۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

سماکی به نام قاسم خان که خود را مالک قسمتی از دریا می داند با صیادی به نام احمد بر سر صید ماهی درگیر می شود. نزاع همگانی می شود و افراد قاسم خان پس از متفرق کردن صیادان ماهی های صید شده ی آنها را تصاحب می کنند. مسعود پسر قاسم خان، است و قاسم خان پسر را از خانه می راند و مسعود به مردم پناه می برد. احمد که به مریم ، دختر کاظم علاقمند است با گروهی از صیادان به دریا می رود، اما دریا طوفانی و احمد گم می شود. دختری به نام غزاله، که با پدرش زندگی می کند، احمد را نجات می دهد و از او که پایش شکسته مراقبت می کند. در غیبت احمد مسعود به مریم که از احمد آبستن است نزدیک می شود و با او ازدواج می کند، و خود را پدر فرزند او معرفی می کند. مدتی بعد احمد همراه با غزاله به محل سکونت خود می آید. مریم ترجیح می دهد با مسعود زندگی کند و وقتی احمد در ساحل تنها است غزاله به سوی او می رود.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

با مرگ محسن خان برادرش اسدالله خان و همسر او تصمیم می گیرند دخترهای محسن را سر به نیست و میراث محسن خان را تصاحب کنند. منوچهر و دوستش عبدالله موضوع را با دخترها در میان می گذارند. مأموران پلیس به دنبال سرنخی هستند تا رئیس اصلی اسدالله و افرادش را پیدا کنند. منوچهر و افراد پلیس شهین و مهین را پس از بازگشت از سفر فرنگ از اتوبوس پیاده می کنند و به خانه ی داش اسمال می برند. مرتاضی به نام چینگل خان به دخترها کمک می کند و به آنها فنون کشتی می آموزد. شهین و مهین با نام داش حسن و داش حسین، با لباس جاهلی، وارد خانه ی اسمال می شوند و وانمود می کنند که داش اسمال را می زنند و با جلب کردن اعتماد اسدالله به استخدام او درمی آیند. اسدالله آن دو را به ملاقات رئیس بزرگ می برد و داش اسمال و عبدالله پلیس را خبر می کنند و پس از تعقیب و گریز آن ها را به دام می اندازند.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۲ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

منوچهرخان و نامزدش در روستایی با اتومبیل، پیرزنی را مصدوم می کنند و موقع فرار شوهر پیرزن، قنبر، را به قتل می رسانند. مجید و احمد، فرزندان قنبر، برای حیدرخان کار می کنند، و روزی مجید با حیدرخان درگیر می شود و به شهر می گریزد. دوازده سال بعد مجید، که در کاباره ای برای منوچهر کار می کند، در می یابد که منوچهر قاچاقچی جواهر است. مجید و نامزدش زیبا تصمیم به ترک کاباره می گیرند و منوچهر و افرادش با او درگیر می شوند، و با صحنه سازی وانمود می کنند که مجید مرتکب قتل شده است، و به این ترتیب او را وادار می کنند که به همکاری با آنها تن بدهد. اما مجید فردی را که گفته می شود به قتل رسیده در خیابان می بیند و متوجه توطئه می شود. مجید برای گریز از دست تبهکاران به اتفاق نامزد و دوستانش قاسم انترناش و محمودی به زادگاهش می رود؛ اما منوچهر و افرادش آن ها را تعقیب می کنند و درگیری آغاز می شود. مجید به کمک دوستان و برادر همزادش احمد با مهاجمان مقابله می کنند، و مادر مجید فاش می سازد که منوچهر قاتل شوهرش است. منوچهر در دره سقوط می کند و کشته می شود و افرادش دستگیر و تحویل پاسگاه ژاندارمری می شوند.

سرسام (۱۳۴۴)
۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

یک قاچاقچی معروف در یک شهر شمالی به قتل می رسد و برادرش برای دریافت ارثیه ی او که در یک ویلای دور افتاده است به شمال می رود پلیس از برادر قاچاقچی به عنوان طعمه استفاده می کند تا سایرین را گرفتار سازد. پس از یک سلسله حوادث معلوم می شود که قاچاقچی در واقع کشته نشده، بلکه با صحنه سازی تظاهر به این امر کرده تا بتواند در فرصتی مناسب و دور از نظر همکاران تبهکارش با داراییش بگریزد. ولی موفق نمی شود و با دیگر قاچاقچیان گرفتار پلیس می شوند.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

مرد جوانی برای تصاحب ارثیه ای که از عموی مرحومش به او رسیده است به تهران سفر می کند ولی مرد جوان دیگری هم هست که فوق العاده به او شباهت دارد. از این امر گروهی تبهکار استفاده کرده و سعی می کنند این ثروت را به دست آورند. اما مرد جوان با بازی های دختری که به او علاقه دارد حقیقت را درمی یابد و آنها را گرفتار قانون می سازد.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

احمد و مملی پس از مرافعه با صاحبان تاکسی های خود بیکار می شوند. پروین، خواهر مملی و نامزد احمد، با عفت، مادر احمد، که شوهرش مصطفی او را ترک کرده، زندگی می کند. وکیل مصطفی به احمد خبر می دهد که پدرش فوت کرده و ده میلیون تومان برای او ارث گذاشته است. مصطفی برادرش هاشم را از ارث محروم کرده است. با چاپ شدن عکس احمد در روزنامه ها، به عنوان مرد ده میلیون تومانی، جبار متوجه می شود که احمد به آدم خلافکاری به نام چنگیز بوده شباهت دارد. جبار موضوع را به رئیس خود اطلاع می دهد و به چنگیز پیشنهاد می دهند تا او با جراحی کردن زخم صورت و رنگ کردن موهایش خود را به جای احمد جا بزند و ثروت او را تصاحب کند. افراد جبار احمد را در کاباره گروگان می گیرند و چنگیز را به جای او می فرستند. پروین به رفتار چنگیز مشکوک می شود و موضوع را را پلیس در میان می گذارد. پلیس از پروین و ممل می خواهد که چنگیز را به همان کافه ببرند و طبق نقشه جای او و احمد را با هم عوض کنند. احمد به ملاقات رئیس، که عموی اوست، می رود و او را به دام می اندازد. چنگیز که قصد کشتن پروین را دارد با گلوله ی پلیس کشته می شود.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

دو باند از تبهکاران با فعالیت های خرابکاری وسیعشان پلیس را به ستوه آورده اند. سرانجام پلیس با تدبیری تازه یک مأمور برجسته به نام شاهین را وارد یکی از باندها می کند. شاهین با جلب یکی از اعضای باند به نام زیبا که مایل است زندگی سالمی داشته باشد، با مانورهای دقیقی دو باند را برابر هم قرار داده و سرانجام با دخالت به موقع مأمورین پلیس اعضای هر دو باند گرفتار می شوند.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

یک راننده ی تاکسی روزی در پایان کارش در تاکسی یک بلیط بخت آزمایی پیدا می کند درمی یابد که بلیط برنده ی جایزه ی صدهزار تومانی شده است. او همه جا را در جستجوی صاحب بلیط زیرپا می گذارد. در این حال با دختری آشنا شده و شیفته اش می گردد و وقتی با او قرار ازدواج می گذارد درمی یابد که او صاحب بلیط بخت آزمایی است.

آقا دزده (۱۳۴۵)
۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

سارق سابقه داری به نام تیمور، به همراه افرادش، پس از سرقت موجودی گاوصندوق کاباره ی ایفل می گریزند. تیمور که محکوم به اعدام است، مدتی ارتباط خود را با افرادش قطع می کند. همکاران او به جوانی به نام عبدل برمی خورند که شباهت زیادی به تیمور دارد. تیمور افرادش را وامی دارد تا عبدل را بیابند و با طرح نقشه ای می کوشد او را به جای خودش در اختیار پلیس بگذارد. مریم متوجه ی ماجرا می شود و عبدل و پلیس را از توطئه علیه او باخبر می کند. عبدل اقدامات تیمور و افرادش را خنثی می کند و با همکاری مریم و حضور به موقع پلیس جنایتکاران را تار و مار و در چنگال قانون گرفتار می کند. عبدل و مریم تصمیم می گیرند زندگی مشترکی را در کنار هم آغاز کنند.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

مریم فرزندش مجید را سر راه می گذارد و مردی به نام عباس آقا و همسرش فاطمه کودک را بزرگ می کنند. فرید، شوهر مریم از زندان مرخص می شود، و مدتی بعد صاحب ثروت کلانی می شود. مجید و دوستش حسن با گروهی سارق به رهبری غفار همکاری می کند. روزی مجید وارد خانه ی فرید می شود و در اتاق هایده پناه می گیرد، و به تدریج به او علاقه مند می شود. عباس، که پدر و مادر واقعی مجید را شناخته، نامه افشاکننده ای به مجید می دهد تا به فرید برساند. نامه به دست غفار می افتد و او جوانی به نام بیژن را با نامه به سراغ فرید می فرستد و خود را به عنوان پدرخوانده ی مجید معرفی می کند. فرید مدیریت کارخانه اش را به بیژن می سپارد، و مجید و حسن را به استخدام درمی آورد، اما بیژن و دوستانش باعث اخراج آن دو می شوند. مجید و حسن توطئه ی غفار و بیژن را برای سرقت محتوی گاوصندوق خانه ی فرید فاش می کنند. غفار هایده را می رباید و مجید، که با گلوله ی اسلحه ی غفار زخم برداشته است، هایده را نجات می دهد. عباس اعتراف می کند که پدرخوانده ی مجید است، و فرید فاش می کند که هایده دختر واقعی او نیست و او را از پرورشگاه گرفته و با همسرش بزرگ کرده اند، و مانعی در راه ازدواج مجید و هایده وجود ندارد.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

پدری بر بالین بیماری وصیت می کند که پس از مرگ دو فرزند او به این شرط وارث اموالش بشوند که نوه هایش به عقد یکدیگر درآیند و صاحب فرزند شوند. دو برادر می کوشند به کمک رامین فرزندان خود را به ازدواج با یکدیگر راضی کنند: اما مهری، دخترعمو، و مهدی، پسرعمو، هر کدام به تصور اینکه دیگری به قصد تصاحب ثروت، راضی به ازدواج با او شده از این کار خودداری می کند. از یکسو مهدی پای بند زنی آوازه خوان و از سوی دیگر مهری مورد علاقه ی جوانی است که به عنوان کمک آشپز در خانه ی آن ها کار می کند. مهری و مهدی برای آن که خود را از دست پدرانشان خلاص کنند به عقد مصلحتی رضایت می دهند، تا این که هر کدام پس از ماجراهای مضحکی متوجه ی علاقه ی خود به دیگری می شود و با شادمانی زندگی جدیدی را آغاز می کنند.

۱۰ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

یک روستایی جوان به نام نادر به گلنار، دختر کدخدا، علاقه دارد، اما کدخدا مخالف ازدواج آن دو است، و تصمیم دارد دخترش را به عقد مباشر درآورد. مباشر و رمال روستا علیه نادر توطئه می کنند، اما بین آن دو، که کارشان سرکیسه کردن اهالی است، اختلاف می افتد. رمال به دست مباشر کشته می شود، و مباشر نادر را به عنوان قاتل معرفی می کند و باعث می شود که او روستا را ترک کند. قبل از آن که مراسم ازدواج مباشر و گلنار برگزار شود او می گریزد و با فرخ خان، پس ارباب که جوان تحصیل کرده ای است، مواجه می شود. پسر ارباب با شنیدن سرگذشت گلنار امکان تحصیل او را فراهم می کند و به تدریج به او دل می بندد. اما پس از اصرار گلنار برای ازدواج با نادر و برملاشدن راز قتل رمال و دستگیرشدن مباشر، فرخ به رغم رأی مادرش گلنار و نادر را پای سفره ی عقد می نشاند.