ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید
1
پژمان خلیل زاده
۵ سال پیش - ۱۱ دقیقه مطالعه
منبعتاریخ سینما، بررسی نقدهای ایدئولوژیک در برخی کشورها اعم از روسیه، ایتالیا، فرانسه، آلمان و آمریکا

سیاه نمایی واژه ای برای سیاسی بازی

جنگیدن با فیلمسازان خارج از تفکر جناح های سیاسی، یک عمل قدیمی و مضمحلی است که هیچ کاربردی هم در جامعه ندارد. دیگر دوران این گذشته است که با نگاه های ایدئولوگ فیلمسازی را تخطئه کنیم و مردم هم پشت ما...

  هنر سینما از دیر باز مورد پسند عامه ی مردم بوده و توده ی عظیمی از جامعه تحت تاثیر این هنر نمایشی می شوند. سینما به نوعی انسان را مسخ فریم های متواتر خود می کند. فریم هایی که توهم حرکت را بر روی پرده ایجاد می کنند و در پس این فریم ها، انقلابی است که در سطح جهان رخ  می دهد. این انقلاب تاثیر سینما بر ذهن آدمیان است، تاثیری که امروزه حتی آن را بیشتر از کتاب و نقاشی و موسیقی و هنرهای دیگر می دانند و افق هنر هفتم، در تک تک افراد کره ی زمین، امروزه حائز اهمیت شده است. فیلمها از همان ابتدا با هزینه های سنگین ساخته می شدند و دولت ها پس از اینکه نفوذ سینما و رسانه را در میان توده ی مردم به چشم خود دیدند، حاضر شدند این هزینه های گزاف را بپردازند اما با این شرط که هر چیزی آنها می گویند به مردم گفته شود. به نوعی یک حس وظیفه شناسی و آرمانی که تمامی دولت ها در جهان برای مردمشان دارند و در این بین رسانه تنها مأمنی است برای سخن سر دادن دولت مردان و سیاست پیشه گان. حال در این بحث نمی خواهیم به اهمیت و چالش ها و معایب سینمای پروپاگاندا و دولتی بپردازیم اما شایان ذکر است که وجود ردپای سیاست در گوشه و کنار سینما به ناچار ما را به سمت و سویی سوق می دهد که برایندش باز همان سیاسی بازی ها و سود بردن های جناحی است. دولت ها وقتی دستی در تولید فیلم داشته باشند در کنارشان همیشه یک رقیب سر سخت را احساس  می کنند و آن سینمای خصوصی و مستقل است. اگر گشتی در تاریخ سینما بزنیم می بینیم که چنین مشکلاتی در بیشتر کشورها بوده و هست و به نوعی می توان گفت تنها سیستمی که با فرمول بندی و قاعده های خود، صنعت سینمایی اش را دارد، هالیوود است. و این هم به دلیل وجود کمپانی ها و دستور العمل های منحصر به فرد آنهاست اما نمی توان در همان هالیوود نفوذ دولت و سیاست و جناح های چپ و راست را منکر شد. اما هر چه باشد سینمای هالیوود به هیچ وجه دولتی نیست و همین موضوع برگ برنده و سنگ بنای استواری است که از ابتدا این صنعت برای خود به جای گذاشته و همین امر هم باعث پیشرفت و قبضه کردن تمام جهان شده است. اما حال اگر از سیستم سینمای امریکا فاصله بگیریم و به نقاط دیگر جهان برویم، می بینیم که دولت ها و حاکمان به صورت مستقیم و غیر مستقیم دخل و تصرفی بر سینماهایشان دارند و سینمای مستقل هم به موازات آنها حرکت می کند. اما در قرن بیست و یکم که دوران سازش هاست، دیگر شاهد دیکتاتوری رسانه ای نیستیم و اگر هم وجود داشته بسیار کم است. اما واژه ی سیاه نمایی یا بهتر بگوییم چسباندن فیلمی به جریانی موسوم به غلو کردن و دورغ گفتن در تاریخ ید طولایی دارد. از سینمای دوران کمونیسم شوروی گرفته تا فاشیسم ایتالیا و آلمان و حتی در برحه ای از زمان در دوران مک کارتیسم هالیوود.    اما این واژه و تفکر از کجا نشئت می گیرد؟ این پرسش خودش بسیار پیچیده است و پاسخش در چند لایه با چالش هایی تو در تو در هم تنیده شده است. اما یک پاسخ به صورت شفاف موجود می باشد و آن این است که اغلب چسباندن واژه ی سیاه نمایی از افراد سیاست مدار و جناحی و کسانی که درگیر یک ایدئولوژی خاص هستند، نشئت می گیرد. در همین جا می توان رد پای سیاست و نگره افق سیاسی در سینما را مشاهده کرد و جمع بندی یک سری افراد را دید که به نفع جناح و تفکر خویش همه چیز را از دریچه ی نگاهشان می خواهند عبور دهند و در این بین یک فیلم عجیب و جدا از ساختار فکریشان می شود سیاه نمایی و دروغ. اما سیاه نمایی به چه فیلمهایی اطلاق می شود؟ اساسآ فیلمهای این چنینی 99 درصدشان آثار اجتماعی با ساختاری رئالیستی هستند که از وضع موجود یک جامعه سخن می گویند و نوع نگاه و لحنشان تلخ و گاهی پوچ است. این نوع نگاه همیشه به مذاق سیاست مداران و دوستانشان خوش نمی آید اما به طور جالبی مردم عادی ارتباط نزدیکی با چنین آثاری بر قرار می کنند. اما مخالفان این نوع فیلمها، در جایگاه وکیل مدافع یک ملت قرار می گیرند و اثر و موثر را مانند یک جانی بازخواست می نمایند. یعنی اینکه آن هنرمند حتی در یک فضای انتزاعی و خیالی هم حق ندارد تصویری پوچ و انتقادی از جامعه ی خودش به نمایش بگذارد و اگر هم مشکلی هست، صلاح در این است که صورت مسئله آگراندیسمان نشود و همه به نوعی سکوت نمایند. از طرف دیگر همه ی دولت ها و سیاست مداران، جامعه را به انتقاد از خود تشویق می کنند اما در اوج نداشتن فرهنگ نقد پذیری، هنر نقد کننده را اگر منفعل و تهی نباشد، تخطئه می سازند. این مشکلی است که فقط در سینمای ایران رخ نمی دهد بلکه در کشورهای دیگر هم انگ سیاه نمایی به هنرمندان زده می شود و این مسئله یک چالش بزرگ را به همراه دارد و آن این است که فرهنگ نقد پذیری یک جامعه زمانی بالا می رود که سیاست مداران و دولت مردان و حاکمیت تحمل نقد را داشته باشند و اگر اثری هم هر چه قدر تند است، فقط یک اثر هنری بدانند نه همه چیز را یک مانیفست سیاسی این اولین مشکلی است که باید در کشورمان با این دوستان حل بشود. دوستانی که همچون مبصر تک تک فیلمها را چک می کنند و از داخلش نمادهای من درآوردی بیرون می کشند و سریعا همه چیز را به وطن و منافع ملی و انقلاب می چسبانند و در پایان پرونده ای قطور برای هنرمند و اثرش هم تشکیل داده و آماده می مانند تا هنرمند مذبور یا بایکوت شود و یا منزوی و منفعل این چالش از نبود فرهنگ نقد در یک جامعه نشئت می گیرد. برای مثال اگر به سینمای هالیوود نگاهی بیندازیم می بینیم که آثار سیاسی شان به شدت تاثیر گذار هستند و حتی یک الگوی جهانی برای مردم دنیا می سازند. اما چرا در هالیوود این چنین است؟؟ برگ برنده این نوع سینما جدا از تکنیک و فنون پیشرفته ی سینمایی، فرهنگ نقد پذیری آنهاست که با اصلاح جامعه در طول 100 سال به وجود آمده است. در فیلمهای سیاسی و اغلب بسیار تند آمریکایی می بینیم که این آثار به نظام خودشان انتقاد دارند و حتی در برخی اوقات به نفر اول حکومت یعنی رئیس جمهور می رسند واو را بانی قتل و جنایت و دروغ می دانند، این روحیه ی فیلمسازی از اینجا نشئت می گیرد که هالیوود می داند فرهنگ جامعه اش با نقد درست می شود و سپس در وهله ی دوم این مخاطب است که باید جذب روایت فیلم در یک فضای رئالیستی گردد. یعنی نخست مخاطب آمریکایی و سپس مخاطب جهانی در این نوع فیلمها گفتیم که هالیوود یک برگ برنده دارد و این برگ برنده بالا بودن سطح انتقاد و تحمل آن می باشد. در این فیلمها ما می بینیم که اثر 70 درصد به درون نظام و خود حاکمیت نقد دارد و 30 درصد به خارج نشانه می رود و وقتی چالش را بیان می کند دیگر همه چیز از شعار خارج می شود و به طور جالبی تصویر نهایی بر علیه همان 30 درصد خارجی است. اما در کشور ما برعکس، وقتی یک فیلم سیاسی ساخته می شود 90 درصد انتقادها به خارج است و 5 درصد هم به داخل که آن داخلی مرعوب آن خارجی شده و 5 درصد ما بقی آدمهای خیالی و توهمی هستند. به همین خاطر است که آثار سیاسی در ایران بیشتر شبیه به شوخی است و اغلب جناح بندی شده ساخته می شوند. یعنی گاهی از دید جناح اصولگرایی است و گاهی از دید جناح اصلاح طلبی و مشکل بزرگ دیگر این است که آدمها یا مطلقا خوب اند و یا مطلقا بد و در این بین کسی شخصیت خاکستری ندارد. پس در چنین فضای جناحی و سیاسی بازی ای نقد هیچ جایگاهی ندارد و اگر هم وجود داشته باشد یک طرفه و ایدئولوژیک است. با اینکه همیشه در سخنان رهبر انقلاب دیده ایم که ایشان به شدت به انتقاد اجتماعی باور دارند و بارها به این موضوع اشاره کرده اند که از نگاه جناحی دست بردارید و نقد پذیر باشید. اما با سر کار آمدن دولت های جدید، همه چیز رنگ جدید به خود می گیرند و شعارها و دستور العمل ها تغییر می کنند و در این بین هیچ ثباتی دیده نمی شود. حال در چنین فضایی اگر فیلمسازی بخواهد کمی نگاه و لحنش تلخ باشد سریعا به سیاه نمایی متهم می شود. برای مثال چنین برخورد و دیدی که دوستان به سینما دارند را اگر هالیوود داشت، هر ساله چند فیلمساز را باید یا اعدام می کردند و یا مانند دوران خفقان کمونیسم به گولاک استالین می فرستادند. در این بین متاسفانه در این چند سال گذشته جریانی هم در ایران شکل گرفته است که مخالف جشنواره های فرنگی هستند. البته این جریان در گذشته هم وجود داشت اما امروز بیشتر شده و انگ چسباندن هایشان جدی تر و استدلال های پوشالی شان متوهم تر برای مثال از دید این دوستان اگر فیلمی از ایران به هر جای دنیا برود و کاندید بشود و اگر غیر از سینمای دینی و انقلابی، مضمون دیگری داشته باد وطن فروشانه، چرک، کثیف و سیاه نماست و در ادامه اگر برخی دوستان رادیکال آزاد باشند حکم اعدام این فیلمسازان را فتوا خواهند داد. اما این نوع برخورد و نوع نگاه از کجا نشئت می گیرد؟؟ آیا بعد هنری یا سینمایی دارد؟؟ اگر بخواهیم به این سئوال پاسخ بدهیم باید بگوییم که در نقدها و گفتمان های این جریان همیشه مخالف، یک چیز دیده می شود و آن مخالفت با هنر است. یعنی این دوستان هنر را برای آرمان های ایدئولوژی شان می خواهند و هنر مند هم مانند یک تکنسین باید این راهکارها را انجام دهد. این جریان، هم از حزب الهی های دو آتشه و رادیکال تشکیل شده و هم از برخی روشنفکران. یعنی این دو گروه شاید در پوسته ی بیرونی کاملا دو ایدئولوژی مخالف با هم داشته باشند اما به طرز جالبی در بعضی اوقات با هم مشترکا بر یک طبل مخالف می کوبند. گروه اول از بی دینی و سکولار بودن و غیر انقلابی یک اثر دم می زنند و آن را متهم می کنند و گروه مقابل که برخی روشنفکران باشند اثر را به سطحی بودن و نداشتن مفهوم واقعی به نقد می کشند. البته در این بین نباید دچار خلط مبحث شویم و همه ی حزب الهی ها و روشنفکران را در این گروه قرار دهیم اما چه خواسته یا ناخواسته این جریان همیشه مخالف خوان، نمایندگانشان از این دو طیف جامعه هستند. اما مشکل اصلی از بی سوادی و نداشتن تخصص هنری بیشتر این افراد نشئت می گیرد. یعنی این جریان همیشه دچار کلی گویی و سرهم کردن تئوری توطئه است و نمی خواهد قبول کند که یک اثر می تواند حدیث نفس یک هنرمند باشد. اگر چنین دیدگاهی که این دوستان در سینما دارند را سایر کشورها هم دارا بودند(که قبلا برخی از کشورهای اروپایی و آمریکایی داشتند) در هیچ کشوری آثار پوچ و تلخ و فرد محوری نباید ساخته می شد چون بر علیه منافع ملی آن کشور به حساب می آمد. برای مثال اگر در سینمای دهه ی شصت ایتالیا این دوستانی که امروز در ایران مخالف سینمای جشنواره ای و فرنگی هستند، در راس کار وجود داشتند باید میکل آنجلو آنتونیونی را از ایتالیا تبعید می کردند. چون آنتونیونی تمام آثارش سرد و بی روح بود و پرسناژهایش افرادی منزوی و پوچ بودند. پس همان زمان مردم ایتالیا باید سینمای آنتونیونی را ضد منافع ملی کشورشان می دانستند چون این هنرمند در آثارش ایتالیا و مردمش را بی روح و پوچ به تصویر می کشیده و از کن و برلین هم جایزه گرفته بود اما امروز می بینیم که مردم ایتالیا آنتونیونی را بزرگترین فیلمساز کشورشان می دانند و یا چنین وضعی برای اینگمار برگمان سوئدی به وجود می آمد. هنرمندی که امروز عکسش بر اسکناس کشور سوئد حک شده است.  همینطور که می بینیم این دوستان عزیز همیشه درگیر کلی گویی هستند. مثلا چون در فیلم جدایی نادر از سیمین کاراکترها متوصل به دورغ می شوند پس از دید این دوستان همه ی مردم ایران دروغگو هستند و این فیلم ضد منافع ملی ماست. پس با همین دیدگاه در مثالی که آورده شد هر فیلمسازی متعلق به هر کشوری اگر فیلمی تلخ از فحشا، دزدی، دروغگویی، جنایت، پوچی و بن بست کاراکترهایش را به تصویر بکشد و این فیلم در جشنواره های جهان دیده شود، آن فیلمساز خائن به وطنش است و اثرش هم سیاه نمایی است. هیمنطور که می بینیم چنین نظراتی از بی سوادی و سیاست زدگی و ایدئولوژیک بودن چنین افرادی سرچشمه می گیرد و انگ زدن هایشان هم یک بعدی و با برنامه است. پس واژه ی سیاه نمایی بیشتر یک ترفند سیاسی برای افرادی است که علاقه به سیاسی بازی دارند و دوست دارند از آنها در سیاست، بازی گرفته شود.    اما این ها چه ربطی به سینمای دولتی دارد؟ تا زمانی که سینما در انحصار دولت باشد و در فضایی سیاست زده تولید گردد چنین رویکردهای مخالفی (که واقعا مخالفت و نقد تخصصی نیستند بلکه بهانه گیری ایدئولوگ می باشند) در بدنه و چرخه ی سینما وجود دارد و این دوستان همیشه معترض، از حاکمیت که مالک سینماست توقع دارد که به ساخت چنین آثاری اجازه ندهد و فضایی به وجود می آید که این جریان همیشه از سینما طلب کار است تا جایی که به خود حق می دهد فیلمی را از چرخه ی اکران پایین بکشد و یا با فشار به دولت، بایکوتش کند. تمام این معضلات از پس سینمای دولتی نشئت می گیرد. حال باید دید که در تاریخ سینما اهداف و مخالفت های چنین جریانات ایدئولوگی چه کارکردی بر هنر سینما داشته است و آیا این گروه ها توانسته اند با مخالفت های خویش بنایی مستحکم بسازند؟ اگر سیری در تاریخ سینمای جهان بکنیم، می بینیم که چنین جریانات جناح بندی شده و سیاسی ای در برخی کشورها کم نبوده اند. برای مثال می توان دوران فاشیسم هیتلری در آلمان و موسیلینی در ایتالیا را نام برد. در این کشورها هنرمندان حق نداشتند که تفکر خود را خارج از دستورالعمل دولت ها بیان کنند و به نوعی فیلمساز یک تکنسین و کارمند برای دولت بود. تکنسینی که باید ایدئولوژی و شعارهای فاشیستی و آرمانشهر دولت مردان را به تصویر می کشید. در سال 1933 پس از اینکه هیتلر به صدر عظمی آلمان منصوب شد، ضربه ی محکمی بر پیکر سینمای هنری و قوی آلمان وارد کرد. سینمای این کشور جزوء اولین بانیان هنر مدرن بود و با به وجود آوردن جنبش اکسپرسیونیسم کار بزرگی در تاریخ سینما انجام داد. اما وقتی که هیتلر قدرت را به دست گرفت این هنرمندان به کل تخطئه شدند چون تنها حزب و جناح آلمان، هنر برای هنر را زائد و خطرناک می دانست و از سینما فقط استفاده ی ابزاری برای تحقق آرمان هایش را توقع داشت. فضای بسته با وجود منتقدها و تندروها بر علیه هنرمندان روشنفکر به چنان خفقانی رسید که فیلمسازان بزرگ آلمان از کشورشان مهاجرت کردند و سینمای آلمان تا دهه ی شصت قبل از اینکه موج نوی آلمان رخ بدهد، سینمایی نابود شده و منحل شده داشت. این روند در ایتالیای فاشیسم هم در قبل از جنگ جهانی دوم رواج پیدا کرده بود و عملکردها در سینما فقط و فقط از دریچه ی ایدئولوژی نگریسته می شد. با وجود چنین جریان های تند رو سینمایی ای همیشه هنر به انحراف کشیده می شود چون همه چیز قربانی سیاسی بازی جناح ها می گردد و همه چیز ایزوله می شود.  اما در شوروی روند سینما کمی فرق می کرد. چون با انقلاب اکتبر 1917 هنرمندان کمونیست روسیه، خودشان با حرکتی انقلابی سینمای بلوک شرق را ایدئولوگ و سوسیالیستی نمودند. در میان این نوع سینما در همان ابتدا جنبش مونتاژ شوروی متولد شد، جنبشی که درتاریخ سینما دارای اهمیت زیادی است. اما وضع پس از سال 1930 تغییر نمود و با به روی کار آمدن استالین آرمانشهر و آزادی فیلمسازان کمونیست رنگ باخت و روند فیلمسازی فقط رئالیسم سوسیالیستی ای بود که حکومت از آن دم می زد. وقتی که سیاست با بازوان قدرتمندش بخواهد با اجبار نگاه خودش را به سینما حقنه کند همه چیز قربانی می شود. فیلمسازان نظام شوروی که از درون ایدئولوگ و عاشق انقلابشان بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند چون در مسیر نگاه جریانات سیاسی تند روی دوران خفقان استالین قرار نداشتند پس باید بایکوت می شدند، حال این هنرمند می خواهد سرگئی آیزشتاین باشد یا ژیگا ورتوف و لو کوله شوف و وسیوالاد پودوفکین. نگاه سیاسی حتی در سینمای هالیوود هم در برهه ای از زمان نقش بسزایی داشت. برای مثال دوران مکارتیسم که پس از جنگ جهانی دوم رخ داد و سینماگران چپ تخطئه و ممنوع الکار می شدند و همین امر ضربه ای عمیق بر پیکره ی سینمای هالیوود در اواخر دهه ی چهل تا اواسط دهه ی پنجاه زد و مخالفت های شدیدی را برانگیخت. اما در کلام آخر پس از ذکر جریانات سیاسی محور در تاریخ سینما به این جمع بندی می رسیم که اهداف جناح های رادیکال در ایران که نسبت به سینما موضع دارند، به ضرر سینما است. با اینکه موضع حکومت جمهوری اسلامی خوشبختانه به هیچ وجه قابل قیاس با نمونه های بالا نیست. چون رهبران این انقلاب به طور مستقیم موضع خودشان را با سینما معلوم کرده اند. اما خمینی(ره) در همان اوایل انقلاب اسلامی به سینماگران تاکید می کرد که از رنج ها و فقر مردم فیلم بسازند چون کار هنر پالایش جامعه است و یا مقام معظم رهبری بارها و بارها به این امر تاکید کرده اند که رسانه بسیار اهمیت والایی دارد اما افردای که می خواهند سینما را به دست بگیرند باید کاربلد باشند. ایشان حتی بر روی فرم سینمایی هم تاکید ویژه می کنند و می فرمایند که دست از جناح بازی بردارید. اما باز هم می بینیم که برخی جریانات رادیکال برای تخریب برخی هنرمندان، نگاه خودشان را می خواهند به جامعه حقنه کنند و به جای نقد داشتن بیشتر به دنبال حذف کردن هستند. اما باید به این دوستان هشدار داد که از نمونه های این چنینی در تاریخ سینما درس بگیرند و بفهمند که سیاسی بازی در سینما راه غلطی است و هنر را به نابودی می کشاند. به امید روزی که از بازی با واژه ها خلاص شویم و برای به کرسی نشاندن تفکر و نظرمان انگ سیاه نمایی، روشنفکری، سکولار، حزب اللهی و....را به آثار هنری نزنیم و به جای متهم کردن و حذف نمودن نقد حساب شده و منطقی داشته باشیم.    

پ. خلیل زاده