ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

نقد فیلم روانی, Psycho, تجلی ترس ها

احسان کریمی
۳ سال پیش - ۷ دقیقه مطالعه
امتیاز منتقد به فیلم :

   تاکنون در مورد «روانیِ» "هیچکاک" به دفعات و به کرات نوشته اند و بارها به اشکال مختلف درباره اش بحث شده است اما با این حال اعتراف می کنم که نوشتن و بحث کردن در خصوص یکی از بهترین فیلم های "هیچکاک" ـ اگر نگوییم بهترین ـ همواره جذابیت های خاص خودش را دارد و برای اکثر علاقه مندان به سینما ـ خصوصاً سینمای کلاسیک ـ امری اجتناب ناپذیر به شمار می رود؛ و خُب از طرفی چیزی که بیش از همه باعث شد انگیزهٔ نگارنده را در نگارش این مطلب بیشتر کند، صحبت های...

  

تاکنون در مورد «روانیِ» "هیچکاک" به دفعات و به کرات نوشته اند و بارها به اشکال مختلف درباره اش بحث شده است اما با این حال اعتراف می کنم که نوشتن و بحث کردن در خصوص یکی از بهترین فیلم های "هیچکاک" ـ اگر نگوییم بهترین ـ همواره جذابیت های خاص خودش را دارد و برای اکثر علاقه مندان به سینما ـ خصوصاً سینمای کلاسیک ـ امری اجتناب ناپذیر به شمار می رود؛ و خُب از طرفی چیزی که بیش از همه باعث شد انگیزهٔ نگارنده را در نگارش این مطلب بیشتر کند، صحبت های اغلب پوچ و بی اساسی ست که «روانی» و فیلم های دیگرِ "هیچکاک" و در واقع سینمای این کارگردان را فاقد محتوا می دانند. پوچ و بی اساس به این دلیل که برخی از منتقدینِ "هیچکاک" محتوا را از دایرهٔ فرم خارج می پندارند؛ به فرمِ فیلم های او اذعان می کنند اما محتوای برآمده از دلِ همان فرم را در آثارش ـ از رویهٔ گناه و بی گناهی در آدم ها گرفته تا مواجه شدن با ترس و شک و گناه در انسان و پرده برداری از روابط پیچیدهٔ شخصیت ها در شرایط بحرانی ـ نادیده می گیرند! .. بهتر است خیلی از بحث اصلیِ مان فاصله نگیریم. در اینکه «روانی» در زمان خود در دههٔ شصت(که هیچکاک در آن مقطع در اوج شهرت و مهارتِ خود قرار داشته) اثری پیشرو بوده است که باعث شد بسیاری از قواعد و مرسوماتِ سینمای وحشت را بنا بکند(چه از لحاظ خط داستانی ـ توقف در یک هتلِ پرت و تک اُفتاده و بعد روبرویی با یک بیمار/قاتلِ روانی در آنجا ـ و چه از جنبه های دیگر) و به نوعی پایه گذار فیلم های اسلشر در سینما بشود، هیچ شکی نیست. در این نوشتار محور بحثِ مان بر سرِ "چگونگی" کارِ "هیچکاک" در «روانی» ست که باعث شده است فیلم با گذشت قریب به شصت سال از عمرش، همچنان بیشتر و بهتر از هر فیلمِ ترسناکِ دیگری بترساند، دلهره و البته تعلیق را در حد بالایی برای تماشاگر به نمایش بگذارد، سرگرمِ مان کند(یک سرگرمی نابِ سینمایی و توأم با هنر)، از تماشایش لذت ببریم و در نهایت هم با فرم خود محتوا بیافریند. ببینیم "هیچکاک" چگونه عمل کرده است. فیلم با موسیقی مهیب و دلهره آور و تندِ "برنارد هرمان" و آن خطوط سیاه و سفید رنگ در تیتراژ آغاز می شود. خطوطی که کمی بعد ـ در پایان تیتراژ ـ در حالت عمودی محو می گردند و به زیبایی با ساختمان های شهر ـ که بلافاصله همزمان مشاهدهٔ شان می کنیم ـ تقارن پیدا می کند. حال در نمایی نسبتاً کلی سر و شکل ساختمان ها را می بینیم و "هیچکاک" شهر را به ما معرفی می کند و دوربین هم توأمان می چرخد تا اینکه موقعیت مدنظرِ خود را پیدا کرده و بعد به آرامی از زیر یک پنجره وارد اتاقی می شود که در آنجا یک زن مو بلوندِ دراز کشیده بر روی تخت و مردی با موهای تیره و چهره ای دوست داشتنی ـ که بالای سرِ زن ایستاده است ـ را تماشا می کنیم. زن و مردی به ترتیب با نام های "مارین"(جنت لی) و "سم"(جان گاوین) که در همان ابتدا از پسِ رفتار و حرف هایشان، شیمیِ بسیار مناسبی را با یکدیگر برقرار می نمایند و گرمی و حرارت رابطهٔ شان را به بیننده منتقل می کنند؛ و از طرفی هر دو نیز سودای یک زندگی بهتر را درسر می پرورانند و از روزمرگی کارهایشان خسته شده اند(این تقریباً عادت شخصیت های هیچکاک است). سکانس بعدی جایی ست که وضعیت و موقعیت شغلیِ "مارین" را به مخاطب نشان می دهد و در واقع ما زین پس با این شخصیت همراه می شویم. چهره، رفتار و نگاه های "مارین" در محیط کار همگی مؤکد آن است که او چندان از وضعیت شغلی اش رضایت ندارد. رئیسِ "مارین" ـ که ابتدا به شکل زیرکانه ای سعی می کند نظر مارین را جلب کند ـ مبلغ هنگفتی را نزد او می سپارد. بدین ترتیب "هیچکاک" در سریع ترین زمان و به شکل موجزی شخصیت زن را وسوسه می کند و انگیزه هایش را شرح می دهد: پولی که هم می تواند زمینهٔ ازدواجِ "مارین" را با معشوقه اش ـ سم ـ فراهم بکند و هم از یک طرف او را از وضعیت فعلی خود و از زیردست بودنِ پیرمردی عیاش و نه چندان دلچسب نجات بدهد. "مارین" با پول ها از دفتر خارج می شود و در صحنهٔ بعد او را در خانه و در حالِ تعویض لباس مشاهده می کنیم. "هیچکاک" مانند همیشه با میزانسن و تأکیدهای دوربینِ خود حرفش را می زند: چمدانی با لباس های پوشانده شده در آن و پول هایی قرارگرفته در پاکت. بله، درست حدس زده اید؛ یک سرقت. "مارین" با پول ها فرار می کند و به قصد خارج شدن از شهر به جاده می زند؛ و جالب است که ما در همین مدت کوتاه با وی شدیداً همذات پنداری می کنیم و بسیار به او نزدیک هستیم؛ که طبعاً نقش دوربینِ "هیچکاک" در این مهم انکار ناپذیر است. دوربینی که لحظه ای از شخصیتِ زن فاصله نمی گیرد و مدام با نماهای نقطه نظر و کلوزآپ و مدیوم-کلوزآپ اش ما را با "مارین" همراه می کند و به او نزدیک نگه می دارد و می گذارد تا ترس و وحشت و اضطراب و تردید را که در چهرهٔ و نگاه های "مارین"(که خودِ بازیگر از این طریق شخصیت را از آب درمیاورد) موج می زند کاملاً به بیننده منتقل بشود و تجربهٔ شان بکنیم. کمی جلوتر می رویم: به زودی بارانِ تند و شوم و ترسناکی در جاده آغاز می شود ـ در صحنه ای کاملاً سینمایی و با نماهای نقطه نظر همراه با موسیقی اضطراب آورِ برنارد هرمان که در این صحنه به خوبی ترس و اضطراب در چهرهٔ زن بازتاب پیدا می کند ـ و "مارین" را به سمت هتل پرت و تک اُفتاده ای با صاحبی مرموز و لاغراندام با نام "نورمن بیتس"(آنتونی پرکینز) و یک خانهٔ ترسناک و گوتیک ـ که درست روبروی همان هتل قرار دارد ـ راهنمایی می کند. خانه ای که احتمالاً مؤثر ترین و در عین حال ترسناک ترین نمایی که از آن می بینیم، جایی ست که "هیچکاک" آن را به شکل ترسناکی که ابرهای تیره و سیاه در پس زمینه احاطه اش کرده اند، به تصویر کشیده است؛ و ناگفته نماند این خانهٔ اسرارآمیز، بسیار هم در سر و شکل ساختاری اش در فضاسازی فیلم نقش مؤثری دارد و به هیچ عنوان نمی توان آن را ـ که تماماً ما را ترغیب می کند تا از جنبهٔ اسرارآمیز بودن اش سردربیاوریم ـ منفک از فضای فیلم و قصه درنظر گرفت. بگذریم.. "بیتس" با آن خنده های ترسناکِ دیوانه گونهٔ خود و گرفتگیِ زبان اش ـ که کوچکترین حرکات و رفتارهای او در شخصیت پردازی وی اهمیت دارد و از طرفی نیز خودِ پرکینز که بی گمان بهترین بازی فیلم به او تعلق دارد، در ریزه کاری های اجرایش بی نقص عمل کرده و به گونه ای که هربار به عقب بازگردیم و حرکات و رفتارهای بیتس را زیرنظر بگیریم، بیشتر و بهتر می توانیم متوجه مشکلی که در او وجود دارد بشویم ـ وارد می شود و بزودی با "مارین" در آن اتاق عجیب و ترسناک ـ که پرندگانی خشک شده در آن قرار دارند ـ گفتگویی جالب برقرار می کند. گفتگویی که به کمک میزانسن های "هیچکاک" بیش از همه از عجیب و مرموزی کاراکترِ "بیتس" و در عین حال از نامتعادل بودنِ وی پرده برمی دارد. می رسیم به سکانس مشهورِ حمام در «روانی». "مارین" ـ که حالا از سرقت خود پشیمان شده ـ به تعبیری برای پاک کردن خود از بارِ گناه زیر دوش می رود. شخصی به آرامی و با لباس و ظاهری زنانه ـ که از پشت پردهٔ حمام مشخص است ـ به او نزدیک شده و پرده را کنار می زند: فریادهای "مارین"، موسیقی رعب آورِ "برنارد هرمان"، صدای ضربات چاقو، ضرباهنگ سریعِ تدوین و کات های پی در پی به فردِ ضارب ـ که تنها ظاهر زنانه اش مشخص است ـ و "مارینِ" در حال جیغ زدن و نیز زوایای مختلف دوربین از ضربات چاقو و بدن و چهرهٔ "مارین"؛ همگی وحشت و ترس و اضطرابی را در این صحنه به وجود آورده اند که بارها باید تماشایش و از آن یاد گرفت. قتل "مارین" ـ با گذشت تقریباً پنجاه دقیقه از فیلم ـ اولین شوکِ "هیچکاک" به بیننده ای است که با این شخصیت همراه شده و به او خو گرفته بود؛ و زین پس تعلیق در اثر جاری و قصه وارد یک مرحلهٔ جدید می شود که مخاطب حضور خود را بیشتر در آن لمس می کند. اکنون ما از به قتل رسیدنِ "مارین" باخبریم و "نورمن بیتس" را به عنوان کسی که آثار جنایت ـ ظاهراً مادرش ـ را پاک می کند دیده ایم و با پیدا شدن سر و کلهٔ کارآگاه خصوصی و خواهر و معشوقهٔ "مارین" در قصه، چند گام از همگیِ آن ها جلوتر هستیم؛ و این شیوه و تعلیقِ "هیچکاک" است که بیننده را چند گام از شخصیت ها جلو میاندازد و مسئلهٔ تعلیق نیز همین است. تعلیقی که در «روانی» تا شوک و ضربهٔ پایانیِ اثر پابرجا باقی می ماند. بد نیست در اینجا نگاهی کوتاه به محتوای روانشناسی فیلم از منظرِ روانکاوی "فروید" داشته باشیم و آن را با کاراکترِ "نورمن بیتس" تطابق بدهیم. "نورمن بیتسِ" «روانی» شخصیتی ست که در فیلم بارها از عشق و علاقه و وابستگی اش به مادر خود صحبت می کند و از طرفی در مقطعی صدای همان مادر ـ در اصل خودِ بیتس ـ را می شنویم که ورودِ "مارین" به هتل او را ناراضی و عصبانی کرده است. در واقع مادر از ترس اینکه پسرش به "مارین" تمایل پیدا بکند و از تحت سلطهٔ خود خارج و به او نزدیک بشود، زنِ جوان را به قتل می رساند و عشق پسر را سرکوب می کند. عقدهٔ اُدیپِ "فروید" چه می گوید؟.. پسر در سنین بسیار پایین، به مادر خود نیاز و تمایلِ عاطفی پیدا می کند و مادرش به اولین عشق او بدل می شود؛ اما بعد وقتی که پسر متوجه می شود مادر در دایرهٔ عشقِ پدر نیز قرار دارد، در اینجا پدر به عنوان رقیبی برای پسربچه تبدیل می شود که پسر مجبور به چشم پوشی از مادر می شود و بعدها برای این عقده به انتخاب زنان دیگر در موضوع عشق روی می آورد. "نورمن بیتسِ" "هیچکاک" نیز همین گونه است. "بیتس" وابستگی و علاقهٔ شدیدی به مادرش دارد و به گونه ای که با پیدا شدن سر کلهٔ مردی که مادر به او تمایل و علاقه پیدا کرده، به آن مرد به چشم یک رقیب نگاه می کند و بعد هر دو ـ مادر و معشوقهٔ وی ـ را از بین می برد و پس از آن "بیتس" در اثر این شوک و اتفاق دردناک دچار اختلال شخصیتی می شود و هرگز مرگ مادرش را قبول نمی کند و برای همین جسد مادر خود را نبش قبر کرده و نزد خود نگه می دارد و بعضاً نیز در قالب نقشِ مادرش فرو می رود. دوستانِ مان می توانند عقدهٔ اُدیپِ "فروید" و بیماری شیزوفرنی/شخصیت انگاری را با جدیت مورد مطالعه قرار بدهند تا بیشتر نیز به محتوای اثرِ مورد بحث پی ببرند که "آلفرد هیچکاک" آن ها را به زبانِ سینما در قصه اش درآورده است.

این «روانیِ» "هیچکاک"، از فیلم های همواره شاخص و ماندگارِ سینما ست با یک شخصیت شرور و ترسناکِ به یاد ماندنی. فیلمی که ترس های انسان نقش اساسی در آن دارد و لحظه ای دست از سرمان بر نمی دارند

1

نقدهای مرتبط با این اثر


در صورت تمایل نظر خود را درباره این نوشته بنویسید


نظر سایر کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است