ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید
0
سید مهدی ملک
۵ ماه پیش - ۵ دقیقه مطالعه

بحثی فلسفی در باب سینمای متعهد

این مطلب بحثی فلسفی در باب سینمای متعهد است. آیا اصولا میتوان قایل به سینمای متعهد بود؟ این سینمای متعهد چه تعریفی دارد؟ چه عواملی باعث تفاوت نگاه افراد مختلف درباره این موضوع می شود؟

فلسفه مادر همه علوم است. هر نظریه چه در علوم انسانی و چه در علوم طبیعی، ریشه فلسفی دارد. در فیلسوفان دو نگرش کلی را می‌توان نام برد: اول، نگرش جمع‌گرایانه و دوم، فردگرایانه (فردیت گرایانه).

در جمع‌گرایان (در این یادداشت هرجا صحبت از جمع گرایان میشود منظور جمع گرایان ایدئولوژیک است)  کلیتی به اسم مصلحت جامعه (و یا ارزشهای اخلاقی کاملا مشخص جمعی و...) وجود دارد که بر فرد مقدم است. افلاطون بزرگ و ملّای این فیلسوفان است. از دید افلاطون، حکومت حتی حق دارد که در ازدواج و مسایل شخصی افراد دخالت کند. ایشان قایل به سانسور سازمان‌دهی شده تئاتر و موسیقی و... بودند. حتی کار به جایی رسید که هر شخصیت منفی در نمایشنامه، عنصری خلاف مصلحت بشر خوانده می‌شد، زیرا حتی اگر آن شخصیت منفی در روند نمایشنامه تایید نشود، اما صرفِ وجودش می‌تواند الگوی نامناسبی برای جوانان باشد. نتیجه آنکه نمایشنامه باید بدون شخصیت منفی نوشته شود! 

افلاطون با بدشانسی سیاسی نتوانست به حکومت مدنظرش جامه عمل بپوشاند؛ اما بعدها از دل سیطره همین نگاه در مغزهای آدمیان بود که حکومتهای مخوف توتالیتر پا به دنیای انسان گذاشتند و نتیجه آن شد که همه می‌دانیم.

مطابق آنچه گفته شد جمع‌گرایی قایل به آشکاره بودن حقیقت است. حقیقتی که کاملا مثل روز روشن و آشکار است و به هر ترتیب ممکن باید اجرا شود. اگر فیلسوف و مردم عادی نگاه دیگری دارند، ناشی از عدم فهم آنهاست. آنچه عین روز روشن است، کتمانش از مغز مجنون برمی‌آید. نتیجه آنکه فیلسوفان قابل احترامی چون پروتاگوراس از نظر افلاطون و همکیشانش، جز، مجانینی گم‌کرده‌راه نبودند که باید به دست توانای حکومت افلاطونیِ همه‌چیزدان تربیت می‌شدند. 

جمع‌گرایی دوران کودکی فلسفه بود. البته کودکی‌ای که هنوز بسیاری از آن جلوتر نیامده‌اند. فردگرایی بلوغ فلسفه بود. کسانی چون لاک در پیداشدن چنین نگرشی سهم بزرگی داشتند. فردگرایی یک پیش فرض اساسی و مهم دارد: حقیقت آنگونه که مدرسیان می‌پنداشتند مشخص نیست و عقل بشری هیچ‌گاه نمی‌تواند مطمئن به حصول حقیقت باشد. آنچه از دل این نگاه پر پرواز می‌گشاید، احترام به انسانها و تفکرات مختلف انسانی‌ست. به قول لاک، حریم آزادی و اندیشه تا آنجاست که خودش، خودش را نشکند. 

حال اجازه دهید از همین منظر وارد بحث هنر متعهد و غیرمتعهد شوم. آنچه باعث تفاوت نگاه انسان‌ها در این موضوع می‌شود، ناشی از همان بحث اولیه است. وقتی جمع‌گرایی در ذهنت رسوخ داشته باشد، تعهد از نظرت تنها تعهد اجتماعی‌ست. یک جمع‌گرا در درون خود نمی‌تواند قایل به مشخص‌بودن حقیقت نباشد؛ پس دیگران را به عنوان غیرمتعهد و کاسبکار و... نقد می‌کند و حتی برای آنها عنوان هنرمند را عنوانی گزاف می‌شمارد. 

از کودکی عبور کرده و با دیدگاه فردگرایانه تعهد را واکاوی می‌کنم: هنر اصولا حاصل غلیان درونی‌ست. این غلیان درونی مگر بدون تعهد هم می‌تواند باشد؟ در اولیه‌ترین درجه ممکن، هنرمند به خلق هنر خویش تعهد دارد. به طور اخص در سینما انواع بی‌شمار تعهد می‌تواند وجود داشته باشد؛ تعهد به خلق داستان، تعهد به خنداندن تماشاچی، تعهد به درونیات و... چه عاملی باعث می‌شود که جمع‌گرایان، تعهد به جامعه را بر تعهد فرد به خلق داستان ارجح بدانند؟ آیا واقعاً تعهد خلق یک داستان فانتزی که می‌تواند جهان ارتباطی مخاطب را گسترده‌تر سازد و یا تعهد به خنداندن تماشاچی حتی به هر قیمت ممکن، کمتر از تعهد به جامعه ارزشمند است؟ بی‌نهایت تعهد وجود دارد که در عرض هم هستند و فقط نگاه شخصی هر فردی می‌تواند یکی را بر دیگری ارجح بداند. بله؛ نگاه شخصی افراد مهم است اما برای آنالیز دیگران باید نگاه بیرونی داشت. به عنوان مثال من اصول اخلاقی مشخصی دارم. جمع‌گرایان هم همینطور؛ اما تفاوت اینجاست که در نگاه بیرونی یک فردگرا اولا اندیشه من حقیقت محض نیست و هر آن ممکن است تغییر کند؛ ثانیا بقیه نگاه‌ها هم ممکن است درست باشد و من به نتیجه غلطی رسیده باشم. بنابراین همه نگاه‌ها از منظر بیرونی در عرض هم قرار می‌گیرند. اما در نگاه کسی که دچار آشکارگی حقیقت است تفاوتی بین نگاه بیرونی و درونی نیست. خودش به حقیقتی رسیده و آنرا در بیرون از خودش هم عین حقیقت می‌داند. بنابراین جمع‌گرایان به مقتضای فکر خود، تعهد به جامعه را از تعهد به هنر یا داستان و... بالاتر می‌گذارند؛ به دلیل همان کودکی فلسفی و مشخص دانستن حقیقت، به خود اجازه قضاوت در باب بقیه را می‌دهند. نگاه ایدئولوژیکی که اگر به عرصه قدرت برسد کاری نخواهد کرد جز تار و مار اندیشه‌های مخالفش. 

سوالی ممکن است در ذهن خواننده جمع‌گرا و قایل به آشکاره بودن حقیقت نقش بندد: آیا این همه فیلم‌های سخیف و بی‌ارزش، شکل‌گرفته از تعهدی هستند؟ چه تعهدی به غیر از «تعهد به جیب خود» برای سازندگان آن فیلم‌ها وجود داشته است؟ در جواب باید گفت اول آنکه انسان‌ها فقط دنباله‌روی یک میل و یا یک تعهد خاص نیستند، تنوعی از انگیزه‌ها در انسان‌ وجود دارد؛ انگیزه‌هایی که شاید برای خود فرد هم مشخص نباشد. دوم: داستانی که خلق می‌شود بدون غلیان درونی، وجودش غیر ممکن است. حتی اگر خلق داستان، انگیزه مشخص مالی داشته باشد، نمی‌شود از تعهد ناخودآگاه داستان‌نویس به خلق داستانش سخن نگفت. داستان بن‌مایه یک فیلم سینمایی‌ست؛ وقتی هر داستانی ناشی از تعهد باشد، پس آن فیلم هم متعهدانه است. بنابراین حتی اگر دستگاه نیت‌سنجی داشتیم که متوجه می‌شدیم هیچ کدام از عوامل فیلم از جمله کارگردان و بازیگر و... تعهدی به اجرای درست داستان ندارند، باز هم چون اساس یک فیلم داستان است و داستان غیر متعهد وجود ندارد -داستان متعهد به خلق خودش است-، پس فیلم به همان اندازه متعهد است. 

آیا می‌توان میزان تعهد یک فیلم را با معیارهای بیرونی مشخص کرد؟ به نظر من نقد فرمی تلاشی برای انجام همین کار است. ما در نقد فرمی عدم آشکارگی حقیقت و متعهدانه بودن هر فیلم را به عنوان پیش‌فرض نقد فیلم قبول می‌کنیم. یعنی می‌پذیرم بینهایت تعهد وجود دارد و قرار نیست تعهد ما و هنرمند یکسان باشد و مهمتر آنکه قرار نیست آن مضمونی که از نظر شخص من حقیقت است از نظر سازندگان اثر هم حقیقت باشد (نظریه تفسیری بودن حقیقت). براین اساس فارق از مضامین و تعهد اجتماعی و... هرچه فرم فیلمی درست‌تر باشد، یعنی تعهد عوامل بیشتر بوده است؛ فیلمنامه‌نویس تعهد بیشتری به درست خلق‌کردن داستان و تعهد مدنظرش داشته، کارگردان تعهد بیشتری به خلق تصویری فیلمنامه و... 

اما نقد از نگاه جمعگرایان ایدئولوژیک کاملا غیرفرمی‌ست. آنها به دنبال یک نوع تعهد خاص مدنظرشان در فیلم می‌گردند. اولویت اصلی برای آنها نگاه و مضامین است. هنوز از دوران کودکی بیرون نیامده‌اند؛ یک نوع اندیشه خاص و نگاه فلسفی خاص را بالاتر از بقیه نگاه‌ها می‌انگارند. این جمله مسعود فراستی که «بعضی مضامین اصولا فرم نمی‌گیرند» ناشی از همان دوران کودکی و مشخص بودن حقیقت است. اینان چه تعهد را به مثابه تعهد اجتماعی بدانند، چه ارزشهای اخلاقی مشخص و چه فرهنگ و چه هر چیز دیگر جمع‌گرایانه، همگی در یک گروه قرار می‌گیرند؛ در گروه کسانی که اولویت نقد آثار را مضامین آثار می‌دانند، نه خود اثر منهای مضامین. حتی اگر اسم خود را به غلط فرم‌گرا بگذارند.

حال یک پرسش: اصولا کسی ممکن است در ذهن خود گرایشات جمع‌گرایانه داشته باشد اما قایل به آشکاره‌گی حقیقت نباشد؟ بله چنین افرادی وجود دارند؛ چنین کسی یک جمع‌گرای غیرایدئولوژیک است که می‌تواند جز فردگراها طبقه‌بندی ‌شود. دقت کنید که معیار فرد گرایی و جمع‌گرایی از نظر ما چیزی نیست جز نوع نگاه بیرونی افراد که بحثش بالا رفت. براین اساس جمع‌گرای غیرایدئولوژیک، در عرصه حکومت، انسانی دموکرات است که تنها به پشتوانه خواست مردم بر عرصه قدرت می‌نشیند اما یک جمع‌گرای ایدئولوژیک دیکتاتوریست که حقیقت برایش مشخص است. حتی اگر مردم آن حقیقت و شخص او را قبول نداشته باشند او به حقیقت متعهد است که در عرصه قدرت بماند. در عرصه‌ای چون هنر هم تفاوت این دو گروه همان تفاوت منتقد فرمی و منقد مضمونیست که بالاتر اشاره شد. یکی سر در کلاه خود دارد و دیگری کلاه هنر از سر دیگران برمی‌دارد چون آنرا برازنده‌شان نمی‌داند.

فردگرایی تعریفش اما مبتنی بر غیرایدئولوژیک بودن است. کسانی که قایل به حقوق فردی انسانی کاملا مشخص هستند و آنرا حقیقت محض می‌شمارند (تعریفی ایدئولوژیک از فردیت ارایه می‌کنند)، از منظر تعریف فلسفی در شما فردگرایان  مدنظر ما طبقه‌بندی نمی‌شوند چون هر چند در بعد حقوق افراد قایل به فردیت هستند اما این فردیت را در بعد مهم اندیشه انسانی قابل پذیرش نمی‌دانند. این نکته مهمی‌ست که تاکنون به آن توجه نشده است.



علی رمضانی فر
۵ ماه پیش
شرم چاپ این حجم از حماقت به گرده چه کسی است؟ نویسنده ی سیرکننده در هپروت و هذیانات شخصی یا محل نمایش انشایی چنین کودکانه. نسبی گرایی دست چندم نویسنده که به ربط یا بی ربط سوار بر ایده ایندیویجوالیسم است. دست کم معنای ایدئولوژی هم در این نوشته ی ذلیل و دم دستی به درستی فهم نشده و تصور و اوهام نویسنده این بوده که جایی از اندیشه وجود دارد که غیر ایدئولوژیک است (باید از نویسنده پرسید واژه ایده در ایدئولوژی تزئینی است یا دلالت خاصی دارد) و مسخره تر از آن حقیقت غیرایدئولوژیک ( حتی کندذهن ترین دنبال کنندگان واسازی، اگر نسبی گرایی به کار رفته در این متن را تا این حد جدی بگیریم، آن را مضحک خواهند یافت).
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
سید مهدی ملک
یک ساعت پیش
خیلی بحثی با افرادی که تا این حد دچار اشکارگی حقیقت هستند ندارم چون شرایط گفتگو در چنی کسانی فراهم نیست. فقط چند نکته: دعوت میکنم به خواندن فلسه سوفسطاییان و هیوم و... تا متوجه شوید فلسفه فقط افلاطون گری نیست. دوم ایدئولوژی در تعریف دقیقش یعنی هر اندیشه ای که خود را عین حقیقت بداند و بخواهد به هر ترتیب ممکن اجرا شود. موفق باشید...
علی رمضانی فر
یک ساعت پیش
درود بر شما که می گویید فلسفه فقط افلاطون نیست، تا اینجا به شدت با شما موافقم و این اثباتی است بر این که دچار آشکارگی حقیقت نیستم. من نیز با شما هم رای هستم که متافیزیک فرتوت یونانی - افلاطونی جوابگوی زیستن در جهان کنونی نیست. پس از کانت، فلسفه به مثابه یک جهانبینی، به مثابه به تصویر کشیدن شکوهمندی از ساختار بنیادین واقعیت، دیگر ممکن نیست. امروزه در حال گذار به سوی تکثری از اونتولوژی های تازه هستیم، که جایگزینی است برای موضع انتقادی(گاهی جعلی و متظاهرانه) نسبت به ساده لوحی رئالیستی. برای گریز از ایده آلیسم افلاطونی گزینه صحیح افتادن در ورطه نسبی گرایی و نیهیلسم ملازم با آن نیست بلکه اجتناب از رویکرد انتقادی-استعلایی بدون پسرفت به درون هستی شناسی رئالیستی پیشاانتقادی است. وقتی نیچه مرگ خدا را اعلام میکرد که آیتی است که نسبی گرایان به اشتباه به آن اقتدا نمودند، همین مرگ متافزیک یونانی را مدنظر داشت. در مورد تعریف ایدئولوژی باید گفت که از این واژه تعاریف بسیاری نقل شده و کاربردهای حتی نقیضی در متون مختلف دارد. از تعریف مارکس گرفته که آن را آگاهی کاذب می داند تا تعاریف مثبت از ایدئولوژی همچون فیلسوفان پیشگام عصر روشنگری که آن را در معنای منور نمودن اذهان بکار می بردند. مسئله اساسی این است که ما در جهان پساایدئولوژی زیست نمی کنیم و زیستن در جهان پساایدئولوژی به معنای مرگ تمامی ایده ها و مفاهیم است و این متفاوت است با باور صرف به آشکارگی حقیقت و متافیزیک افلاطونی به عنوان تنها خوانش ممکن از هستی، و اگر بتوانیم انسان را در جهان پساایدئولوژی فرض کنیم شاید آن روز دیگر انسان نباشیم بلکه چیزی باشیم بدون ایده، چیزی شبیه یک آمیب، یا شاید هم یک زامبی، به نظرم پس از یافته های فروید طرح اندیشه ی پساایدئولوژیک به غایت ساده اندیشانه است.
سید مهدی ملک
۵ ماه پیش
جناب... ، معتقد نیستم که ایده مند بودن انسانها ربطی به ایدئولوژیک بودن انسانها داشته باشد... تفاوت همان مسئله نگاه بیرونی و نگاه درونی افراد است که در مقاله مختصر در باره آن مطالبی بیان شده است. اتفاقا جهان ایده آل من جهان پسا ایدئولوژی است که همه نگاهها و افکار به رسمیت شناخته میشود. اگر هم با کسی میجنگیم یا قانون بازدارنده میگذاریم نه از باب مشخص دانستن حقیقت که از باب مسئله دیگر و حفظ نظم حداقلیست... درواقع هر مسئله ای به جای خود و باید تفکیک قایل شد بین شئون مختلف و متفاوت مسایل. این تفاوت قایل شدن بین شئون مختلف در یک جهان لیبرال (البته تفسیر ایدئولوژیک از لیبرالیسم مدنظرم نیست) قابل دستیابی است و چنین جهانی یک جهان پسا ایدئولوژی است. بحث بیش از این در این مجال ممکن نیست. جنابعالی را هم که بنده بسیار خوب میشناسم و وقتی در ذهن شما بنده احمق و سیرکننده در هپروت و هذیانات شخصی و فردی کند ذهن هستم، گفتگوی واقعی میان من و شما ممکن نیست و گفتگو به تلاش برای روشن کردن فرد عامی و هذیان گو تغییر جهت پیدا میکند نه اینکه تلاشی مستمر باشد برای میل کردن به حقیقتی که مشخص نیست. جنابعالی هم از طواهر امر چنین بر می اید که به حقیقتی مشخص باور دارید که اگر نداشتید طریقه نقدتان بسیار متفاوت می شد. موفق باشید...
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
علی رمضانی فر
یک ساعت پیش
به گمانم منظورتان از جهان پساایدئولوژیک جهانی است بدون هژمونی یا به طریق اولی آنطور که برخی فلاسفه ی پساساختارگرا اذعان می دارند بدون روایتی اعظم. ولی تفاوتی وجود دارد بین اینکه قائل به پایان به اصطلاح کلان روایات باشیم و اینکه حقیقت پیشاپیش به چنگ آمدنی نیست. موضع بنده همانطور که جنابعالی متوجه گشته اید رویکرد دوم بوده و به هیچ وجه حقیقت را حاضر و آماده نمی دانم. اگر معتقد باشیم که تمامی نگاه ها هم ارز با یکدیگر بوده و در عرض یکدیگر قرار دارند، پس به دنبال حقیقت بودن از هر نوع آن (چه توتالیتر، چه گشوده و مداراجو) مختوم است. از لیبرالیسم و تنوع آرا و نسبت بین آنها سخن گفتید، ولی به نظرتان در جوامع لیبرال امروزی دموکراسی معنای راستین خود را داراست؟ آیا می توان دموکراسی را به آزادی انتخاب در مصرف تنزل داد؟ آیا فقط الگوی مدرنیته ی کج و ماعوجی که در کشور ما حاکم است ما را از دموکراسی محروم می کند یا جوامع داعیه دار حکومت مردمی نیز آن را به رای دهی در حکومت های پارلمانی سلسله مراتبی تقلیل نداده اند؟ ....اگر هم با کسی میجنگیم یا قانون بازدارنده میگذاریم نه از باب مشخص دانستن حقیقت که از باب مسئله دیگر و حفظ نظم حداقلیست.... البته مشخص نیست حدود و ثغور این قوانین بازدارنده تا کجاست و مهمتر اینکه آیا این بازدارنده ها می توانند در جهت منافع مردم آن هم از طبقات فرودست باشند، و اگر تصمیمات با حکام سیاسی نوکرمآبِ غول های مالی- تجاری کنونی جهان است، پس فضا برای محفل نوکرانِ پارلمانی به منظور اجرای توتالیتری تمام و کمال محیا است... آیا هنرمند نمی بایست تعهدی به مردم داشته باشد؟ مردم فرودستی که خود واجد ندای عدالت طلبی نیستند. آیا وظیفه هنرمند نمایش محنت های یونیورسال انسانی نیست؟ آیا سیاست نباید یکبار دیگر عرض اندام کند یا در جهان فردگرای شما هرکس می بایست صرفا با غرق شدن در جهان پیشانمادینِ خیالیِ خود اغنا گشته و به زنده بودن صرف خود ادامه دهد؟
سید مهدی ملک
یک ساعت پیش
۱-دوست عزیز من از واژگان همان معانی را به کار میبرم که خودم تعریف کردم. تعاریف ایدئولوژی و ... که مدنظر من است در همین مقاله مختصر تا جای ممکن و مجال تعریف شده است. ۲- من از مدل ذهنی خود سخن میگویم نه لیبرالیسم فعلی جهان... مهم دو چیز است اول آنگه بدانیم حقیقت مطلق قابل دستیابی نیست و دوم انکه ملاک در مسایل اجتماعی خواست مردم است نه حقیقتی از پیش مشخص شده. ۳-درباره بخش دوم کلام مگر من نوشتم که هنرمند نباید تعهدی به مردم داشته باشد؟؟‌من نوشتم که میتواند بر طبق نگاه شخصی خود تعهد داشته باشد اما نمیتواند دیگران را که مثل او فکرنمیکنند کاسبکار و ... بداند. سر در کلاه خودش داشته باشد نه غیر. اگر برای خودش رسالت اجتماعی قایل است انجام دهد. جایی این رسالت ایدئولوژیک میشود که غیر از طریق خودش طریقی دیگر را به رسمیت نشناسد. حتی نگاهش را تبلیغ هم بکند ولی نه آنکه آنرا تنها نگاهی بداند که باید تبلیغ شود. این حق را به دیگران هم بدهد که نگاه خود را تبلیغ کند. ۴-فرموید: « اگر معتقد باشیم که تمامی نگاه ها هم ارز با یکدیگر بوده و در عرض یکدیگر قرار دارند، پس به دنبال حقیقت بودن از هر نوع آن (چه توتالیتر، چه گشوده و مداراجو) مختوم است.» جواب انکه در بعد شخصی همانطور که نوشتم هر کس براساس اصول خودش عمل میکند پس چیزی مختومه نیست. اما وقتی از بعد شخصی خارج شویم و به عنوان ناظر به قضیه نگاه کنیم بحث متفاوت است و همه نگاهها در عرض هم قرار میگیرد. این تفاوت شأن، کلید حل مسئله است. در ایدئولوژی این تفاوت نگاه بیرونی ودرونی وجود ندارد. من حتی در بخش اخر مقاله نوشتم که قایلین به حقوق شخصی ایدئلوژیک را فردگرا نمیدانم. یعنی اگر کسی گفت که حقیقت محض این است که همه مردم حقوق شخصی مشخص دارند و باید همه در جامعه به این مسئله ملزم باشند حتی اگر اکثریت این حرف را قبول نداشته باشد؛ انوقت او رویکردی ایدئولوژیک دارد و به فرد گرایی در اندیشه انسانی وتفاوت نگاه بی توجه بوده است. نتیجه آنکه در جامعه فقط نگاه مردم است که باید حکمفرما باشد. حال اگر جنابعالی مثل بقیه دوستانتان معتقید که عوام شعور ندارند وتحت تاثیر قدرتهای پنهان و... هستند، من معتقدم رویکرد جنابعالی ناشی از همان آشکاره بودن حقیقت است. جامعه ایده ال من جامعه ایست که همه نگاهها حق بیان دیدگاه داشته باشند و تنها یک حقیقت در نظر مردم وجود داشته باشد: «اینکه حقیقت مشخصی (در نگاه بیرونی) قابل دستیابی نیست» و همه در این مسئله یکسانند. چنین انسانهایی بسیار با مدارای بیشتری نسبت به هم زندگی میکنند چون هیچ نگاه ایدئولوژیکی نسبت به تفکرات خود ندارند. بدون انانیت زندگی میکنند در حالیکه اصول و رویکردهای شخصی خود را هم دارا هستند و بر طبق آن زندگی میکنند. خلاصه آنکه انسان میتواند ایده مند باشد که بسیاری هستند اما ایده مند ایدئولوژیک قایل به مطابق حقیقت بودن نظر خود است و ایده مند غیرایدئلوژیک قایل به عدم آشکار گی حقیقت. لطفا به این مسئله دقت کنید که عدم آشکار گی حقیقت ربطی به نداشتن ایده و اصول اخلاقی و... ندارد. فقط ربط به این دارد که چنین کسی اصول خودش را هم عین حقیقت نمیداند و با دیگران در مدارا و صلح زندگی میکند و آنها را درک میکند چون به این نتیجه رسیده که تفاوت معناداری بین او و بقیه وجود ندارد. اگر او اصول مشخصی دارد کمترین نقشش به خود او برمیگردد و بقیه هم در این مسئله با او یکسانند... ۵-نوشتید که حدود وثغور این قوانین چیست؟ جوابش خواست مردم و نظر مردم است. هیچ ملاک دیگری وجود ندارد. اگرجامعه ای نگاهش تفاوت کند این حدود وثغور قوانین هم متفاوت میشود. اینکه این بازدارندگیها در جهت منافع مردم مستمند هم میتواند باشد یا خیر باز بستگی به رویکرد مردم دارد. شخصا امیدوارم بتواند. نتوانست هم چون معتقد به حقیقت از پیش مشخصی نیستم رویکرد انقلابی نخواهم داشت فقط سعی میکنم در راستای تفکرات خودم که همان تلاش برای منافع همگانی است گام شخصی و اجتماعی (به وسیله گفتگو) بردارم. اگر به نتیجه رسیدم که خوشحال میشوم و اگر به نتیجه نرسید دلیلی ندارد آنچه من میخواستم و حقیقت میپنداشتم واقعا حقیقت باشد.