ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید
4
یاسمن خلیلی فرد
۴ سال پیش - ۱۵ دقیقه مطالعه

بررسی معماری در فیلم «ساعتها» بر اساس اینیاگرام شخصیت های نه گانه

«ساعت ها» بر اساس رمانی به همین نام به قلم مایکل کانینگهام ساخته شد و خود رمان برداشتی از مشهورترین رمان ویرجینیا وولف یعنی «خانم دالاوی- Mrs Dollaway » است که به نظر می رسد وولف شخصیت های و وقایع...

  

«ساعت ها» بر اساس رمانی به همین نام به قلم مایکل کانینگهام ساخته شد و خود رمان برداشتی از مشهورترین رمان ویرجینیا وولف یعنی «خانم دالاوی- Mrs Dollaway » است که به نظر می رسد وولف شخصیت های و وقایع آن را بر اساس شخصیت ها و وقایع زندگی خویش طراحی نموده است.

در «ساعت ها» زندگی سه زن در سه برهه از زمان به تصویر کشیده می شود:

1) ویرجینیا وولف (نویسنده ی مشهور انگلیسی) که به همراه همسرش لئوناردو در انگلستان دهه 1920 زندگی می کند.

2) لارا براون، زنی حدوداً چهل ساله و خانه دار که در لس آنجلس و سالهای میانی دهه ی 1950 زندگی می کند. همسرش در جنگ حضور داشته، او پسری چهار پنج ساله به نام ریچارد دارد و در ماه پنجم بارداری به سر می برد.

3) کلاریسا وان، سال 2001،  زنی حدوداً پنجاه ساله که در نیویورک به همراه همخانه اش سالی و دخترخوانده اش جولیا زندگی می کند. او ویراستار است و رابطه ی عاطفی عمیق و درازمدتی با مردی به نام ریچارد (پسر لارا) داشته که همجنسگرا بوده و حالا به بیماری ایدز مبتلاست و قرار است کلاریسا در خانه اش جشنی به مناسبت انتشار آخرین رمان او بگیرد.

داستان به شدت شخصیت محور است. سه زن از طریق رمان وولف به یک دیگر متصل می گردند و گرچه به لحاظ زمانی ارتباط چندانی به هم ندارند اما به مرور حلقه ای قوی آن ها را به هم مربوط ساخته و سرنوشت هایشان را به یک دیگر گره می زند. 

طراحی صحنه و لباس فیلم، به دو لحاظ به یکی از نقاط برجسته ی آن مبدل می گردد، 

1)پیچیدگی ها و تمرکز بر درونیات و خصوصیات اخلاقی شخصیت های اصلی آن  2)گردش زمانی و تفاوت دوران ها و مکان زندگی شخصیت های درام

گرچه سه زن از دغدغه های مشترکی برخوردارند اما به لحاظ تیپ های شخصیتی هر یک در گروهی مجزا جای می گیرند و همین امر تأثیر به سزایی بر معماری مکان های قرارگیری شان می گذارد و برای این منظور لازم است ویژگی های شخصیتی آن ها و عوامل بیرونی موثر بر شکل گیری شخصیت های آنان مورد بررسی قرار گیرد. ذکر این نکته ضرروی است که همه ی این زن ها با شخصیت اصلی رمان وولف یعنی کلاریسا دالاوی نقاط اشتراکی دارند.

ویرجینیا وولف، زنی به شدت درونگراست و این درونگرایی شکلی بیمارگونه به خود گرفته است. زن خلوت خود را به حضور در هر جمعی ترجیح می دهد. وولف از چندین بیماری روانی رنج می برد اما آن را کتمان می کند. او صداهایی می شنود و این صداها او را به خودکشی دعوت می کنند. وولف، پیش از خودکشی اصلی اش که منجر به مرگ او می شود دو بار دیگر هم خودکشی کرده است. روان پزشک ها تجویز کرده اند که ویرجینیا به دور از شلوغی های لندن و در شهری کوچک نزدیک لندن زندگی کند. خانه ی زن بزرگ است و حیاطی پردرخت دارد. دالان ها و راهروهایش تنگ و تودرتو هستند. اتاق ویرجینیا در بخشی مجزا قرار گرفته است. پنجره های بزرگی دارد اما انبوه درختان حیاط دید آن را به بیرون از خانه مسدود کرده اند. نوری به داخل اتاق زن نمی تابد و به نظر می رسد چنین فضایی ویرجینیا را به آرامش می رساند. ذهن وولف سرشار از خلاقیت هاست. او مدام در فکر خلق موقعیتی جدید در داستانش است و همه جا در ذهن خود به دنبال پایانی مناسب برای داستانــش و به سرانجام رساندن سرنوشت کلاریسا دالاوی می گردد و سرانجام مرگ را برای او برمی گزیند که به سبب همذات پنداری شدید او با کلاریسا واضح به نظر می رسد که او مرگ را برای خود نیز انتخاب کرده است. چنین شخصیتی یقیناً در گروه شخصیتی 4 قرار می گیرد و واضح است که او با نوع سالم افراد این گروه فاصله دارد. اگر یکی از المان های اصلی «ساعت ها» عنصر «خودکشی» باشد، می توان عنوان نمود که بذر آن توسط ویرجینیا پاشیده شده است. نوعی حس منفی گرایی در وجود ویرجینیا موج می زند، او در سراسر فیلم هرگز نمی خندد، آرایش نمی کند، لباس های گران اما ساده و تا حدودی مردانه(شاید به سبب میل همجنسگرایی اش) می پوشد و در دکور اتاق او و کل خانه بیش تر رنگ های سرد دیده می شود که با سردی درون او همخوانی دارد. در شخصیت ویرجینیا بالی هم از گروه اول دیده می شود. میل به پیشرفت و رسیدن به آرمان هایش تا حدی زیاد است که او را به پوچی رسانیده است. او همانند کلاریسای داستانش آن قدر به خواسته ها و آرمان های خویش بها می دهد که در صورت تحقق نیافتن آن ها به شدت خشمگین شده و زمین و زمان را بر هم می زند. ویرجینیا وولف در دوران نوجوانی میل رفتن به دانشگاه را داشته اما به سبب جنسیتش او را در دانشگاه نپذیرفتند، هم چنین در خانواده شان پدر جایگاه ویژه ای را برای پسران قائل بود و استعدادهای نهفته ی ویرجینیا و خواهرش ونسا مدام نادیده گرفته می شد. وولف از این تبعیض ها رنج می کشد و در دورانی دست به تلاش برای رهایی از این بندها می زند که هنوز جایگاه زن در جامعه جایگاه پررنگی نبوده است. او دوران کودکی سختی را پشت سر گذرانیده، از سوی برادرش مورد تجاوز واقع شده و به همین سبب ترس و شاید نفرتی نهفته از مردها در دل دارد که این نفرت گرایش او را به زنان زیاد و نسبت به مردها، حتی بهترینشان (همچون همسرش) کم کرده است. چنین دیدگاهی نسبت به مرد در شخصیت های زن «ساعت ها» نیز به چشم می خورد. لارا براون همسر مهربانی دارد اما زن، از او فراری است. ریچارد، کلاریسا را عاشقانه دوست داشته اما زن زندگی با یک همجنس را به او ترجیح داده است. در مقابل ویرجینیا نیز همسرش لئوناردو قرار دارد. گرچه به نظر می رسد به سبب بیماری وولف مرد سکان هدایت و پیش رفت زندگی شان را برعهده دارد اما در نهایت وولف رهبر اصلی است (بالی از گروه هشت). ویرجینیا ملاحظه کار نیست و وقتی گمان می کند لئوناردو احساساتش را درک نمی کند خودسرانه تصمیم می گیرد سوار قطار شده و به لندن برود. ویرجینیا روحیه ی زودرنج و درونگرا بودن را به همراه خودسر و سرکش بودن داراست و به همین سبب تحمل زندگی در کنار او حتی برای پیشخدمتانش هم دشوار است اما لئوناردو که یک صلح طلب تمام عیار است توانسته است سال ها در کنار او زندگی کند و عاشقش باشد. لئوناردو می داند که چگونه باید ویرجینیا را رام کند. متین و باتدبیر است و المان هایی از شکل سالم یک گروه چهاری را داراست. خودشیفتگی و خودپرستی ویرجینیا به هیچ وجه در همسرش دیده نمی شود و همین امر آن دو را در کنار هم نگاه می دارد. شاید علت اصلی خودکشی همین شیفتگی بی حد و مرزش نسبت به خویشتن است که وقتی اوضاع را مطابق میل خود نمی بیند و فرصتی برای پرورش خویشتن مورد علاقه اش پیدا نمی کند آن را نابود می نماید تا همه چیز برای همیشه تمام شود.

به نظر می رسد ویرجینیا وولف «خانم دالاوی» را می نویسد، لارا براون آن را می خواند و تحت تأثیرش قرار می گیرد و کلاریسا وان آن را زندگی می کند.

کلاریسا وان، زنی هم چون ویرجینیا وولف است، با گذشته ای پرفراز و نشیب. او در خانه ای قدیمی (مثل خانه ی ویرجینیا) در نیویورک زندگی می کند. دکوراسیون خانه شیک اما قدیمی است. خانه نه خالی و نه پر است و اثاثیه در حد معقول در خانه قرار گرفته اند. کلاریسا با روحیه ای خوب از خواب بیدار می شود (مثل لارا). خیابان ها سرد و برف زده هستند و تا حدودی بوی کهنگی می دهند. حتی ماشینی که سر راه زن قرار می گیرد یک کادیلاک قدیمی است. او به گلفروشی می رود و برای ریچارد گل های خوش رنگی می خرد وقتی که به محله ی زندگی ریچارد نزدیک می شود تغییر فضا به وضوح احساس می شود. منطقه، به شدت دلگیر و قدیمی است، ساختمان محل زندگی ریچارد آپارتمانی کهنه در پایین شهر است. سایه ها همه جا را فرا گرفته اند و تاریکی همه جا را در بر دارد. ورودی آپارتمان تاریک است، آسانسور با طنابی پوسیده بالا می آید و هجوم تاریکی و سنگینی فضا را بر زن احساس می کنیم، گویا او، به همراه دسته گلش، از دل تاریکی بیرون می آید. محیطی که حس خفه شدن را به بیننده القا می کند. حالا با کلاریسای دیگری رو به رو هستیم، گویا کلاریسای واقعی کلاریسایی است که وارد منزل ریچارد می شود. کلاریسای شاد و سرحال صبح ماسک را از چهره پس می زند و زن با تمام دغدغه ها، افسوس ها، پشیمانی ها و سرخوردگی هایش خود را به ما نشان می دهد. کلاریسا وان، با ریچارد کامل می شود. به عبارتی این ریچارد است که شخصیت او را تعریف می کند و واقعیت درونی او را بر ما نمایان می سازد. کلاریسا وان با ویرجینیا وولف از زمین تا آسمان فرق می کند. کلاریسا در وهله ی اول یک تیپ گروه هشت نسبتاً سالم است. مدیریت و کنترل اوضاع در خون اوست. از صبح که بیدار می شود برای مهمانی آن روز برنامه ریزی می کند، به هر کس وظایفش را یادآوری می کند و به نظر می رسد که در تصمیم گیری مهارت دارد. با آدم ها خوب ارتباط برقرار می کند. در خیابان با چند نفر حال و احوال می کند، به مردم لبخند می زند و با سرزندگی وارد خانه ی ریچارد می شود(بالی از گروه هفت) اما وقتی که پا به خانه ی مرد می گذارد تاریکی های گذشته بر او هجوم می آورند و با بحران های زندگی او و در نتیجه پیچیدگی شخصیتش لحظه به لحظه بیش تر رو به رو می شویم. کلاریسا یک عاشق شکست خورده بوده است و مانند کلاریسای رمان ویرجینیا پس از گذشت بیش از سی سال، هم چنان از تصمیمی که گرفته (یا شاید برایش گرفته شده است) احساس ندامت می کند. ریچارد، گذشته ی سیاه اوست، او مثل تاوانی است که کلاریسا باید در زندگی پس بدهد. شخصیت برتری طلب کلاریسا در مقابل ریچارد مهرطلب خرد می شود و به زانو درمی آید. به نظر می رسد او حاضر است هرکاری برای ریچارد و جبران گذشته شان انجام دهد. ریچارد، یکی از پیچیده ترین شخصیت های رمان و فیلم است که به نظر می رسد نمونه ی عینیت یافته ی پیتر والش در رمان «خانم دالاوی» می باشد (با دو تفاوت که در رمان پیتر بیمار نیست و نمی میرد). آن چه به این کاراکتر اهمیت خاصی می بخشد آن است که ما دوران کودکی او را نیز در فیلم می بینیم. ریچارد پنج ساله، کودکی درونگرا و ضمناً باهوش است. شاید او تنها کسی است که مادرش لارا براون را درک می کند. به نظر می رسد او با دغدغه ی خودکشی مادر آشنایی داشته است و ریشه دوانیدن این دانسته در وجودش شخصیت امروزی او را ساخته است. ریچارد میل به همجنسگرایی و تمایل به خودکشی را از مادر (شاید به صورت اکتسابی) به ارث برده است و شاید ترک خانه توسط مادر در کودکی او، به این تمایل ها دامن زده است. ریچارد به سبب طرد شدنش توسط مادر و بی مادری اش در دوران کودکی، به شخصیتی مهرطلب مبدل گردیده است. او بیش از هر چیز نیازمند محبت بوده است و شاید به همین دلیل در هجده نوزده سالگی، آن چنان عاشقانه به کلاریسا علاقمند می شود و چون از عشق او اطمینانی ندارد به لوییس روی می آورد. او عشاق زندگی اش را به استثمار می کشاند و شاید به همین سبب است که لوییس در جایی ذکر می کند که پس از تمام شدن رابطه اش با ریچارد احساس رهایی کرده است (نقل به مضمون). ریچارد سال هاست که کلاریسا را در عذاب وجدان باقی گذاشته است. کلاریسا در قبال او احساس گناه می کند. بنابراین ریچارد بالی از گروه دوی ناسالم دارد و شاید روابط آن دو شبیه رابطه ی لئوناردو و ویرجینیا باشد. همان گونه که لئوناردو می داند چگونه باید همسرش را رام کند، کلاریسا نیز با بدخلقی ها و دیوانه بازی های ریچارد کنار می آید و می تواند او را آرام سازد؛ اما چون این ناآرامی ها در ریچارد و ویرجینیا شکلی بیمارگونه به خود گرفته اند در نهایت هر دوی آن ها دست به خودکشی می زنند بدون آن که معشوقه و همسرشان بتوانند آن ها را از مرگ نجات دهند.(تیپ چهار ناسالم.)

افسردگی ریچارد در جزجزءِ معماری خانه اش به چشم می خورد. شکل ظاهری ساختمان به شدت مشمئزکننده است. در و دیوارهای سیاه خانه ی ریچارد، تاریکی و کم نور بودن فضای داخلی، پارچه های بد رنگ و زشتی که بی سلیقه و به جای پرده روی پنجره ها نصب گردیده اند، قرص و داروهایی که روی میز ریخته شده اند و ... همه و همه نشان از درون آشفته ی مرد دارند. ریچارد از دنیا بریده است. زندگی او مرور گذشته ی شیرینش با کلاریسا است. به نظر می رسد در خانه ی او همه چیز موقتی است مثل عمر صاحب خانه که رو به پایان است. در میان این بهم ریختگی ها، عکس های زیادی روی دیوارهای خانه و همچنین روی در یخچال به چشم می خورند که احتمالاً قرار است خاطرات مرد را برایش زنده کنند. اهمیت عکس، در خانه ی مرتب و باسلیقه ی کلاریسا وان نیز دیده می شود؛ در جایی که لوییس هم خانه ی سابق ریچارد تنها قاب عکس روی قفسه را برمی دارد. به آن خیره می شود. عکسی از دوران سلامتی ریچارد است و آنجاست که مرد می فهمد کلاریسا هنوز هم عاشق ریچارد است. وقتی که کلاریسا در سکانس خودکشی ریچارد به خانه ی او می رود، لباس سیاه به تن دارد، موها را پشت سر جمع کرده است و آرایش کمرنگی دارد. ظاهر او کاملاً رسمی شده است. به نظر می رسد او ناخواسته به پیشواز مرگ معشوق همیشگی اش می رود و لباس سیاه تا پایان به تن زن باقی می ماند، گویا غم از دست دادن ریچارد برای او هیچ گاه قابل به فراموشی سپردن نیست.

در این تفسیر بررسی موقعیت لارا براون تا حدودی دشوارتر است. به نظر می رسد لارا موقعیتی بینابین ویرجینیا و کلاریسا دارد. او شخصیت به عینیت درآمده ی رمان ویرجینیا وولف نیست. لارا، بیش از آن که ذاتاً کلاریسا دالاوی باشد با او همذات پنداری می کند و دچار نوعی استحاله می شود. شاید به همین دلیل است که سرنوشت او با کلاریسا و ویرجینیا وولف متفاوت است. شاید او آنچه را که تصور کرده اما زندگی نکرده ناخواسته به پسرش ریچارد منتقل نموده است و به همین سبب تصمیم به فرجام نرسیده ی خودکشی زن توسط پسرش در سن میانسالی او عملی می گردد. لارا براون را هم همانند ریچارد در دو برهه از زندگی اش می بینیم، در آستانه ی میانسالی او و در سالهای کهولتش. موقعیت زندگی لارا نیز همانند کلاریسا وان در ابتدا ایده آل به نظر می رسد. او را مادر یک خانواده ی خوشبخت و نیمه مرفه آمریکایی در سال های رونق اقتصادی آمریکا پس از اتمام جنگ مــی بینیم. زنی خانه دار با دغدغه های یک مادر آمریکایی دهه 50. زنی که می خواهد برای همسر مهربان و فداکارش کیک تولد درست کند و به نظر می رسد مهم ترین دغدغه ی زندگی اش تربیت فرزند خردسالش و به دنیا آوردن فرزند دومش است. به نظر می رسد لارا زنی شبیه بسیاری از زنان خانه دار دیگر است که فکر بزرگی در سر نمی پروراند اما باز هم با پیشرفت داستان همه چیز تغییر می کند. لارا براون، وانمود می کند که خوشحال است اما این طور نیست. او زنی کمالگرا است که به چیزی بیش از آن چه دارد نیازمند است. او برای رسیدن به جایگاه مطلوبش به راه های مختلفی متوسل می شود، از خودکشی گرفته تا فرار از خانه پس از به دنیا آوردن دخترش. شاید در ظاهر این میل او آشکار نباشد اما توجه به جزییاتی در معماری فضای خانه ی او می تواند به این نکته اشاره داشته باشد که لارا زنی کمالگراست و این کمالگرایی نه تنها در امور جزئی بلکه در تصمیمات بزرگ زندگی او نیز متجلی می گردد.(تیپ شخصیتی اول)   خانه ی لارا، از تمیزی برق می زند، همه چیز سر جای خودش است، داروها به دقت در قفسه چیده شده اند، میز صبحانه است، وقتی خامه ی روی کیک کمی کج از آب درمی آید او عصبانی شده و کیک را کامل توی سطل آشغال می اندازد، به  نظر می رسد کمالگرایی زن با خودخواهی همراه شده است. موقعیت زن(به سبب بارداری اش) موقعیت ویژه ای است و او با این وجود به خودکشی فکر می کند و فرار او و بی اعتنایی اش نسبت به مرگ همسر و دخترش تصویری از زنی سنگدل را از او ارائه می دهد. آراستگی ظاهر و خوش لباسی لارا حتی تا کهنسالی او ادامه یافته است و وقتی پس از مطلع شدن از مرگ پسرش به خانه ی کلاریسا می آید هم چنان در قامت زنی سانتی مانتال ظاهر می گردد. زن تنها تا پنج سالگی پسرش در حق او مادری کرده است و رهایی از موقعیتی را که دوست نداشته به فداکاری برای بودن در کنار فرزند و همسرش ترجیح داده است، بنابراین او در قالب تیپ خودشیفته نیز جای می گیرد. جولیا دخترخوانده ی نوجوان کلاریسا وان و سالی، هیچ گاه محبت مادری را لمس نکرده زیرا در کنار دو زن همجنسگرا بزرگ شده، به نظر می رسد آغوش لارا جایگاهی مناسب برای جولیا باشد و در نهایت جولیا به آغوش زن پناه می برد. جولیا به این دلیل که مادر می خواهد و لارا برای آن که مهر مادری خویش را به نحوی تخلیه نماید. پناه بردن دو زن به یک دیگر، بدون آن که شناخت عمیقی از هم داشته باشند نشان دهنده ی آن است که انسان ها قادرند خلأهای عاطفی یک دیگر را پر کنند حتی اگر غریبه باشند.

در بخش های مربوط به کلاریسا وان، هوا هیچ وقت آفتابی نیست و برفِ گوشه ی خیابان های نیویورک به سردی فضا دامن می زند، در بخش مربوط به ویرجینیا وولف نیز هوا همواره ابری است و انبوهی پوشش گیاهی فضا را دلمرده و درز نور به خانه و حتی خیابان ها را غیرممکن می سازد. اما هوای لس آنجلس و بخش مربوط به لارا عمدتاً آفتابی است. شاید این آفتابی بودن هوا و تمایز آن با دو بخش دیگر کار نشان از تردید زن و مطمئن نبودن او نسبت به احساسات، موقعیت و درونیات اکتسابی اش و تاثیرپذیری اش از رمان وولف باشد، گرچه زرد بودن افراطی دکوراسیون و نورپردازی منزل لارا نشان از بیمار بودن و دلمرده بودن ساکنانش (خصوصاً لارا و ریچارد) دارد. گل های رز روی کانتر آشپزخانه ی لارا زرد رنگ هستند، پرده ها زرد هستند، کاغذدیواری های زرد چرک فضا را غمگین و کدر می کنند و احتمالاً نمادی از آزاردهنده و بیمارگونه بودن فضای خانه دارند. شیک و اعیانی بودن فضای خانه ی لارا نقطه ی اشتراک آن با خانه ی وولف است و باسلیقه و مرتب چیده شدن مبلمان و وسایل وجه تشابه آن با خانه ی کلاریسا وان می باشد. احتمالاً خاستگاه طبقاتی لارا و ویرجینیا و با کمی اغماض کلاریسا وان نسبتاً یکسان بوده است اما سرد و نچسب بودن فضا را در هر سه خانه احساس می کنیم و این درد مشترک به نحوی دیگر در منزل ریچارد نیز خود می نمایاند. ریچارد فردگرایی ها و درونگرایی های ویرجینیا را به همراه دودلی های مادرش دارد و کلاریسا علاوه بر معشوقه، بازیچه ای برای اوست تا عشق او را تماماً تصاحب نماید و تاریکی های وجود او (که شاید به لحاظ عمق ناکامی با ویرجینیا برابری کند) در فضای خانه ی درب و داغان و نمورش با آن آسانسور زوار در رفته و پرده های پارچه ای چرک و پاره تجلی می یابد که کلاریسا (شاید تنها دریچه ی امید ریچارد) آن ها را کنار می زند تا باریکه ای از نور داخل خانه بتابد.

آشپزخانه در بخش های مربوط به هر سه زن، به شکلی ظریف و هنرمندانه در واشکافی شخصیت زن ها نقش بسزایی را ایفا می کند. آشپزخانه برای ویرجینیا وولف یکی از دوست نداشتنی ترین قسمت های خانه است. بخشی که در آن احساس می کند حریم دوست داشتنی و به شدت فردی اش شکسته شده است. او در آشپزخانه باید با آدم هایی رو به رو شود که آن ها را دوست ندارد و آن ها هم دوستش ندارند زیرا درکش نمی کنند. ویرجینیا می خواهد که اطرافیانش او را درک کنند و از این که حتی همسر روشنفکرش هم عمیقاً او را نمی شناسد و با احساساتش بیگانه است زجر می کشد. اعضای آشپزخانه ویرجینیا را مسخره می کنند زیرا او را دیوانه ای می دانند که برایشان دردسر درست می کند. حتی سرآشپز خانه، نلی، با او بدرفتاری می کند و از دستوراتش فرمان نمی برد. بنابراین آشپزخانه که می تواند محلی برای گردهمایی آدم های خانه و نزدیک تر شدنشان باشد مقری برای وولف می شود تا دردهایش را به یاد آورد و از قضاوت های نا به جای آدم ها عذاب کشد و باز هم به اتاق خود پناه برد. تنها کسی که ویرجینیا را عمیقاً لمس می کند خواهرزاده ی خردسال او آنجلساست که برخلاف برادران نوجوانش با وولف صحبت می کند و از حرف های او تأثیر می پذیرد، این همذات پنداری حتی از سوی خواهر ویرجینیا وولف نیز اتفاق نمی افتد. چنین وجه تشابهی میان ریچارد و مادرش، لارا براون و جولیا و لوییس و کلاریسا وان نیز وجود دارد.

کلاریسا، در آشپزخانه مشغول آشپزی است که رقیب عشقی اش لوییس سر زده به خانه ی او می آید. به نظر می رسد کلاریسا هیچ گاه لوییس را دوست نداشته است و لوییس به آن جا آمده تا به او ثابت کند که درباره ی او اشتباه می کرده است. آشپزخانه برای کلاریسا، مکانی می شود برای مرور خاطرات تلخ گذشته و درددل کردن با رقیبی که همواره از او انزجار داشته است اما حالا تنها کسی است که شاید به سبب داشتن رابطه ی عاطفی با ریچارد او را درک می نماید.  لارا براون، در آشپزخانه، خودش نیست. به عبارتی لارا براونی که در تختخوابش دراز کشیده و لارا براونی که در آینه ی حمام به خود خیره می شود و یا در اتاق هتل خود را محبوس می سازد با لارا براونی که در آشپزخانه لبخند به لب دارد و از شرایط زندگی اش راضی به نظر می رسد از زمین تا آسمان فرق می کند. لارا، در آشپزخانه نقش آدمی دیگر را بازی می کند. او، احساسات قلبی خویش را زیرپا می گذارد و نقش مادری مهربان و همسری دلسوز را بازی می کند. او در آشپزخانه نقش زنی خانه دار را برعهده می گیرد که برای تولد همسرش کیک درست مـــــی کند و حتی به درددل های زنانه و ساده انگارانه ی دوست صمیمی اش گوش می دهد. بنابراین آشپزخانه که می تواند نمادی برای زنانگی و مقری برای به آرامش رسیدن این زن ها باشد برای هر یک به نحوی عذاب آور و آزاردهنده می شود.

اهمیت نقش «کتاب» در زندگی یکایک شخصیت های داستان مشهود است. ویرجینیا یک نویسنده است، همسرش کارگاه چاپ دارد، کلاریسا ویراستار است و ریچارد نویسنده و این مسئله در معماری فضاهای قرارگیری شان نیز به چشم می خورد. اتاق وولف پر از کتاب هایی است که به شکل مرتب کنار هم قرار گرفته اند. چنین چینشی در خانه ی کلاریسا نیز به چشم می خورد اما در خانه ی ریچارد کتاب ها روی هم روی هم و به شکلی نامنظم چیده شده اند که طبیعتاً این شکل قرارگیری با فضای خانه ی او مطابقت دارد.
 اهمیت نورپردازی نیز در معماری کار مشهود است. بخش عمده ی تأثیرگذاری تصویر، ناشی از کار نورپردازی آن است. در سینما نورپردازی چیزی فراتر از نور تابانیدن به اشیا فقط برای نمایاندن آنها است. بخش های روشن تر و تیره تر درون قاب به ساخته شدن ترکیب بندی هر نما کمک می کنند و بدین ترتیب نگاه ما را به اشیا و کنش های خاص معطوف می کند. در «ساعت ها»، بهره گیری از این تمهید در بررسی روانشناسی شخصیتی کاراکترهای فیلم موثر می باشد و تأثیر آن در تیرگی و روشنی فضاهای مختلف و مکان منبع نور در بخش های مختلف خانه ی کاراکترهاست. واضح ترین نمونه ، ریچارد است که در خانه ی او، تنها منبع نور، همان پنجره های اتاق نشیمن هستند، همان پنجره هایی که ریچارد خود را از آن ها بیرون پرتاب می کند. می بینیم که در بخش اول ورود کلاریسا به خانه ی او، آن پنجره ها جرم گرفته و کثیف اندو پرده ها کشیده شده اند، اما در دومین بخش ورود کلاریسا به خانه در بعداز ظهر همان روز، ریچارد پنجره ها را شسته و پرده ها را عقب کشیده است. گرچه خانه ی او در هر حال تاریک است اما در بخش دوم شاید به سبب تصمیم ریچارد برای رهایی از آن زندگی نکبت بار، نور بیش تری به فضای خانه راه یافته است. منبع نور در پشت سر کاراکترهاست و همواره نور از عب به آن ها می تابد بنابراین صورت آن ها در تاریکی قرار می گیرد. البته این تاریکی شدید نیست، به عبارتی در هیچ کجا فیلم، کنتراست نوری اغراق شده ای دیده نمی شود و در کل نورپردازی نرم و روشنایی پخشیده است. فضای خانه ی ویرجینیا در کل تاریک است. هم به سبب نور کم فضا و هم به سبب چوبی بودن دیوارهای خانه که خود به خود بر تاریکی فضا می افزایند و باز هم چنین تمهیدی وابسته به درون غم زده ی زن است.
 


Guest User
۲ سال پیش
عالی و با جزییات
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
Sajad Bov
یک سال پیش
ممنون عالی بود
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
Sajad Bov
یک سال پیش
من متوجه نشدم چرا لارا دوستشو بوسید و بعد ازش معذرت خواهی کرد؟
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
Fatemeh Poshtvar
یک سال پیش
چه نقد خوبی بود ... ممنونم :)
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
Rubinaz Ashrafi
۸ ماه پیش
نقدی بسیار دلنشین و منصفانه والبته دقیق
خطر لو رفتن داستان
پاسخ