1
افشین علیار
۱۰ روز پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه هنرمند

نقد فیلم انزوا, ضعف در داستان گویی!

امتیاز منتقد به فیلم :

مشکلِ اساسی که در فیلم اولی ها دیده می شود همین موضوع است که ساختارِ دراماتیک را رعایت نمی کنند و نگاه شان به قصه به شدت مینی مالیستی است

  

اگر نگاهی به فیلم های فیلمسازان اولی بی اندازیم مطمئنا درک خواهیم کرد که این فیلمسازان تازه نفس زمانی که به سینمای بلند می رسند اغلب سراغِ قصه هایی می روند که ساختار یا کلیت آن ها خاکستری یا سیاه است، اساسا این فیلمسازان با نگرش و نگاهِ منسوخ شده می خواهند با فرمی نا منسجم، فیلم اول شان را بسازند اما سوالِ مهمی ایجاد می شود که چرا این فیلمسازان نمی توانند با یک قصه ی جدید  خود را به تماشاگر معرفی کنند؟ آیا قصه های غم آلود که به خیانت و دورویی و دروغ آغشته شده می تواند تماشاگر را راضی نگه دارد؟ در این میان فیلمساز برای پر و بال دادن به فیلمنامه اش از مصالح و قواعدی استفاده می کند که هیچ کارکردی در بوجود آوری محتوا ندارد چرا که یک اثرِ سینمایی استاندارد از قصه آغاز می شود تا به فرمِ مورد نظر برسد اما انگار فیلمسازان جوان با پیش فرضی از بکارگیری فرم به سراغ قصه می روند در این روش هدایت و چیدمانِ اصول دراماتیک با آسیب همراه می شود و اساسا فیلمساز فکر می کند می تواند با استفاده از فرم قصه گویی کند و از سوی دیگر فیلمسازان اولی علاقه ی خاصی به چالش کشیدن دارند و می خواهند در نخستین فیلم شان جامعه را نقد کنند و همین نقد باعث می شود فضای فیلم به سیاهی برسد گفته هایی که در بالا ذکر شد در اولین فیلم مرتضی علی عباس میرزایی اتفاق افتاده است، میرزایی کوشیده تا در اولین فیلم سینمایی اش یک ملودرام اجتماعی خلق کند ملودرامی که هسته ی مرکزی آن خیانت و قضاوت های بعد از آن است، نکته یی که در فیلم انزوا دیده می شود یک نوع بی هدفی ست، این بی هدفی بر اساس جریاناتِ پرداخت نشده شکل گرفته است و فیلمساز برای شکل دهی به فیلمش از فرم استفاده کرده اما این فرم در نبودِ محتوا تلف شده است. فلاکت و بی پناهی ، مواد مخدر و هرزگی اشاره های مناسبی برای ساختار یک ملودرام نیستند و نمی شود با این سرفصل های پرداخت نشده قصه گویی کرد.

فیلم انزوا اولین اثر مرتضی علی عباس میرزایی ساختار جذابی دارد اما این ساختار با  داستان و شیوه روایت منطبق نمی باشد، اساسا فیلمساز هایی که فیلم اولشان را می سازند در قصه پردازی ضعف زیادی دارند این ضعف به دلیلِ تغییر فضا برای فیلمساز است که از دنیای فیلم کوتاه وارد سینمای بلند می شود، مشکلِ اساسی که در فیلم اولی ها دیده می شود همین موضوع است که ساختارِ دراماتیک را رعایت نمی کنند و نگاه شان به قصه به شدت مینی مالیستی است و اجزای ساختاری قصه را در سطح نگه می دارند، این اتفاق برای انزوا افتاده است به طوری که فیلمساز برای تعریف کردن قصه از فرم و اِلمان های تصویری استفاده کرده است که اساسا به روایت مربوط نمی شود، پرویز برای مرخصی از زندان آزاد می شود زهره زنِ چادری پرویز خودش را جلوی ماشینی انداخته و مُرده حالا پرویز می خواهد از دوفرزند خردسالش مراقبت کند در همین میان اطرفیان این جوان درباره ی زهره حرف های ناشایستی می زنند که باعث می شود خونِ پرویز به جوش بیاید و تا آخرش برود تا از دروغ یا درست بودن حرف ها اطلاع پیدا کند... این موضوع برای ساخت یک فیلم بلند ایده ی خوبی است اما باید دید که ایده ی خوب کششِ دراماتیک را برای تماشاگر دارد؟ در فیلم انزوا اطلاعات به طور قطره چکانی به شخصیت مرد و مخاطب داده می شود و حالا پرویز باید ثابت کند حرف هایی که پشت سر زهره می زنند حقیقت دارد یا دروغ است، میرزایی به عنوان فیلمساز پشت فرم پنهان شده است و هرجا قصه اش کم می آورد یک فرم نابجا به مخاطبش نشان می دهد، قصه ی فیلم جذابیت خودش را دارد موضوع شک، تردید و انتقام یا قضاوت های نابجا می تواند برای شکل گیری درام جذاب باشد اما در پرداخت به دلیل توجه فیلمساز به فرم، محتوا و خط اصلی درام نادیده گرفته شده است پرویز از همه حتی از خواهرش می شنود که زهره زنی بدکاره بوده است حتی دوست صمیمی پرویز هم به او خیانت کرده اما در سکانس پایانی با پیدا شدن مهندس و رد و بدل شدن دیالوگ های پند آمیز پرویز می فهمد که زهره هرگز به او خیانت نکرده است. به همین سادگی؛ مگر می شود؟ مخاطب  در برزخ می ماند که اگر پرویز مهندس را گیر بیاورد چه بلایی سرش می آورد اما همه چی ختم به خیر می شود و در نهایت پرویز برای بازگشت به زندان بچه هایش را پیش کسی می گذارد که همه او را زنی بدکاره می دانند که چادری نیست، و در انتها درست در جایی که فیلمساز در قصه گویی کم می آورد می فهمیم که زهره خودش جلوی ماشین ننداخته بلکه دوست پرویز به دلیل تعقیب زهره باعث تصادف او شده، گره گشایی به این راحتی ، مگر می شود داستانی را شروع کرد و گره های مختلفی را در آن ایجاد کرد و بعد یک باره با یک گره گشایی سطحی همه چیز ختم به خیرشود؟ تازه در سکانس آخر وقتی پرویز به زندان می رود رییس زندان با او کار دارد که انگار علی رضایت داده و او آزاد می شود. اساسا با فرم نمی شود مخاطب را گول زد چرا که داستان و شخصیت پردازی برای مخاطب ارزش بسیاری دارد به طور مثال نمی شود با ارزش ها اجتماعی و دینی بازی کرد فیلمساز زهره را در اوایل فیلم چادری نشان می دهد و تماشاگر فکر می کند چگونه یک زن چادری به شوهرش خیانت کرده است اما میرزایی از این موضوع سواستفاده کرده و پایان فیلم هم به این موضوع می رسد که یک زنِ فقیر و چادری که شوهرش هم در زندان است به هیچ وجه خیانت نمی کند! چه جالب . امیرعلی دانایی تنوانسته است نقش پرویز را به واقعیت تبدیل کند این نقش در حد یک تیپ مانده و این به دلیل جوان بودن بازیگر نسبت شخصیت پرویز است و عدم کنش مندی در نقش  که پرویز را به یک شخصیت منفعل تبدیل کرده است، احتمالا فیلمساز قصد داشته پرویز را به یک قهرمان تبدیل کند که نشده ، انزوا فیلم قابل قبولی در فیلمنامه نیست چرا که فیلمساز با فرمی عجیب و غریب با تدوین نامناسب و پرایراد فیلمی شخصیت محور ساخته است که در اکران عمومی مخاطب عام هم نمی تواند با آن ارتباط برقرار کند . میرزایی در ساخت فیلم دومش بیش از حد باید به نگارش فیلمنامه اش توجه کند چرا که انزوا از فیلمنامه آسیب دیده است .



زهره در راه منزل احساس می‌کند کسی او را تعقیب می‌کند. او فرار کرده و همین عامل باعث می‌شود تا او در یک سانحه‌ی تصادف فوت کند. پرویز همسر زهره بعد از 6 سال، برای اولین بار، با ضمانت رییس زندان به مدت 72 ساعت به مرخصی می‌رود تا زهره را دفن کرده و در مراسمش شرکت کند. اما او دغدغه‌اش چیز دیگری‌ست.