اثر مهم سال گذشته (در کنار کلایمکس و سوسپیریا) محسوب می شود، که هر سه فیلم انشعاباتی از فیلم کالت را در خود دارند و در عین حال اتمسفر بکر و ناب خودشان را خلق می کنند. این فیلم ها به همان اندازه جسورانه هستند که مولفانشان کله شق! بالاخص گسپار نوئه و لارس فون تریه که در طی این سال ها به عنوان فرزندان ناخلف سینمای مستقل اروپا شناخته شده اند و فون تریه که پس از حدودا هفت سال ممنوع الورود بودن به فستیوال کن...

می توان گفت خانه ای که جک ساخت یکی از سه اثر مهم سال گذشته (در کنار کلایمکس و سوسپیریا) محسوب می شود، که هر سه فیلم انشعاباتی از فیلم کالت را در خود دارند و در عین حال اتمسفر بکر و ناب خودشان را خلق می کنند. این فیلم ها به همان اندازه جسورانه هستند که مولفانشان کله شق! بالاخص گسپار نوئه و لارس فون تریه که در طی این سال ها به عنوان فرزندان ناخلف سینمای مستقل اروپا شناخته شده اند و فون تریه که پس از حدودا هفت سال ممنوع الورود بودن به فستیوال کن  (توجه داشته باشید جشنواره غربی های مثلا دموکراتیک) و چالش های بسیار در سال های گذشته در رابطه با ترک الکل و مواد مخدر، سال گذشته با فیلم خانه ای که جک ساخت بار دیگر به کن بازگشت و اکران فیلم تازه اش جنجالی دیگر در جشنواره بر پا کرد تا منتقدان باز هم به دو جبهه ی افراطی مخالف و موافق تقسیم شوند. تریه در مصاحبه ای که جولای ۲۰۱۸ با مارک پرنسون سردبیر مجله سینما اسکوپ داشت در رابطه با واکنش مخاطبان به فیلم آخرش گفت:  از من پرسیدند، "نسبت به این‌که صد نفر سالن را ترک کردند چه حسی دارید؟" جواب دادم "باید دویست نفر می‌بود" و در ادامه گفتگویشان که پرنسون پرسیده بود به نظرش "آیا وجود هنرمندانی که عنصر تحریک را (دقیقا از واژه provocative استفاده کرده بود) در کارهایشان به کار می برند ضروریست؟ " پاسخ داد " برای همه ضروری نیست، اما فکر می‌کنم برای سلامت مشترکمان و برای سلامت روانی‌مان وجود برخی محرک‌ها مفید است. چون بعد از آن است که به فکر می‌افتیم که ما واقعا برای چه چیز ارزش قائلیم. بهترین تماشاگران آنهایی هستند که پس از ترک سینما با خود فکر می‌کنند، با اینکه این اصلا تجربه‌ی مثبتی برایشان نبوده با این‌حال درباره‌اش فکر خواهند کرد و یک روز بعد پس از اینکه کمی بیشتر فکر کردند شروع به پذیرفتنش می‌کنند. پس این‌که صد نفر سالن را ترک کردند خیلی هم خوب است، چون کلی فکر کردن لازم است که اول از فیلم بدتان بیاید و بعد بلند شوید و از سالن بیرون بروید. این خودش یک پروسه است."
مثل همیشه شیطنتی در پاسخ تریه بود که اگر با سینمای او آشنا باشید چندان پاسخ عجیبی دریافت نکردید...
*هشدار*
اگر دنبال مدل های تعریف شده ژانر اسلشر از قاتلین سریالی و پرداخت استریلیزه HBO و Netflix به پدیده هایی همچون خشونت هستید هرگز سراغ این فیلم  نروید . اگر هم با شعار این روزهای روشنفکران که سینما محل اذیت شدن نیست تفکر خود را ساخته اید باز هم سراغ این فیلم نروید.  اما اگر میخواهید تجربه غریبی از تمایلات ساد و مازوخیستی بشری با چاشنی زیبایی شناسی از نوع رمانتیسم سیاه مدرن و کمی هم عناصر دگما ۹۵ داشته باشید این فیلم را در لیست سینمایی خود قرار دهید!
متنی که در امتداد این مطلب می خوانید در میان انواع نقد ادبی هنری نوعی نقد تطبیقی مرکب از نظریاتی در فلسفه، تاریخ هنر و نقد روانشناختی می باشد که در عین فرار از پیچیده گویی مجبوریم به خواستگاه اثر و تعاملات فیلمساز تن دهیم.


بخشی از نظرات بنیادی فروید در رابطه با هنر که چند صفحه از کتاب درس های مقدماتی وی به این موضوع اختصاص داده شده هنرمند را شخصی درون گرا معرفی می کند که به علت کشش های فزون از حجم غریزی نمی تواند با خواستگاه واقعیت موجود به سازگاری برسد و برای ارضای خویش به دنیای خیال پناه می برد، همچنین در مرحله تبدیل خواست های غیر واقع بینانه اش به هدف هایی نظیر "قدرت والایش" (نوعی مکانیسم دفاعی) می رسد که او را از بیماری نجات می دهد اما به دنیایی ساختگی محدود می کند که در آن فاصله چندانی تا روان نژندی ندارد. البته هنرمند بر خلاف شخص روان نژند راه بازگشتی به عالم واقع پیدا می کند، وی با کار خود دنیایی می آفریند که از قلمرو اختصاصی ذهن شخصی اش فراتر رفته و دیگران نیز در آن مشارکت دارند و از آن لذت می برند. البته باید عنوان داشت هنرمندانی در طول تاریخ بودند که در مراحل فروپاشی خود به چنان برزخی فرو افتادند که دیگر نتوانستند از آن بازگردند و صد البته برخی از این هنرمندان در آستانه فروپاشی بزرگترین آثار تاریخ هنر را خلق کردند.
فون تریه در خانه ای که جک ساخت به نوعی ۱۲ سال از زندگی یک قاتل سریالی را در پنج مقطع همچون هنرمندی که مراحل تکامل خود را برای رسیدن به سلوک معنوی و شاهکار غایی اش طی می کند، پردازش کرده.
 

۱. رویداد اول که می توان گفت به اجرا رساندن میل سادیستیک قتل به عنوان سوژه ای دائمی در جک بوده همچون یک نقاش که برای اولین بار اتود اورجینال خود را به عنوان ابژه ای لحظه ای خلق می کند. در این میان تحریک (مازوخیست گونه) قربانی به عنوان ایده ای خام و گذرا از او یک اثر ثبت شده می سازد، که در سکانسی از همین فصل "پرتره مادر آرتیست" از خوان گری بر روی چهره اولین قربانی قاتل فید این می شود. از همان ابتدا فون تریه ریشه اولین قتل شخصیت قصه اش را با این تدوین آنشه به نوعی در سرکوب سوژه مادرانه و البته اختلال روانی او عنوان کرده. لازم به ذکر است اثر ذکر شده به دلیل تاکید بر یگانگی رنگی و هندسی پرتره و فضای اطراف پرتره به عنوان یکی از اولین آثار کوبیسم ترکیبی شناخته می شود.
 

۲. رویداد دوم مشخص نیست چندمین قتل جک بوده، اما به دلیل چالش ذهنی و رفتاری جک و درگیری پر تنش او با اختلال OCD (وسواس اجباری) می توان حدس زد که فاصله چندانی با قتل اول فیلم ندارد، البته که در سکانسی بی نظیر جک با نوعی رفتار غیر قابل پیشبینی که کنشی حاصل جنون یک بیمار جامعه ستیز است جسدی را (که به طرز بیمارگونه ای برای پاکسازی داخل خانه اش دچار دردسر شده بود) به ون خود بسته و خیابان های شهر را با خون او رنگ آمیزی می کند تا به وسیله کنشی بیرونی با این اختلال درونی مقابله کند. این کنش  برای دیده شدن و در عین حال امری ناخودآگاه برای حس نیاز به دوپامین فرد جامعه ستیز محسوب می شود. زمانی جک خود حقیقی اش را می پذیرد که روبروی آینه در حال تمرین تغییر میمیک چهره اش با عکس هایی از ری اکشن های انسان های معمول جامعه می باشد، ری اکشن هایی که گویی به ذات از انجام طبیعی آنها ناتوان است و سپس با یک فلش بک کلیدی به دوران کودکی جک می رویم و او را در کودکی کنار برکه ای در مرتعی سر سبز همچون بهشت دهقانان مشغول کار می بینیم، سپس شاهد قطع شدن پای جوجه اردکی و رها شدن اردک در برکه کنار علفزار توسط جک جوان هستیم، گویی که شر همچنان در این دنیای زیبا حکمرانی می کند. پس از آن بازگشت به زمان حال و دو قتل پشت سر هم در یک شب با فرم روایی نزدیک به کمدی سیاه که با رفت و آمدهای جک وگرفتن عکس هایی ماکابر گونه خطم می شود. در این فصل با ادراکات تاریک و زیبایی شناختی جک کاملا آشنا می شویم، زمانی که به درک او در ده سالگی از نگاتیو دوربین عکاسی و دیدن تاریکی مطلق در روشنایی محض اشاره می شود، در اینجا جمله ورژیل در بخشی از دیالکتیک سقراطی و افلاطونی آنها که می گوید " تو مانند انجیل خواندن شیطان بلیک را میخوانی " معنا می گیرد. و نهایتا فرستادن عکس ها برای روزنامه ای محلی با نام مستعار آقای ماهر حکم اولین بیانیه جک به عنوان قاتل زنجیره ای را دارد، گویی تریستان تزارا حاضر شده اولین مانیفست دادا را امضا کند!
 

۳. رویداد سوم مقطعی از زندگی جک را نشان می دهد که در اوج امیال سادیستیک خلق اثر (یا انجام قتل) به درک صحیحی از نظم، ریتم و هارمونی رسیده، شاید به همین خاطر قربانیان وی یک خانواده کوچک (زنی با دو فرزند) انتخاب شدند تا در بطن نمایش بی رحمانه جک متوجه مهندسی ناب اما ساختارشکنانه اش باشیم. اینجا مثال ویلیام بلیک شاعر و نقاش رمانتیک از ببر و بره و برداشت جک از شعر او به عملگرایانه ترین شکل ممکن با تئوری نظم شکارچی در شکار مادر و فرزندان اجرا می شود. این خوانش شخصی جک از بلیک ما را به یاد خوانش شخصی شوئنبرگ (البته تنها از منظر انتزاعی) از آهنگسازان رمانتیک پیش از خود می اندازد که منجر به رهایی کامل موسیقی از بند تونالیته و شکلگیری نظام دوازده صوتی وی می شود و در آن بر روی برتری نداشتن یک صوت نسبت به دیگر اصوات تاکید می شود. همانطور که جک پس از بیان تنفرش از شکار می گوید دستچین کردن را هم ناخوشایند می داند، گویی مشخص کردن اینکه چه کسی حق زندگی دارد حتی به عقیده او هم منزجر کننده است و ذات کشتن در او بیش از ماهیت آن دارای اهمیت است. در قاب طلایی این فصل و حرکت دوربین به نمای high angle یکی از شاهکارهای جک را می بینیم که قربانیان انسان و حیوان (کلاغ ها) دارای یک اهمیت (مرگ) می باشند و جدای از نژاد و نوع در راستای خلق اثری از خالق (نابود کننده) نقش دارند. اما تریه نگاه ضد امانیستی اش را در پایان این فصل با نشان دادن تاکسیدرمی شدن یکی از قربانیان (فرزند کوچک خانواده) برای ترسیم (چه بسا تحقیر) انسان باور پذیر توسط جک به اوج می رساند.
 

 ۴. رویداد چهارم تکامل سمپاتیک شخصیت جک (که قاعدتا کاراکتری آنتی پاتیک می باشد) را نشانمان می دهد، انگار که دیگر می داند افراد از او چه می خواهند. این تکامل معمولا به دلیل هوش بالای قاتلین سریالی جامعه ستیز با فرمول بندی ذهنی آنان و نه درک حسی شکل می گیرد. حال جک در رابطه ای قرار دارد که می داند چگونه احساسات محبوب خود را بر انگیزد، در عین حال او را تحقیر کند یا در کنش اجتماعی حس ترحم یک مامور پلیس را تحریک کند. اما یک خلا همانطور که ورژیل مدام در گوش او زمزمه می کند به همراه دارد ... عشق یا همان اروس در امتداد ابژکت ریلیشن (به تفسیر لکان در سمینار مشهور انکور ۱۹۷۲ به عنوان چیزی که ساحت امر واقع را دمی لمس یا قابل لمس می کند) تا انسان را به همان ژوئیسانس (اصل لذت) رهنمود کند.
اما عشق برای جک که از درک و تعامل احساس اولیه بشری عاجز است چگونه فرمول بندی می شود! در رویداد اول (همانطور که اشاره شد) فید شدن پرتره کوبیستی مادر خوان گری شاید ادله ای پسا فرویدی را در رابطه با اولین معبود ژویسانس جک (یعنی مادر) با ابژه سازی اولین قربانی اش نشانمان میدهد که می توان گفت جک با کشتن این زن نرسیدن به اصل لذت خود را جبران می کند، اما با تکامل او این اصل (در امتداد مثال سایه در پیش و پس فرد زیر روشنایی)  همچنان از او فاصله می گیرد. در این میان لازم به ذکر است سه ساحت روانی (نمادین، خیالی، واقع) از نگاه لکان را در شخصیت جک واکاوی کنیم که البته در تمام انسان ها به شکل نرمال ترکیبی از این سه ساحت وجود دارد اما به دلیل برتری غیر عادی ساحت خیالی و نارسیستی، رفتار جک به حالت تنفر در مقابل شیفتگی منجر می شود. همانطور که در ابتدای این فصل با معرفی شخصیت سیمپل ( محبوب جک) دیالوگی از او را میشنویم که می گوید "احساس زیادی نسبت به این یکی داشتم... بیشتر از یک جامعه ستیز..." و این امر باعث می شود به امر رئال یا واقع (که هیچ گاه مستقیما قابل لمس نیست و لکان تاکید دارد که ساحت رئال با واقعیت متفاوت است) نزدیک شود و از آنجا که جک عاجزانه در هر دو امر ناتوان است نیاز به شکل دهی این پروسه به امر نمادین دارد، اما نه به شیوه یک انسان عادی که ارتباط جنسی و سکسوالیته ارتباط این دو امر را در پدیده ای همچون عشق شدنی می کند بلکه همچون کار کرد زبان یا شکلگیری یک اثر هنری توسط هنرمند که در امتداد رویکرد فالوسی جک و بریدن سینه سیمپل (محبوب) به عنوان توتمی از امر نمادین (عشق یا نفرت) واقعیت برای شخصیت او در خودآگاه تحقق می یابد.
 

۵. رویداد پنجم با زمینه سازی جک برای خلق ماکتی از یک کشتار دسته جمعی آغاز می شود. با ایده قتل همزمان پنج نفر از قربانیانش بواسطه یک گلوله. این بار قربانیان مرد هستند و از نژادهای مختلف بشری که جک در راستای توضیح به آنها نه برای چرا کشته شدنشان بلکه چگونه کشته شدنشان داستانی از کشتار چندین نفر بواسطه یک گلوله به دلیل کمبود مهمات در جنگ جهانی توسط سربازان آلمانی روایت می کند. زمانی که دیگر جان هر انسان حتی از هر گلوله کمتر می شود و البته این بازتولید برای او بیشتر حکمی انتزاعی دارد تا ابزارگرایانه و نژادپرستانه. در ادامه داستان شاهد تلاش جک برای پیدا کردن گلوله تمام فلزی و از کنترل خارج شدن و رسیدن به کمال جنون پس از قتل اس پی بهترین دوست خود (آنطور که خود می گوید) هستیم که پس از آن با پوشیدن ربدوشامبر قرمز رنگ اس پی انگار پیش زمینه قرار گرفتن در هیبت دانته (البته از نوع سینمای تریه) برای جک اتفاق می افتد و پس از قتل ماموری دیگر و بازگشت به سردخانه  با روشن گذاشتن آژیر ماشین پلیس گویی می داند دیر یا زود پیدایش خواهند کرد و از این به بعد محدوده تعلیق تنها برای آن است که ببینیم آخرین پروژه اش را چگونه به پایان می رساند! بله شاید ارتباط مخاطب با جک سمپاتیک نباشد ولی به دلیل جذابیت شخصیتی اش میخواهیم آخرین پروژه را ببینیم، اما دقیقا در نقطه عطف با آمدن شخصیت ورژیل به عالم واقع (از لحاظ سینماتیک) و مباحثه آن دو متوجه میشویم که آخرین پروژه جک خانه ای بوده که همیشه تصمیم به ساختن آن را داشت. سپس قاب طلایی فیلم به آخرین شاهکار و خانه ای که جک از جنازه های تلمبار شده این سال ها در سردخانه ساخته خطم میشود. همان خانه که نماد تمام جنگ ها، کشتارها و شکست بشری در طول قرن های متمادی بوده، این تفکر بدبینانه و البته دیالکتیک که گاهی بزرگترین معماری نابودیست در آثار قبلی فیلمساز جاری بوده و در جایی بر روی جملات جک "جهنم برای جسم و بهشت برای روح" استفاده از نماهایی سینمایی آرشیوی (از فیلم های خودش) معنای دیگری می گیرد، شاید به همین دلایل مونتاژی و آپارتوس گونه خانه ای که جک ساخت می توانست آخرین وداع تریه با سینما باشد (که نیست) و در نهایت زوال جک در این جهان و عروج او به همراه ورژیل به جهانی دیگر...
 

۶. خاتمه: زوال، اپیزود نهایی فیلم می باشد که برش شاعرانه فون تریه به یک محتوا و فرم متفاوت خارج از بافت اثر آن را تبدیل به بی پروا ترین کار فیلمساز می کند... این فصل پس از مکالمه کوتاهی از ورژیل و جک به دو نمای سوپراسلو عجیب کات خورده که ما را به یاد آغاز اگزوتیک مالیخولیا (اثر دیگر فیلمساز) می اندازد، سپس نماهای دیگر با دوربین روی دست و تعقیب کننده برای ورود آن دو به برزخ که گویی وداع و نهایتا ورود به پلان هایی تحت تاثیر از نقاشان دوره رمانتیک همچون  و دکوپاژ سینمایی با دوربین ایستا و شکیل که ارزش فانتزی را نزد تریه برای مخاطب مشهود می کند. از آنجا که قبلا هم فاصله گرفتن فیلمساز از دگما ۹۵ را دیده بودیم شاید چندان عجیب نباشد دیدن این گونه تصاویر اما فرم روایی در خانه ای که جک ساخت معنای دوربین فون تریه را بیش از آثار قبلی برای ما مشخص می کند. زمانی که حضور جنبه ای از متافیزیک در بخش هایی از روایت و خاطرات کودکی کاراکتر جو در دو گانه ی نیمفومانیاک، یا تداخل حقیقت و فانتزی جاستین در مالیخولیا را می دیدیم این تغییر اتمسفر سینماتیک را در حضور خداگونه دوربین حس می کردیم... اما اینبار دوربین فون تریه همچون شخصیت فیلم به تکامل متافیزیکی اش می رسد و این سفر پایانی حالی همچون باز خوانی زندگی و مرگ در عالم معنا را نشان می دهد. عالم معنایی که در تبلور آثار باشکوه تاریخ هنر همچون همان ساحت نمادین ترسیم شده با فیگورهای باروک در هم تنیده برزخ، نقاشی قایق دانته دلاکروا که برداشت دیگری از آن را می بینیم یا تمی از تریستان و ایزولده واگنر که می شنویم، و ستون و پنجره ای در دل سخره های حایل میان جک و بهشتی که در آن دهقانان همچنان مشغول کارند!... تداوم ریتمیک صدای نفس های دهقانان و رقص همزمان داس ها در مرتع طلایی برای اولین بار قطره اشکی بر چشمان جک از آرامشی که هرگز نداشته می آورد و نهایتا وداع با این منظره و ورود به دوزخ، به واقع همانطور که خود فون تریه می گوید دوست داشت جهنم شکلی کاملا سنتی همانطور که در ادبیات و نقاشی کلاسیک روایت شده بود داشته باشد. صدای فرکانس هایی با بسامد بالا و نویز گونه که ترکیب بندی سرخ رنگ دوزخ را (همچون گهواره ی اول و آخر جک) تزیین کرده اند و همه چیز برای تعلیق نهایی که آویزان شدن جک از سخره های دوزخی آماده شده و ورژیل که می گوید تا به حال ندیده شخصی از این مسیر موفق به گذر شود و کاری که جک کرد ما را به بخشی از سرود سی و چهارم جلد دوزخ کمدی الهی بر می گرداند " ای خواننده از من مپرس در آن دم چسان تاب و توان از کف دادم، من وصف این حالت خویش را نمی کنم، زیرا هر کلامی چنین توصیفی را قاصر خواهد بود... نه مردم نه زنده ماندم و اکنون که این را دانستی اگر هوشمندی خود دریاب که من محروم از این و محروم از آن، چه حال داشتم! " و ضد قهرمان قصه اینبار شاید به جای بازگشت به هیچ (جهان خود)، سقوط به هیچ (قعر دوزخ جهان دیگر) و رستگاری در دل شر یا فنا در دل ظلمت را انتخاب کند. البته همچون ظلمت در صور نگاتیو دوربین عکاسی که برای جک در ده سالگی به معنای روشنایی محض بود.
 

اشکان کاتبی - تیر ۹۸

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

ساناز خیراله زاده
۱۴ روز پیش
کامل ترین و تخصصی ترین نقد از این فیلم
خطر لو رفتن داستان
پاسخ: