ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم شکار, the hunt, شک و شرم

آرشیا صحافی
۳ سال پیش - ۷ دقیقه مطالعه
منبعسایت مد و مه
امتیاز منتقد به فیلم :

کار اما به اینجا ها ختم نمیشود و فشار روانی و اندوه آنقدر بر لوکاس چیره میشود که شریک زندگی اش و همخانه اش را هم بیرون میاندازد;زیرا وی سوال کرده بود: "آیا تو واقعا با آن دختر کاری کرده ای ؟" اینبار اما این واکنش لوکاس به گنجایش شخصیت او بر میگردد و این قابلیت را دارد که اینگونه واکنش نشان دهد و اینگونه آن دختر را از خانه اش بیرون سازد.به اعتقادم این واکنش از یک منطق پذیری دراماتیک بهره میبرد که به درستی از آن استفاده شده است. همینجا بهتر است...

 در اولین نگاه  و در بدو امر می توان " شکار" را فیلمی متوسط  قلمداد کرد. فیلمی درست و انسانی که سعی دارد روابط پیچیده ی انسانی میان  فرد و سایرین را به نمایش بگذارد. "شکار" فیلمی خوش ساخت، سرگرم کننده،  موثر و انسانی است که با توجه به قابلیت ها و اتمسفر موجودش ،شاید میتوانست  بهتر از این و با قوام و دوام تر نیز بشود و بعضی از ضعف ها را پنهان کند.   وقتی به فیلم می نگریستم با خود می اندیشیدم چگونه ممکن است  اینقدر ساده یک خیالپردازی بچه گانه ،به معضلی بزرگ تبدیل شود و گریبان  فردی بی گناه را بگیرد و او را به سمت و سوی نابودی بکشاند؟باورش کمی دشوار  است. کسی که همگان با وی مهربانند ;با او تفریح میکنند،به شکار میروند  و  خوش میگذرانند و بچه های مهد دوستش دارند و ..... به ناگه با ترهات و  اراجیف یک دختر بچه رنگ عوض کنند و قضاوتشان نسبت  به آن فرد تغییر پیدا  کند و به او به چشم یک تبهکار درجه ی یک بنگرند، اما نکته ی کلیدی اینجاست  که افواه و افکار عمومی اساسا ساخته میشود.بدین معنی که جو و اتمسفری خاص  در حال جوشیدن است و کس یا کسانی  خواسته یا ناخواسته به این جو دامن می  زنند تا بالاخره فردی تقاص و تاوان کار را پس دهد.   از همان ابتدا "کلارا" دختری متوهم و مشکوک به نظر می رسد که  سعی دارد فقط حرف هایی را بزند و از آن رد شود. پسران در سن بلوغ عکس هایی  از  آلت مردانه را نشانش میدهند و او نیز که به خاطر کارت و نصیحت های  لوکاس از دست وی ناراحت و پریشان است ، جملات بریده بریده و ناقصی را سر هم  میکند و آن را به لوکاس نسبت میدهد. جالب آنجاست که مدیر مهد کودک (که آن  مکان بیشتر به مهد کودک شبیه است )  بدون توجه به حرفهای لوکاس و با توجه  به اینکه میداند وی چه مشکلاتی برای بدست آوردن فرزندش از همسرش  دارد،فرزند  و همسرش را با خبر میکند و مطلقا پاسخگو نیست. حتی  سعی کاذب و  بی منطقی در حقنه کردن نظرات خود به والدین کودکان دارد. این اعمال، خود  به تنهایی بی منطقی محض است و استدلالی پشتش نهفته نیست و التهابی کاذب را  می آفریند. حتی اگر به میزانسن صحنه ی ورود کسی که وظیفه پرسش از کلارا را  بر عهده دارد بنگریم،مشاهده میکنیم که در اکستریم کلوزآپ، "کلارا" اصلا  جواب واضحی نمیدهد و و حتی در ابتدا میگوید که "من این ها را نگفتم."و فقط   بی خود و بی جهت سر تکان می دهد و ادله ی محکمی علیه لوکاس موجود نیست و  رفتار نا امید کننده سایر دوستانش که همراه با خشونت است به بی منطقی موجود  در اثر می افزاید. و مدیرمهد کودک تنها در یک جمله میگوید " من حرف آن بچه  را باور میکنم". و در نهایت لوکاس مطرود همگان می شود.اتهام و قضاوتی که  جامعه، به گونه بسیار عجولانه و تند مزاجانه نسبت به لوکاس انجام داده است و  با توجه به هنجارها و ارزش های مهمش، لوکاس به شیوه ای نادرست مطرود شده  است ;به این سبب که این نوع از مجازات نه منطقی است و نه عقلانی و اساسا بر  پایه ی احساسات بنا شده است.هر چند لازم به ذکر است که در این گونه موارد  _در فرهنگ های مختلف _ حساسیت به سزایی شکل میگیرد و خود عمل _کودک آزاری _  فی النفسه بسیار مهوع است و ناپسند تلقی میشود.    

  اگر سازنده میتوانست توجیح عقلانی _ منطقی ای برای این جو و  اتمسفر به غایت منفی و چرکین  که حیثیت یک مرد را لکه دار کرده است بیاورد،  میتوانستیم اذعان داشته باشیم که اثر مرحله ای به جلو گام نهاده است و  تقریبا پازل سازنده و فیلمنامه نویس به گونه منطقی چیده شده است. البته  همانگونه  که در ابتدا تبیین شد، افکار عمومی ساخته و پرداخته و در نهایت  آماده  برای افشا شدن میشوند و به شکلی ناخواسته این کنش ها در یک جمع روی  میدهد که از این نکته نیز نباید غافل ماند.   کار اما به اینجا ها ختم نمیشود و فشار روانی و اندوه آنقدر  بر لوکاس چیره میشود که شریک زندگی اش و همخانه اش را هم بیرون  میاندازد;زیرا وی سوال کرده بود: "آیا تو واقعا با آن دختر کاری کرده ای ؟"  اینبار اما این واکنش لوکاس به گنجایش شخصیت او بر میگردد و این قابلیت را  دارد که اینگونه واکنش نشان دهد و اینگونه آن دختر را از خانه اش بیرون  سازد.به اعتقادم این واکنش از یک منطق پذیری دراماتیک بهره میبرد که به  درستی از آن استفاده شده است. همینجا بهتر است روی دوربین سازنده  اندک   تاملی کنیم چرا که لرزش پر مهابت و سرسام آور، چیزی به عنوان التهاب نمی  افریند و فقط سستی و گیجی و استیصال و گنگی به بار می آورد و میزانسن خلق  نمیکند. پس همان بهتر که دوربین،  منهای صحنه هایی که نیاز به لرزش دارد،  ساکن بماند و مخاطب را گیج ننماید.   اینجا زمانی است که پای خانواده به میان میآید و بحث بر سر آن  نیست که مارکوس _فرزند لوکاس _ تردید بورزد که آیا پدرم این عمل قبیح را  انجام داده است یا نه! بلکه بحث بر سر آن است که چرا باید دختر بچه ای که  از قضا پدر و مادر وی از دوستان لوکاس اند، به لوکاس اینچنین تهمتی بزنند؟  حضور فرزند لوکاس در فروشگاه و تحقیرش در آن مکان برای التهاب قصه کافی  نبود و پرداختی پر قوام تر میخواست و این بار خود لوکاس به فروشگاه می رود  تا کتلت بخرد و با رفتاری زشت و توهین آمیز; زننده،مشمئز کننده و سبعانه و  ددمنشانه مواجه میشود و دسته جمعی بر سر او می ریزند و سخت وی را کتک  میزنند و او را خونین و مالین میکنند. نکته ی درست از نظرم همان سکانس بعدی  بود که لوکاس محکم ایستادگی کرد و از حق انسانی خود دفاع کرد ;گویا کارد  به استخوانش رسیده بود! یادمان نرود " کسی که عمل  خطایی را مرتکب نشده  است،باید از حقش دفاع کند".آیا اینطور نیست؟    غیر از اینها رابطه ی یک پدر و پسر را در فیلم رویت میکنیم که  با توجه به زمان محدود و جو حاکم و محکوم فیلم تقریبا شکل گرفته است. به  هنگام دیالوگی ساده و انسانی میان پدر و پسر ناگهان سنگی بر شیشه کوفته  میشود و جنازه ای جلوی در گذاشته میشود.درست است! کسانی که لوکاس را محکوم  کرده بودند با شقاوت و بی رحمی بی حد و حصر خودشان سگش را کشتند و به آن  حیوان بی زبان نیز امان ندادند.به راستی به لوکاس امان میدهند که سخنی  بگوید و از حقش دفاع کند؟ میزانسن خلوت و تنهایی اش برای دفن سگش به صحنه  اندک حسی میدهد و انزجارش را از این همه نکبت به رخ میکشد.   به فرزندش که هرگز این اجازه را ندادند!مارکوس زمانی که پا به  خانه ی "تئو" _ پدر کلارا _ گذاشت و قصد داشت از کلارا سوال کند که چرا  این لاطائل را میبافی، دوستان تئو و مردانی پوشالی و صد البته قوی هیکل به  شدت وی را کتک زدند و تحقیرش کردند و تا میتوانستند او را مورد هجمه قرار  دادند. به راستی اینها همه انسانی است؟ به راستی جامعه به دنبال چه چیز  میگردد؟فعلا از این مسئله بگذریم....    عید کریسمس فرا رسیده است و لوکاس خونین و مالین و غضب آلود  روی صندلی ای نشسته است و به گوشه ای خیره مانده.  


 زمانی که به کلیسا می  رود توجه همگان را جلب میکند .در چند صحنه با انزجار نگاهش در نگاه "تئو"  تلاقی میشود و تئو میگوید:من در  چهره اش  دیدم" به راستی که بی گناهی را  دیده است.حس صحنه از نظرم درست است و زوایا مناسب است چرا که به فهم مطلب  یعنی همان گناهکار یا بی گناه بودن فرد کمک میکند. تئو هم شک دارد و هم شرم  . تشکیکی تقلیل ناپذیر و شرمی بی پایان.اینبار اما نوبت لوکاس است که  بگوید: "در چشمانم چه میبینی؟" و او را کتک بزند و به همگان بفهماند که بی  گناه است. پایان و غایت فیلم ابدا خوب نیست. این نوع بازگشت به آغوش جامعه  بعد از یکسال پذیرفتنی نیست چرا که موضوع باید به درستی و به شکلی  عینی(ابژکتیویته) حل میشد و دگرباره به مفهومی انتزاعی و ذهنی(سوبژکتیویته)  مبدل میشد. به یاد بیاورید میزانسن های شکار لوکاس را که شکارش را به چنگ  می آورد اما تیری از کنار سرش عبور میکند و کسی وی را هدف گرفته است. بر  میخیزد و در کلوزآپ  مات و مبهوت; سرگردان و حیران، به جنگل خیره میشود و  احدی را نمی بیند!  تاویل این موضوع باشد برای هرمنوتیک طلبان و استفسار  گران.   مبحثی که در این جا نهفته است را میتوان اینگونه تبیین و مطرح  کرد که آیا جامعه به راحتی اتهامی که به لوکاس زده است را فراموش کرده است  و اشتباه خود را پذیرفته یا فقط نقابی بر صورت زده است و سعی در فراموشی  آن ماجرا دارد و قضاوتش همچنان پابرجاست؟ مهم از نظرم آن است که انسان بی  گناه اغلب دوستان ثابتی دارد که به وی ایمان دارند همچون پدرخوانده مارکوس.  این انسان ها به راحتی تنها نمیشوند چرا که دیگران به معرفتشان اعتقاد  دارند.  



  تمام این موضوعات پیچیده و ماجراهای در هم تنیده با خیالپردازی های  کودکان حل و فصل شد و آن هم این بود که همگان اذعان داشتند که زیرزمینی در  خانه ی لوکاس است و آن را مجسم میکردند. و غافل از آنکه زیرزمینی در کار  نبود و کلارا در سکانسی برای بار دوم تکرار کرد که " من فقط یک چرت و پرتی  گفتم" و پدر هم با اندوه آن را تایید کرد.    شکار فیلم متوسطی است که ضعف های هم در کارگردانی و هم گاهی  اوقات در تدوین دارد ولی نکته ی مهمش این است که درس بسیار خوبی برای به رخ  کشیدن و نمایش دادن "قضاوت" انسان ها است. قضاوتی بی رحمانه که گاهی برای  مخاطبی که در لانگ شات به موضوع می اندیشد ومی نگرد ، بلاهت محض به نظر  میرسد اما روابط انسانی در جوامع بشری چنان به هم گره می خورد که به این  سهل الوصولی از آن نمی توان خلاص شد و گذشت.جوامع اغلب به دنبال یک قربانی  یا یک شکار اند که بتوانند خشمشان را تخلیه نمایند و از آن انتقام بگیرند  ولی با کمی تدبیر میتوان از این شک و شرم ها رهایی یافت. از آن گذشته فیلم  ارتباط مستقیم و درستی با "شکار" ندارد و بین شکار جسمانی و روانی معلق  مانده است. و ای کاش نام فیلم را شرم انسانی و شک بشری می نهادند.   این فیلم و مشاهده ی مکرر آن میتواند آموزشی برای فیلمسازان  وطنی ما باشد که سعی و کوششان در این است که به مردم اخلاق را بیاموزند و  روابط انسان ها را به رخ بکشند و نقش مصلحین اجتماعی را بازی کنند. به جای  اینکه روابط سبعانه با خانواده و جامعه ای مغشوش و مخدوش را به تصویر  بکشند، میتوانند به این فیلم های فرنگی بی اندیشند تا شاید در نشان دادن  روابط انسانی و حس ،و قضاوت و جامعه بهتر فیلم بسازند و کمتر مخاطب را بی  آزاند. به راستی که جامعه به دنبال یک قربانی میگردد تا بتواند وی را شکار و قضاوت نماید.   

آرشیا صحافی

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است