ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم مغزهای کوچک زنگ زده, Sheeple, شاهینی که پروار را به خاطر می‌آورد

مرضیه زمانی فروشانی
یک ماه پیش - ۸ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

در ترکیب‌بندی مغزهای کوچک زنگ زده زیبایی شناسی به خوبی پیداست. هومن سیدی با انتخاب بامداد افشار به عنوان آهنگساز، موفقیت خوبی برای خودش رقم زده‌است. ساخت موسیقی که با تحقیق و بررسی و با الهام گرفتن از آوای چوپانان و اصواتی که آنان به هنگام صدا زندن گوسفندان از آن استفاده می‌کنند، از نقاط قوت این آهنگسازی است.

خلاصه داستان:شاهین و شکور دو برادر که درگیر فروش مواد مخدر هستند و به دلیل خبری که درباره خواهرشان شنیده‌اند، زندگیشان دچار اتفاقاتی می‌شود..

فیلم از همان آغاز با تیتراژی که متناسب با ضرب‌آهنگ روایی داستان است، تماشاگر را جذب می‌کند و تعلیق اتفاق می‌افتد. تیتراژی که خود بخشی از متن اصلی است، همچون براعت استهلال که روشی است مرسوم در ادبیات و به خصوص ادبیات حماسی که از همان آغاز پایان روایت را برای خواننده بازگو می‌کند، درگیری و مرگی که قرار است اتفاق بیفتد. گوسفندانی که رم کرده‌اند. و به تماشاگر می‌گوید که بمان و بشنو این داستانِ گوسفندان را که چه شد که مغزهایشان زنگ زد و رم کردند.

با ضرب‌آهنگی بسیار هماهنگ با روایت اصلی وارد خرده روایت‌هایی مانند زندگی شهروز و شهلا یا دوست شاهین می‌شویم که البته داستان هرکدام به اندازه‌ی داستان اصلی برجسته‌است. گره افکنی‌های متعددی که تماشاگر را مشتاق می‌کند پای قصه بنشیند و احساس خستگی نکند.کارگردان انتخاب کرده‌است که به جای تمرکز بر یک شخصیت اصلی، قصه را براساس گروه شخصیت پی ببرد، به طوریکه هر داستان به اندازه داستان دیگری اهمیت دارد و اگر قصه یکی را از پیرنگ اصلی حذف کنیم، کنش‌های بعدی رخ نخواهند داد و سمفونی فیلم صدایی موزون نخواهد داشت.

انتخاب نماهای کلوزآپ و متوسط و در برخی سکانس‌ها نماهای دو نفره به هنگام گفت و گو در ایجاد فضاساز مناسب به کارگردان کمک کرده‌است، برای مثال نخستین صحنه از فیلم که شاهین با دوست سربازش صحبت می‌کند درحالیکه دارد به ضبط قدیمی ماشینی کلنجار می‌رود تا آن را درست کند، از طرفی نمایی است دو نفره برای گفت و گو و از طرفی دیگر به ما تعریفی از شخصیت شاهین می‌دهد. فردی شاد که روح زندگی در وجودش جاری است و در آن عمق کثافت و فقر و بدبختی هم شاد است و زندگی را زندگی می‌کند، و این اشاره را در تفریحات و سرگرمی‌هایش نیز می‌بینیم. به قولِ شکور، شاهین(برعکس اسمش)کلاغی است زاغه‌نشین که فقط به دنبال جمع کردن زباله و انباشتن آن‌ها روی پشت بامِ خانه‌. شاهینی که زندگی زاغه‌نشینی گویا به او تحمیل شده‌است و در این قالب نمی‌گنجد و به همین دلیل است که پشت بام خانه را برای زندگی انتخاب کرده‌است. 

او هم می‌خواهد بال و پر بزند و بالا برود اما نه آن بالا نشینی که شکورِ چوپان برای خود برگزیده‌است، او شاهین است، نه چوپان که بخواهد به زیردستانش‌ ظلم کند. و این تاکید را در سکانس پایانی می‌بینیم که شاهین روی صندلی ریاست نمی‌نشیند و ماندن در وان و پاک ماندن از جرم و ستمکاری را انتخاب می‌کند. شاهین شخصیتی است پویا که در طول روایت رشد می‌کند و اوج می‌گیرد. صحنه‌ای از او و کودکی که با خود در وان دارد را به یاد بیاورید. شاهین که حالا از کودکیِ خود آگاه و با آن مواجه شده‌است، گویی به آرامشی نسبی رسیده‌است و به همین خاطر است که می‌بینیم آن مرغ‌های عشق را آزاد می‌کند. حالا که طعم رهایی و پرواز را چشیده‌‌است، این خوشی را برای دیگران هم می‌خواهد. و به شهلا کمک می‌کند تا از دست شهروز فرار کند. و نهایتا نیز خودش را برای نبرد آماده می‌کند. گوسفندی که علیه چوپان شورش کرده‌است، ولی این‌بار قرار نیست فرمانبرداری کند زیرا که برخلاف سکانس آغازین فیلم، اینبار شاهین به جای آنکه در رکاب چوپانش باشد و قمه‌ به دست دنبال او برود؛ رو در روی چوپان ایستاده‌است، با بار مسئولیتی سنگین بر شانه‌هایش که حفاظت از زندگی یک کودکِ معصوم است.

در ترکیب‌بندی مغزهای کوچک زنگ زده زیبایی شناسی به خوبی پیداست. هومن سیدی با انتخاب بامداد افشار به عنوان آهنگساز، موفقیت خوبی برای خودش رقم زده‌است. ساخت موسیقی که با تحقیق و بررسی و با الهام گرفتن از آوای چوپانان و اصواتی که آنان به هنگام صدا زندن گوسفندان از آن استفاده می‌کنند، از نقاط قوت این آهنگسازی است. که با ساخت تیتراژ پایانی به خوانندگی رضا کولغانی به اوج خودش می‌رسد. 

استفاده از فیلتر رنگ‌های زرد و سیاه و سایه ها، با کمک تکنیک نورپردازی که نمادی از مریضی و بیماری و بخت سیاه و زندگی کثیف شخصیت‌های داستان است، از دیگر نکات زیبایی شناسانه فیلم است که به کمک القای معنا آمده‌است. گره افکنی یا همان طرح توطئه که تنها به ابتدای روایت ختم نمی‌شود نیز از سایر نقاط قوت این اثر است. وجود خرده روایت‌ها و داستان‌ شخصیت‌های فرعی، به حدِ کفایت است و دایما جذابیت فیلم را برای تماشاگر تضمین می‌کند. اگر شخصیت‌های فرعی در فیلمنامه حضور دارند، حضور آن‌ها تماشاگر را گیج و خسته نمی‌کند که از خودش بپرسد اصلا ارتباط و حضور این شخصیت‌ها با پیرنگ اصلی چه بود؟ اگر نبودند آیا به پیکره اصلی اثری آسیبی وارد می‌شد؟ در روایت مغزهای کوچک زنگ زده، مدام قصه‌ای تازه‌ رخ می‌دهد اما نه اینکه قصه‌ی قبلی رها شود، که شخصیت‌ها اضافی باشند. زیرا که اگر یک شخصیت حتی فرعی را از قصه حذف کنید، داستان لنگ می‌زند. در واقع در این اثر تمامی عناصر قصه‌پردازی در کنار هم سازی موافق می‌زنند.

پیرنگ داستان کلیشه ای نیست یا برداشتی مقلدانه و تکراری از ابد و یک روز یا به گفته عده‌ای دیگر شهر خدا(2002) اثری از فرناندو میرلس. بله درست است که در اینجا هم داستانی از مردمان زاغه‌نشین و معضل اعتیاد طرح اصلی است، اما این دلیلی بر تقلید و کپی‌برداری نیست، امری که به اشتباه از سوی منتقدنماها و خبرنگاران کارنابلد عنوان شده بود.

برای این ادعا نخست باید تعریفی از کپی‌برداری و سرقت ادبی بدانیم، و بعد اثر را نقد کنیم. براساس آنچه که استیسی لیبراتِری در دیلی مِیل عنوان می‌کند:

"تنها شش پیرنگ اصلی در فیلم، کتاب و سریال وجود دارند و باقی همه تکرارِ همین پیرنگ‌های اصلی هستند."(دیلی میل، 2016)

پس سوال اینجاست که چه چیزی این قصه‌ها را متمایز می‌کند؟ 

پاسخ در چگونگی بیان و پرداخت روایت و چیدمان عناصر داستان است. اینکه فیلمنامه‌نویس و کارگردان توانسته باشد به معضل اعتیاد و تعصبات کورکورانه با نگاهی تازه بنگرد، درون‌مایه‌ای تازه خلق کند و جذابیت بصری متفاوتی بیافریند و به کمک ابزار سینمایی(صدا، تصویر، نورپردازی، شخصیت،موسیقی) واکاوی فرهنگ مورد نظرش را به تصویر بکشد، زیرا که در اصل کارِ هنر همین کالبدشکافی فرهنگ است.

خط روایی اصلی مغزهای کوچک زنگ زده، با اینکه قصه ای است آشنا، اما شما را رفته رفته جذب می‌کند. ممکن است در چند سکانس نخست حتی به یاد فیلم سوته دلان (1356) علی حاتمی( و بازی بهروز وثوقی در نقش برادری عقب مانده اما با ذهنی فلسفی) یا دعواهای دو برادرِ فیلم ابد و یک روز (1394) و قصه مواد فروشی و خانواده ای درگیر با اعتیاد بیفتید، ولی، اگر کمی صبوری کنید، می‌بینید که داستانی است پخته‌تر، پر مغز‌تر و در بسیاری جهات متفاوت با دغدغه‌هایی که در فیلم‌های ذکر شده، اشاره می‌شود. این فیلم داستانی است از کودکان خیابانی و اعتیاد و زنانی که زیر سلطه غیرتِ جاهلانه مردان هستند. خواهری که دچار قهرِ برادران متعصب و جاهل می‌شود که حکم قتلش را می‌دهند و به گفته خودش فقط وقتیکه خواهر مردم شد به او اجازه داده می‌شود تا حرف بزند و از خودش دفاع کند!

مغزهای کوچک زنگ زده،ساخته‌ی تازه‌ی هومن سیدی از آن فیلم‌هایی است که وقتی تمام می‌شود با خودتان می‌گویید چه حیف‌! دلتان نمی‌خواهد تمام شود. دوست دارید بازهم بشنوید. باز هم ببینید.

استفاده از موسیقی به جا در سکانس‌های هیجانی با ضرب‌آهنگی تند و تیز و گاه آهسته،همه با فکر است،همه دست در دست هم داده‌اند تا هومن سیدی را به عنوان کارگردان در نقطه توجه مردم و منتقدین قرار دهند. قصه ملموس است و شما را درگیر کلیشه و تصنع نمی‌کند. از آن فیلم‌هایی است که تازه با تمام شدنش آغاز می‌شود، که با تمام شدنش تازه فکر کردن به آن شروع می‌شود و دلتان می‌خواهد دوباره تماشایش کنید و به واکاوی آن بنشینید. 

و به قول استنلی کوبریک از آن آثاری است که باید چند باره نگاهش کنید تا بتوانید به درستی اشارات و المان‌هایش را  واکاوی کنید.

مغزهای کوچک زنگ زده، قصه شاهینی است که پرواز کردن را به خاطر میآورد.

اما مسئله‌ای دیگری که درباره‌ی این فیلم مطرح است این است که در زمان اکران حرف‌هایی مطرح شد از این باب که آیا این فیلم شدیدا شبیه به فیلم شهر خدا (2002)نیست؟ و گویا مصاحبه‌کنندگان و برخی منتقدین این نکته را به عنوان ضعف و ایراد فیلم مطرح می‌کردند بدون آنکه اصلا دلیلی بیاورند که نخست: دقیقا چقدر شباهت میان این دو اثر وجود داشته‌است؟ آیا این شباهات در حد تقلید مو به مو بوده‌است یا اینکه تنها الهامی گرفته شده‌است؟دوم آنکه اگر تنها حرفشان این است که این فیلم ایده‌ی کلی خود را از فیلم شهر خدا وام‌گرفته‌است چرا فکر می‌کنند برداشت از فیلم‌های تاریخ سینمای جهان یک ایراد است؟ 

بهتر است این‌طور بگوییم این مسئله در نظرسینماروها(Moviegoer) و منتقدین سینمایی که با اصول سرقت ادبی آشنا داشته باشند امری عادی است که در فیلم یک کارگردان حتی بسیاری مواقع کارگردانی مشهور، برداشت‌هایی وام‌گرفته از آثار برتر سینمای جهان دیده شود و  اصلا ایراد یا ضعف به حساب نمی‌آید.

برای مثال در فیلم گاو خشمگین (1980 ) به کارگردانی مارتین اسکورسِیزی که از آثار تحسین‌شده‌ی منتقدین به حساب می‌آید و تحلیل و نقدهای بسیاری هم برآن نوشته شده‌است، می‌توان صحنه‌ها، قاب‌بندی‌ها، حتی عبارات آشنایی را دید که برداشت‌شده از فیلم‌های سینمایی پیش از خود بوده‌اند: 

«... در آخرین صحنه‌ی مبارزه‌ی جیِک لا موتا و شوگِر رِی رابینسون در فیلم گاو خشمگین، کلوز‌آپی از یکی از طناب‌های رینگ بوکس نمایش داده می‌شود درحالیکه دارد از آن خون می‌چکد. تصویری که از صحنه‌ای از فیلم توبی دامیت سرمشق گرفته‌است.» یا مثالی دیگر: «فیلم تعقیب بزرگ (1953) به کارگردانی فریتز لانگ یکی از آن فیلم‌های نوآری است که به طور ویژه‌ای به سبک بصری گاو خشمگین شکل داده‌است. در یک سکانس گِلِن فورد در نقش کارآگاهِ پلیسی که در جست‌وجوی قاتل زنش است به حیات‌خلوتی می‌رود و با زن شجاعی دیدار می‌کند که می‌خواهد پشتِ سر رئیسش با گِلِن صحبت بکند. ، اما هر کدام از بازیگران از میان آن حصار توری حرف می‌زنند، روشی نمادین برای بازنمایی حالتی از زندان که بیانگر شرایط این دو شخصیت است (تصویر شماره.1). حال نمونه‌ی این تقلید اسکورسِیزی در فیلم گاو خشمگین چنین است که وقتی جیِک برای نخستین بار ویکی(کتی موریارتی) رامی‌بیند هر کدام از یک‌سوی حصاری توری‌شکل با هم حرف می‌زنند. اسکورسِیزی با وام‌گرفتن از ایده‌ی لانگ در واقع دارد نشان می‌دهد که جیِک و ویکی هر کدام در طرفی از حصار گیر افتاده‌اند.»(1) 

نکته اینجا است که آنچه یک اثر سینمایی را در خط دور از تقلید و سرقت ادبی قرار میدهد نوآوری و خلاقیتی است که در پیرنگ طراحی میشود. و از این منظر فیلم مغزهای کوچک زنگ‌زده، پیرنگ متفاوت و مجزا از فیلم شهر خدا دارد. در فیلم هومن سیدی، شخصیت اصلی پسربچه‌ای نیست که به دنبال موادفروشی و حکمرانی باشد، بلکه پسری(نوید محمدزاده)مغلوب جبر سرنوشتی را داریم که ناخواسته در زندگی موادفروشی و قاچاق درگیر شده‌است و وقتی حقیقتی را درباره‌ی کودکی خود متوجه می‌شود سعی می‌کند تا از آن دور باطل رها شود و مانند شاهینی در اوج پرواز کند. او زنجیره‌ی باطل این جبر را می‌شکند و با کودکی که از آن محیط نجاتش می‌دهد و بر دوش خود سوار می‌کند، از آن دایره‌ی جیر بیرون می‌زند و سرنوشتی تازه برای خودش رقم میزند. سرنوشتی که در آن دیگر گوسفند نخواهد بود و اجازه نمی‌دهد چوپانی بر او ریاست کند. 

پس کاری که می‌کنیم این است، پیش از دیدن فیلم مغزهای کوچک زنگ زده، اتفاقا حتما فیلم شهر خدا را ببینیم و بعد از آن در فیلم هومن سیدی دنبال رد پای این فیلم باشیم، و بعد به عنوان یک منتقد در چارچوب قواعد نظریه‌ی ادبی بررسی کنیم که آیا واقعا سیدی از آن فیلم در اثر خودش الهام گرفته‌است یا مثلا دقیقا صحنه‌ای را بازآفرینی کرده‌است؟ 

حال اگر پاسخ مثبت بود، باید بررسی شود که آیا استفاده از آن الهام در بستر مضمون فیلم سیدی جایگاه درستی داشته‌است و توانسته‌است در القای معنی کمک مثبتی کند یا خیر؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس ایرادی به کارگردان وارد نیست و کارش را به درستی انجام داده‌است.

اما اگر بازسازی صحنه‌ای باشد بی‌ربط به کلِ مضمون اصلی فیلم خودش، این می‌تواند یک ایراد باشد. پاسخ این سوال را به عهده‌ی شما می‌گذارم تا با تامل بیشتری به تماشای فیلم بنشینید.  

نکته دیگر آنکه، اگر صحنه‌ای از فیلمی در تاریخ سینما، در فیلم کارگردانی دیگری ارائه شود، اصطلاح دیگری نیز برای آن در نظر دارند به نام Homage که معادل آن در زبان فارسی می‌شود: «ادای دین یا ادای احترام.» قاعده‌ای که به واسطه‌ی آن هنرمند یا نویسنده احترام خود را به هنرمندی دیگر در قالب برداشت یا تقلیدی عینا از اثر آن مولف نشان می‌دهد. پس آنچه که در جایگاه نقد و بررسی اثر سینمایی مغزهای کوچک زنگ‌زده و ارتباط آن با فیلم شهر خدا مطرح است، باید در این حوزه‌ها مورد بررسی قرار گیرد و با سند و استدلال اثبات بشود. نه اینکه تنها چون این فیلم حسی از حال و هوا و فضای فیلم‌های دیگر تاریخ سینما را به ما می‌دهد، پس خط بطلانی روی کل اثر بکشیم و آن را تقلیدی بی‌محتوا و خالی از خلاقیت بدانیم. 

منبع:

(1): گاو خشمگین اثری از مارتین اسکورسیزی، کوین جِی.هِیز، کتاب راهنمای فیلم دانشگاه کمبریج، 

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است

تلفن تماس:

۸۸۳۹۴۲۱۹-۰۲۱

استفاده از مطالب سلام سینما با ذکر منبع مجاز است.

کلیه حقوق این سایت برای سلام سینما محفوظ می‌باشد.

راه های ارتباطی با ما در شبکه های اجتماعی و پاسخ به سوالات شما:

logo-samandehi