پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی |درام ، جنایی ، بیوگرافی

مرد ایرلندی

The Irishman

۷.۴ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۳۳ رای

منتقدان:

۹.۱

امتیاز دهید:

«فرانک شیرن» ادعا می کند که با دار و دسته بافالینو در ارتباط است و «جیمی هوفا» را کشته است.

نقدهای بلند فیلم مرد ایرلندی

تولد یک نقاش


هادی کریمی راد
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 

 تولد یک نقاش   مردِ ایرلندی
The Irish Man   کارگردان :مارتین اسکورسیزی   جدیدترین ساخته ی مارتین اسکورسیزی درامِ گنگستری طولانی و داستانی اقتباسی از  I Herard you paint Houses و نگارش فیلمنامه ی استیو زیلان؛ بدون خستگی و با بازی بازیگران سالخورده ای چون آل پاچینو و رابرت دنیرو  شما را به عمقِ زندگی فرانک شیرنِ ایرلندی و در داستانی قدرتمند و تاثیرگذار در کنارِ حد بالای کارگردانی مارتین اسکورسیزی می برد ،که پیش از این در کارنامه ی دوران فیلمسازی اش اثبات کرده که توانایی فیلمسازی در هر ژانری را دارد اما به سبک و سیاق خویش.   وجه تمایز عالی فیلم در عمقِ شخصیت پردازی کرکترها و توجه به جزئیات روابط میان آن هاست.نه تنها در فرانک بلکه در جیمی هافا و راسل و ... هریک ویژگی های خاص و تعریف شده ای دارند.  اسکورسیزی در این فیلم تمرکزِ خود را روی داستان زندگیِ مردی ایرلندی به نام فرانک شیرن با بازی رابرت دنیرو گذاشته و سعی کرده است این داستان طولانی را حول این شخصیت متولد،پرورش و تا لحظه ی خریداری تابوتش روایت کند.فرانک شیرن راننده ی ساده ی یک کامیون حملِ محصولات دامی است که پس از آشنایی راسل (جو پشی) مبدل به یک حلال مشکلات تمام عیار در سیستمِ مافیایی آن دوران می گردد و به تندی پله های پیشرفت در این سیستم را می پیماید.فیلم بسیار بلند اسکورسیزی در حقیقت داستان تولد یک گنگستر است،گنگستری که در جهانی موازی میانِ روحیات و جنبه ی احساسی شخصیت خویش و نیز مسئولیت های شغلی اش که او را تهی از قدرتِ تصمیم گیری و قائل شدن تمایز کرده است،قرار دارد و همین امر در کنار دقت او در جزئیات کاری که به او سپرده شده است موجباتِ شکست وی را در برقراری رابطه با خانواده اش خصوصا دخترش پگی فراهم می آورد.  مهم‌ترین کرکتر جان دار زنِ «مردِ ایرلندی» را باید پگی بدانیم. دختری که از کودکی و بعد از ماجرای کتک زدن مرد فروشنده توسط فرانک حسِ چندان خوبی نسبت به پدرش و حتی راسل ندارد و از صمیمی شدن با وی اجتناب می‌کند و این اجتناب با تبادلِ نگاه های سرد میان او و پدرش در طول فیلم همراه است.  راسل بوفالینو با بازیِ جو پشی قابل توجه و تاثیرگذار است. راسل که به نوعی صمیمی‌ترین دوست و رئیسِ فرانک شیران به حساب می‌آید، شخصیتی خونسرد از خود در طول فیلم نشان می‌دهد و این کرکتر با توصیفات اولیه ی فرانک از وی در طولِ سفر که برای مثال سیگار نکشیدن در خودرو جزئی از آن است برایمان شناسانده می شود، اما همچنان مرموز باقی می ماند.او آرام است اما بسیار خطرناک‌تر از آنچه به نظر می‌رسد، عمل می‌کند. او کسی بود که فرانکِ ایرلندی را زیرپرو بال خود گرفت، تبدیل به دوست او شد، اما همواره رابطه او با فرانک مانند یک فرمانده و سرباز مطیعی است که عهد کرده‌اند مسیرشان از هم جدا نشود. راسل در انتها یک دستورِ دشوار پیشِ روی فرانک قرار داد: «تصمیم گرفته شده ، خونه باید رنگ بشه» .
کهنه سربازِ جنگِ جهانی دومی که همچنان فرمانبردار است و بی محابا فرمان های راسل را جز در موردِ عجیبِ جیمی هافا با بازی آل پاچینو که در تردیدی مرگبار دوربین ما را از لحظه ی سوار شدنش جهتِ عزیمت به فرودگاه تا پاشیدن رنگ خون جیمی  به دیوارهای محلِ اقامت و برگشت به خانه در انتهای سفری که از ابتدای فیلم با صدای فرانک همراهش بودیم،اجرا می کند.  هافا با بازی بسیار عالیِ آل پاچینو نیز ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارد اما تقریباً در یک ساعت نخست فیلم، حاضر نیست. کارگردان سعی نمی‌کند او را شخصیتی منفی نشان دهد اما به شکل بارزی هافا را جاه‌طلب و فردی وقت‌شناس می‌داند که چیزی جز ریاست اتحادیه وی را راضی نمی‌کند. او از خاندان کندی نفرت دارد؛ بنابراین وقتی که قضیه ترورِ کندی که یکی از تراژدی‌های مهمِ تاریخ این کشور است، پیش می‌آید، هافا همدردی نمی‌کند و پرچم نیمه افراشته ی ایالات متحده را به حالت افراشته برمی گرداند.  جیمی بعد از دستورِ راسل حذف می شود، اما همه افرادی که در این موضوع نقش‌آفرینی کردند، به اتهامات مختلف وارد زندان می شوند. از جمله خودِ فرانک که 20 سال را پشت میله های زندان ماند.  
در پایان اما  خودِ شیران نیز واقعاً به دنبال توبه و بخشش نیست، او ده‌ها نفر را در طولِ زندگی‌اش به قتل رسانده اما آن چیزی که عذابش می‌دهد، همان عکسی است از جیمی هافا و دخترش در دست دارد. افرادی که اگر بودند می توانستند همراهان خوبی برای فرانک باشند، اما او کاری کرد که بدون آن ها در سال های پایانی عمرش با یک غریبه به خریداریِ تابوتِ خویش روی ویلچر برود.


 

بستن

نقدی بر فیلم مرد ایرلندی ساخته اسکورسیزی


تکتم نوبخت
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

نابودی اسطوره های خلق شده در فیلم هایی مانند "رفقای خوب"

 فیلم حماسی، جنایی و طولانی مدتِ مرد ایرلندی ساخته مارتین اسکورسیزی، با جوکی با درون مایه تلخ و شیرین شروع می شود: یک برداشت دنبال کننده طولانی – یکی از نشانه های جسارت کارگردان – بیننده را نه در طول یک راهروی پر پیچ و خم وآشپزخانه هایی به سبک کوپاکابانا، بلکه در خانه ای متعلق به مردمانی قدیمی هدایت می کند تا قهرمانِ داستان، فرانک شیران بتواند در آن به زندگی اش فکر کند، زندگی ای که مملوء از حادثه،  تهییج ، صداقت های ناخوشایند و خیانت های نفس گیر است.

همچون شخصیت به تصویر کشیده شده از رابرت دنیرو ، شیران نیز در فیلم مرد ایرلندی، شخصیتی رمزآلود دارد به طوری که ده های زیادی که او را به یک آدم کش در میان مردم فیلادلفیا مبدّل کرده است، به هم پیوند می دهد. راننده ای ارشد، افسانه ای و بی باک به نام جیمی هوفا و در انتها شخصی که هوفا را در سال 1975 برای همیشه از میان بر می دارد.( تا این روز، غیبت او به عنوان معمایی حل نشده باقی مانده است). این داستانِ جذاب، در هم ریخته، متنوع، غم انگیز و گاهی پیچیده از کتاب چارلز برنت با عنوان " شنیده ام خانه ها را رنگ می کنی" اقتباس شده است . داستان کاملاً اطمینان بخش و برانگیزنده پیش می رود که نشان دهد چطور نیروهای جنایی و سیاسی ترغیب می شوند تا شخصیت هوفا را توسط یکی از نزدیکترین همکارانش از میان بردارند. مرد ایرلندی به عنوان یکی از فیلم های پیچیده اسکورسیزی در سالهای گذشته، باعث می شود تا نگاهی دوباره به رسوم و آئین های قبیله ای داشته باشیم که به اسکورسیزی انگیزه داده تا در طول 60 سال فعالیت مهیج خود آنها را در یک برهه زمانی وسیع ترِ اجتماعی به تصویر بکشد به شکلی که فساد را در تقارن با ایده آل های غرورآمیز آمریکایی در یک جا جمع نماید.

به عبارت دیگر، برای طرفداران اسکورسیزی که از موضوعات کاملاً ویژه او و تعبیرات سینمایی اش لذت می برند، فیلم مرد ایرلندی یک تولد تازه در کهنسالی او محسوب می شود. شاهکاری عالی در تصاویر فیلم برداری شده، نقش آفرینی هایی به سبک متداول، و حرکت هایی ظریف در کهنسالی که بیندگان را با چشمانی مملو از تمنا نه با دلی پر اضطراب، تنها می گذارد. (برای تماشاگرانی که کمتر به ضد قهرمان های مشمئزکننده و پَست فیلم سازان و شخصیت های مجرم بین المللی علاقه دارند، فیلم مرد ایرلندی ممکن است اغلب بی دلیل تکراری، فرسایشی و افراطی به نظر برسد).

مرد ایرلندی حکایت داستان زندگی شیران – کهنه سرباز جنگ جهانی دوم که برای امرار معاش راننده ماشین حمل گوشت بود - در فاصله سالهای 1949 تا 2000 است و نشان می دهد که چطور وی با راسل بوفالینو(جو پِشی) که یکی از سران چرب زبان مافیا و از اعضای سندیکایی هدایت کننده مافیا در  فیلادلفیا، پیتزبرگ و دیترویت می باشد، روبرو می گردد.  بعد از اینکه صلاحیت شیران به تائید می رسد، سرانجام وی ، هوفا( آل پاچینو) را ملاقت می کند و با همکاری او گروهی مستحکم تشکیل داده و کارچاق کن دائمی رئیس تشکیلات، نیروی اجرایی و دوستِ خانوادگی او می شود.

چگونگی تبدیل شدن شیران از نیروی مطمئن و قابل اعتمادِ هوفا به یک قاتل، نیمه ی احساسی فیلم مرد ایرلندی به نویسندگی استیون زایلیان را تشکیل می دهد. اگر چه پاسخ روشنی در انتهای زمان اعجاب انگیز 3.5 ساعتی فیلم برای این مسئله داده نمی شود اما اسکورسیزی به بینندگان خود صحنه های متعدد رویایی و شخصیت هایی فراتر از واقعیت را نشان می دهد تا برای آنان کم نگذاشته باشد. رابرت دنیرو و جو پِشی که از سال 1995 و بعد از فیلم کازینو با یکدیگر همبازی نبوده اند، در این فیلم همبازی شده و رضایت دو جانبه ای از این کار بدست آورده اند. رفتارهای نسبتاً آرام پِشی در نقش بوفالیو واقعاً فوق العاده بوده و مدخلی دوباره برای خروج او از شخصیتی آرام اما خشن در حیطه بازیگری است که با آن در حیطه بازیگری شناخته شده است.

زمان ورود آل پاچینو در نقش هوفا در مرد ایرلندی می رسد تا فیلم را به اوج ببرد،  بازیگری که اولین حضور خود را در فیلم ای از اسکورسیزی تجربه می کند. نقش وی در ابتدا پر مططراق، زیرکانه، منزجر کننده و مرموز اما مهربان به نظر می رسد. در جریان فیلم، پِگی دخترِ شیران زمانی که اعتماد بی چون و چرای هوفا را می بینید، به بوفالینو مشکوک می شود( شاید به این خاطر که او هم به اندازه خودش عاشق بستنی است). این نقش به عنوان زنی جوان توسط آنا پاکوین بازی شده است. شاید شخصیت پِگی متناقض ترین شخصیتِ ضمنی در فیلم مرد ایرلندی باشد که توسط فیلم سازان به شکل زیادی کم حرف نمود یافته است ( پِگی تنها یک یا دو خط دیالوگ شفاهی دارد) نگاه های خیره و حاکی از انزجار او به شیران نشان از شعور وی در رفتارهای متقابل و غیراخلاقی اش در این دنیای معامله گر دارد.

یکی از دلایلی که فیلم مرد ایرلندی زمان زیادی را برای اکران طی کرده ، ترفندهای سینمایی است که در جهت کاستن از سن بازیگران نقش های اصلی در صحنه های اولیه فیلم، صرف شده است.  در این بخش، روند کاری کاملاً ناآشکار است زیرا نه تنها تکنولوژی رایانه ای این کار بسیار پیچیده می باشد بلکه دقت رودریگو پریتو در فیلم برداری این کار دلیل دیگری بر این مهم، بوده است. وی پیشنهاد کرده بازه های زمانی مختلفی را با استفاده از تغییر پلاتوها فیلم برداری کنند(فیلم بین دهه های پنجاه، شصت، هفتاد و ادوار پیش از آن جریان دارد). با وجود آنکه فیلم مرد ایرلندی سرشار از درونمایه های شناخته شده اسکورسیزی است اما در اینجا عوامل فیلم پروژه را به شکلی حزن انگیز و متفکرانه خلاصه کرده اند.( درونمایه های شناخته شده اسکورسیزی شامل تقابل های تن به تن همراه با هراس های درونی، فضای بیرونی کلوپ های شبانه با همراهی زنان و خوانندگان قدیمی و صحنه های شگفت انگیزی از این قبیل است)

به واقع، فیلم مرد ایرلندی مملو از بازیگران سرشناس و استعارات محبوب اسکورسیزی است که به سختی می توان آن را با کارهای قبلی وی همچون “خیابان های پایین شهر" ، " گاو خشمگین" و به خصوص فیلم "رفقای خوب" مقایسه کرد.( صحنه معادل سرقت لونت هانزا در اینجا اجرای بسیار هیجان انگیز جزیره خوک ها را تداعی می کند). این فیلم همانند سایر فیلم های آمریکایی، بخاطر داشتن تبهکاران ، زورگویان، اشرار و اراذل شهرت یافته است(صرف نظر از کندی و دو) اما الان برایمان روشن است که فیلم ساز احتمالاً قصد ساخت فیلمی سرگرم کننده را داشته اما نه در جهت همخوانی با ذات هیجانی و شیفتگی هالیوود که همراه با کج روی های غیرقانونی است.

قطعاً شخصِ اسکورسیزی از اشاعه کنندگان اصلی آن دسته از اسطوره هایی است که بیان می کند وآنها را از بین می برد همانطور که در کارهای اولیه اسکورسیزی به طور ضمنی وجود داشته اند و در فیلم مرد ایرلندی نیز با ساخت و احساسی دیگر وجود دارند. 

با حساسیت فکری و چگونگی پیشروی رویدادهای داستان که در اسکروسیزی سراغ داریم، مرد ایرلندی خسته کننده است و برخی مواقع در مجادله های بیهوده، کُند به نظر رسیده و حاوی لغزش های خودخواهانه غیر مذهبی می شود. به هر حال این فیلم، بینندگان را با این مسئله رو در رو می کند که چگونه فیلم ها – بخصوص آثار اسکورسیزی – تمایلات بی قرار کننده ما را شکل می دهند و تا اندازه ای یکی از آنها را مسکوت می گذارند. مهم نیست که دوربینِ در حالِ حرکت، به کجا می رود، مهم این است که با هر چرخش خود، انتظارات ما را از بین می برد. این حرکت گاهی شبیه یک سورتمه به نظر می رسد اما کاملاً درست است.

بستن

یک فیلم مافیایی جذاب دیگر از اسکورسیزی


آلونسو دورالد
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

ترجمه اختصاصی سلام سینما

«مرد ایرلندی» با شروع خود نوید تماشای یک فیلم جذاب دیگر از «مارتین اسکورسیزی» را می دهد. در بازگشت او با این فیلم به دنیای گنگستری هیچ اثری از فیلمسازی که سالهای پاییزی عمرش را سپری می کند ، دیده نمی شود. او به عنوان یک قصه پرداز و تصویرپرداز همان تاثیرگذاری و اهمیت همیشگی اش را دارد. اسکورسیزی در فیلم جدیدش تمام قواعد فیلمسازی در استفاده از فلش بک ها و مفاهیم سرعت و ساختار روایت را زیر و رو کرده است. او در 76 سالگی روی آنگ لی (بدون اینکه با سرعت فریم بالا چشممان را اذیت کند) و تارانتینو (بدون اینکه تاریخ را به تمسخر بگیرد) در استفاده از تکنولوژی کم کرده است. مرد ایرلندی فیلمی نفس گیر است که از نگاه گنگستری به تاریخ آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم تا رسوایی واترگیت می پردازد. مانند دیگر فیلم درجه یک امسال یعنی «درد و افتخار» ساخته ی «پدرو آلمادوار» ، مرد ایرلندی نیز به مصائب پیر شدن مثل از دست دادن دندانها ، ضعیف شدن زانوها و طرد شدن توسط عزیزان گریزی می زند. 

«فرانک شیران»(رابرت دنیرو) هیچ گناهی نیست که دست خود را به آن آلوده نکرده باشد. از زمانی که راننده یک خودروی تحویل گوشت بود تا وقتی که خانه های مردم را رنگ آمیزی می کرد. لقب فرانک «مرد ایرلندی» است که از طریق دوستش «راسل بوفالینو»(جو پشی) با رئیس مافیا یعنی «جیمی هوفا»(ال پاچینو) آشنا می شود. پس از کمک فرانک به جیمی برای آتش زدن خودروهای یک شرکت تاکسیرانی در شیکاگو ، جیمی متوجه می شود که بسیار به او نیاز دارد و بدین ترتیب فرانک و جیمی تبدیل به دوستان نزدیک و صمیمی می شوند. پس از اینکه جیمی به زندان می افتد ، برای اینکه قدرت خود را به عنوان رئیس حفظ کند جنگی را علیه راسل و دار و دسته اش به راه می اندازد.

ما افت و خیز های مافیایی زیادی را در فیلم های اسکورسیزی شاهد بودیم اما او در مرد ایرلندی از همان روش های همیشگی استفاده نمی کند. این فیلم پر از سکانس های متنوع در مکانها و زمانهای مختلف است که با هنرمندی وخلاقیت «تلما شونمیکر» در مقام تدوین گر بسیار کامل از آب درآمده اند. او همیشه کارش ار به بهترین شکل ممکن انجام می دهد. در مرد ایرلندی به دلیل این حجم از سکانس های متنوع و فلش بک های متعدد ، مخاطب تنها می تواند از طریق نشانه هایی خاص مثل مراکز اقامتی یا ماشین های لاکچری زمان را تشخیص دهد.

کاراکتر فرانک کاملا با نحوه صحبت کردن و شخصیت دنیرو همخوانی دارد. دنیرو ما را به عمق کاراکتر فرانک می برد و کاری می کند که درد او را بفهمیم. مخصوصا جایی که می بینیم زندگی پر از جرم و جنایت او چگونه او را تبدیل به یک پیرمرد تنها کرده که حتی دخترانش هم حاضر به دیدن او نیستند. اسکورسیزی می داند چطور باید پاچینو را مهار کند تا او خیلی آرام یا خیلی تند نرود. تماشای نمایش خشم پاچینو علیه کاراکتر جو پشی که او را با شرورت بی سر و صدا و ساکتش می شناسیم ، فیلم را بیش از پیش نفس گیر کرده است. مرد ایرلندی سکانس های نفس گیر را یکی پس از دیگری به تصویر میکشد و دوربین «رودریگو پریتو» مانند ماشین اصلاح در آرایشگاه ، دور سر کاراکترها حرکت می کند. اگر مخاطبان بتوانند 209 دقیقه روی صندلی هایشان بنشینند ، شاهد اتفاقات دیوانه وار فیلم خواهند بود که یکی از آنها کنار آمدن فرانک و راسل به ناپدید شدن جیمی هوفا است. 

این فیلم که پر از کاراکترها ، پر از حوادث ، پر از ایده ها و پر از تاریخ و امثال اینهاست ، با واکنش های متفاوتی روبرو خواهد شد. اما پس از تماشای «مرد ایرلندی» برای اولین بار می توانم این نوید را به شما بدهم که مارتین اسکورسیزی 30 سال پس از «رفقای خوب» هنوز داستان های مافیایی جذابی برای تعریف کردن دارد و علاوه بر آن ، روش های جذابی نیز برای تعریف کردن آنها دارد. 

منبع : The Wrap

مترجم : وحید فیض خواه

بستن

چشمان همیشه خمار پاچینو


علی رفیعی وردنجانی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  

مرد ایرلندی تجدید خاطره سینما با اسکورسیزی است . سینمایی که این روزها به شدت شبیه سیرک سرگرم کننده مخاطره آمیز و نقد بی هویت اجتماعی – فرهنگی شده . همواره بر این بوده ام تا در برابر دو اثر هرگز واژه ای به کار نبرم . اول اثری که در ظاهر و باطن حرفی برای گفتن ندارد و دوم شاهکاری تماما هنری که واژه ها در برابرش ابتر می مانند . البته که نوع دوم آن را امسال پس از تماشای «جوکر» تاد فیلیپس تجربه کردم اما همواره هنر سلیقه ای است میان آری و خیر که لذتش نزد مخاطب باقی خواهد ماند . 

*خوانش فیلم 

مرد ایرلندی نه تنها بازگشت سینمای زندگی نگار به هالیوود را تبریک گفته است بلکه نسبت به انگیزش روانی و سلیقه هنری اسکورسیزی مهر تایید خواهد زد . اگرچه دیگر شاهد سختگیری های کلاسیک مابانه اسکورسیزی در برابر استفاده از تکنولوژی و برداشت های سینمایی نیستیم و می توانیم اندک لحظاتی را بی رحمانه از مولف غلط بگیریم ؛ اما در کل پایان یک روایت من راوی مستند و برداشت فیلمنامه نویس «استیون زایلیان» از زندگی ماجراجویانه فرانک همه کمبود های اثر را جبران کرده است . برای نمونه در پلان هایی که اسکورسیزی برای تعریف سرگذشت شخصیت هایش بدون حرکت دوربین و با استفاده از fade in  نرم افزاری چهره را هرچه نمایان تر می کند از نظر سینمای تماما کلاسیک اسکورسیزی عقب نشینی از موضع محسوب می شود . مثال دیگر آنکه برش های تصویر از تطابق کامل برخوردار نیستند ؛ درجایی میبینیم که track in بدون پاسخ track back به medium shut شخصیت برخورد کرده است (عموما در دادگاه ها این اتفاق می افتد) . خطاهای برداشتی با اینکه اشتباه فرمیک محسوب نمی شوند اما می توانند ذائقه مخاطب را نسبت به قرارداد بسته شده میان وی و مولف تغییر دهند . به طور مشخص شکل روایت فیلم به گونه ای طراحی شده است که مخاطب از پایان آگاهی نیابد و حدس و گمان بر سر آن محدود و مخدوش شود ؛ و این هنر تعلیق اسکورسیزی و زالیان است . 

*چهره ها 

آل پاچینو به زعم من همواره شخصیتی فناناپذیر در آثار سینمایی پیدا می کند . چرا که چهره این بازیگر علاوه بر پذیرش میمیک های مختلف توانایی ایجاد حس ترحم بالا در دل مخاطب را دارد . و این گونه می شود که نگاه های شک آلود جیمی هوفا به فرانک به تعلیق پرسوناژیک میان دنیرو و آل پاچینو در این اثر تبدیل شده . در بُعد دیگر این اثر سینمایی باید اعتراف کرد که میزان سن و طراحی گریم (جدای از فرمول های به کار رفته نرم افزاری بر روی چهره ها) ، فرم کلاسیک آثار پرتعلیق و آموزنده شخصیتی را به تصویر کشیده اند . و این گونه می شود که نگاه نافذ جیمی هوفا علیه بدخواهان و بعضا فرانک فرصتی برای رجوع مخاطب به احساسات و درونیات خود است . مرد ایرلندی حاصل تفکرات مردی است که برای بار چندم برتری سینمای کلاسیک را بر آثار مدرن امروزی ثابت می کند . سینمایی که محجوبانه آنچه را در داستان رخ داده است به تصویر خواهد کشید ؛ و برای اثبات برتری خود دست به تلفیق انیمشن - سینما و جلوه های جنسی نخواهد زد . 

*شخصیت   

ترکیب سه بازیگر کلاسیک : آل پاچینو ، رابرت دنیرو و جو پشی به خودی خود تاکید بر پیروزی اقتصادی اثر دارد حال آنکه پشت دوربین و قلم اسکورسیزی و زایلیان قرار گیرند . بر همین اساس در دورانی که اثاری چون انتقام جویان ، مردان ایکس و سریع و خشن سینما را قبضه کرده اند پیروزی چنین آثار کلاسیکی می تواند سطح سلیقه مخاطب را نسبت به زندگی و هنر ، اخلاقی تر و اندیشمند کند . خوشبختانه با همه نظرات منفی دیگران نسبت به این فیلم بار دیگر برایم ثابت شد که ارزش سینما به شخصیت است نه به محتوا و جلوه های ویژه . شخصیت همان چیزی است که در جامعه سینمایی کشورمان بی اهمیت جلوه کرده است و همواره فدای نظر مولف خواهد شد . 

نویسنده : علی رفیعی ورنجانی 

بستن

نقدهای کوتاه فیلم مرد ایرلندی


نویسنده

ای.او.اسکات

فیلم طولانی و تاریک است. طولانی همچون رمان¬های فیودور داستایفسکی و تاریک همچون نقاشی¬های رامبرانت. مرد ایرلندی نسبت به سایر آثار اسکورسیزی درباره¬ی مافیا ، کمتر احساساتی و بیش از همه آن‌ها تلخ و تند است. حضور بسیاری از بازیگرانی که قبلا در آثار اسکورسیزی بازی کرده‌اند در مرد ایرلندی بسیار مسرت¬بخش است. یکی از آن‌ها جو پشی است که مدتی طولانی کم کار بوده است.

نویسنده

اریک کوهن

رابرت دنیرو همیشه در فیلم¬های مافیایی اسکورسیزی در بهترین فرم ممکن ظاهر شده است. او در نقش فرانک شیران یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های سال‌های اخیرش را به نمایش گذاشته است. شیران تقریباً در تمام صحنه‌های فیلم حضور دارد و داستان به طور کلی از نگاه او روایت می‌شود. البته شیران ارتباطش را با دنیای خود از دست داده، اما اسکورسیزی به خوبی ثابت می¬کند که از همیشه سرحال¬تر است.

نویسنده

جسی هسنجر

اسکورسیزی معمولاً کاراکترهای مافیایی فیلم¬هایش را با ترکیبی از جذابیت و تنفر می¬سازد و کاراکترهای فیلم مرد ایرلندی مخصوصا در پایان داستان، کم زرق و برق‌تر از کاراکترهای مافیایی سابق اسکورسیزی هستند. این افراد در دهه‌های 60 و 70 در آمریکا زندگی می‌کنند، اما اکثر آنها مخصوصا فرانک، زندگی‌شان را وقف کارهای بی¬اهمیت و کوچک کرده و بیهوده با زمان می‌جنگند.

نویسنده

آلیسا ویلکینسون

کاملا واضح است که داستان این فیلم از نگاه یک مرد مسن و دنیادیده روایت می¬شود؛ فردی که یک عمر را به چشم دیده است. این فیلم یک اثر سرزنده ، پرشور ، کنایه¬آمیز و بسیار بامزه و خنده¬دار است. اما در عین حال اینگونه به نظر می¬رسد که یک اعتراف و تقاضای عفو است. البته نه از سوی کاراکترهای فیلم بلکه از سوی خود فیلمساز.

نقدهای مردمی فیلم مرد ایرلندی

شنیده ام خانه ها را رنگ می کنی؟


عرفان دانش
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

همه ما اسگورسیزی را می شناسیم و آثار ماندگار او نظیر راننده تاکسی را شدیدا دوست داریم.خودم به شخصه انتظار نداشتم که اسکورسیزی بتواند فیلمی را روانه سینما کند یا بهتر است بگویم هدیه کند که با قاطعیت می توانم بگویم که بهترین اثر ساخته شده به دست اوست.اثری که هنگام تماشایش می شود پختگی اسکورسیزی در بیش از 40 سال فعالیتش را مشاهده نمود.ثانیه به ثانیه فیلم،برای طرفداران خاطره بازیی دوست داشتنی است.البته این بدین معنا نیست که Irishman شبیه آثار دیگر اوست.نمی شود گفت متفاوت ترین ولی مرد ایرلندی یکی از متفاوت ترین آثار اوست.اثری که هیچ عجله ای برای نشان دادن تردستی هایش ندارد و به تدریج و آرام آرام به پوست گوشت واستخوان مخاطب نفوذ می کند.نمونه بارز آن را می شود فیلمنامه نمود.فیلمنامه نویس اثر،استیون زالیان است.فیلمنامه نویسی که مهارتش را در فهرست شیندلر دیده بودیم.همکاری او و اسکورسیزی نتیجه حیرت آوری را رقم زده.به سبک و سیاق آثار قدیمی اسکورسیزی،فیلم پر از دیالوگ های هجو آمیز است.با این تفاوت که این دیالوگ ها اینبار از دهان افرادی شکست خورده بیرون نمیآیند.بلکه از دهان افرادی که قشر مرفح جامعه هستند و به ظاهر دلسوز افراد دیگرند.افرادی که به جز خودشان به هیچ چیز اهمیت نمی دهند.اسکورسیزی اینبار،دنیای مافیا ها را در فساد غرق نمی کند.فساد افراد را تدریجی به مخاطب نشان می دهد.به جای اینکه ضربات مهلکش را همان اول بزند،آنقدر صبر می کند تا تاثیرش به مراتب بیشتر شود.کاراکتر های فیلم هیچگونه قوس شخصیتی ندارند که این اصلا یک ضعف نیست.اسکورسیزی به جای اینکه مانند آثار قبلیش تحولات شخصیت هایش را به تصویر بکشد،تلاش کرده مخاطبش را آرام آرام به کاراکتر هایش نزدیک کند.کاراکتر های فیلم در پایان همان هایی هستند که در ابتدا بودند.با این تفاوت که اینبار شدیدا قابل درکند.زالیان به کمک اسکورسیزی،آنچنان عمقی به شخصیت هایش داده که واقعا بی سابقه است.مدت زمان سه ساعته فیلم که اصلا و ابدا طولانی نیست هم به خاطر همین است.

علاوه بر زالیان اسکورسیزی هم به سیم آخر زده و هرچه میتوانسته رو کرده.در سکانسی که همسر جیمی هافا سوار ماشین می شود و می خواهد ماشین را روشن کند،اسکورسیزی با مهارتی مثال زدنی اوج هیجان و استرس را منتقل می کند.در جایی که ناگهان موسیقی قطع می شود و او با کات هایی که لحظه به لحظه سریعتر می شوند تپش قلب مخاطبش را به اوج می رساند.سکانس های قتل اثر واقعا مثال زدنی است.هنوز هیچ کارگردانی درکش از خون به اندازه اسکورسیزی زیاد نیست.او در فیلم جدیدش اصلا قصد نداره تا با خشونت هجو وارد کند.خشونت در ایرلندی به منزجر کننده ترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده است.اینبار حرف های رکیکی که از دهان کاراکتر ها بیرون می آید هجو نیستند.بلکه واکنش ها نسبت به این حرف ها هجو است.در سکانسی که هافا در یک اتاق زیردستانش را به فحش می کشد به واکنش فرانک دقت کنید.اینبار کاراکتر ها به جای اینکه به فحش شنیدن به به کنند،نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

سکانس های سه نفره اثر با حضور جو پشی،رابرت دنیرو و آلپاچینو خارق العاده اند.این سه نفر قطعا یکی از بهترین بازی های عمرشان را انجام داده اند.مخصوصا آلپاچینو که درخشان است.بروز هیجان و خشونت طلبی های درونی و انفجار های لحظه ای کاراکتر هافا فقط از شخص آلپاچینو بر می آید.پشی اینبار ساکت است.او به جای اینکه جد و آباد افرادی که با آن ها مشکل دارند را نبش قبر کند،اینبار جوری از آن ها انتقام می گیرد که حتی تصورش هم سخت است.اقتداری که کاراکتر او دارد بی نظیر است.دنیرو با وجود اینکه در سکانس های اکشن خسته به نظر می رسد اما هنوز در بازی با چهره بهترین است.سکانس هایی است که او در ظاهر باید از دستورات راسل پیروی کند در حالی که دلش راضی به انجام کار نیست.لحظاتی است که فقط به افق خیره می شود نگاهش آنچنان پر مفهوم است که اصلا دوست ندارید یک کلمه از دهانش بشنوید.

اسکورسیزی با ایرلندی اثبات می کند که هنوز دوران او تمام نشده.اثبات می کند که استودیو ها می توانند به پروژه های غول آسا او اطمینان کنند.چون قطعا در حال حاضر ما داشتن این فیلم را بیش از اسکورسیزی به نتفلیکس مدیونیم که با وجود سنگین بودن پروژه،تصمیم گرفت که از پول بگذرد و نامش را برای همیشه در تاریخ سینما حک کند.#نتفلیکس_تشکر

بستن

گاهی ما منتقدانیم که اشتباه قضاوت میکنیم.


Reza Zafari
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

به نام خدا

مقدمه:

فیلم مرد ایرلندی محصول ۲۰۱۹ کشور آمریکا است.ژانر این فیلم# درام-جنایی-بیوگرافی است و سبک آن،سبک معروف نوآر است که معمولا به درام ها و جنایت های دوره معینی از هالیوود میپردازد.فیلم مورد نظر ما در زمان اکران و پخش معروفیت زیادی پیدا کرد و قبل از اپیدمی کرونا تعداد زیادی از مردم آمریکا برای تماشای آن به سالن های سینما رفتند.شاید دلیل اصلی این محبوبیت جدا از فیلمنامه این فیلم، بازی های درخشان رابرت. دنیرو و آل پاچینو و سایر بازیگران معروف در کنار یکدیگر بوده.

نقد اثر:

طرفداران ژانر های (crime و mystery) از نظر روانشناختی باید افراد پرتحمل و صبوری باشند.مطمئنا اگر شما خواننده عزیز هم این فیلم سه ساعت و نیمی را یک سره می دیدید و چشمانتان از حدقه بیرون میزد روی این جمله تاکید میکردید.بدون کلیشه و حاشیه گذاری بگویم که فیلم، فیلم خوبی است البته نه از نگاه من یا شما بلکه از نگاه بینندگان و طرفداران این ژانر و این سبک.بیننده یا منتقدی که از فیلمی مانند مرد ایرلندی یا هر چیز دیگری شبیه به آن خوشش نیاید مطمئناً و یقیناً دوستدار ژانر جنایی نیست.معنی واضح تر این جمله این است که مرد ایرلندی نسبت به خود و ساختار خود نه تنها بی عیب بلکه فوق العاده است و هر کسی که حقیقتا طرفدار جنایت و فیلم های مربوط به آن باشد از این فیلم هیچگونه نقد منفی نمیکند.آن کشش و تعلیق و آزار ذهنی که فیلم های جنایی دارند را مرد ایرلندی به مخاطب خود القا کرد و جالب قصه همینجاست که به خاطر همین کشش و تعلیق موجود در فیلم؛فیلم با نقد های وحشتناکی از سوی منتقدان ایرانی همراه بود.اینجاست که میگوییم نقطه قوت فیلم مرد ایرلندی توسط عده ای که به قول خودشان منتقد فیلم های جنایی هستند تبدیل به نقطه ضعف آن شد در صورتی که این حرف کاملا غلط است و علی رقم اینکه نظر و دیدگاه هر منتقدی محترم و قابل قبول است اما باید در مواردی استثنا قائل شد.زمان طولانی مرد ایرلندی که مخاطب را با ترفند هایی خاص تا جای ممکن پای خود نگه میدارد برای دیدن کامل این فیلم کافی نیست؛اغراق نمیکنم اگر بگویم که شصت درصد لذت تماشای این فیلم به خسته نبودن و سرحالی بیننده بستگی دارد و چهل درصد دیگر به خود فیلم و عوامل مختلفش.( پس اگر قصد دیدن آن را دارید حتما مطمئن باشید که تا سه ساعت آینده خمیازه ای کوچک هم نمیکشید زیرا اگر خسته و بی حال شدید فیلم هم همزمان با بی حالی شما هیجان خود را از دست میدهد.)

حال اگر از توصیه و نصیحت بگذریم و کمی روی خود فیلم دقیق شویم درمی یابیم که حتی اگر خودمان هم مخالف ژانر جنایی باشیم و خیلی به ندرت فیلم های این ژانر را تماشا کنیم اما این احساس را به صورت مشترک  که Irishman یک چیزی داشت که بقیه فیلم های جنایی نداشتند.چیزی فرا تر از تکنیک و فناوری برای ساخت این فیلم.چیزی مانند آن احساس نزدیکی و ادراکِ همگانی که ما با فیلم و مخصوصا بازیگران برقرار میکنیم.یک احساس راحتی که به قول یکی از نویسندگان معروف در اوج پیچیدگی خود یک نهایت سادگی داشت و به زبان ساده و خودمانی، همه فهم بود.انگار میخواست به ما بگوید که من علی رقم پیچیدگی های داستانی خود یک فیلم ساده ی مستقل هستم و احساسی به تو میدهم که هیچ ربطی به فناوری و ذهن هایی که مرا ساختند ندارد.بلکه من آن را در درون و روح خود پرورش دادم و میخواهم آن را به تو انتقال بدهم.........

حال وارد بحث تکنیکال و طراحی تولید فیلم میشویم.

محور ایکس ها که زمانبندی فیلم و محور وای ها که میزان هیجان درون ریز را به ما نشان میدهند فرم کاملا منسجمی داشتند.همان فرمی که از تمام فیلم های بیوگرافی انتظار میرود.گاهی در برخی فیلم ها.جدا از فیلم های علمی تخیلی و با در نظر گرفتن یک کلیت؛زمان معنایی پیدا نمیکند و به قولی از دست کارگردان در میرود و فیلم به بن بست هایی برمیخورد.اما برخی از فیلم ها از این شکستگی محور ایکس به نفع خود استفاده میکنند که این نشان از با تجربه بودن تیم تولید است.مرد ایرلندی نیز از این تکنیک استفاده کرد و جوری یا زمان وَر میرفت که هم انگار وجود ندارد و هم انگار وجود دارد.راجع به محور وای ها و هیجان کار هم که قبل تر گفتم از نظر ساختاری مشکلی ندارد و اشکالات فقط از نقد های بی بند و اساس مخاطبان سرچشمه میگیرند.همین و بس.حال وقتی این دو محور به خوبی در کنار هم قرار گرفتند و پایه ی اساسی فیلم را بنا نمودند دوباره یک احساس به ما القا میشود که انگار قرار است چیزی از فیلم دستگیرمان نشود.این احساس در اوایل و تا دقیقه های ده و بیست با ما است ولی باید این نکته را به خاطر بیاورید که این وضعیت کاذب، ثابت نیست و خیلی زود با عادت کردن ذهن به گونه ی فیلم مورد نظر،فیلم روان و قابل درک و تحلیل میشود.فیلم در نوع و سبک خود یک بلک فیلم یا همان فیلم سیاه است.یعنی اتفاقات جنایی با ترکیب درامی که با ریز کمدی های سیاه و معمولی همراه میشوند اثری را خلق میکند که کمی به حد و حدود سبک روانشناسی در فیلم ها نزدیک میشود و جذابیت کار را دوچندان میکند.

از سایر عوامل که به موفقیت این فیلم کمک کردند میتوان به موسیقی.طراحی صحنه.گریم و به خصوص فناوری خاصی برای چهره پردازی اشاره کرد.فناوری که توانست به زیبا ترین معجزه سینمایی سال ۲۰۱۹ بدل شود و در عرض یک ساعت.شخصی را چند سال پیر یا جوان کند و به باور پذیری یک زندگی نامه جنایی را به اوج خود رسانده و رسالت خود را بر ما و بر ژانر جنایی تمام کند....

#پیشنهادی به بینندگان با صبر و حوصله ی جنایی.

خوب است که از یک ژانر به نسبت غیر اخلاقی مانند جرم و جنایت.درسی اخلاقی مانند صبوری و متانت یاد بگیریم..............

( نکات و توصیه های بالا برای لذت هر چه بیشتر، از خود فیلمنامه واجب تر است زیرا سبک خود فیلم ما را مجاب میکند این کار را انجام دهیم).................

بستن

نقاشیِ خانه به سبک اسکورسیزی !


پوریا حیدری
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 

!!! این مطلب نقاط حساس داستان ایرلندی را فاش می کند !!!


مرد ایرلندی یا ایرلندی، جدیدترین اثر مارتین اسکورسیزی، اثری در گروه فیلم های مافیایی یا گنگستری است و این نکته را به خوبی بیان می کند که اسکورسیزی در خلق داستان های این چنینی تبحر دارد. کارگردانی که در کارنامه اش فیلم های راننده تاکسی، رفقای خوب و رفتگان را دارد، بعد از چند سال دوری از این سبک، امسال مجددا به آن بازگشته است. فیلم قبلی او در سال 2016، فیلمی خاص، مذهبی و اقتباسی به شمار می رود مخاطبان زیادی جذب نکرد و شاید همانند نامش (Silence) چیزی برای گفتن نداشت. فیلمی که نه تنها مخاطبان را سیراب نکرد بلکه عطش آنان را برای فیلم بعدی این کارگردان بیشتر کرد. اسکورسیزی برای ایرلندی تصمیم نه چندان آسانی گرفت و آن عرضه ی فیلم در شبکه رسانه ای نتفلیکس (Netflix) به جای اکران عمومی در سینماها بود. شبکه اینترنتی نتفلیکس در چند سال اخیر بسیار پر کار بوده و بیشتر در زمینه سریال فعالیت دارد و رفته رفته به صنعت سینما نیز وارد شده است. شبکه ای که دقیقا در روز عرضه فیلم یا سریال در سایت اصلی، توسط سایت های ناقض کپی رایت نیز منتشر می شود و این خود بر فروش فیلمی به این مهمی تاثیر بسیاری خواهد داشت. همواره در کنار فیلم های خاص در هر سال و یا دنباله هایی از یک فیلم، آثار کارگردانان مشهور و مهم سینمای هالیوود یکی از مورد انتظار ترین اتفاقاتِ یک سال سینمایی است. در مورد ایرلندی این انتظار با حضور دو اسطوره بازیگری چند برابر شد.


ایرلندی داستان مردی ایرلندی به نام فرانک شیرِن با بازی فوق العاده رابرت دنیرو است. فرانک که راننده کامیون حمل گوشت است، با سردسته گروه مافیایی به نام راسل بافولینو با بازی بسیار زیبای جو پشی آشنا و یکی از افراد او می شود و قتل های مختلفی به دستور او انجام می دهد. عنوان جالبی که برای شغل فرانک انتخاب شده، نقاشِ خانه است و جمله ی بولد شده ی "شنیدم که تو خانه ها را رنگ می زنی". طولی نمی کشد که رابطه ی میان راسل و فرانک صمیمی تر از رئیس و زیردست می شود و رفاقت و صمیمیت بین این دو برانگیخته از اعتماد راسل به فرانک است. در میان کارها و لطف های راسل به افراد و اجرای آن توسط فرانک، فردی به نام جیمی هافا با بازی شگفت انگیز و درخشان آل پاچینو نیازمند کمک است و راسل، فرانک را برای کمک رسانی مأمور می کند. جیمی، رئیس اتحادیه رانندگان کامیون است. باز هم بین فرانک و جیمی رابطه دوستانه جدی ای شکل می گیرد و این مثلث شخصیتیِ زیبای داستان شکل می گیرد. مثلثی که اسکورسیزی مانند یک مهندس خبره آن را رسم کرده است و سه راس آن را بسیار دقیق و زیبا انتخاب کرده است. داستان در بازه های زمانی متفاوتی روایت می شود و گاهی به عنوان راوی صدای فرانک را می شنویم.


رابرت دنیرو در نقش فرانک شیرن بسیار ستودنی ظاهر شده است. مردی قوی و مطمئن است. او خانواده دوست است و هر کاری که حاضر به انجام آن می شود برای فراهم کردن آسایش برای زندگی اش است. فرانک زمان جنگ در ایتالیا خدمت کرده است و کشتن آدم ها برایش کار جدیدی نیست، همانطور که در جنگ اسیرها را به دستور فرمانده کشته است در این جا نیز به دستور راسل قتل های مختلفی انجام می دهد. فرانک فردی آرام و خونسرد است و هیچ علاقه ای به کسب قدرت ندارد. فرانک در حالی که تمام همت اش محافظت از خانواده اش است در مواجهه با مغازه داری که دخترش پگی را هُل داده است، رفتاری انجام می دهد که اساس تخریب رابطه ی او و دخترش است و رفته رفته این سردی پگی نسبت به پدرش بیشتر و بیشتر می شود. بازی آرام و زیرپوستی رابرت دنیرو که در فیلم های مختلفی شاهد آن بودیم و شاید بتوان آن را کمی تکراری دانست در این نقش نیز بسیار زیبا از آب درآمده است. دو سکانس متوالی صحبت های راسل و فرانک راجب جیمی بسیار درخشان است. سکانس دوم که سر میز صبحانه اتفاق می افتد و راسل از فرانک می خواهد که قتل جیمی را خودش انجام دهد نمونه ی بارز توانایی این بازیگر در نشان دادن چند حس مختلف فقط در صورت و بدون گفتن حتی یک کلمه است. سکانس دیگر تلفن زدن فرانک به همسر جیمی است که دنیرو با ظرافت تمام آن را اجرا کرده است. سکانس دیگر حضور فرانک پیر و ناتوان در محل کار پگی، برای صحبت و دیدار با او است که نگاه های ملتمسانه ی یک پدر در چهره دنیرو به زیبایی دیده می شود.


جو پشی در نقش راسل بافولینو نیز بسیار درخشان ظاهر شده است. پشی که در کارنامه خود حضور در فیلمهای مافیایی را دارد نقش رئیس این گروه را به زیبایی عرضه کرده است. راسل فردی بسیار آرام است حتی آرام تر از فرانک، نقشی که نقطه ی مقابل شخصیت او در فیلم کازینو (ساخته مارتین اسکورسیزی سال 1995) است. افراد مختلفی برای انجام کارها یا درخواست لطفی از راسل پیش او می آیند و او نیز لطفش را شامل حال آنان می کند. شاید این مورد و نحوه ی صحبت های نصیحت آمیز او راجع به خانواده به فرانک و جمله ی "خانواده ات را نزدیک نگه دار"، دون ویتو کورلیونِ پدرخوانده را تداعی می کند. نوع رفتار پگی، دختر فرانک نسبت به خودش برایش مهم است و تعجب می کند چرا پگی با او راحت نیست و راسل همواره سعی در بهبود این رابطه دارد. راسل آینده نگر است و کارهای مختلفی برای رسیدن به منافعش انجام می دهد، نظر مثبت به ریاست جمهوری کندی و حمایت از آن یا حتی دخالت در جنگ با کوبا و علاقه به سرکوب کاسترو. بازی پشی در طول فیلم یک دست و عالی است و زمان پیری راسل را می توان از نقاط اوج این نقش دانست. سکانس دو نفره نان و شراب خوردن راسل و فرانک در زندان، زمان پیری در تقابل با نان وشراب خوردن این دو در رستوران در میان سالی بسیار زیباست.


و اما آل پاچینو در نقش جیمی هافا، شگفت انگیزترین بازی این فیلم، بیانگر توانایی بی حد و مرز آل پاچینو در اجرای نقش ها حتی در چنین سن و سالی است. جیمی که رئیس اتحادیه رانندگان کامیون است، فردی دارای محبوبیت بسیار و مردمی است و رفاه کارگران و راننده ها را بر قدرت خودش ترجیح می دهد. بر خلاف راسل و فرانک، فرد آرامی نیست. سخنرانی های بزرگ و با اقتدار انجام می دهد، عصبانی می شود، حرص می خورد، فحش می دهد و همه این ها فقط در جهت حمایت از راننده های اتحادیه است. او فردی محترم است و توقع احترام متقابل را از دیگران دارد و در مقابل بی احترامی هرگز کوتاه نمی آید. او فرانک را دوست دارد و رفیق و یار خودش می داند. بر خلاف راسل، پگی جیمی را دوست دارد و رابطه ی خوبی با او برقرار می کند، جیمی نیز پگی را بسیار دوست دارد و به خوبی می تواند دل او را به دست بیاورد. نقطه نظر و ایدئولوژی جیمی راجع به کندی ها و ماجرای کوبا و کاسترو خلاف نظر راسل است. بعد از رئیس جمهور شدن کندی و برگزاری دادگاه های مختلف جیمی متهم شده و به زندان می رود که نقطه ی شروع افول شخصیت جیمی است. آل پاچینو نه تنها از پسِ سخنرانی های پرحرارت، عصبانیت ها، تقابل ها و احساسات به خوبی برآمده است بلکه آن ها را به زیبایی هرچه تمام تر اجرا کرده است. سکانس های دو نفره ی پاچینو و دنیرو جزو قاب های ماندگار خواهد بود. سکانسی که فرانک از فحش های جیمی آزرده می شود و دفتر را ترک می کند و جیمی به دنبال او می رود و دلجویی می کند جزو شاهکارهای این فیلم است. سکانس های روابط دوستانه جیمی با پگی بسیار زیبا هستند. خوشحالی ای که در چهره جیمی هنگام دیدن فرانک در ماشین نقش می بندد بسیار ظریف است. قاب دو نفره ی دنیرو و پاچینو در جشن قدردانی از فرانک و دیالوگ های بین این دو و تلاش بسیار زیاد فرانک برای آرام کردن جیمی به عنوان یک دوست را نمی توان به راحتی توصیف کرد.


در بین این سه شخصیت مهم و کلیدی داستان، دختری به چشم می خورد که شاید نقطه عطفی برای این شخصیت ها به حساب بیاید. پگی دختر فرانک با بازی لوسی گالینا در کودکی و آنا پاکوین (برنده اسکار نقش مکمل زن برای فیلم پیانو 1993) در جوانی، که حضور او یکی از زیبایی های این فیلم است و صحبت راجع به او خالی از لطف نیست. دختر بچه ای که شاید به درون آدم ها پی می­ برد و دلیلی بر رفتارش با راسل و جیمی است. پگی وقتی می بیند پدرش با خشونت تمام با آن مغازه دار رفتار می کند دیدش نسبت به او تغییر می کند. بعد از پی بردن به خشونت درونی پدرش، می فهمد که خبرهای قتل های درون روزنامه یا تلویزیون که فرانک به آن ها دقت می کند کار خود اوست یا بعدا که پدرش را هنگام بستن چمدان و پنهان کردن اسلحه می بیند، باعث می شود ذره ذره نسبت به او سرد شود. او راسل را رئیس پدرش می داند و به همین امر او در چشم پگی آدم خوبی به نظر نمی آید. شاید به همین دلیل است که لطیفه ی راسل و پیشنهاد به برآورده کردن هر خواسته ی پگی و یا کادوی خاص کریسمس همراه با یک صد دلاری از جانب راسل باز هم این رابطه را بهبود نمی بخشد. راسل ای که اصرار بر تحکیم خانواده دارد، در باشگاه بولینگ گوشه ای نشسته است و پگی را نزد خودش فرا می خواند، او یک دختر بچه را مانند افراد دیگر می بیند و سعی بر خریدن محبت او دارد. در نقطه ی مقابل، جیمی فردی مهربان که تمام همتش آسایش راننده های اتحادیه است. او فردی مقتدر است ولی خشن نیست و به راحتی با پگی ارتباط برقرار می کند. جیمی در زمین بازی بچه ها با پگی گلف بازی می کند و او را بغل کرده و با هم عکس می اندازند. جیمی با خرید دو بستنی فقط برای خودش و پگی می تواند دختر را بسیار خوشحال کند، بستنی ای که نه درخشان است نه صد دلار ارزش دارد. در انتهای راه هم، پی بردن پگی جوان به ارتباط بین پدرش و قضیه ناپدید شدن جیمی رابطه ی این دختر و پدر را به کلی گسسته می سازد و پگی دیگر با پدرش حرف نمی زند.


در مورد داستان پردازی فیلم ایرلندی، شاید بتوان مسئله ریاست جمهوری کندی و قضیه کوبا و کاسترو و نحوه ی نگرش کارگردان به این قضایا را اصلی ترین موضوع این فیلم دانست. نگرش اسکورسیزی به قشر کارگر و وجود شخصیتی مانند جیمی هافا و سخنرانی های او در فیلم را می توان نکته ی تمایز فیلم ایرلندی نسبت به دیگر فیلم های مافیایی دانست. ایجاد رابطه ی دوستانه بین رئیس، کارفرما و زیر دست و شکل گیری مثلث شخصیتی راسل، فرانک و جیمی و قتل جیمی به دست فرانک، بدون صحنه ی کلیشه ای تقابل دو دوست و یار و التماس و احساسات، از نکات بارز این اثر است. یکی دیگر از زیبایی های این فیلم به پایان رساندن این داستان است. افرادی که زمانی در شهر حکمرانی می کردند و راجع به مسائل و اشخاص مختلف تصمیم می گرفتند پیر و ضعیف شده اند، هر کدام یک مشکل و بیماری ای دارند و رفته رفته خودشان را برای مرگ آماده می کنند و یکی پس از دیگری چشم از جهان فانی می بندند. در این میان، فرانک تنها بازمانده ی این گروه است، فرانک پیر را روی ویلچر در آسایشگاه می بینیم. فرانکی که تنهاست و همدمی جز پدر روحانی و پرستاران آسایشگاه ندارد. او پیش تر با عصا و به سختی به محل کار پگی می رود تا شاید بتواند دخترش را ببیند ولی باز هم پگی از او روی می گرداند و حاضر با هم صحبتی با پدر نیست. در سکانس پایانی فیلم بعد از خداحافظیِ پدر روحانی برای رفتن به تعطیلات سال نو، فرانک را در اتاقش در اوج تنهایی می بینیم. شاید این زنده ماندن و تنهایی، مجازات اعمال فرانک است.


اگر چه فیلم ایرلندی دارای سکانس ها و قاب های تکرار نشدنی است، بازی های درخشان و کم نظیر این سه بازیگر قدر سینما را در آن مشاهده می کنیم اما در سال 2019 و با نگاه به 5 سال گذشته و نوع و رویه سینمای هالیوود و سلیقه ی مخاطبان، بتوان گفت یک فیلم مافیایی با این شکل در زمان درستی ساخته نشده است و کمی برای ساختش دیر شده است. ایرلندی نکته ی جدیدی غیر از موارد ذکر شده ندارد. فیلمی با زمان سه ساعت و نیم و ریتمی تقریبا متوسط و یک دست بدون سکانس هایی با ریتم بالا و یا داشتن داستانی غیر خطی و روایی که مخاطب را میخکوب کند، باعث یکنواختی و خستگی بیننده می شود و شاید اکران آن در سالن سینما یک شکست تجاری را رقم می زد. این ریتم متوسط مخاطب را عادت می دهد و گاهی وجود ریتم تندِ روایت و دیالوگ های پی در پی و نام بردن از شخصیت های بعضا جدید باعث می شود مخاطب روایت را از دست بدهد یا از آن گذر کند. وجود سکانس های دادگاه و استفاده ی متهمان یا شاهدان از حق سکوت و امتناع از پاسخ به سوالات در خیلی از فیلم ها و سریال ها دیده شده است. فیلم ایرلندی شاید از داخل زیبا باشد ولی از بیرون جای بحث و نقد خواهد داشت. استفاده از سه بازیگر قوی و بسیار محبوب و حضور خودِ اسکورسیزی به عنوان کارگردان این اثر را خاص و مورد توقع می کند ولی شاید فیلمنامه ی آن باید چیزهای بیشتر و جدیدتری ارائه می کرد. شاید این مثلث شخصیتی در یک فیلم جدید می توانست بیشتر از این ها جلوه کند. سه بازیگری که نقش های این چنینی کم نداشته اند، در یک داستان جدید و متفاوت تر از کاری که هر کدام در گذشته تجربه کرده اند و درخشیده اند، حضور پیدا می کردند.


به هرحال ایرلندی اثری است که حتما باید دیده شود. قاب های این فیلم شاید دیگر تکرار نشود. شاید آخرین همکاری مشترک آل پاچینو و رابرت دنیرو باشد. ایرلندی فیلمی نیست که بتوان به آسانی از آن گذر کرد.

بستن

جایی برای پیرمردها!


علی رضائی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

برخاسته از سالهای دور، صدای مردی با ابروهای پر پشت،مردی با خال گوشتی معروفش،مردی با عصبانیت همیشگی و مردی با افسارگسیختگی های دوست داشتنی اش؛آری صدایی می آید از رفقای خوب و از کازینو. اما این بار مثلث طلایی اسکورسزی-دنیرو-پشی یک ضلع دیگر را پذیرفت و با پاچینو رنگ و لعابی تازه گرفت.
در روایت دیگر خبری از جوانهای(!) پرشور دهه ۹۰ خبری نیست؛از دیوانه بازی های دوست داشتنی جو پشی خبری نیست؛ از اکشن های پر تب و تاب و کشتن های شوک آور خبری نیست...اما اسکورسزی خبری تازه به مخاطب می دهد، خبری از جنس پختگی و از جنس سیاست. در ایرلندی بیش از دو فیلم دهه نودش سیاست دخالت داده می شود و همین باعث یک نوع سنگینی و پختگی در روایت است. روایتی که سراسر جذابیت را در دل تاریخ معاصر امریکا بهمراه دارد.
در بازیگرها پشی تقلیل یافته تر از قبل هیجان دارد و دنیرو همان همیشگی اش را به بهترین شکل ممکن نمایش می دهد ولی پاچینو از همه شان صعودی تر است و پس از مدتها دوباره به همان پاچینوی دهه ۷۰و۸۰و۹۰ تبدیل شده و خب این شاهکاری است که روایت و اسکورسزی به آن رسیدند.
از فیلمنامه و شیوه روایت و این مسائل نمیشود به راحتی سخن گفت چرا که دنیا و شیوه روایتی که اسکورسزی در ایرلندی و دو فیلم دهه نودش(رفقای خوب و کازینو) از آن بهره میبرد بسیار جذاب است و شاید در قالب کلمات نشود حق مطلب را ادا کرد.
و اما دوربین...نقطه عطف ایرلندی دوربینش است. دوربینی که لانگ تیک(برداشت بلند)های چشم نوازی دارد و مخصوصا در سکانس های سخنرانی پاچینو بعنوان رییس اتحادیه به بهترین شکل ممکن قاب ها را انتخاب و مخاطب را کاملا با جو آن سخرانی ها همراه میسازد.
این فیلم شاید برای دوستداران اسکورسزی و سه بازیگرش غم انگیزترین فیلمشان باشد چرا که شاید هیچگاه دیگر چنین ترکیبی شکل نگیرد!

بستن

/ #نگاه_من


مصطفی کزازی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

"به نام هنرمندترین"
 

مرد ایرلندی یک فیلم دیگر گانگستری-مافیایی از اسکورسیزی است.
این فیلم، روایتِ دار و دسته ای مافیایی را در یک دوره ی زمانی مشخص بیان می کند؛ و تاثیرات و اندازه ی تاثیرات گروه های مافیایی خاص و ویژه را، حتی بر مسائل سیاسی کلان کشورهای مختلف مطرح می کند.
فیلم روایتی غیرخطی و جالب دارد که به وسیله ی فلش بک هایی صورت می گیرد که خودشان در دل یک داستانی دیگرند که فرانک شیران در حال روایت آن است.
مرد ایرلندی پر از کاراکترها و حوادث و تاریخ و امثال اینهاست و به جد فیلمی است درگیر کننده، که مخاطبی غیر آمریکایی و یا حتی جوان آمریکایی هم(با آنکه شاید آن تاریخ و یا اتفاقاتش را نداند و به یاد نیاورد)هم می تواند متوجه شود در دنیای مافیایی چه می گذرد و تمام گانگستر بازی های دنیا از کجا و چگونه کلید می خورند؛ و شاهد این ادعا هم پرستار آخر فیلم است که در واقع نشانه ای از همین جوان امروزی است که از تاریخ گذشته هیچ نمی داند و خبری ندارد.
اسکورسیزی که اینجا از حضور رابرت دنیرو، آل پاچینو و جو پشی در کنار خود بهره ای دو چندان برده است، در تصمیمی به نظر هوشمندانه پخش فیلم را هم به نتفلیکس سپرده و نه سینماها.
مرد ایرلندی در عین حالی که پر از صحنه های گانگستری به شیوه های خاص خود کارگردان است، اما بازهم به صورت خاصی همراه با خلاقیت های جدیدی نیز هست، که این برای کارگردانی ۷۶ ساله به نظر امتیازی بسیار بالا محسوب می شود.
خلاصه آنکه، مرد ایرلندی اسکورسیزی دیدنی است.
 

به قلم : مصطفی کزازی

بستن

پیرمرد محافظه‌کار


یاشار گروسیان
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  واپسین لحظات فیلم، فرانک بر صندلی چرخ‌دارش با چهره‌ای نزار نشسته و دوربین از فاصله‌ی دور و لای در، افسوس او را می‌نگرد. تنها یک کات داریم به نمای لوانگل درون اتاق اما این نما زیاد نمی‌ماند و کاتی سریع به نمای قبل زده می‌شود. گویی اسکورسیزی هنوز می‌خواهد شخصیتش را دوست داشته باشد - چنان که در طول فیلم دوست داشته – اما فرجام را گریزی نیست. هرچقدر هم این فرجام می‌خواهد غمناک و تنبه‌آمیز باشد – که نیست - موضع فیلم‌ساز همچنان سمپاتیک و حتی غم‌خوارانه باقی می‌ماند. نگاه اسکورسیزی کاملا عیان است. هرچه‌قدر هم بیرون از فیلم این قماش گانگستر را شرور و خراب‌کار فرض کنیم، جنس برخورد فیلم با سوژه‌ها یا از شدت شر کم می‌کند و یا آن را مقابل شری بزرگرتر اما مفروض صف‌آرایی می‌کند.

اسکورسیزی در تمام لحظات فیلم، چه در منطق فیلم‌نامه و چه اجرا، همراه گانگسترهاست، خشونتشان را تلطیف کرده و محافظه‌کارانه از آن عبور می‌کند، گانگسترهایی که اگر سرمایه‌داری و خشونتشان بیش از دولت و حاکمیت نباشد، کمتر از آن نیست، خصوصا که جیمی هافا – با بازی بسیاری کلیشه‌ای آل‌پاچینو – عنصر حکومتی مافیا محسوب می‌شود. از طرفی چهره دولت و حاکمیت نیز در فیلم غایب است، اصلا ضداستدلالی مقابل مافیا وجود ندارد که همراهی‌مان را توجیه کرده یا به شرارت حکومتی ترجیح دهد. پس اشعار ضدسرمایه‌داری که بعضا به فیلم الصاق می‌شود، بیشتر شبیه به یک شوخی است. حال مناقشه اصلی آن جایی است که باید پرسید این موضع فیلم‌ساز آگاهانه است یا از سر ناآگاهی می‌آید؟ به نظرم اسکورسیزی دو هدف را در سر داشته و در هردوی آنها ناکام مانده. نخست اینکه پستی و بلندی‌های روزگار گانگسترهای مافیایی را به کمک شخصیت‌هایی که ترسیم کرده، برایمان دراماتیزه کند. دوم، فیلم را طوری تمام کند که فرجام انباشت سرمایه مافیایی به عقوبتی سخت بینجامد؛ یعنی یک راننده ساده هرچقدر هم پله‌های قدرت را دوتا یکی بالا برود، سرانجامش جز تلخی، تنبه و گسستِ از خانواده نیست، چنان که پیشتر در رفقای خوب هم همین بوده است.

در هدف اول که فیلم بدجوری شکست خورده است. نیمه اول فیلم سراسر ورق زدن روزنامه‌های تاریخ و ساختن مابه‌ازاهای تصویری برای آنهاست. تدوین لجام‌گسیخته‌ای که مدام این طرف و آن طرف می‌پرد و هر کات می‌تواند هم فلش‌بک باشد و هم فلش‌فوروارد، سبب شده تا مخاطب «زمان» - دراماتیزه شده - را از دست بدهد. ماحصل همین چند برگ تاریخ هم به قصه‌ای قابل فهم و ربط به شخصیت‌ها تبدیل نمی‌شود، چنان که حذف این تصاویرِ به اصطلاح وفادار به تاریخ هم دردی را دوا نمی‌کند. دوربین مردی را از آرایشگاه تا پاساژ دنبال می‌کند، دو مرد دیگر پله‌ها وارد و به محل خراب‌کاری می‌روند. در میانه راه دوربین اما روی گل‌های رنگارنگ می‌ایستد – جلوتر نمی‌رود - صدای شلیک و کات به تصاویر واقعی سیاه و سفید روزنامه، فقط یک نریشن برای توضیح ماجرا کم است که زحمت آن را هم فرانک می‌کشد. این نگاهِ رنگارنگ و تلطیف‌شده‌ی اسکورسیزی به روایت «واقعه» در منطق کارگردانی است؛ از زیر بار روایتِ «زمان حال» فرار و خود را به روایت «زمان گذشته» الصاق می‌کند. هرجا هم که برای توضیح آدم‌هایش کم بیاورد، از نوشته‌های اینفوگرافیک استفاده کرده است. نام این شخصی «آلن دورفمن» است، هشت بار به سرش شلیک شده و در پارکینگی به قتل رسیده. نام آن شخص «رابرت کندی» است، چشم‌رنگی و ژیگول است – باید فرض کنیم - دشمن مافیا و جیمی هافاست. هیچکدام از این آدم‌ها که فیلم در چند خط نوشته توضیحشان می‌دهد، برایمان مهم نمی‌شوند. حاصل کار یک ساعت و نیمی شده که از روی حوادث و آدم‌های «واقعی» تاریخ سُک‌سُک کنان رد می‌شود.

آنچه اتفاقا در این یک ساعت و نیم کم است اما لازم، همان‌هایی است که فیلم سراغشان نمی‌رود یا نسبت به آن بی‌مسئله است. مثلا رابطه فرانک با خانواده‌اش چیست؟ چه شکلی است؟ فرق آن در دقیقه ده با دقیقه پنجاه فیلم چیست؟ تقابل و دغدغه او میان کار و خانواده از کجا شروع و به کجا می‌رسد؟ پگی، دختر فرانک هر از گاهی می‌آید و می‌رود و جز اینکه یک طرف مافیا را بیشتر از دیگری – آن هم به صرف بستی – دوست داشته است، چیزی دست‌گیرمان نمی‌شود. سکانسی که فرانک به خاطر هل داده شدن دخترش سخت عصبانی می‌شود و دست و پای مغازه‌دار را می‌شکند به یاد آورید؛ دوربین در فاصله‌ای دور، امن و بی‌دغدغه ماجرا را صرفا نظاره می‌کند. سپس یک کات داریم به میز شام، فرانک بی‎‌‌خیال مشغول خوردن است و چهره پگی نیز خنثی، سپس کات به سکانس کلیسا و ادامه ماجرا. گویی نه انگار که می‌فهمیم یا باید بفهمیم بلاخره چنین مینی‌پلاتی تاثیری بر دختر فرانک می‌گذارد یا خیر؟ یا تهش به کجا می‌انجامد؟ همه چیز مانند یک حادثه کوتاه و بی‌دغدغه در چند پلان تمام می‌شود. به نظرم اسکورسیزی اصلا مسئله‌اش خانواده نیست و نبوده. نه فقط خانواده، که تمام سرفصل‌های فیلم فاقد فاصله و موضع است. فقدان یکپارچگی در نشان دادن تقدم و تاخر رویدادها و فاصله امن دوربین نسبت به سوژه‌ها، تماما این موضوع را لو می‌دهد. اوج آن هم سکانسی است که فرانک جیمی را به قتل می‌رساند. لحظه وقوع قتل، همه چیز آنی، سریع و خنثی است و پس از وقوع آن، دوربین باز هم دور می‌ایستد، چند ثانیه اتاق را در یک نمای ثابت نشان می‌دهد. مکث دوربین روی همین نمای دور، نشان از استیصال و فقدان جرات نزدیکی به سوژه است. برای همین است که از همین پلان به نمای فرود آمدن هواپیما کات زده می‌شود و ادامه ماجرا در کلیسا با موسیقی نوستالژیک اسکورسیزی و چهره‌ی نامطمئن و بی‌خیال فرانک پی گرفته می‌شود. در حقیقت دوربین فیلم‌ساز، قتل یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های فیلم را نیز به مانند یکی از همان وقایع روزنامه‌ای می‌نگرد؛ محافظه‌کار، بی‌فاصله و در کمال بی‌خیالی. نکته کمدی ماجرا اینجاست که این استیصال، به بازی دنیرو هم سرایت کرده و انصافا نمی‌توان گفت او دارد پشت تلفن برای همسر جیمی ادا و اطوار درمی‌آورد یا واقعا ناراحت است! تمامی اینها حاصل روایتی است تکه و پاره و دوربینی که جرات نزدیک شدن به سوژه را به خود نمی‌دهد.

بنابراین آنچه که تحت عنوان عقوبت قرار است در پایان فیلم گریبان فرانک را بگیرد، بر وقایعی بنا شده که هرگز دراماتیزه نشده‌اند. دقیقا عقوبت چه چیزی یا چه کسی گریبان فرانک را گرفته؟ سردی دخترش؟ او که تنها چند سکانس کوتاه از فیلم ظاهر شده، رابطه‌اش با پدر هم از همان ابتدا سرد بوده و حالا هم همان است. قتل جیمی هافا؟ فرانک که اصلا در این رابطه ناراحت به نظر نمی‌رسد. پس عقوبت و سیه‌روزی پایانی دیگر چه صیغه‌ایست؟ به نظرم عقوبت و تنبه پایانی فیلم نیز فرمایشی و محافظه‌کارانه است. اتفاقا در واپسین لحظات فیلم نیز اسکورسیزی همچنان سمپاتی‌اش را حفظ می‌کند. می‌دانید چرا؟ چون در تمام لحظات فیلم چنین بوده و اصلا ضدیتی با آن خلق نشده و درامی در کار نبوده که سمپاتی ما دچار لغزش یا به چالش کشیده شود و آنجایی که اتفاقا باید دوربین دخالت می‌کرد و ما را به موضع‌گیری و حسی معین نسبت به شخصیتی یا علیه شخصیتی وا می‌داشت، در فاصله‌ای امن ایستاده و صرفا نظاره می‌کند.

به نظرم اسکورسیزی در تمام لحظات فیلم تلاش می‌کند فاصله‌اش را نسبت به سوژه‌ها چنان حفظ کند تا از انگ قضاوت در امان باشد اما واقعیت این است که این محافظه‌کاری چون بی‌مسئله است، به سمپاتی تنه می‌زند. تمام اعمال خراب‌کارانه مثل به آب انداختن تاکسی‌ها به درون آب، با موسیقی لطیف همراه شده، فرانک برای موادمنفجره از اصطلاح آب‌نبات استفاده می‌کند یا اگر کسی مانند جوی دیوانه مزاحم سنجاق سینه راسل بشود، کمی بعدتر فرانک به خاطر همین موضوع او را در رستورانی به گلوله می‌بندد. جنس برخورد فیلم با سوژه‌ها، ابدا جدی نیست که چه بسا بعضا برای تلطیف نیز به کمدی میل می‌کند.

از این روی، آنچه پرده آخر فیلم را می‌بندد، نه تنها تنبه و عقوبت نیست که مرگی بسیار شریف هم هست. اصلا اگر نمی‌دانستیم که این قماش از مافیا هستند، فیلم چنان با آنهاست که تصور می‌کنیم انسان‌هایی خدوم و خیرخواهی هم بوده‌اند. گویا پیرمرد هنوز هم به رفقای خوبش تعلق خاطر دارد. اینکه فیلم‌سازی دوست دارد به تعلقات تاریخیِ نوستالژیکش وفادار بماند عیب نیست، عیبِ کار ماندن در این تعلقات است و ماحصلی که از آن بیرون نیامده و نمی‌آید. هرچقدر رفقای خوب تند، خشن و باحال بود – که حالا دیگر نیست - مردایرلندی سرد، خشک و فرتوت است. جو پِشیِ هفت‌تیرکش حالا جای به پیرمردی داده آرام و محتاط و دنیروی دله‌دزد حالا محافظه‌کار شده. گویا پیری اسکورسیزی نیز به فیلم راه یافته است. مشکل اصلی اما همچنان به جای خود باقی مانده؛ سمپاتی محافظه‌کارانه. ما قرار است با مافیا باشیم؟ اصلا چه خوب؛ اما در نسبت با چه و علیه چه؟ اگر سرمایه‌داری حکومتی بد است، چرا ورژن گانگستری‌اش خوب است؟ و اگر سرمایه‌داری گانگستری سرانجامش به عقوبتی سخت می‌رسد، پس چرا تا این اندازه سمپاتیک و شریف تصویر شده؟ وقتی نصف فیلم قربانی نوستالژی‌بازی‌های تاریخی شده و نصف دیگر آن منتهی به عقوبتی فرمایشی با فاصله‌ای محافظه‌کارانه، قطعا فیلم نیز از کنار این موضوعات سوت‌زنان رد می‌شود. مرد ایرلندی بیش از آنکه روایت نرم و لطیف رفقای خوب مافیا باشد، روایتی پیر از محافظه‌کاری خود فیلم‌ساز است.

بستن