پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی

شکار

The Hunt

۷.۱ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱۶۹۱ رای

منتقدان:

۶.۸

امتیاز دهید:

معلمی که به تنهایی زندگی میکند و در حال تلاش برای بدست آوردن حق حضانت فرزندش است در حالی که در این راه به موفقیت نزدیک شده است و از طرفی عشق تازه ای یافته, ناگهان زندگی اش به طرز وحشتناکی با یک دروغ کوچک از هم می پاشد

کارگردان: توماس وینتربرگ

نقدهای بلند فیلم شکار

شک و شرم


آرشیا صحافی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 در اولین نگاه  و در بدو امر می توان " شکار" را فیلمی متوسط  قلمداد کرد. فیلمی درست و انسانی که سعی دارد روابط پیچیده ی انسانی میان  فرد و سایرین را به نمایش بگذارد. "شکار" فیلمی خوش ساخت، سرگرم کننده،  موثر و انسانی است که با توجه به قابلیت ها و اتمسفر موجودش ،شاید میتوانست  بهتر از این و با قوام و دوام تر نیز بشود و بعضی از ضعف ها را پنهان کند.   وقتی به فیلم می نگریستم با خود می اندیشیدم چگونه ممکن است  اینقدر ساده یک خیالپردازی بچه گانه ،به معضلی بزرگ تبدیل شود و گریبان  فردی بی گناه را بگیرد و او را به سمت و سوی نابودی بکشاند؟باورش کمی دشوار  است. کسی که همگان با وی مهربانند ;با او تفریح میکنند،به شکار میروند  و  خوش میگذرانند و بچه های مهد دوستش دارند و ..... به ناگه با ترهات و  اراجیف یک دختر بچه رنگ عوض کنند و قضاوتشان نسبت  به آن فرد تغییر پیدا  کند و به او به چشم یک تبهکار درجه ی یک بنگرند، اما نکته ی کلیدی اینجاست  که افواه و افکار عمومی اساسا ساخته میشود.بدین معنی که جو و اتمسفری خاص  در حال جوشیدن است و کس یا کسانی  خواسته یا ناخواسته به این جو دامن می  زنند تا بالاخره فردی تقاص و تاوان کار را پس دهد.   از همان ابتدا "کلارا" دختری متوهم و مشکوک به نظر می رسد که  سعی دارد فقط حرف هایی را بزند و از آن رد شود. پسران در سن بلوغ عکس هایی  از  آلت مردانه را نشانش میدهند و او نیز که به خاطر کارت و نصیحت های  لوکاس از دست وی ناراحت و پریشان است ، جملات بریده بریده و ناقصی را سر هم  میکند و آن را به لوکاس نسبت میدهد. جالب آنجاست که مدیر مهد کودک (که آن  مکان بیشتر به مهد کودک شبیه است )  بدون توجه به حرفهای لوکاس و با توجه  به اینکه میداند وی چه مشکلاتی برای بدست آوردن فرزندش از همسرش  دارد،فرزند  و همسرش را با خبر میکند و مطلقا پاسخگو نیست. حتی  سعی کاذب و  بی منطقی در حقنه کردن نظرات خود به والدین کودکان دارد. این اعمال، خود  به تنهایی بی منطقی محض است و استدلالی پشتش نهفته نیست و التهابی کاذب را  می آفریند. حتی اگر به میزانسن صحنه ی ورود کسی که وظیفه پرسش از کلارا را  بر عهده دارد بنگریم،مشاهده میکنیم که در اکستریم کلوزآپ، "کلارا" اصلا  جواب واضحی نمیدهد و و حتی در ابتدا میگوید که "من این ها را نگفتم."و فقط   بی خود و بی جهت سر تکان می دهد و ادله ی محکمی علیه لوکاس موجود نیست و  رفتار نا امید کننده سایر دوستانش که همراه با خشونت است به بی منطقی موجود  در اثر می افزاید. و مدیرمهد کودک تنها در یک جمله میگوید " من حرف آن بچه  را باور میکنم". و در نهایت لوکاس مطرود همگان می شود.اتهام و قضاوتی که  جامعه، به گونه بسیار عجولانه و تند مزاجانه نسبت به لوکاس انجام داده است و  با توجه به هنجارها و ارزش های مهمش، لوکاس به شیوه ای نادرست مطرود شده  است ;به این سبب که این نوع از مجازات نه منطقی است و نه عقلانی و اساسا بر  پایه ی احساسات بنا شده است.هر چند لازم به ذکر است که در این گونه موارد  _در فرهنگ های مختلف _ حساسیت به سزایی شکل میگیرد و خود عمل _کودک آزاری _  فی النفسه بسیار مهوع است و ناپسند تلقی میشود.    

  اگر سازنده میتوانست توجیح عقلانی _ منطقی ای برای این جو و  اتمسفر به غایت منفی و چرکین  که حیثیت یک مرد را لکه دار کرده است بیاورد،  میتوانستیم اذعان داشته باشیم که اثر مرحله ای به جلو گام نهاده است و  تقریبا پازل سازنده و فیلمنامه نویس به گونه منطقی چیده شده است. البته  همانگونه  که در ابتدا تبیین شد، افکار عمومی ساخته و پرداخته و در نهایت  آماده  برای افشا شدن میشوند و به شکلی ناخواسته این کنش ها در یک جمع روی  میدهد که از این نکته نیز نباید غافل ماند.   کار اما به اینجا ها ختم نمیشود و فشار روانی و اندوه آنقدر  بر لوکاس چیره میشود که شریک زندگی اش و همخانه اش را هم بیرون  میاندازد;زیرا وی سوال کرده بود: "آیا تو واقعا با آن دختر کاری کرده ای ؟"  اینبار اما این واکنش لوکاس به گنجایش شخصیت او بر میگردد و این قابلیت را  دارد که اینگونه واکنش نشان دهد و اینگونه آن دختر را از خانه اش بیرون  سازد.به اعتقادم این واکنش از یک منطق پذیری دراماتیک بهره میبرد که به  درستی از آن استفاده شده است. همینجا بهتر است روی دوربین سازنده  اندک   تاملی کنیم چرا که لرزش پر مهابت و سرسام آور، چیزی به عنوان التهاب نمی  افریند و فقط سستی و گیجی و استیصال و گنگی به بار می آورد و میزانسن خلق  نمیکند. پس همان بهتر که دوربین،  منهای صحنه هایی که نیاز به لرزش دارد،  ساکن بماند و مخاطب را گیج ننماید.   اینجا زمانی است که پای خانواده به میان میآید و بحث بر سر آن  نیست که مارکوس _فرزند لوکاس _ تردید بورزد که آیا پدرم این عمل قبیح را  انجام داده است یا نه! بلکه بحث بر سر آن است که چرا باید دختر بچه ای که  از قضا پدر و مادر وی از دوستان لوکاس اند، به لوکاس اینچنین تهمتی بزنند؟  حضور فرزند لوکاس در فروشگاه و تحقیرش در آن مکان برای التهاب قصه کافی  نبود و پرداختی پر قوام تر میخواست و این بار خود لوکاس به فروشگاه می رود  تا کتلت بخرد و با رفتاری زشت و توهین آمیز; زننده،مشمئز کننده و سبعانه و  ددمنشانه مواجه میشود و دسته جمعی بر سر او می ریزند و سخت وی را کتک  میزنند و او را خونین و مالین میکنند. نکته ی درست از نظرم همان سکانس بعدی  بود که لوکاس محکم ایستادگی کرد و از حق انسانی خود دفاع کرد ;گویا کارد  به استخوانش رسیده بود! یادمان نرود " کسی که عمل  خطایی را مرتکب نشده  است،باید از حقش دفاع کند".آیا اینطور نیست؟    غیر از اینها رابطه ی یک پدر و پسر را در فیلم رویت میکنیم که  با توجه به زمان محدود و جو حاکم و محکوم فیلم تقریبا شکل گرفته است. به  هنگام دیالوگی ساده و انسانی میان پدر و پسر ناگهان سنگی بر شیشه کوفته  میشود و جنازه ای جلوی در گذاشته میشود.درست است! کسانی که لوکاس را محکوم  کرده بودند با شقاوت و بی رحمی بی حد و حصر خودشان سگش را کشتند و به آن  حیوان بی زبان نیز امان ندادند.به راستی به لوکاس امان میدهند که سخنی  بگوید و از حقش دفاع کند؟ میزانسن خلوت و تنهایی اش برای دفن سگش به صحنه  اندک حسی میدهد و انزجارش را از این همه نکبت به رخ میکشد.   به فرزندش که هرگز این اجازه را ندادند!مارکوس زمانی که پا به  خانه ی "تئو" _ پدر کلارا _ گذاشت و قصد داشت از کلارا سوال کند که چرا  این لاطائل را میبافی، دوستان تئو و مردانی پوشالی و صد البته قوی هیکل به  شدت وی را کتک زدند و تحقیرش کردند و تا میتوانستند او را مورد هجمه قرار  دادند. به راستی اینها همه انسانی است؟ به راستی جامعه به دنبال چه چیز  میگردد؟فعلا از این مسئله بگذریم....    عید کریسمس فرا رسیده است و لوکاس خونین و مالین و غضب آلود  روی صندلی ای نشسته است و به گوشه ای خیره مانده.  


 زمانی که به کلیسا می  رود توجه همگان را جلب میکند .در چند صحنه با انزجار نگاهش در نگاه "تئو"  تلاقی میشود و تئو میگوید:من در  چهره اش  دیدم" به راستی که بی گناهی را  دیده است.حس صحنه از نظرم درست است و زوایا مناسب است چرا که به فهم مطلب  یعنی همان گناهکار یا بی گناه بودن فرد کمک میکند. تئو هم شک دارد و هم شرم  . تشکیکی تقلیل ناپذیر و شرمی بی پایان.اینبار اما نوبت لوکاس است که  بگوید: "در چشمانم چه میبینی؟" و او را کتک بزند و به همگان بفهماند که بی  گناه است. پایان و غایت فیلم ابدا خوب نیست. این نوع بازگشت به آغوش جامعه  بعد از یکسال پذیرفتنی نیست چرا که موضوع باید به درستی و به شکلی  عینی(ابژکتیویته) حل میشد و دگرباره به مفهومی انتزاعی و ذهنی(سوبژکتیویته)  مبدل میشد. به یاد بیاورید میزانسن های شکار لوکاس را که شکارش را به چنگ  می آورد اما تیری از کنار سرش عبور میکند و کسی وی را هدف گرفته است. بر  میخیزد و در کلوزآپ  مات و مبهوت; سرگردان و حیران، به جنگل خیره میشود و  احدی را نمی بیند!  تاویل این موضوع باشد برای هرمنوتیک طلبان و استفسار  گران.   مبحثی که در این جا نهفته است را میتوان اینگونه تبیین و مطرح  کرد که آیا جامعه به راحتی اتهامی که به لوکاس زده است را فراموش کرده است  و اشتباه خود را پذیرفته یا فقط نقابی بر صورت زده است و سعی در فراموشی  آن ماجرا دارد و قضاوتش همچنان پابرجاست؟ مهم از نظرم آن است که انسان بی  گناه اغلب دوستان ثابتی دارد که به وی ایمان دارند همچون پدرخوانده مارکوس.  این انسان ها به راحتی تنها نمیشوند چرا که دیگران به معرفتشان اعتقاد  دارند.  



  تمام این موضوعات پیچیده و ماجراهای در هم تنیده با خیالپردازی های  کودکان حل و فصل شد و آن هم این بود که همگان اذعان داشتند که زیرزمینی در  خانه ی لوکاس است و آن را مجسم میکردند. و غافل از آنکه زیرزمینی در کار  نبود و کلارا در سکانسی برای بار دوم تکرار کرد که " من فقط یک چرت و پرتی  گفتم" و پدر هم با اندوه آن را تایید کرد.    شکار فیلم متوسطی است که ضعف های هم در کارگردانی و هم گاهی  اوقات در تدوین دارد ولی نکته ی مهمش این است که درس بسیار خوبی برای به رخ  کشیدن و نمایش دادن "قضاوت" انسان ها است. قضاوتی بی رحمانه که گاهی برای  مخاطبی که در لانگ شات به موضوع می اندیشد ومی نگرد ، بلاهت محض به نظر  میرسد اما روابط انسانی در جوامع بشری چنان به هم گره می خورد که به این  سهل الوصولی از آن نمی توان خلاص شد و گذشت.جوامع اغلب به دنبال یک قربانی  یا یک شکار اند که بتوانند خشمشان را تخلیه نمایند و از آن انتقام بگیرند  ولی با کمی تدبیر میتوان از این شک و شرم ها رهایی یافت. از آن گذشته فیلم  ارتباط مستقیم و درستی با "شکار" ندارد و بین شکار جسمانی و روانی معلق  مانده است. و ای کاش نام فیلم را شرم انسانی و شک بشری می نهادند.   این فیلم و مشاهده ی مکرر آن میتواند آموزشی برای فیلمسازان  وطنی ما باشد که سعی و کوششان در این است که به مردم اخلاق را بیاموزند و  روابط انسان ها را به رخ بکشند و نقش مصلحین اجتماعی را بازی کنند. به جای  اینکه روابط سبعانه با خانواده و جامعه ای مغشوش و مخدوش را به تصویر  بکشند، میتوانند به این فیلم های فرنگی بی اندیشند تا شاید در نشان دادن  روابط انسانی و حس ،و قضاوت و جامعه بهتر فیلم بسازند و کمتر مخاطب را بی  آزاند. به راستی که جامعه به دنبال یک قربانی میگردد تا بتواند وی را شکار و قضاوت نماید.   

آرشیا صحافی

بستن

نقدهای مردمی فیلم شکار

شکار کیست؟شکارچی چطور؟


متین کیانپور
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

سینمای دانمارک برایمان آشناست،از زبان گفتاری آن که با لارنس فون تریر با آن آشنا شدیم تا زبان سینمایی آن،که با پیمان دوگما95 توسط لارنس فون تریر و توماس وینتربرگ(سازنده فیلم مذکور)نوشته شد متحیر شدیم...این پیمان نامه شرایطی را برای فیلمسازی ارائه می دهد که به خودی خود برای هر فیلمسازی چالش برانگیز است،برای مثال منع استفاده از جلوه های ویژه کامپیوتری یا لزوم استفاده دوربین روی دست و استفاده از نور طبیعی و روایت داستان به شکل کاملا خطی و بسیاری قانون دیگر که هدف تمام آن ها این است که تنها چیزی که بایدمخاطب را راضی کند یا به وجد بیاورد یک فیلمنامه حساب شده و بازی های خوب است و از منظر این پیمان سینمایی بازی خوب زمانی اتفاق می افتد که فضای کار هرچه بیشتر به واقعیت نزدیک باشد و در این واقعیت هیچ دستکاری و جرح و تعدیلی صورت نگیرد،شاید در نگاه اول این قوانین بسیار ساده یا سخت گیرانه باشند اما وقتی به عمق این بند ها می رویم متوجه می شویم که این قوانین نه تنها برای بهبود سینمای حال حاضر ضروری هستند بلکه می تواند باعث نجات آن شود چرا که با پیشرفت تکنولوژی های روز،دیگر استفاده بیش از حد جلوه های ویژه کامپیوتری در یک فیلم یا نورپردازی های غیر طبیعی و خلاصه ی آن دیگر فیلمسازی به شکل استودیویی ارزش به حساب نمی آید که هیچ،بلکه می تواند دلیلی بر سطحی بودن آن فیلم باشد،استفاده از این قوانین می تواند هزینه های فیلمسازی را از یک طرف با کاهش بی سابقه ای روبه رو کند(مانند فیلم مذکور)یا هزینه های فیلمسازی را به شکل بی سابقه ای چندین برابر کند،مثال درست برای این مساله سینمای کریستوفر نولان است که به دلیل استفاده نکردن از جلوه های ویژه و خلق لوکیشن های طبیعی عظیم و انفجار های بزرگ شهره عام و خاص سینما است. هرچه که باشد این قوانین توانسته سینمای دانمارک و چه بسا کشورهای اسکاندیناوی را که روزی مورد توجه بسیاری قرار می گرفت را دوباره مطرح کند و به نوعی نجات بخشد...

فیلم شکار را می توان فرزند خلف این سبک دانست،فیلم از وسط شروع نمی شود و به اول نمی رود،همچنین از آخر...فیلم از یک گردش دوستانه شروع می شود که از قضا لوکاس شخصیت اصلی داستان با بازی مدس میکلسن در آن حضور دارد،او در کنار دوستانش حضور دارد و تقریبا با همه ی آن ها آشنا می شویم اما جایی متوجه شخصیت اصلی می شویم که یکی از دوستان خود را از دریاچه سردی که در آن شیرجه می زدند نجات می دهد،این یک معرفی کافی برای لوکاس است،شخصیتی مهربان و دلسوز که بسیار با گذشت است و با این وجود که در شرط بندی مشارکت نداشته برای نجات دوستش به رودخانه سرد می پرد،بعد از این شروع که حسابی هم در فیلم کار می کند به سکانس مهد کودک می رسیم،نمایی معرف از مسیر همیشگی لوکاس به مهد کودک اما بدون حضور او،سپس بچه های مهد کودک را می بینیم که منتظر کسی هستند و به نوعی برای شکارشان کمین کرده اند،از نمای نقطه نظر یکی از بچه ها لوکاس را می بینیم و لوکاس متوجه کمین بچه ها می شود اما خودش وارد این بازی می کند و خودش را آماده هجوم آن ها می کند تا کاملا برایشان به یک بازیچه تبدیل شود یک فرمان بردار،کسی که باید بچه ها را به دستشویی ببرد،آن هارا تمیز کند و حتی به او بی احترامی شود و این اوست که باید همیشه آرام باشد و درست رفتار کند،سکانس بعد باز هم یک معرفی است یک معرفی مهم که در ابتدا مخاطب آن را بی ارزش می پندارد اما به نوعی کل  فیلم حول این سه سکانس می چرخد،شخصیتی مهم به ما معرفی می شود دختربچه ای با چشمان کم بینا که از خانه بیرون رفته و حالا گم شده است،لوکاس لحظه ای تردید می کند اما او را به خانه می رساند،وقتی به خانه ی تئو پدر کلارا می رسیم  در ابتدا نمی دانیم رابطه خانواده او با لوکاس چگونه است،اما متوجه می شویم محل زندگی لوکاس جامعه ای کوچک است که همه یکدیگر را به خوبی می شناسند،بر خلاف انتظار ما خانواده کلارا از اینکه او گم شده و ممکن بود برای او اتفاق بدی بیفتد اصلا نگران نبودند که هیچ،بلکه آنان دختربچه ای تقریبا معلول را سرزنش می کنند،دختری که با توجه به ضعف بینایی اش و چهره معصومش بسیار ترحم برانگیز است.

فیلم هرچه جلوتر می رود از طریق گفتگو ها و واکنش های لوکاس ابعاد بیشتری از گذشته و شخصیتش برای مخاطب روشن می شود و گذشته او بسیار بر ویژگی های حال حاضر او منطبق است،از همسرش جدا شده و اجازه ندارد با پسرش مارکوس زندگی کند اما آنطور که باید و شاید حرفش را نمی زند و مثل همیشه عقب نشینی می کند،کلارا از طرف برادر و دوست برادرش مورد تمسخر و اذیت قرار می گیرد و درحالی که هیچکس نیست از او دفاع کند در تنهاییش می نشیند،کلارا که نه تنها پدر و مادرش به او توجهی نمی کنند بلکه بر سر اینکه چه کسی باید او را به مهد کودک ببرد دعوا می کنند،لوکاس مثل همیشه با از خودگذشتگی میان پدر و مادر کلارا میانجیگری می کند و اینگونه برای کلارا تبدیل به یک قهرمان می شود،کسی که به او توجه می کند و دوستش دارد،کلارا به او مانند پدر یا مادرش برخورد می کند و در لباسش برای او هدیه ای قرار می دهد اما لوکاس می خواهد او را روشن کند و هدیه را به او پس می دهد و او را به سمت پدر و مادرش ارجاع می دهد که این محبت باید به سمت آن ها برسد،اما کلارا از آن هدیه اظهار بی اطلاعی می کند،این اولین باری است که کلارا دروغ می گوید،طولی نمی کشد که کلارا از لوکاس هم نا امید می شود و دروغ بزرگتری می گوید،دروغی که با شاخ و برگ دادن دیگران زندگی  لوکاس را در معرض خطر و در موقعیت سقوط قرار می دهد لوکاس که در بهترین شرایط زندگی اش قرار دارد،قرار است فرزندش دیگر با او زندگی کند،احتمالا دوباره ازدواج می کند و حالا در موقعیت خطر قرار گرفته است،رئیسش که با کمک یک روانشناس حرف های بیشتری از کلارا شنیده،کلارایی که از دروغ بودن حرف هایش مبنی بر مورد آزار و اذیت قرار گرفتن توسط لوکاس به همه می گوید اما حالا این اتفاق حساس است که مهم است و مثل همیشه حرف های او مهم نیست و در موقعیت های دیگر او یک بچه است و حافظه ضعیفی دارد،آنقدر این مساله توسط اطرافیان به او تلقین می شود که حتی خود او هم مساله را قبول می کند،حالا او در مرکز توجه در خانواده اش قرار دارد،خانواده اش که گم شدن و نبودنش برایشان مهم نبود،بر سر اینکه چه کسی او را به مهد کودک نرساند دعوا میشد و...اینجا است که لوکاس پس از آگاهی از اینکه دروغ کار کلارا بوده و بیرون رانده شدن از محل کارش و در آماج توهین ها و شک و گمان ها قرار گرفتن،قصد دارد مثل همیشه به صورت منطقی و با صحبت کردن مساله را حل کند،اما متوجه عمق فاجعه می شود چرا که تئو به او شک دارد،کسی که با او قهوه می نوشید و به شکار می رفت و حتی به او گفته بود که اگر دروغ بگویی از چشم هایت متوجه می شوم،حالا نمی تواند حرف او را قبول کند و اوضاع وقتی بدتر می شود که توسط همسر تئو منحرف خوانده شده و به دنبال آن توسط تئو در صورت درست بودن حرف های کلارا تهدید به مرگ می شود و تئو همان جا کلارا را از دروغ مبری می داند چرا که بچه ها دروغ نمی گویند،این یعنی یک تهدید آشکار از طرف فقط یکی از والدین،در صورتی که او بهترین دوستش هم بوده است!

در این اثنا کلارا به خاطر عذاب وجدانش به خانه او می آید و حضور او درب منزل او لوکاس را بین خودش و نادیا قرار می دهد،کلارا به دلیل چشم های کم سویش متوجه حضور نادیا نمی شود و لوکاس برای اینکه اعتماد نادیا را جلب کند از او درباره این اتفاق می پرسد،اما کلارا که تحت تاثیر خیال بافی های دیگران قرار گرفته اظهار بی اطلاعی می کند و لوکاس متوجه می شود که دیگر هیچ راهی وجود ندارد و دیگر کسی حرف های او را باور نخواهد کرد،او با کوچک ترین سوال نادیا از کوره در می رود و او را از خانه اش بیرون می کند و درست همین جا است که نیمه اول فیلم به پایان می رسد و نیمه دوم آن رویارویی لوکاس با جامعه کوچکی است که او را شکار کرده اند...

شیوه روایت فیلم و مشخص شدن زمان بر پایه نوشته شدن متن از کل به جز می رود،بعد از اینکه لوکاس نادیا را بیرون می کند دیگر به یک مرد تنها تبدیل می شود که پتانسیل انجام هرکاری را دارد و یک موجود خطرناک و البته مورد علاقه مخاطبین است کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد،اما نیمه دوم فیلم با یک جهش چند هفته ای در ماه دسامبر آغاز می شود،بیرون برف می بارد و کریسمس نزدیک است،برای لحظاتی بازی کلارا زیر برف مارا از دنیای تاریک فیلم خارج می کند،اما طولی نمی کشد که به خانه ی آشفته و به هم ریخته ی لوکاس می رسیم،مردی که دیگر تنها نیست و پسرش مارکوس پیش او باز می گردد و متوجه تاثیر این اتفاق روی هم می شویم،یکی از ویژگی های منحصر به فرد این فیلم عدم قاطعیت در عملکرد شخصیت ها است،از بیان دیالوگ های توضیحی بیش از حد در این فیلم پرهیز شده است به همین دلیل مخاطب در جهان فیلم قدم زنان خود روابط علت و معلولی را در ذهنش مرور می کند و همین امر باعث می شود فیلم سطحی به نظر نرسد و هر کنش و واکنشی چند وجهی باشد و هرکسی برداشت متفاوتی از آن داشته باشد و تمامی برداشت ها با حقیقت خود فیلم منطبق باشد.یکی از از اتفاقات چند لایه فیلم حمایت یکی از همان دوستان لوکاس است که باهم به شکار می رفتند،اینکه او درلوکاس چه چیزی دیده که بقیه ندیده اند و نمی دانند یکی از همان اتفاقات است،ادامه روند فیلم پر از اینچنین موقعیت های چالش برانگیز است،لوکاس به فروشگاه رفته که از طرف یکی از فروشندگان به او اخطار داده می شود که پدرت حق خرید از اینجا را ندارد،این اولین واکنش جامعه به صورت علنی بر ضد لوکاس است و مردم منطقه به جای اینکه بگذارند قانون درباره او تحقیق بکند خودشان به هر نحوی خشم خودشان را خطاب به لوکاس ابراز کردند و برخلاف انتظار مخاطب لوکاس خیلی زود دستگیر می شود و حال شخصیت نا متعادلی که عصبانی است و حرفی برای گفتن دارد مارکوس است،او خطرناک ترین جارا برای ابراز عقایدش و دفاع از پدرش انتخاب می کند:خانه ی تئو،آن هم در شلوغی و رفت و آمد روز کریسمس،به مارکوس همچون پدرش اجازه صحبت داده نمی شود،اما شخصیت مارکوس دیگر مثل پدرش نیست و از کوره در می رود و بر صورت کلارا تف می اندازد و همه ی آن هارا دروغگو خطاب می کند،این کار مارکوس برای همان لحظات باعث خشنودی مخاطب می شود،اما مارکوس باید با عواقب آن روبه رو شود و از خانه بیرون انداخته می شود و توسط همان دوستان پدرش مورد ضرب و شتم قرار می گیرد،البته که مارکوس هم در این دعوا کم نمی آورد و از خودش دفاع می کند اما تئو برخلاف دیگران هنوز نسبت به مارکوس و پدرش احترام قائل است و فقط او را از خودش دور می کند،مارکوس اما در عملی سوال برانگیز به پیش مادرش باز نمی گردد...همان طور که این اتفاق برای کلارا سودی داشت و او مورد توجه قرار گرفت،لوکاس هم چیزی که سالها برای آن تلاش می کرد را حالا به دست آورده بود،همدلی پسرش با او،اگرچه از قبل متوجه علاقه مارکوس به پدرش شده بودیم اما عملی از سوی او به این صورت ندیده بودیم،مارکوس به خانه دوست پدرش و تنها حامی آن ها می رود،در آن خانه ی قدیمی متوجه می شویم که تنها او پشتیبان پدرش نیست بلکه همه ی اعضای خانواده او با او هم مسیر هستند و پدر وکیلش دنبال کار های اوست و شوهر خواهر هایش به صورت صریح از لوکاس دفاع می کنند و اینجا است که حقیقتی از سوی دوست لوکاس آشکار می شود مبنی بر اینکه بچه ها زیرزمینی را توصیف کرده اند و با توجه به این که خانه ی لوکاس زیرزمینی ندارد تمامی اتهامات از لوکاس تقریبا برطرف شده و شاید دلیل دفاع اعضای خانواده او از لوکاس به همین دلیل باشد،اما ما درجایی از فیلم متوجه شدیم که خانواده های بچه های مهد کودک نشانه های آزار تجاوز را گزارش کرده اند و سوال اصلی برای مخاطب به وجود می آید که آیا ممکن است کسی به جز لوکاس بچه ها را مورد اذیت و آزار قرار داده باشد؟که فیلم از این مسئله خیلی سریع عبور می کند و به بازگشت لوکاس می رسیم،لوکاس از نظر قضایی محکومیتی ندارد و بی گناه شناخته شده اما او از طرف جامعه پیش تر حکمش صادر شده بوده...

یکی از اتفاقات فیلم که مخاطب نمی تواند دلیل آن را بفهمد فرار فنی سگ لوکاس بلافاصله بعد از ورود لوکاس به خانه اش است،لوکاس به امید اینکه او برمی گردد نگرانش نمی شود و در میانه ی گفتگویی ملایم ناگهان سنگی بزرگ شیشه ی خانه ی آنهارا می شکند و شوک عمیقی به مخاطب می دهد،لوکاس با ترس به بیرون می رود و با جنازه فنی روبه رو می شود،این اتفاق شوک نهایی برای لوکاس است تا دیگر همان آدم آرام سابق نباشد،او همه ی افرادی که به کمکش آمده اند را از خود دور می کند و در زیر باران سگش را دفن می کند،این سکانس به شدت تاثیرگذار عمل می کند و مخاطب متوجه تغییر بارز او می شود،این که او لوکاس سابق را دفن می کند،همه چیزهایی که برایش ارزش بوده و خود را از انجام اعمالی باز می داشته،مثل درگیر شدن با دیگران و ضرب و شتم آنان،اما او هنوز هم دلش می خواهد با دیگران کنار بیاید ولی بعد از ضرب و شتم شدید او در سوپرمارکت برای گرفتن حق خود متوسل به زور می شود و فروشنده ی سوپرمارکت را مجروح می کند سپس مثل اینکه اتفاقی رخ نداده خریدش را تمام می کند،این درگیری باعث می شود که دیگر از آن ظاهر صلح طلب و آرام به شخصیتی غیرقابل پیش بینی تبدیل شود،شب کریسمس شده و لوکاس می رود که شکار شود،شاید راهی باشد تا بی گناهی اش را ثابت کند،این مهم ترین سکانس فیلم است،دوربین وینتربرگ دیگر در جستجوی چیزی نیست،دیگر از آن زوم های نا متعارفی که امضای شخصی فون تریر و او است خبری نیست،همه چیز واضح و مبرهن است و نیازی به جستجو نیست،این لوکاس است که حقش را می خواهد و فیلم به نقطه اوج و نمای معروف خودش که پوستر فیلم هم هست می رسد،نگاه جادویی لوکاس به مقصد تئو...به مقصد چشمهایش،و این چشم ها دروغ نمی گوید،همانطور که در ابتدا از چشم های او دروغش را فهمیده بود،حالا دروغ کلارا فهمیده و این بار لوکاس است که منتظر چیزی نمی ماند و به او حمله ور می شود تئو برای باور به یک شوک احتیاج داشت که آن را توسط لوکاس دریافت می کند توسط خود او و چه کسی بهتر از او برای اینکار،نیمه دوم پر از آشوب و حرکت های چالش برانگیز به نوعی در سکانس دیدار تئو و لوکاس به اتمام می رسد،رنگ و نور فیلم هرچه این آشوب افزایش می یابد به تیرگی بیشتری می رود و در سکانس دورهمی دوستان لوکاس همه جا روشن و هوا گرم شده است،انگار که از کابوسی تلخ و سرد و تاریک بیدار شده ایم،اما یک نکته را فراموش کردیم که کابوس ها در روز روشن هم اتفاق می افتند...

حال یک سالی گذشته لوکاس به ظاهر قبلی اش بازگشته و نادیا و مارکوس را به همراه دارد،او به جمع دوستان قدیمی اش برگشته و برخورد سرد یا متعجبانه دوستانش را با گرمی پاسخ می دهد و می گذرد،اما این دوربین نیست که جستجو می کند بلکه این چشمان لوکاس است که خودش را در دیگران می جوید و گاه با نگاهی نفرت انگیز روبه رو می شود،مارکوس مجوز شکارش را دریافت می کند و سپیده دم فردا همراه آنان به شکار خواهد رفت،مخاطب از این تغییر روابط خوشحال شده اما ته دلش هنوز با لوکاس و اطرافیانش صاف نیست و در زیر لایه فیلم هنوز هم خطر را حس می کند،تا جایی که لوکاس کلارا را رو در روی خود می بیند و حال این مخاطب است که حتی از رویارویی آنان می ترسد و نگران این است که کسی او را ببیند،لوکاس کلارا بلند کرده و در آغوش میگیرد و تا آن طرف  کاشی های کوچک می برد،در این میان بیش از اطرافیان مخاطب است که نگران این قضیه است و دلش می خواهد لوکاس زودتر او را روی زمین بگذارد،اینجاست که متوجه می شویم او به هرحال یک شکار است،هرچه مهربان باشند و باشد دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود فیلم با نگاه لوکاس به کسی که قصد شکار او را داشته و حال در ضد نور قرار گرفته به پایان می رسد،اینکه چه کسی در ضدنور قرار گرفته بود مهم نیست،این مهم است که لوکاس دیگر به هیچکسی نمی تواند اعتماد کند و هیچکس نمی تواند این قضیه را فراموش کند،دوباره دوباره و دوباره به این دلیل که او یک شکار است.

متین کیانپور





بستن

این یک نقد نیست


حسان درویشی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  

عشق سازنده است اما گاهاً می تواند نابودگر نیز باشد. اما عشق چیست؟ ما دلدادگی و دوست داشتن مفرط را عشق می نامیم. عشق انواع و اقسام  مختلف دارد: عشق مادر به فرزند ، عشق مرد به زن ، عشق مرد به فرزندش ،عشق انسان به طبیعت ، عشق انسان به حیوان و عشق دو همجنس به یکدیگر و ... سالهاست که عشق مرد به مرد و یا زن به زن در جوامع مدرن امروزی عادی شده و مردم با آن کنار آمده اند، حتی اگر مخالفتی با آن داشته باشند. امروزه قانون از همجنس گرایان حمایت می کند و در بعضی از کشور ها نیز می توانند بصورت رسمی با هم ازدواج کنند. اما این در حالیست که این نوع عشق سالها ممنوعه.قرن ها طول کشید تا این عشق به ظاهر ممنوعه در جامعه رایج شود و مردم پی به عادی بودن آن ببرند.

اگر در تاریخ دنبال ردپای این نوع از عشق بگردیم می توانیم در شعر شعرا و نثر تاریخ نویسان آن را پیدا کنیم که  از همان ابتدا مخفی و پنهان از انظار بود. همانطور که گفتم درگذشته غلط بوده و این بخاطر مخالفت ادیان الهی با این نوع از عشق بود. الن تورینگ ، ریاضی دان و دانشمند انگلیسی ، در رمز گشایی پیغام های آلمان نازی نقش بسیار پر رنگ داشت و با اختراعات و الگوریتم های او بود که متفقین پیروز جنگ شدند. اما آیا می دانستید که آلن تورینگ همجنس گرا بوده و برای همین تحت درمان سخت و شکنجه آور قرار می گرفت؟ او برای این شکنجه ها چنان از لحاظ روحی او را اذیت کردند که تصمیم گرفت به زندگی اش پایانی زود هنگام دهد. عشق می تواند نابودگر باشد و زندگی یک انسان را تراژیک کند و این تمام موضوع این فیلم است. اما در این فیلم اشاره ی کوچک اما بزرگ به عشقی تا ابد ممنوعه شده که چقدر می تواند نابودگر زندگی افراد باشد.

دختری خردسال به دلیل عدم تربیت صحیح والدین دچار توهم عشق می شود. او از دوست صمیمی پدرش که در مهد کودکشان کار می کند خوشش می آید و زمانی که خانه و خانواده در جنگ و دعواست به او پناه می برد ، با او به خانه باز می گردد و با سگش بازی می کند.لوکاس(شخصیت اصلی) فردی مهربان است که تمام کودکان مهد با او رابطه ی خوبی دارند ، همکارانش او را دوست دارند و از نظر مردم محترم است. در این شهر کوچک همه با هم آشنایی دارند و در فصل شکار با هم به شکارگاه می روند و بعد از شکار مشروب می نوشند و غذا می خورند که انگار این تفریح ریشه در فرهنگ مردان دانمارکی دارد(دانمارکی ها اصالتا وایکینگ هستند).لوکاس رفیق صمیمی اش را به خانه می برد و ما متوجه ی عمق رفاقت این دو مرد می شویم . روز بعد لوکاس متوجه ی علاقه دختر دوست صمیمی اش به خود می شود. عشقی از ریشه غلط و زاده ی ذهن خام یک دختر خرد سال، او را از خود می راند و می گوید که بوسیدن روی لب فقط برای پدر و مادر است.  در صحنه ای می بینیم که برادرش بهمراه دوستش در تبلتشان فیلم های مستهجن نگاه می کنند و برای شوخی لحظاتی از آن را با دخترک به اشتراک می گذارد. تا اینکه روزی  در مهد دخترک به مدیر اعترافی از سر خشم می کند و می گویید که لوکاس به او تعارض کرده. مدیر با خانواده ی دخترک حرف میزند و نگرانی اش را با باقی اولیا در میان می گذارد و از آنها می خواهد که با کودکان خود صحبت کنند تا پرده از کار لوکاس برداشته شود. همه این تهمت را باور می کنند. دخترکی با چهره ای چنین معصوم مگر می تواند دروغ بگوید؟ آن هم با این جزئیات؟شک در جان همه رخنه می کند و این شک در کوتاه ترین زمان به یقیین بدل می گردد. لوکاس گیج از اتفاقاتی که افتاده فقط نگران فرزند خویش است او می خواهد حقیقت را از زبان خودش به او بگوید و این حقیقت چیزی نیست جز بی گناهی او و خیالبافی دخترکی خرد سال. 

حرف حق را از بچه بشنو. این جمله را بار ها شنیده ایم و بار ها به صحتش ایمان آوردیم اما این شعاری بیش نیست و کارگردان ، توماس وینتربرگ به ما این اخطار را می دهد. زندگی لوکاس به سیاهی کشیده می شود ، مردم از او بیزارند و خواستار محاکمه ی او هستند. پلیس وارد کار شده و پرس و جو را آغاز می کنند. تعدادی دیگر از اولیا نیز خواستار محاکمه ی او هستند و می گویند که کودکانشان مورد تعرض قرار گرفته اند.پلیس با کودکان حرف زده و آنها از زیر زمینی با جزئیات زیاد صحبت میکنند اما خانه ی لوکاس که زیر زمینی ندارد. این مدرکی می شود که پلیس به حرف کودکان شک کرده و آن را توهمی کودکانه بخواند و لوکاس را آزاد کند. لوکاس آزاد است و از نظر قانون بی گناه اما محاکمه در خیابان ادامه دارد. مردم از او بیزاراند و هیچ کس مایل به آزادی او نیست. سگش را می کشند ، از مغازه بیرونش می اندازند و او را مورد ضرب و شتم قرار می دهند. لوکاس بیگناه است و  آسیب دیده و این حقیقت او را از درون می آزارد. شب عید کریسمس به کلیسا می رود، با دوستش حرف می زند و دوستش در چشمانش بی گناهی را احساس می کند و فیلم با یک شیب تند به پایان می رسد.

فیلم یک پند اخلاقی مهم  به ما می دهد، اعتماد باید با دلیل باشد در غیر این صورت آسیب بزرگی به یک نفر می رساند . پدر و مادر فرزند خود را عاشقانه دوست دارند و این عشق چشم آنها را به حقیقت می پوشاند ودیگر نیازی به دنبال کردن حقیقت نمی بینند. اگر بخواهیم فیلم را مو شکافانه بررسی کنیم ایرادات زیادی را می توانیم از فیلمنامه بگیریم. فیلم از محتوای خوبی بر خوردار است اما هیچ عمقی نمیگیرد ، داستان در سطح باقی می ماند و این ایراد بزرگ فیلم می باشد. چنین موضوعی با چنین داستانی می توانست بهتر و بیشتر مورد بررسی قرار گیرد و ما را در جایگاه تماشاگر میخ کوب کند اما فیلم هیچ عمقی نمی گیرد. 

در پایان باید اشاره کرد که انسانیت در این فیلم موضوع اصلی هدف قرار داده شده بود و اگر مردم شهر برای لحظه ای وجدان خود را قاضی می کردند متوجه می شدند که لوکاس بیگناه است و قربانی خیال پردازی یک کودک شده است. کاش سطحه فیلم شکسته می شد و به این شکل سرسری به پایان نمی رسید.

بستن

روزی که پسر مرد میشه و مرد پسر میشه


مریم سلطانی نژاد
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  

وقتی لوکاس عشق کلارا رو پس میزنه باید حواسش به عواقبش باشه و باید حواسش به قدرت عشق یا تنفر یه کودک باشه.

لوکاس انگار نای فریاد زدن و دفاع از حق خودشو نداره! شاید چون خودشو بابت پس زدن عشق کلارا و تنفر اون مسئول میدونه و در شوک هست. لوکاس قلب رنگی رنگی که کلارا در جیبش گذاشته بود و بوسه اونو پس میزنه، و دنیای کلارا رو که از اوضاع نابسامان خونه شون بهش پناه و امید برده بود رو خراب میکنه، که منجر به این میشه که اون کودک هم با ادعای نادرستش در مورد لوکاس دنیای اطراف لوکاس رو به کابوسی ناتمام برای او تبدیل کنه. 

چرا لوکاس از خودش دفاع نمیکنه؟! چون شاید هنوز در شوک این هست که مگه اونهمه خاطرات خوب با دوستان و اهالی شهر و اون همه محبت به بچه ها برای اثبات بی گناهی اون کافی نبوده؟! و میبینیم که نه، کافی نبوده!!!! قبل تر دیدیم که لوکاس هم با وجود کودک و معصوم بودن کلارا باز هم بابت اینکه کلارا در مهد کودک بوسه بر لب لوکاس زد دچار ترس شد و بخاطر این ترس و نگرانی رفتار نسنجیده ای رو نشون داد که منجر به دل شکستگی و تنفر و دروغگویی کلارا شد....کاری که اینبار جامعه داره به همان صورت بر سر لوکاس میاره....جامعه دچار ترس و نگرانی بدلیل ناآگاهی شده و داره هر کاری رو برای نابودی این عامل وحشت انجام میده. 

اوضاع ‌نابسامان این اجتماع مثل اوضاع جنگل میمونه وقتی که زمان شکار میرسه....یعنی وقتی جامعه گرسنه ی تخلیه عقده هاست تا این گرسنگی روحی رو خاموش کنه به هر چیزی چنگ میزنه تا خودشو آروم کنه و بارگناهان خودش رو کم کنه. این نشون میده که جامعه که متشکل از افراد مختلفی هست خوب از کردار و رفتار خودش آگاهه، اما به یه قربانی نیاز داره تا این عذاب وجدان رو بتونه بشوره ببره. 

کلارا چشمانش ضعیفه، کلارا یه طعمه و شکاره....لوکاس هم چشمانش ضعیفه، لوکاس هم یک طعمه و شکاره.....طعمه ها چشمان تیزبینی ندارن چون توی ذات اون ها شکار کردن وجود نداره اما در عوض شکارچیا چشمان تیزبینی دارن....اونا هستن که همیشه بدنبال طعمه جدیدی بنابر تغییر اوضاع میگردن اما جایی که عینک لوکاس میشکنه و اتفاقا لوکاس بدون عینک میره کلیسا و با دوستش که پدر کلارا باشه روبرو میشه بهتر میتونه بی گناهیش رو اثبات کنه.....لوکاسِ بدون عینک بیشتر شبیه شکار هست تا شکارچی....دیگه میشه یخورده ام شده بهش اعتماد کرد چون ادای تیزبین های شکارچی رو با اون عینک نمیخواد در بیاره.

اونی که شکارچی هست میخواد شکارچی بمونه، برادر کلارا در جریان شکار خواهرش هنگامی که همراه با دوستش با کلارا شوخی میکرده ، حالا هم دوست داره نقش شکارچی رو داشته باشه اما اینبار شکارچی لوکاس چون خوب میتونه نحوه این شکار رو تجسم کنه، کاری که قبلا خودش و دوستش با خواهرش انجام داده بوده!!! برادر کلارا قبلا خواهرشو یکبار شکار کرده بوده، اما اینبار دلش نمیخواد کس دیگه ای طعمه شو شکار کنه!! شاید چون یجورایی برادر لوکاس آینده خودشو در لوکاس مورد اتهام میبینه و چون ازین آینده ای که ممکنه بر سر خودش بیاد میترسه پس میخواد اونو نابود کنه....تا شاید جلوی وقوع آینده موهوم خودش رو بگیره. 

در دنیایی که جنگل هست شکارچیا خوب همو میشناسن اما آیا شکارها هم خوب همو میشناسن؟ پسر لوکاس در انتهای فیلم سوت آشنایی برای بقیه شکارچیا میزنه...سوتی که شکارها رو فراری میده، پس یه شکارچی میدونه که همیشه در کمینه و نباید شکارو فراری بده.....پسر داره یاد میگیره که بعنوان یک شکارچی خوب عمل کنه تا مرد بشه و از خامی در بیاد گویا این سرنوشتیه که جامعه ای شبیه جنگل برای بالغ کردن آدما در نظر گرفته، در حالیکه پدرش لوکاس در همبن روز شکار نمیکنه و همچنان در خامی خودش باقی میمونه و اتفاقا تا دم شکار شدن هم پیش میره.... همون خیال خامش که تصور میکنه زنجیره تنفر تموم شده در حالی که این زنجیره از پیش از ایجاد احساس کلارا به لوکاس شروع شده بود اونجایی که برادر و دوست برادر کلارا بهش تعرض میکنن و اون تصاویرو بهش نشون میدن و اون حرفا رو جلوش میزنن ،اعمالی که صرفا برای لذت خودشون انحام میدن و باعث آشفتگی در کلارا میشه. در حقیقت به کلارا تعرض شده اما از جانب برادر و دوست برادرش و برادرش هم اینو خوب میدونه و در تلاش برای پاک کردن این ننگ از وجود خودش بر میاد.

بستن