ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم پشت دیوار سکوت, شرابی نگیر لایق چاه‍َک

سامان سامانی
۱۴ روز پیش - ۴ دقیقه مطالعه
منبع.
امتیاز منتقد به فیلم :

توصیه ای از سر درد که تو را به جان رفیق بولگاکف ، نه دیگر رفیق «فیلم» بساز نه دیگر رفیق «فیلمنامه» بنویس ،اما رو که ته ندارد ، یا نساز و ننویس ، یا حداقل اینهمه.......

قبل از هر چیز امیددارم تا سلام سینما در قسمت رای به فیلم، منفی را تا منفی ده ،اضافه نمایند تا زورکی مجبور به دادن امتیاز نشویم ، باسپاس از توجه عزیزان.

آنگاه که ابتذال روز افزون در سینما که تنها نامی از این هنر بجز در مقاطعی انگشت شمار   بجای مانده ، روی دیگر خود را مینمایاند،آن هم با مُد شدن هجویاتی بنام ، نگاه روانشناختی و معضلات اجتماعی و بقول مدعیان گرامی (رئال).

روزی روزگاری ،فیلمهایی در این ملک ساخته میشد ،که معرف بود به (صمد) الباقی نام برای بیننده فرقی نمیکرد ،در یکی از این فیلمها که صمد میخواست به شهر برود ،ننه آقا و اطرافیانش به او یاد میدادند که صمد رفتی شهر ،حرفهای گنده بزن ،که گنده حسابت کنند ،او به شهر رفت و در جایی گفتند ،از این دوست روستایی نظرش را سوال کنیم ،در باره موضوعی ،صمد کمی مکث کرد و بعد گفت ،شتر ،گاو ، فیل چرا که  از بزرگی جثه را ملاک میدانست .  «فیلم» در پشت دیوار سکوت از آن دسته فیلمهاییست که نه تنها آدرس را گم کرده بلکه آنچنان در تخیل ارائه یک کار مثلا خاص فیوز پرانده که نمیداند ، برای آنکه از کاری و نوشته و کتابی ،الگو بگیری ،نخست باید آنرا بفهمی ، و در اینجا بانوی نویسنده ما مثل آن دوست روستایی که ملاک را جثه میدانست ،این یکی بر عکس آنچنان غرق در نامها گشته که ملاک روشنگری یا همانروشنفکری را در نامها میجوید نه فهم و بکار بستن ،ایده های عنوان شده در پشت این نامها یا همان دیوار سکوت ایشان، البته این دیوار را ذهن ایشان علم کرده اند ،وگرنه آنان پشت دیوار ،چیزی نگفتند ، یا لااقل دانش این را داشتند که نخست بیاموزند ،سپس به زبان درآیند ، این بظاهر فیلم ،در چند چیز خلاصه شده ، دائم تکرار و نشان دادن کتاب مرشد و مارگاریتا  کاری از میخائیل بولگاکف ، جان شیفته اثر رومن رولان و در جایی صدای احمد شاملو و دکلمۀ پریا و در جایی دیگر در اوایل از زبان مردکی میشنویم ،عقده ادیپ که ایشان را در زمینه روانشناسی نیز صاحب نظر بدانیم  ، یعنی اگر  کانت و انگلس و فروید و راسل هم قسم بخورند که خانم و آقا قبول داریم ،چیزی نمیدانید اما دلتان میخواهد روشنفکر و بقولی انتلکتواٍل یا همون انتلکچوآل بدانند شما را باز فایده که ندارد ،هیچ، باز ترجمه زیبای عباس میلانی از کتاب مرشد و مارگاریتا را دود میدهد چراکه در برداشت تهی از خرد از انتهای داستان ، فیلمفارسی دنیای پر امید را در پروازی به نمایش میگذرد که تنها ننه آقای صمد میتواند بگوید (قربون خوشبخت شدنت برم الهی مادر). ظاهرآ قراراست فیلم به معضلی بنام ایدز بپردازد ، اما با بیل تخیلات در هم و برهم که بیشتر به توهم و درخودماندگی نویسنده تا مرز هالوسینیشن و پرت و پلا گویی آنقدر پیش میرود که اگر کسی در باره مرشد و مارگاریتا چیزی نشنیده باشد ، دست آخر دختر و رابطه مسخره اش با پدر تخیلی را چیزی کمتر از بیماری اسکیزویید یا همان روانپریشی ،که دست آخرش جنون جوانی یا اسکیزوفرنی است را نشان نمیدهد ،با آن بابایی ،بابایی گفتن های دختر که تنها در یکجا او را آقاجون صدا میکند ، آنهم زمانیکه پدر در خاک خفته اش به او از آنت ریویر ، جان شیفته و رولان نقل قولی را ارائه میکند و او به (آفتاب). میرسد (شکر که بخیر میگذرد) منظر ،آسیب شناسی اجتماعی ایدز ، در ایده های نویسنده ،آنچنان سطحی نگاه میشود ،که بیننده ،فقط در جنوب شهر و هرزگان خیابانی و نزدیکانی که از زنان سواستفاده جنسی میکنند ،نشان داده میشود (نگاه کنیم به نمایش صحنه مضحک  دو برادر که زن داداش را به تن فروشی وامیدارند و دم از مرام میزنند احتمالا نویسندۀ ما از لات بازی برخی به تنگ آمده اند که آنرا با مرام و لوطی گیری در هم آمیخته اند. و نگاه خالی از محتوا و یکسو نگرانه خود را در شناخت طبقات تا جایی پیش میبرد که تنها در یک مورد که آنهم از دستش در رفته ،یا بطور اجباری،تن به بیماری یک فرد از طبقه تقریبا متوسط که آنهم تازه بدلیل خونهای وارداتی ایدز گرفته و گرنه ( مگه میشه بالای میدون ونک اینان ،اثری از این بیماری ببینی بخصوص از رابطه جنسی و مواد مخدر ؟) در اینجا بانوی فیلمنامه نویس و پدر کارگردانشان نه بالای شهر میروند ،نه نگاهی حتی گذرا به اعتیاد،نظر دانشمند فیلم در باره ریزش ترس (این دیگر انصافآ جدید بود) که فیلم دراکولا ببینید تا دیگر نترسید و قسمتهای کپی شده از یکی از فیلمهای نسبتا جدید دراکولایی خارجی ،که با حرکتهای مسخره بازیگر همراه است و و و و و حتی زمانیکه دوست پسرشان که اصلا برای چی در این فیلنامه تولید شده را خودشان باید جوابگو باشند و چون ایشان را به شرایطی دیگر در زندگی میفروشد ، به پدر مرحومشان چنین خطاب میکند( منو به یه ماشین چیپ(ارزون) و چینی و شاسی بلند فروخت ) ظاهرا اگر ماشین شاسی بلند ،آلمانی یا آمریکایی و گرون قیمت باشه ،اشکالی در معامله نیست .البته نه قسمت دوست پسر بلکه برای مجموعه این پرت وپلا ،باید جوابگو باشند ، کارگردان و نویسنده ،تصاویری شعارگونه و مسخره از روابط را با بازی گرفتن افتضاح از بازیگران  ارایه میکنند ، نگاه کنیم به صحنه هایی از «فیلم» قسمت آقای بازیگر و صحبت از عیاری ،قسمت جمع شدن زنان و مردان بیمار و اداهای زنان تن فروش ، نشستهای مثلا دورهمی کارشناسان که بیشتر شبیه کپی ناشیانه از رفتارهای جمعهایست که با زدن ترامادول مشغول به حل مشکلات دیگرانند. یک جا هم از فردی مذهبی کمک گرفته تا اینان را هم بی نصیب نگذارد .رفتار کل «بازیگران» در دادگاه. رفتار پدر مرحوم با دختر که یکجا دوست پسر را صادق میداند و در انتهای فیلم عاشق  جدید را مقبول (کلا این مرحوم فقط برای دختر دردانه شان کف میزند) خلاصه کلام آنقدر این نمایش ........ دارد چه در شیوه کارگردانی و چه فیلمنامه نویسی که احتمالا وقت عزیزان گرفته خواهد شد . چراکه ، دوباره ساختن اصولی یک بنا راحتتر از ، مرمت یک ساخمان درب و داغان است .  تنها نگارنده را امید آنست که فیلنامه نویس محترم کمی بیشتر بخواند .و افسوس که این ویرانه را که سینما نام دارد را ظاهرآ باید هر روز ویران تر یافت

روزی با فیلمها و سریالهای بیمحتوایی که مثل علف هرز دائم رو میشوند ،روزی دیگر با کم دانانی که تنها ادعای نوگرایی و واقع گرایی دارند ،اما در انتها بدلیل چرندیات ارائه کرده در فیلمهایشان ،شده اند جاده صاف کن و پول درآره ،هحویاتی که نام (کمدی) را یدک میکشند.


فراموش نکنیم داشتن کتابخانه بزرگ کسی را آگاه و نویسنده نمیکند ،باید گاهی هم کتابی درست و حسابی را پیدا کنیم و بخوانیم و بفهمیم ، البته نه از پله اول بپریم پله دهم . همه چیز پله پله 

(توضیح :شراب نگیر لایق چاهک , دیالوگی از فیلم داش آکل کیمیائیست ،در شرابخانه اسحاق در اواسط فیلم ساخت ۱۳۵۰ )
سامان سامانی

0

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است