ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم فنچ طلایی, The Goldfinch, همیشه نمی توان از رمان های خوب، فیلم خوب ساخت

رکس رید
یک ماه پیش - ۲ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

فیلم فاقد تسلسل موضوعات نیست، و فیلم برداری یک شخص افسانه ای و برنده ی جایزه اسکار یعنی راجر دکینز همواره دلنشین است، اما این داستان به قدری عجیب و ناهماهنگ است که نمی توان آن را فیلم نامید. زمینه ی فیلم از هنرپردازی و موسیقی خوبی برخوردار است که می تواند به درون زندگی بپردازد، اما فنچ طلایی ثابت کرد که همیشه نمی توان از رمان های خوب، فیلم خوب ساخت.

ترجمه اختصاصی سلام سینما

چگونه می شود اثری که همه چیز اعم از ابزار فنی و استعداد را در اختیار دارد، تبدیل به یک اثر شکست خورده شود. دلایل ان بسیار است اما دلیل اصلی متن فیلمنامه است (که توسط پیتر استران که فیلمنامه نویس بندزن خیاط سرباز جاسوس نیز بوده نوشته شده است) که خود را بسیار وفادار به متن منابع تودرتوی ادبیاتی میداند که از دل کتاب ها بیرون آمده اند، که در آن به جای اینکه تمرکز بر روی خرد و فلسفه باشد، بر روی حرافی کردن چندین کاراکتر متمرکز است و به همین دلیل فیلم به هیچ عنوان بار معنایی ندارد.

داستان شلوغ فیلم سرشار است از جزئیات کم اهمیتی چون سکوت بی اثر و نمایشی که مفهومی را در پی ندارد (با این وجود دکور و هنر به کار رفته در آن بسیار خوب است) که در آن سیر روایی داستان نوشته تارت مفهوم و اساس منطقی خود را از دست می دهد و تنها از یکجا به جای دیگر میپرد. نتیجه ی آن شکاف های بسیار عظیم میان کاراکترهای فیلم با کاراکترهای متن اصلی داستان است که در رساندن هدف و مفهوم خود و جذب مخاطب ناکام می ماند. فیلم به طرز عجیب و غیرعادی از جایی شروع می شود که متن اصلی کتاب پایان می یابد. مسئله ای که روی دادن آن خوشایند نیست و نمی بایست به اول فیلم منتقل می شد.

اکنون به شخصیتی عینکی، جذاب و حساسی به نام تئو میرسیم (انسل الگورت از فیلم بچه راننده) که در روزهای آخرش در اتاق هتلی در آمستردام، مرد جوان در حال آماده سازی مشروب و قرص برای خودکشی است. دلایل آن در یک صحنه کوتاه در گذشته مشخص می شود که در آن تئو جوان مادر خود را در یک حمله بمبگذاری از دست می دهد و در طی اقدامات پلیس در پی آن، نقاشی شاهکار کارل فابریتوس نقاش هلندی (آخرین اثر وی) را در کت خود چپانده و به نیویورک پست می­فرستد.

تئو بقیه عمرش را در بی هدفی میگذراند، گاهی به طور کوتاه به پارکی که در آن پنت هاوس (آپارتمان روی بام) خانواده پولدار و مرفه باربر قرا دارد میرود، جایی که مادر خانواده (کیدمن) به او محبت و عشقی میورزد که در خانه به او نشده بود. در آستانه تعطیلات تابستانی در ماین، باربرها قانونا مجبور می شوند که تئو را به پدر بیکاره و ولنگارش تحویل دهند، یک آدم میخواره که در یکی از خانه های ردیفی کثیف در صحرای نوادا به همراه دوست دختر مشروب خوار و معتاد به سیگارش (پالسون) زندگی می کند. مسائل اضافی که در سیر داستانی فیلم وجود دارند بی نهایت است، چرخه ی اتفاقات جدید به گونه ای پیچیده و در هم تابیده شده است که شما فکر می کنید که در فیلم اشتباهات، خیانت ها و جنایت های بسیار پایانی ندارد. نتیجه ی آن شخصیت مجهولی همچون تئو می شود که بیش از پیش گیج کننده شده است.

با حاکم شدن بی نظمی در فیلم، بازیگران در طول فیلم تلاش می کنند که به کاراکترهای خود زندگی ببخشند، اما بدون استفاده ی زمانی مناسب، به نظر میرسد که تمامی آنها از یک سکون بیش از حد رنج می­برند. فیلم فاقد تسلسل موضوعات نیست، و فیلم برداری یک شخص افسانه ای و برنده ی جایزه اسکار مثل راجر دکینز همواره دلنشین است، اما این داستان به قدری عجیب و ناهماهنگ است که نمی توان آن را فیلم نامید. زمینه ی فیلم از هنرپردازی و موسیقی خوبی برخوردار است که می تواند به درون زندگی بپردازد، اما فنچ طلایی ثابت کرد که همیشه نمی توان از رمان های خوب، فیلم خوب ساخت.

منبع : ابزرور

مترجم : وحید فیض خواه

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است