ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم سوگلی, The Favourite, کدام قله؟ کدام اوج؟

تارا استادآقا
۱۰ ماه پیش - ۳ دقیقه مطالعه
منبعروزنامه شرق
امتیاز منتقد به فیلم :

   آخرین ساختۀ یورگوس لانتیموس، درامی تاریخی در سدۀ 18 میلادی است که دربار سلطنتی فاسد و متزلزل بریتانیا در دورۀ ملکه آن مورلی را به تصویر می­ کشد. آپاراتوس سینمائی فیلم که با هنرنمائی سه شخصیت اصلی فیلم، ملکه آن با بازی اولیویا کولمن، سارا چرچیل (ریچل وایس) و ابیگل هیل (اما استون) مهار اسب سرکش درام را در دست دارد، وجوهی از سینمای فمنیستی را در بستر خود پررنگ می­ کند. سینمائی یکه تاز که در لایه­های بیرونی ­اش مردان درباری در آرایش هائی تند و...

  

آخرین ساختۀ یورگوس لانتیموس، درامی تاریخی در سدۀ 18 میلادی است که دربار سلطنتی فاسد و متزلزل بریتانیا در دورۀ ملکه آن مورلی را به تصویر می­ کشد. آپاراتوس سینمائی فیلم که با هنرنمائی سه شخصیت اصلی فیلم، ملکه آن با بازی اولیویا کولمن، سارا چرچیل (ریچل وایس) و ابیگل هیل (اما استون) مهار اسب سرکش درام را در دست دارد، وجوهی از سینمای فمنیستی را در بستر خود پررنگ می­ کند. سینمائی یکه تاز که در لایه­های بیرونی ­اش مردان درباری در آرایش هائی تند و زننده، در بازی­ های زنانۀ بانوهای قصر به حاشیه رانده می­ شوند. قرار گرفتن زنان در رأس حوادث واقعی فیلم که در دربار سلطنتی قرن هجدهم می­ گذرد، قدم بزرگی در اقتدار زنانگی در دوران مورد بحث محسوب می­ شود. موضوعی که به شکلی معکوس در خوانشی مخالف، در خدمت سینمای پدرسالار قرار می­­ گیرد. سینمائی که زنان در آن به شکل سوژه/ابژه هائی روسپی نمایانده می­ شوند؛ شیوه ­ای است که همواره سینمای پدرسالار در بازنمائی تصویر زنان در پیش می ­گیرد. 

 هر کدام از شخصیت­ های زن فیلم بی­ واسطه و با­واسطه در تار عنکبوت چندشناک قدرت ملکه اسیر می­ شوند تا از این طریق بتوانند در دربار سلطنتی به جایگاهی رفیع دست یابند و به ارضاء امیال شخصی­شان بپردازند. جهان روائی فیلم که با شخصیت ­پردازی هائی دقیق ترسیم شده است، به شکلی منعطف با شخصیت­ ها پیش می­ رود و تمرکز اصلی را بر خلاف لایه ­های بیرونی ­اش که قرار است با تکیه بر شخصیت بیمار، بی ثبات و ضعیف النفس ملکه، شخصیت لیدی سارا را پررنگ کند، بر شخصیت ابیگل استوار می­ سازد. ابیگل شخصیتی که تمام دارائی ­اش را بر سر قمارهای پدرش از دست داده و حتا در قبال طلب­ های پدرش با مردان تاخت زده شده است، در حالی پا به قصر می­ گذارد که زندگی سختی را پشت سر گذاشته و زخم خورده است. با این حال از بدو ورودش به قصر با اینکه سعی دارد درون زخم خورده ­اش را پنهان کند و به زندگی عادی برگردد و با جهان اطرافش در صلح باشد؛ مدام با چهره ­هائی پلید، خبیث و فاسد مواجه می ­شود. از زمانی که درون کالسکه با مرد منحرف همسفرش مواجه م ی­شود و از کالسکه به بیرون پرت می­ شود تا وقتی که با شیطنت های خدمتکاران و سران قصر طرف است. روند تغییر شخصیتی ابیگل در طول فیلم از او شخصیتی پویا و صریح می­ سازد که یکی از درونمایه ­های تلویحی فیلم را پررنگ می­ کند؛ پلیدی و شقاوت که همچون فرزندی ناقص، ذره ذره و آرام آرام زاده و ساخته و پرداخته می­ شود و به شکلی دقیق و نتیجه بخش به ثمر می­ نشیند. 

 ابیگل در ابتدای ورودش به قصر، شخصیتی ساده با درونی آرام است که تنها در پی داشتن سرپناه و جایگاهی درخور است اما به مرور با حل شدن در فضای فاسد دربار، چاره ­ای ندارد جز آنکه همچون کسانی شود که از آنان گریزان است. او در رابطۀ سه تائیشان با ملکه و سارا بیشتر از آنکه رقیب یا یک ضدقهرمان فاسد باشد، یک قربانی ساده و حتا کودک است که سعی دارد با یاد گرفتن قواعد بازی که لیدی سارا در آن استاد است، زندگیش را نجات دهد. ابیگل با دیدن رذالت­ های انسانی است که به افعی تبدیل می­ شود و زهرش را استادانه بر بدخواهانش می­ ریزد. در صحنه­ای که ابیگل در پرتو نور اندک سرسرای قصر، مشغول کتاب خواندن است و با راز مگوی ملکه و سارا مواجه می­ شود، همچون کودکی در قاب دوربین احضار می­ شود که برای اولین بار شاهد صحنۀ نخستین است. صحنه ­ای که به عقیدۀ فروید نخستین صحنۀ هم خوابگی پدر و مادر از دید کودک است که آن را به شکل حقیقی می ­بیند و یا آن را تصویرسازی می­ کند. ابیگل که همواره در طول درام، همچون کودکی، سارا را الگوی خود قرار داده است، رفته رفته پرده­ های پنهانی واقعیت­ های زندگی ملتهب و هولناک قصر، از پیش چشمانش به کنار می ­رود و با چهره­های حقیقی آدم های مهم زندگی متأخرش رو به رو می ­شود.

  آنچه ابیگل در نقطۀ کور تالار قصر با نورپردازی ­های پرکنتراست تیره-روشن می­ بیند؛ اتمسفری که در هاله­ هائی تاریک و هولناک فرو می­ رود، صفحات زندگی تیره ­اش را تیره ­تر از پیش می­ کند. چهرۀ معصوم و مبهوت ابیگل در هجوم آن همه تاریکی، تنها نقطۀ روشن جهان روائی سکانس است که تماشاگر را ناخودآگاه نگران سرنوشت آیندۀ وی می­ کند. سکانس فوق که همزمان گیرائی و گرمی خاطرات دور کودکی به شیوه­ای برگمانی را تداعی می­ کند، از سکانس­ های تأثیرگذار فیلم است که ابتذال دربار را در فرم زیبائی شناختی منحصربفردی نشانه می­ رود. دربار کشوری که در شرایط حساس جنگی طولانی با فرانسه است و نیروهای ارتشش به دست یک ملکۀ هوس­ران و ضعیف، یک معشوقۀ جاه طلب و دیکتاتور که خون مردمانش را در شیشه کرده است و سرانجام به دست خدمتکارانش اداره می­ شود. 

 در سکانس پایانی وقتی رذالت درونی ابیگل برای ملکه آن مسجل می ­شود در حالیکه ملکه به ابیگل تکیه داده است و سر او را در میان دستانش می ­فشارد، هیجانات درونی ملکه و ابیگل در هم ادغام می ­شود و تصویر در دیزالوی بکر روی خرگوش ­های ملکه در اجتماعی مغشوش و متراکم، آرام م ی­گیرد و رفته رفته فید می­ شود. کنایه از نگاهی داروینی/نیچ ه­ای که انسان را تنها حیوانی پیشرفته می ­داند که جز برای ارضای امیال خویشتن، مأموریتی برای حیات ندارد و در دنیائی تهی از عواطف انسانی می­زید. میزان آبیم فوق که در سطح کاراکترپردازی رخ می­ دهد، خرگوش ­ها را به مثابۀ اشیائی در دربار ملکه، بازتابی از ماهیت اصلی قهرما ن­های فیلم جلوه م ی­دهد که در رکودی تاریک و بازنده به پایان می­رسند و خاموش صحنه را ترک می­ گویند.

1

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است