ورود / عضویت
برای ورود یا ثبت‌نام شماره تلفن همراه خود را وارد کنید

دیالوگ‌های ماندگار حامد بهداد به مناسبت تولد ۴۵ سالگی او

یک سال پیش
به مناسبت تولد 45 سالگی حامد بهداد، دیالوگ‌های ماندگارش را مرور کرده‌ایم.

اختصاصی سلام سینما- حامد بهداد بازیگر سینما و تلویزیون کشورمان متولد بیست و ششم آبان ماه سال 1352 در مشهد است. او در کودکی و نوجوانی در شهرهای مشهد، تهران و نیشابور زندگی کرده است و در دوران دبیرستان مجددا به شهر مشهد بازگشته اند. وی تحصیلاتش را در مقطع کارشناسی بازیگری تئاتر از دانشگاه آزاد اسلامی تهران به پایان رسانده است.

به مناسبت تولد حامد بهداد دیالوگ‌های ماندگارش را مرور کرده‌ایم.

آرایش غلیظ - حمید نعمت الله

حامد بهدادمسعود : تو اگه دلت میخواد رو تخت بخوابی و رو میز غذا بخوری منم دلم میخواد ویلا و پنت هاووس و BMW داشته باشم چون شما جاتونو رو زمین میندازین منو نفرست رو هوا


همه تو چهارشنبه سوری میسوزن تو چاقو میخوری!


خانه دختر-شهرام شاه حسینی

خانه دختريه چيزايی رو هيچوقت به من نگو هيچوقتِ هيچوقت شايد تيريپ بی غيرتی بردارم ولی از توو داغون ميشم.


زندگی جای دیگریست-منوچهر هادی

زندگی جای دیگریستمن خیلی ها رو از مرگ نجات دادم
خیلی هام زیر دستم مردن
فکر میکردم مرگ برام عادی شده
نگو مرگ دیگران برام عادی شده بود


چرا با اون ازدواج کردی؟واقعا چی داشت که از من بهتر بود؟
داوود اون مثل تو نیست..
با من حرف می زنه..
حرف می شنوه..
روح داره..شور زندگی داره..


شک نیست که این ثانیه ها نامردند؛

گفته بودند که بر می گردند؛

برنگشتندُ پس از رفتنشان؛

بی جهت عقربه ها می گردند...


نارنجی پوش - داریوش مهرجویی

نارنجی پوش

لیلا: تبریک میگم.

حامد بهداد: برای چی؟

لیلا: دادگاه رو بردی.

حامد بهداد: کاشکی تو رو می‌بردم.


کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد- بهمن قبادی

کسی از گربه ها
سروش هیچکس:سلام
حامد :سلام داش نوکرتم به حضرت عباسی سلطانی......نفسم بند اومد داش میان این بالامالاها؟
سروش هیچکس:داش اومدیم بالا یه خورده بچه ها تصویر برداری کنن...که بگم چی!!اینجا تهرانه....می گیری چی می گم؟...؟
حامد: یعنی شهری که هر چی توش می بینی باعث تحریکه..............
سروش : ما از قدیم کف خواب همین خیابونا بودیم !
همه ی کف خوابی هامون تو همین جاست !
زندگی کردنمون , پول در آوردنمون , عاشق شدنمون , رفاقتامون ...
حامد : یعنی داداش نمیشه بیای اونور آب ؟
سروش :نه داداش به مولا نمیشه .اصن خارج کشور و اینا را نداره؟؟چون حرفی که ما میزنیم واسه دل همین شهره.اصن را نداره
حامد: اگه را داشت؟؟
سروش: اگه را داشت که رادارش میکردم!


چی ؟ ساز تو بفروشی ؟ تو غلط می کنی بخوای سازتو بفروشی ، ساز ناموسته ، فهمیدی یا نه ؟ تو اگه پول لازم داری من کلی وسیله مسیله و خرت و پرت دارم اونا رو می فروشم این وظیفه ی منه !


محاکمه در خیابان-مسعود کیمیایی

محاکمه
حبیب :زنه اومده بود اينجا تو رو ميخواست
با من حرف زد
جيگرش سرخ شده بود
اشكش وانميساد
از سر تا پاي اين زن ميباريد
داره راس ميگه


هیچ جای این رفاقت ترک بر نداشته، نه روزش سیاه بوده نه شبش بی غم، کی واست کج خواستم؟

سخت تر از گفتن مردنه.

خیلی سخته نپرسی و بگی خب ، منم اگه رفاقت بلدم باس یه جوری بهت بگم.

مگه من جنون دارم که بد تو رو بخوام ، اونو بزار بره دنبال زندگیش ، مال تو نیست.

منو نگاه نکن ، سفره عقد جمش کن.

ازش دل کندن خب جگر شیر می خواد و دل کفتر.

دلش سرخ شده بود اشکش وای نمیستاد.

می گفت تو که رفیقشی بهش بگو نره وسط این همه نامردی و گناه ، امیر نرو وسط این همه نامردی و گناه.

هر روز خدا تا تموم بشه یه کرور آدم یا می بره بالا یا زمین می زنه ، نه میشه گفت بی خیال نه میشه گفت به قول تو زنبور ، نه میشه گفت بدش تعطیل خوبش باز ، راستش تو عمرم دل این که خبر بد بدم نداشتم اما یه ورش رفیقمه یه ورشم خبر بد.


سعادت آباد-مازیار میری

سعادت

محسن:راستی چی بود تو وسط این دعواها و اینا حالت به هم خورده بود؟؟؟!!!
یاسی : چه فرقی میکنه برای تو؟اصلاپرسیدی من برای چی رفتم دکتر؟؟؟
محسن : خب دکتر رفتی دیگه آدم مگه دکتر نمیره...! دکتر رفتی که دکتر رفتی، بعدشم تو فکر کردی من مثل اون مرتیکه دیوانم...!!!


جرم-مسعود کیمیایی

جرمناصر:‌خندتو می‌خرم! قیمت!؟ 
رضا: خبر بد دارم. باس یه سر بریم مسجد حبس..
ناصر:اصلش خبر بد شده فیت ما.. نمی‌دونم.. یه لقمه خبر خوب چند؟
رضا : رفعت مرد !
ناصر : ای رفعت .... خان اون برای من ملاقاتی با تو رو گرفت . 
رضا : رفعت خان تو حرف کوچیک می شد ، بی حرف بزرگ بود 
ناصر : درمون این پای من با تو بودنه.بزن برو یه جای دار و درخت دار ، خیلی گرمه 
رضا : خیلی 


ناصر : ﺍﮔﻪ ﺑﻐﻠﻢ ﻧﻜﻨﻲ ﺗﺎ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭﻡ ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻪ ..


ناصر : ازپاشیر رفتن راه داشت به مغازه اصغر کوبیده من موندمو دو سه تا لات دیگه یکی شون رو می شناختم یه انگشتر داشتم رررررررفیق تو اون شلوع ملوغی ها دادمش به اون قاسم سر راس بهم نگفت اما زده به پولو عشق و حالو سیاسی شده اون طرفا ، اطفاری شده کلمو شنیدم و جعفر و یکی دو سه تا دیگه اول حبس سندج بودم یکی دو تا کرد در رو ، روم باز کردن رسیدم تهرون بی کـِس بی کِس قاسم خان صاب مامور شده بودند ... به پا داشتند ... می بینی! ... اینم از دسته ورق که شاه و آسش نیشون داشت با خودم گفتم تو رو چیکار بکنمو ببی نجیبمو خواهرمون ملیحه . این رفعت خان رو دمش گرم ! صاحب این ملاقاتی اونه ! گفت با هم رو به روتون می کنم اون می فهمه رضا بدون کلک رو می شناسه .... می شناسه ... رضا ... می شناسه (گریه می کند )

رضا : نمی دونم ولی واسه باور کار میبره اما ناصر انقدر تنها شدم که آجان میشه رفیق آدم فروش جرات می کنه سلام کنه

ناصر : قربون اون ناصر گفتنت برم ! اینا بعد از کارشون ما رو زنده نمی خوان این رفعت برای من و تو هر کدوم یه جور جونمون رو خرید اومدی بیرون شلوغه درباری ها و گنده ها که برن همه رو با خودشون نمی برن مفت نری تو قلک شون

رضا : دلم می خوام این تنو نگاتو باور کنم ولی از روی تنهایی نباشه


پرتقال خونیسیروس الوند

پرتقال خونی
وقتی نیستی یه جوراییه که انگار هستی... وقتی هستی!!!... وقتی هستی که انگار هیچکس نیست.فقط تویی...فقط تو...


میخوای بزنی؟میخوای پاره کنی؟بیا این سینه ی من بزن...بزن
تو خیال کردی کی هستی...کجا وایسادی؟؟؟من فکر کردم تو از جنس خودمی...حسی و قلب
تو نقش میزنی من عکس میگیرم،فکر کردم عین همیم...
میتونم دوست داشته باشم... دیگه نمیخوام باهام جایی بیای...


انتهای خیابان هشتمعلیرضا امینی

انتها
زن : بچه رو بذار پیش من بمونه، مگه با تو نیستم؟
موسی : عمرا ، اونو بذار سر جاش می خوام برم
زن : کجا می خوای بری ؟ ، با توام می خوای کجا بری؟
موسی : بچم پیش تو خراب میشه
زن : بچه رو بذار باشه ، موسی با تو هستم ، بذار بچه بمونه . پیش تو بمونه خراب می شه . با تو هستم موسی . آخه تو از جمع و جور کردن خودت بر نمیای . تو چه می دونی یه دختر بچه تو زندگی چی لازم داره؟ به مقدساتم قسم خوشبختش می کنم موسی . می ذارمش بهترین مدرسه ها ، چند تا زبان زنده ی دنیا رو حرف بزنه . کلاس آواز ، رقص ، موسیقی . می فرستمش خارج . هر چی که بخواد . به جون خودت قسم تو تخم چشام بزرگش می کنم موسی . بذاره بمونه


حس پنهانمصطفی رزاق کریمی

حس پنهان
آدمایی که چشماشون رو میدوزن و پایین رُ نگاه میکنن
و رو صورتشون هیچ لبخندی نیست
دارن از خودشون فرار میکنن


ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﯽ٬ﺍﻣﺎ
ﺍﺯﺍﻭﻥ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺖ ﺟﺴﺪﺕ ﺑﻮ ﮔَﻨﺪ
ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ


همه ی موجودای زنده بعد از مرگشون فاسد میشن و آدما قبل از مرگشون.


روز سوممحمدحسین لطیفی

سوم

تو مال من باش ، من این لباسا رو آتش می زنم.


 تسویه حسابتهمینه میلانی

تسویه

مریم : الو، سلام خوبی؟ نگران من نباشید، میام، ( همون رستوران همیشگی ) باشه یک کوبیده سفارش بده ، میرسم. 
حمید: آره منتظرتن، تماس ، دبی، برج العرب، 
مریم : بگیر، بگیر به این شمار که افتاد زنگ بزن، اسمش سارا س، همخونه ایمه،
حمید: بس کن این مزخرفاتو بس کن این چرت و چوله ها رو، حقم این بلا به سر بیاد حقمه، ازدواج با آدم بی اصل و نسب مثل تو و خانواده یی بیری مثل تو،
مریم: ببین درست صحبت کن میزنم همچین ......
حمید: بزن، بدبخت شدم رفت پی کارش دیگه، بدبختم کردی دیگه ، تو کردی دیگه، اومدی با ی سرباز صفر ازدواج کردی فکر کردی چه لقمه ای، چه چیزی، خاااااک بر سَر من،
مریم:  چه لقمه ایی؟ تو حتی از پس مخارج زنت بر نمیای، خواهر من ساده بود که گیر تو یک لاقبا افتاد،
حمید: اره مریم جان اتفاقاً دنبال همین کلمه می گشتم، یلاقبا، مَنِ یک لاقبا چه به ازدواج و زن و بچه و مسئولیت؟ بدبخت شدم، بدبخت شدم، نمیخوام کار کنم ، نمیخوام ، میخوام بمیرم،..
مریم:  حالا چی؟ بیخیالت من به راه بد افتادم؟ به جون مهناز که میخوام ی دنیا نباشه اینطوری نیست ، این چیزا اصلن تو ما نیست؟
حمید: این چیزا نیست.
حمید: من از شهرستون اومدم سربازی، تو با من اومدی تهرون زنم بودی؟


زندگی با چشمان بسته-رسول صدرعاملی

زندگی

اسم تو رو گذاشتیم پرستو، من در به در شدم . پرستو کارش پریدنه نه؟ غروب وسط پرنده‌هایی که میرن بخوابن، من دارم دنبال یه پرستو می گردم. پرستو این دنیا واسه من ساخته نشده من خیلی کوچیکم . دیگه هیچ توقعی ندارم . دیگه همه چیز رو با هم نمی خوام.


امید : سه چهار ماه پیش می خواستم برات یه نامه بنویسم 
علی : سه چهار ماه پیش تو حالا بعد از شش سال می خواستی برای من نامه بنویسی ؟! حالا چی می خواستی بنویسی 
امید : هیچی ، بگو ؟ 
علی : الان شما مثلا یه چیزی می خوای بگی ولی نمیگی ! 
امید : گمشو
علی : در و همسایه چه خبر ؟ 
امید : می دونی دیگه هیچکی با هیچکی نیست نمی دونم چرا بعضی ها کارشون شده سرک کشیدن تو کار بقیه تا دلشون بخواد پشت سر هم حرف بزنند تهمت بزنند ! 
علی : برم سوغاتی تو ور دارم بیا


ترانه علیدوستی:اینجا تلخ شده 
علی:دیگه خاله بازی نیست،قانون محله،همه یه جوری نگات می کنن،باهات حرف می زنن،فراموشت می کنن!


بوتیکحمید نعمت الله

بوتیک

مهرداد رو به زنش:

بیا زنگ بزن یه وقتی قرارت به هم نخــــوره ه ه ه، بیا زنگ بزن قرارت به هم نخــوره ه ه 
سیــن شیـــن نُـــو جیــم شیــن اوکی ؟
برو،خب اون وخ چطوری میخوای چُسی شوهر 10 سال از خودت كوچیكترو بیای؟ ها؟
میم اسلیــپ خمــاری پف پف ؟!؛
هیچی مثلا با رمز صحبت میكنه...میـم اسلیــپ خمــاری یعنی مهرداد خوابِ خماریه،پف پف یعنی خوابه هیچی حالیش نی؛ سیـــن شیــن نُـــو یعنی سه شنبــه شب نـــه،جیــم شیــن اوکی!! یعنی جمعه شب آره! جمعه شب میشــه!؛
با شاپوری حرف میزنــه!!؛ سنده همچین رفته تو تلفن با شاپوری حرف میزنه پچ پچ پچ!!! خاك تو سر ما كنن!!!


من تا الان فکر می کردم بهش گفته بودم خوب ویترین میزنی........
نگفته بودم خوبم تار می زنی.


پله آخر - علی مصفا

پله آخر
لیلی : خیلی معذرت میخوام 
حامد : خواهش می کنم ، اول فکر می کردم که اصلا دلیل ناراحتیم یه چیزه دیگست بعد فکر می کنم الان خود من مشکلم که این همه نفرت سمت من پرتاب میکنی 
لیلی : نه 
حامد : چرا ! موج منفی میدی به من 
لیلی : نه اصلا فکر می کنم درست برعکسه 
حامد : به هر حال خیلی کودکانست آدم هر جور دوست داره رفتار کنه در یک شغل اینقدر حرفه ای با یه عذرخواهی فکر کنه همه چیز تموم میشه


دلخونمحمدرضا رحمانی

دلخون

میدونی مثل چی میمونه :

مثل اینکه 1 جنگل آتیش گرفته و تو میخوای با 1 فنجون آب خاموشش کنی...


چه خوبه که برگشتی ـ داریوش مهرجویی

چه خوبه برگشتی
فرزاد : سی، چهل سال دیگه فکر نکنم از من باقی مونده باشه...
کامبیز: سی، چهل سال با این شکم؟ برو بابا... 
فرزاد: هر چی، بیست سال، ده سال ، بگو دو سال ، دلم می خواد جانانه عاشق بشم، قلبم بزنه، گریه کنم، فریاد بکشم ، محبنون بشم... 
کامبیز: عاشقی کیلو چنده مرد حسابی...


کیمیا و خاک - عباس رافعی

کیمیا و خاک
امیر : تعطیله حاج آقا 
حاج آقا : سلام علیکم ، در حال حاضر که کل مملکت تعطیله

نظرهای منتشرشده

رویا ااااا
یک سال پیش
سِمیره حُبّی ، یعنی عشق منه، یعنی مال منه... اینو ننوشتین ینی هیچی ننوشتین :-(
خطر لو رفتن داستان
پاسخ
سید ابراهیم پیشکار
یک سال پیش
جنس دیالوگهای استاد کیمیایی چیزدیگری است
خطر لو رفتن داستان
پاسخ