پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی |درام ، کمدی

روزی روزگاری در هالیوود

Once Upon a Time in Hollywood

۶.۶ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۴۴ رای

منتقدان:

۷.۲

امتیاز دهید:

سال 1969، در سال های پایانی عصر طلایی هالیوود، یک بازیگر از یاد رفته و بدلش، جویای نام و شهرت اند.

نقدهای بلند فیلم روزی روزگاری در هالیوود

اجتماع پارودی ها، انفکاک سینما


 شاید بشود گفت: هر کارگردانی بالاخره روزی به جایی می رسد که فیلمی بسازد راجع به سینما. درواقع سینما برای سینما. از "روز برای شب (شب آمریکایی)" فرانسوا تروفو که فیلمی بود در مورد سیر ساخته شدن یک فیلم که نقش کارگردانِ درون فیلم را هم خود تروفو بازی می کرد، بگیر تا "تاریخ (های) سینما" ژان لوک گدار که پردازشی وسواس گونه و شگرف به جهان فیلم ها دارد. گاه از حوزه نوستالژی بازی و عشق به سینما می آید مثل "سینما پارادیزو" تورناتوره و گاه مخاطب را به درون فیلم می کشد و پرده سینما را از مقابل چشمانش کنار می زند همچون "پنجره پشتی" آلفرد هیچکاک. گاه نگاه زیرلایه ای تر است، همچون "پرسونا" برگمان. به یاد آورید سکانس ابتدایی پرسونا را. دست کودک بر کلوز لیا اولمان، ترکیب چشمان و دست کودک که جای سوژه و ابژه را تغییر می دهد و اهمیتی خودبازتابنده پیدا می کند نسبت به چیزی که برگمان می خواست سینماتوگرافی بنامد. حال تارانتینو در نهمین اثرش دست به ساخت فیلمی در مورد برهه ای از تاریخ سینمای هالیوود زده است. دوره ای که وسترن های آمریکایی رو به افول است و شرایط نابسامان و بروس لی هست و پولانسکی که به تازگی سه گانه اش را با "بچه رزماری" تکمیل کرده و.... .

تمهید تارانتینو برای مواجهه مخاطب با چنین وضعیتی، دست اندازی او به شیوه های آیرونی در بیان سینمایی است. شیوه های آیرونی از موارد رایج در سینمای پست مدرن و معاصر است. در این سینما، تماشاگرانی فرض می شوند که از تاریخی که فیلم در آن می گذرد آگاه باشند و از آنجایی که شیوه ی پست مدرن تارانتینو در انتقاد به مدرنیته اساسا به گذشته می نگرد، مسئله فیلم بر سر ارجاع به بیشترین منابع برای مخاطب و چگونگی برخورد فیلمساز با آن است. یکی از وجوه بارز در پرداخت به آثار آیرونی، تاکید عمده بر طنز آیرونی است و از آنجا که اساس پست مدرن های تارانتینو بر پایه دیدگاه طنزآلود و آیرونی به تقلید سبکهای گذشته است، این طنزهای آیرونی برای واپسین اثر فیلمساز کاملا جور درمی آید. اما نگاه طنزش به راستی از کجا می آید و در کجا اثر می کند؟ مفهوم "پارودی ها" عنصری جدانشدنی از سینمای تارانتینو است. در سگهای انباری رگه هایی از آن را می بینیم و تا روزی روزگاری... در تک تک آثار او جاری است. پارودی اساسا از مفهوم نگاه طنز و گاه طعنه آمیز به اتفاقی واقعی، مستند یا جدی می آید. روش های به کارگیری پارودی ها در سینمای تارانتینو از فیلمی به فیلم دیگر تغییر می کند و او با یک دیدِ کلیِ ثابت در سینمایش، پردازشهای متفاوتی در هر فیلم دارد. از گمراهی در سگهای انباری تا اغراق در داستان عامه پسند و واژگونی در پست فطرتهای لعنتی. عمومیت یافتن پارودی ها محصول دوران پست مدرن تلقی می شود در دهن کجی به مدرنیته. دان هریس می گوید:(( پارودی ها باعث می شود طنز پست مدرن برای عموم مردم بیشتر جا بیافتد و رایج شود.)) اگر بخواهیم نمونه ی سینمایی مناسبی در میان فیلمهای چند سال اخیر برای ترجمان این گفته بیاوریم، یکی از بهترینها روزی روزگاری در هالیوود است. این فیلم تمام پارودی های استفاده شده را با هم دارد. گنجایش های خارجی یا همان سکانس های بی ربط، جزئی از فرم فیلم است و خارج از قاعده نیست. هرچند برخی اوقات بیش از حد طولانی است و بیهوده زمان فیلم را زیاد کرده است و تا حدودی اثر، خسته کننده می شود. این فیلم صراحت لهجه ی ویژه ای دارد که از همان علاقه ی فیلمساز به فرهنگ عامه پسند می آید با این تفاوت که در اینجا وجهه ای تاریخی هم به خود گرفته است. 

تفاوت مهمی که این فیلم با آثار قبلی فیلمساز دارد، در بکارگیری همین پارودی هاست. اساسا پارودی ها در سینمای تارانتینو از رابطه ی بینامتنی و دقت او در تنظیم فیلمنامه هایش بود. اما در اینجا پارودی ها تا حدودی مثل آثار مل بروکس، واضح و جلوی چشم است و این تغییر رویه در استفاده از پارودی و تبدیل کردن آن به نوعی ژانر فیلم به واپسین اثر تارانتینو علیرغم تمام کمک ها ضربه هم زده. برخی از بخش های طنز فیلم خوب است. مثل ابتدای فیلم که اسم های "دی کاپریو" و "برد پیت" را به هنگام تیتراژ که در ماشین هستند جابه جا می زند و به نوعی رابطه ی بازیگر و بدلش و همینطور نقش اصلی و فرعی بودن را به سخره می گیرد. و همینطور سکانس فیلم وسترن که دختر بچه درحالی که در تمام طول بازی، پشت به دی کاپریو است، در پایان می گوید: این بهترین بازی بوده که تا به حال از یک بازیگر دیده. درحالی که بیشتر صدایش را شنیده تا اینکه نحوه ی اجرای او را دیده باشد. اما مثلا تکرار قابهایی که شخصی در فورگراند، دوربین از کمر به پایین او را می گیرد و در عمق میدان، شخصی نشسته یا ایستاده دیده می شود؛ کاملا بی ربط است و این تکرار تکنیکی به معنای واحدی در اثر نمی رسد. روش های متفاوت پارودی ها در روزی روزگاری.... در تمام سطوح گفتمان فیلمیک، شامل شخصیتها، صحنه، روایت و سبک فیلم عمل می کند و این در ادامه ی همان جمله ای است که نگارنده گفت که این فیلم همه ی جنبه های پارودی را باهم دارد. اما آیا این به خودی خود نکته ی مثبتی است؟ استفاده از هرکدام از پارودی ها آنهم در سطوح مختلف اثر مستلزم رعایت اصول هرکدام به همراه حفظ هماهنگی اش با پارودی های دیگر است که کاریست بسیار سخت و طاقت فرسا. همین که تارانتینو به سراغ چنین کار سختی رفته، خودش جای تحسین دارد. اما متاسفانه اثر یک دستی و توازن لازم را ندارد. از سکانسهای طولانی بی ربطش پیشتر گفتم که کمش خوب بود اما زیادش ملال آور شد. شوخی فیلمساز با رومن پولانسکی و همسرش و همان واژگونی حقیقت که در پست فطرتهای لعنتی شاهدش بودیم، تا حدودی فریب دهنده و توهین آمیز است. پولانسکی فیلمساز بهتری نسبت به تارانتینو است و فیلم در دورانی می گذرد (سال 1969) که او شاهکار "چاقو در آب"، فیلم خوب "امتناع" و بعد شاهکار بچه رزماری را ساخته و یکی از بزرگترین کارگردانان آن دهه است. پولانسکی در فیلم، عملا رو هواست و فیلمساز آبرو برای او نمی گذارد. توهین می کند و حد نگه نمی دارد. ذوق زدگی شارون تیت را هم در رفت و آمدش به سینما زیادی طول می دهد و از آنجایی که طرح خاصی برای حضور این کارکتر ندارد به زور سعی می کند او را با اغراق و اصرار بر واکنشهایش ظاهر کند. از برخوردش با بروس لی هم بگذریم که مشخص نیست واقعا از کجا می آید و به طور واضح به فیلم پرتاب شده است. اثر با اینکه در مورد سینماست، ضد سینما هم عمل می کند و این با چیزی که قرار است تارانتینو برای ما به نمایش بگذارد در تناقض است.تناقض پارودی ها هم بیشتر در شخصیت پردازی عیان است. مثلا واکنش های بدلکار و به خصوص بازی خوب برد پیت، کاملا در قالب طنز فیلم شکل گرفته است، اما بازی بازیگر(دی کاپریو) دربسیاری از جاهای فیلم از کنترل خارج شده و ارتباط بین بازیگر و بدلکارش در میزانسن - به جز در پایان فیلم - درنیامده و درحد گفتوگوست.

هیپی هایی که در پایان به خانه بازیگر حمله می کنند را تا حدودی به واسطه ی حضور ظاهرا بی مورد بدلکار در آن منطقه ی متروکه می شناسیم که این امر به استفاده ی درست فیلمساز از گنجایش خارجی برمی گردد. و البته صحنه های کشت و کشتار که مخاطبِ تارانتینو، شاید زودتر انتظارش را داشت هم بالاخره اتفاق می افتد. بعد از انتقال بدلکار به بیمارستان، دیالوگی بین بازیگر و دوست پولانسکی که در غیاب او آن شب در خانه اش مهمان است برقرار می شود. ناگهان تارانتینو یک پی او وی از این دوست پولانسکی می گیرد. این یعنی چه؟ اصلا او چه شخصیتی در فیلم دارد که باید نقطه نظرش را ببینیم. آیا بهتر نبود این پی او وی در جایی از فیلم از خود پولانسکی می بود؟ تعلیقات لحظه ای که تارانتینو به وسیله ی این تکنیک بازی هایش قصد دارد به وجود آورد، شدیدا بی معنی و در جهت قطع ارتباط با سایر شخصیتهای فیلم است.

اثر به لحاظ محیطی و بازشناسی آن از وجهه ی تاریخی نسبتا خوبی برخوردار است. ورود از خیابان ها به محل های مختلف که دوربین بدون کات بالا می آید و احیانا تابلویی را هم می گیرد و آرام از بالا به داخل محیط بعدی می رود، تکنیکی است که تارانتینو برای نخستین بار از آن استفاده کرده و در جهت ساختن یک اطلس کوچک سینمایی-تاریخی از آن بهره برده است. تاکید ویژه ی قابها در نشان دادن تابلوهای نئونیِ سینما و کافه و رستوران ها هم در جهت ارجاع و بازسازی تاریخی اثر است.

روزی روزگاری در هالیوود برداشت جدیدی به لحاظ فرم و کنکاش نویی در تاریخ سینماست که اگر ایرادات گفته شده نبود، می توانست فیلم خوبی از کار درآید، که درنیامد. توهین ها و اشکالات در تلفیق پارودی ها و ضدیت اثر با سینما که در محتوای اثر ریشه دوانده است، آنقدر در چشم می زند که نادیده گرفتنی نیست. خداوند عز وجل، بروسلی را بیامرزد. اما از آنجایی که جناب پولانسکی همچنان زنده اند و سرپا، در پایان این مطلب وظیفه ی خود می دانم از طرف فیلمساز از ایشان عذرخواهی کنم.

بستن

می خواهم زنده بمانم


  

روزی روزگاری در هالیوود جدیدترین ساخته تارنتینو کارگردان شمشیر باز سینمای جهان ، نبرد خونین میان هنر و ذائقه درونی است . یک تقلب بزرگ از همه چیز که هیچ چیزی از آن حاصل نمی شود . برخلاف بسیاری از نقد های مثبتی که به فیلم شده ، بر این باورم که این اثر ضعیف ترین ساخته تارانتینو در طول سالهای فعالیت او است . 

*در آغوش پاچینو

قصه با روایتی نوستالژیک از زندگی ریک دالتون آغاز می شود . یک ماجراجویی بی سر و ته که محوریت آن کلیف ، بدلکار دالتون ، قرار دارد . اشاره به تاریخ سینما در این اثر ابدا شکل سینمایی پیدا نکرده است چرا که لحظاتی که تارانتینو مخاطب را به حضور در پشت صحنه یک فیلم وسترن که دالتون در حال ایفای نقش در آن است دعوت می کند به مراتب لذت بخش تر از موضوع اصلی فیلم ، استیصال یک ستاره هالیوودی است . برد پیت و لئوناردو دی کاپریو هرگز هم بازی خوبی نخواهند بود چرا که دو شیر در یک جنگل نمی توانند سلطان باشند و به همین جهت نه آن چهره هیجان انگیز و کمدی وار برد پیت در «حرامزاده های لعنتی» را شاهدیم و نه جدیت مسخ کننده دی کاپریو در «جانگو آزاد شده» . تارانتینو در «روزی روزگاری در هالیوود» ستاره دیگری به نام آل پاچینو وارد قصه خود کرده که کمترین کاربرد سینمایی ندارد و تنها می تواند بخش تاریخی قصه را ارضا کند . پناه کارگردان به یک ابر ستاره برای آغاز داستان نشان دهنده ضعف او در ساخت شخصیت سینمایی و عبور از خط زمان به واسطه یک تجربه گرایی است . 

*شمشیر خونین 

تارانتینو یک متقلب بزرگ است این جمله از انیو موریکونه آهنگساز برجسته سینمای جهان را به خوبی در این اثر می توان دید . قصه فیلم علاوه بر این که خرده جنایت های باقی مانده از «کیل را بکش» را به دوش می کشد بلکه با تولید محتوای غیر حقیقی ، گزافه گویی های خود را می پوشاند . تارانتینو در «روزی روزگاری در هالیوود» می گوید : می خواهم زنده بمانم و برای اثبات گفته خود متوسل به شعله افکن در دستان ریک دالتون می شود . سکانس پایانی فیلم تداعی گر خواسته های یک ذهن بیمار از گفتمان سینمایی با مخاطب است . درگیری های مستانه و کمدی وار ، له کردن صورت دشمن ، استفاده از چاقو برای دفاع از خود ، به آتش کشیدن چهره ای آسیایی در استخر و ... ثابت می کند مولف همچنان لذت کشتار تن به تن را به استفاده از سلاح های دور برد ترجیح می دهد . نزول تارانتینو در آثار سینمایی پس از «حرامزاده های لعنتی» آغاز شد . البته که خود این اثر عقب گردی به سوی کشف فرم در سینمای سلیقه محور تارانتینو بود اما «هشت نفرت انگیز» و اخیرا «روزی روزگاری در هالیوود» فرم با شمشیر خونین محتوا سلاخی می شود . در فیلمنامه این اثر همه چیز در حد معرفی باقی می ماند . شکل گیری ارتباط کلیف با هیپی ها و چرایی آن . استیصال ریک دالتون و برخورد او با دختر بچه ای که به اندازه یک بازیگر کهنسال تجربه دارد . همسایگی با رومن پولانسکی و حضور نامشخص و نامربوط مارگو رابی در اثر . حذف چگونگی و چرایی در ارتباط کاراکترهای قصه به عنوان مثال : یافتن مکان کلیف توسط هیپی ها ، مبارزه کلیف با بروس لی ، گم شدن سرونشت پاچینو و رستگاری بی منطق ریک دالتون با ورود به میهمانی مارگو رابی که اکنون حامله شده است . سینمای تارانتینو نمود روانی ذهنی است که پرخاشگری ها و عقده ها را با پاشیدن رنگ سرخ بر تابلو بروز می دهد .   

نویسنده : علی رفیعی وردنجانی 

بستن

چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به فیلم‌های بد عشق بورزم!


  

اصلاً بد نیست فیلم‌ساز با تعلقات خاطرش حال کند -که کی نمی‌کند؟ بد این است که در وابسته‌گی‌هاش، خاطره‌بازی‌هاش -به اصطلاح نوستالژی‌هاش- بماند؛ گیر کند. خطرِ نوستالژی اغلب مالِ مؤلفانِ در آستانۀ پیرمردی است -حال آن‌که «تارانتینو» مؤلف چیزی جز خون و خون‌ریزیِ برآمده از تلفیق اکشن‌های بی‌حالِ (متضادِ باحال) رده ب و رزم-‌بازی‌های فراواقعیِ تاریخ انقضاء گذشتۀ ژاپنی و سرخوشیِ خل‌خلی‌وار آمریکایی زمانۀ نوجوانی‌اش نیست، و اکنون گیر اُفتادن در چنین خطری نوپا در مواجهه با «سینما»ی او، به بار پسماندیِ اثر می‌افزاید. سؤال این است که اگر روزی روزگاری در هالیوود را هر فیلم‌ساز غیرمعروفِ دیگری هم می‌ساخت باز این‌چنین مورد توفیق رسانه‌ها و منقّدها و جشنواره‌ها (!) قرار می‌گرفت یا سینمای کنونی چندان به «فیلم»ها توجه ندارد و «نام»ها براش از اصل جنس مهم‌تر است (؟)

روزی روزگاری... قابل تحمل نیست -از شدّت بی‌چیز بودن؛ حتّی خاصیت «نوستالژی بودن» هم ندارد که نوستالژی‌اش را پرداخت نمی‌کند -بلکه فقط نشان‌اش می‌دهد؛ ما را شریک عوالمِ -هرچند برهوت‌اش- نمی‌کند. سؤالی که در ضدمرگ مطرح بود که مثلاً چرا تماشاگر در سال 2007 شاهد بدل یک سْلشرِ ردۀ ب‌ است در حالی که اصلِ آن همواره در حال تولید؟ (مگر آن‌که هجوی در کار، یا رویکردی متفاوت در جریان باشد -که نیست!) این‌جا نیز خودنمایی می‌کند که علّت هم‌مسیر شدنِ تماشاگر با «تارانتینو» در دیدنِ بدون پرداخت یک‌سری صحنه‌ها (چگونه‌گیِ ساخت وسترن‌های پوشالی دهۀ شصت در قالب سریال‌های تلویزیونی، مت هِلم/ بروس لی-بازی‌های کمدی-جاسوسی دوران، Always is always forever ِ معروفِ چارلی (!) و ...) چیست؟ به‌جز آن‌که تماشاگر دوباره به شیفته‌گی فیلم‌سازش نسبت به «فیلمِ بد» پی نبرد؟ به نظر می‌رسد این تارانتینویی‌ترین اثر فیلم‌ساز است و البته نه نکته‌ای است تحسین‌برانگیز که بیش از هرچیز در ستایش فیلمِ بد ساخته شده است. فیلم‌ساز پس از بسیار قصه‌ها که تصویر کرده و در بطن این قصه‌ها، شیفته‌گی‌اش به «بی مووی» و «ترش مووی» و «گریند-هاوس» و «پالپ-فیکشن»، به کرات عیان شده است، این‌بار دل به دریا زده و دیگر خود را پشت قصه‌ها پنهان نساخته و صرفاً در ستایش فیلمِ بد و بازیگرانِ فیلم‌های بد و اخبار زرد، فیلم ساخته است -بدون هیچ توضیح اضافی؛ یک‌سری صحنه‌های پراکنده که حتّی به‌جای این زمانِ نسبتاً طولانی، قابلیت دوبرابر، سه‌برابر و حتّی سریال شدن را داراست. در این میان دو راهبرد کلی، چشم‌انداز پایان است: اولاً استراتژی «بدل‌گزینی» و «جابه‌جایی» که در نهایت به غایتِ جعل تاریخی می‌رسد؛ «کلیف بوث» در جایگاهِ بدلِ «ریک دالتون»، نام‌های هر دو که یکی به برادران دالتون و یکی به قاتل لینکلن (جان ویکلز بوث) نزدیکی می‌کند، جایگزینیِ «ریک» در فرار بزرگ، بدل‌های برابرِ اصلِ مثلاً بروس لی، سْتیو مک‌کوئین، پولانسکی، تقابل بدلِ «شارون تیت» (مارگو رابی) با خودِ «شارون تیت» در نقشِ شخصیت خدمۀ خرابکار و ... بسیار از این بدل‌گزینی‌‎ها که در نهایت بستر جعل تاریخ را فراهم می‌سازد -که راهبردی است قابل تأمل و یک شَست بالا، ثانیاً اشاره به خانوادۀ منسن و تقابل شخصیت‌ها با این خانواده که قرار است در مسیر رسیدن به صحنۀ کشتار، تعلیق ایجاد کند -که البته بدیهی است و هر کارگردان بدی این را بلد است؛ امّا فیلم‌ساز ظاهراً آن‌قدر در جزئیات وسواس به خرج داده و همه‌چیز را آن‌قدر دقیق شبیه واقعیت‌اش چیده که یک کلِ بزرگ را فراموش کرده: اصلاً «چارلز منسن» کیست که قرار است «شارون تیت» را سلاخی کند؟ و چرا باید این‌کار را بکند؟ ببخشید، چارلز منسن؟ در فیلم تنها یک نام «چارلی» می‌شنویم، چند هیپیِ ظاهراً نوچۀ این آقای «چارلی» و رفتارهای عجیب چند بد-منِ تیپیکالِ فیلم‌های رده ب! فیلم ظاهراً یک اصل را از یاد بُرده -و این ربطی به فرموله کردن فیلم‌سازی و سینما ندارد و به اساس «ایجاد ارتباط»؛ اساس حرف زدن برمی‌گردد؛ یک‌نفر لطیفه‌ای را با آب و تاب تا انتهای خنده‌دارش تعریف می‌کند ولی مشکل این‌جاست که این لطیفه را از نیمه آغاز کرده و مخاطب دقیقاً نمی‌داند گوینده دارد دربارۀ چی صحبت می‌کند و چرا باید بخندد! مگر آن‌که پیش‌تر شنیده و این‌بار به حرمتِ «جوکر»، می‌خندد! روزی روزگاری... دقیقاً چنین است؛ باید برای درک آن، نه تنها سر از کار چراییِ ناکامی «ریک دالتون» (شناخت ساز و کار وسترن و سینمای رده ب در دهۀ شصت) دربیاوریم که باید با قضیۀ «منسن» و سایر بستگان‌اش آشنا باشیم و «چارلی» را «چارلز منسن» و آن دیوانه‌های سر از کشتار با اره‌برقی... درآورده را «خانوادۀ منسن» در نظر بگیریم که گویا اثر قصد پرداخت آن ندارد؛ یعنی لطفاً به روزی روزگاری... یک‌سری صفحۀ ویکی‌پدیا الصاق کنید! بعد هم می‌گویند نباید با اصول نقدِ کهن (!) آثار تازه را نقد کرد!

دو ساعت و چهل دقیقه پرت و پلا، گزافه‌گویی به‌جای یک دقیقه پرداخت؟ پیش‌تر اگر قرار به جعل مرگ هیتلر بود، پای قصه‌ای وسط بود و پیشوایی که قطعاً آدم پلیدی است و دو اپیزود از کشتار بی‌رحمانه‌ای که معلول سیاست‌های این «پیشوا»ست و بعد تنها یک صحنۀ «ناین، ناین، ناین» گفتنِ خشنِ و در عین حال تمسخرآمیز شخص «پیشوا» و تمام؛ یعنی حرام‌زاده‌های لعنتی لااقل در مورد قصه‌گویی کارش را درست انجام داده امّا این‌جا واقعاً همه چیز شبیه به شوخی می‌ماند! مثلاً صحنه‌ای که «کلیف بوث» به مزرعه‌ای می‌رود که غریبه‌ای آشنا (جورج اسپان) صاحب آن است و زمانی بسیار صرف می‌شود صرفاً برای دیدار با «جورج» (با بازی بروس درن) و سرگیجه‌گی محض...! این را مقایسه کنید با پالپ فیکشن که صحنۀ ماشین شستنِ صرفاً باحالی دارد با کارکرد تلفیق لحنِ هجوگونۀ پست‌مدرنیستی؛ امّا این‌جا به نظر می‌رسد تمام اثر هجوِ خودش است، و تعلقات خاطر فیلم‌سازش... به نظر می‌رسد این اعتراف‌نامۀ «تارانتینو» است: من فیلم‌ساز فیلم‌های بدی هستم و اکنون با آزادی کامل، «بد»ها و بدی‌ها را بی‌پرده و بدون رعایت بدیهی‌ترین اصول فیلم‌سازی، ستایش می‌کنم...

در جهان مجازی یک عکس دیدم؛ کولاژی که محصولات جذاب مک‌دانالد را متصل کرده بود به نمای معروفی از کیل بیل و شخصیتِ کاریزماتیکِ «ال درایور» که سینی به دست گویا تعارف فست‌فود می‌کند! راستش حاصل حدود سی سال کارنامۀ پر سر و صدای «کوئنتین تارانتینو» چیزی بیش از این عکس نیست: همه چیز محیاست، سیب‌زمینی‌های تُرد سرخ‌کرده، چیزبرگر و نوشابه و کچاپ و انواع طعم‌دهنده‌ها؛ جذاب و در یک کلام «باحال»؛ امّا تهی از هرآن‌چه فکر کنی، و مهم‌تر سرطان‌زا و کشنده... حالا این کولاژ کجاست؟ آیا باید به سبکِ روزی روزگاری... خواننده را به جست‌وجوی در اینترنت برای یافتن آن تبلیغِ مک‌دانالد ارجاع دهم یا بهتر است عکس را برای آقای دبیر تحریریۀ مجله ارسال کنم که با متن منتشر شود؟

بستن

بهترین فیلم تارانتینو پس از «قصه ی عامه پسند»


ترجمه اختصاصی سلام سینما

«لئوناردو دی کاپریو» نقش بازیگری به نام «ریک دالتون» را ایفا می کند که شهرت او به سرعت در حال کاهش است. ریک با یک کارگزار به نام «ماروین شارز»(ال پاچینو) آشنا می شود که در تلاش است او را به یک فیلم وسترن اسپاگتی معرفی کند تا بتواند شغلش را نجات دهد. ریک به همراه بدل قدیمی اش یعنی «کلیف بوث»(برد پیت) که راننده ی او نیز هست ، به بازی کردن در فیلم هایی مشغول می شود که اکثر بازیگران آن جوان هستند. یکی از کارهای هوشمندانه ای ریک انجام می دهد ، خریدن املاک است. او خانه ای در بلوار سیلو دقیقا کنار منزل مسکونی کارگردان مشهور «رومن پولانسکی» و همسرش «شارون تیت»(مارگو رابی) خریداری می کند. 

داستان فیلم در طول دو روز در ماه فوریه سال 1969 مانند بسیاری دیگر از فیلم های «کوئنتین تارانتینو» از جمله «قصه ی عامه پسند» می گذرد. مخاطب فرصت زیادی برای آشنا شدن با کاراکتر ها و عادت کردن به آنها و روتین زندگیشان دارد. شارون از شهرتش لذت می برد ، به مهمانی ها می رود و برای دیدن فیلم هایش به سینماها می رود. از جمله آخرین فیلمش «گوی ویرانگر» که در آن با «دین مارتین» همبازی است. در سوی دیگر ، ریک در حال بازی کردن نقش شخصیتی منفی در یک سریال وسترن در کنار یک بازیگر جوان (تیموتی اولیفنت) که در اول مسیر شهرت خود به سر می برد و یک بازیگر بسیار با استعداد نوجوان دیگر (با نقش آفرینی چشم نواز جولیا باترز) است. در این بین کلیف نیز از فرصت استفاده کرده با یک دختر بسیار زیبا (مارگارت کوالی) که در منطقه ی سینمایی دشت اسپان به همراه دوستانش و فردی به نام «چارلی منسن» زندگی می کند ، آشنا می شود.

«روزی روزگاری در هالیوود» یک فیلم کاملا لس آنجلسی است و این فرصت را به ما می دهد تا در آن غرق شویم. بلوار هالیوود ، ماشین ها و بیلبوردها ، تابلوی سینماها ، رستوران ها و بارهای معروف همه به شکل تحسین برانگیزی توسط فیلمبردار همیشگی تارانتینو یعنی «رابرت رابرتسون» به تصویر کشیده شده اند. همچنین در فرهنگ آن دوران با سریال های تلویزیونی ، قطعات موسیقی و صدای رادیو که در پس زمینه در حال پخش شدن هستند نیز غرق می شویم. آدم های مشهوری می بینیم که «استیو مک کوئین»(دیمین لوئیس) و «بروس لی»(مایک موه) از جمله آنان هستند. این فیلم مانند یک رمان بزرگ درباره ی لس آنجلس است. 

تاکید بسیار زیادی در پس زمینه درباره ی زندگی این شهر وجود دارد. نقش آفرینی ها بسیار عالی و فوق العاده اند و دیدن نقش آفرینی برد پیت و لئوناردو دی کاپریو در کنار یکدیگر لذت خاصی راه به همراه دارد. رابطه ی دوستی آنها در فیلم بسیار گرم و صمیمانه است. ریک و کلیف قلب تپنده ی داستان هستند و همانطور که راوی اشاره می کند ، رابطه ی آنها «چیزی بیشتر از یک دوست و کمتر از یک همسر» است. عشق بی وقفه ای به کسب ­و­ کار تلویزیون و سینما در فیلم موج می زند. می خواهم کمی شوخی کنم : این شاید خنده دار ترین فیلم تارانتینو باشد. و بله خشونت آن نیز تاریک ، افراطی و به میزان زیادی خنده دار(البته نباید به این موضوع بخندم) است. «روزی روزگاری در هالیوود» فیلمی برجسته ، زیبا و بی رحمانه است. این بهترین فیلم تارانتینو پس از «بیل را بکش» یا شاید «قصه ی عامه پسند» است و همه می دانیم وقتی این فیلم به جشنواره ی کن می آید چه اتفاقی می افتد.

منبع : CineVue

مترجم : وحید فیض خواه

بستن

تارانتینو هنوز هم حرفهای زیادی برای گفتن دارد


ترجمه اختصاصی سلام سینما

در یک شب گرم در آگوست سال 1969 ، چهار قاتل از اعضای خانواده ی «چارلز منسون» به منزل یک بازیگر باردار بنام «شارون تیت» که همسر کارگردان معروف «رومن پولانسکی» بود یورش بردند. پولانسکی آن روز در سفری کاری در اروپا به سر می برد. اتفاقی که پس از آن رخ داد ، این جنایت را تبدیل به جزئی از تاریخ معاصر کرد. شما ممکن است آن اتفاقات را طوری که «کوئنتین تارانتینو» در «روزی روزگاری در هالیوود» بخاطر می آورد ، به یاد نیاورید. اما هرگز یک لحظه از چیزی که این نویسنده و کارگردان به تصویر کشیده است را فراموش نخواهید کرد. این نهمین فیلم تارانتینو است و همانطور که خودش اعلام کرده ، تنها قصد دارد که یک فیلم پس از آن بسازد. اگر اینطور باشد ، او با یک فیلم پر سروصدا در حال به پایان بردن دوران حرفه ای خود است. 

فیلمساز یک همسایه ی خیالی در بلوار سیه لو به «شارون»(مارگو رابی) داده است. او «ریک دالتون»(لئوناردو دی کاپریو) است. ستاره ی فیلم های وسترن که در حال دور شدن از اوج دوران کاری اش است. تنها دوست ریک ، بدل او یعنی «کلیف بوث»(برد پیت) است که در یک کانکس در بلوار فن نایز زندگی می کند. کلیف کهنه سرباز جنگ ویتنام است و از زمانی که شایعاتی راجع به قتل همسرش به دست خودش شنیده می شود ، شدیدا بیکار بوده است. 

این فیلم یکی از آن فیلم های پر سروصدای تارانتینو است. او در این فیلم از دو ستاره ی محبوب و بزرگ هالیوود به عنوان دو بازنده استفاده کرده است. اما دی کاپریوی 44 ساله و برد پیت 55 ساله از این آزمون سربلند بیرون آمده اند. این دو یک تیم به یاد ماندنی با نقش آفرینی بامزه و پیچیده به لحاظ احساسی را از خود به نمایش گذاشته اند. یکی از سکانس های بسیار خنده دار برد پیت جایی است که او به عنوان بدل در یک پروژه ی سینمایی مشغول به کار شده و باید با «بروس لی»(مایک مو) مغرور مبارزه کند. نقش آفرینی دی کاپریو نیز در سکانس هایی که در حال تلاش برای نجات کارنامه ی کاری اش است بسیار خنده دار است. او یک مدیر برنامه ی قدرتمند(آل پاچینو) به او توصیه می کند که دیگر در نقش های منفی سریال های تلویزیونی بازی نکند و به جای آن مانند «کلینت ایستوود و برت رینولدز» در فیلم های وسترن اسپاگتی بازی کند. 

همه ی بازیگران از بزرگ گرفته تا کوچک ، بهترین عملکردشان را از خود نشان داده اند. دو ساعت و چهل دقیقه مدت زمان نمایش فیلم شاید برای بعضی ها طولانی باشد اما یک فریم از آن اضافه نیست و نمی توان آن را تغییر داد. تارانتینو در فیلم جدیدش خیلی چیزها را به سخره می گیرد. حتی ژانرهایی که فیلم های قبلی خود مانند «قصه ی عامه پسند» ، «سگ های انباری» و دو قسمت از «بیل را بکش» را بر اساس آن ها ساخته بود. اما حتی برای یک دقیقه هم راجع به عشق خود نسبت به هالیوود اواخر دهه 60 دروغ نمی گوید. او با کمک اساتیدی مانند «رابرت ریچاردسون» فیلمبردار ، «آرین فیلیپس» طراح لباس و «فرد راسکین» تدوینگر ، توانسته را حال و هوای آن روزهای هالیوود را در هر تصویری که به نمایش می کشد ، بازسازی کند.  چیزی که درباره ی این فیلم شوکه کننده است ، بی تفاوتی فیلمساز نسبت به بی گناهی به ویژه در مورد شارون تیت است. ریک احساس می کند که زیر سایه ی یک همکار بسیار باهوش قرار گرفته که تنها هشت سال سن دارد. نقش این کودک را «جولیا باترز» نابغه ایفا می کند که نقش آفرینی او یکی دیگر از نقاط درخشان جدیدترین فیلم تارانتینو است.

منبع : رولینگ استون

مترجم : وحید فیض خواه

بستن

لذت تغییر تاریخ


لذت تغییر تاریخ

لذت عجیب پسرک عاشق سینمای معروف از تغییر نتیجه اتفاقات بزرگ از مرگ هیتلر شروع شد و به سرانجام خوش زوج خوشبخت پولانسکی-تیت ختم.

پایان خوشی که شاید به گفته خود تارانتینو پایان کارنامه سینمایی اش باشد.

روزی روزگاری در هالیوود با ته لهجه نقد هالیوود خاطره بازی عظیم برای آمریکایی ها و البته خود کارگردان است. خاطره بازی ای که جز ارجاعات سینمایی اش به فیلمهای معروف و آدمهای شناخته شده برای من آسیایی هیچ حس نزدیکی دیگری ندارد.نه سریالهای آن دهه آمریکا، نه خیابان‌های هالیوود و نه رستوران های شناخته شده اش. و شاید دلیل خستگی از روند فیلم در بسیاری از لحظه‌ها همین باشد، البته اگر انتخاب نوع روایت پازل مانند تارانتینو و عدم انجامش در بسیاری از قسمتها را نادیده بگیریم.

بی‌شک تماشای فیلمی چنین پر رنگ و لعاب و در از بازیگران دوست داشتنی هالیوود و دهه جذاب ٧٠ آمریکا، با روایتی از تارانتینو آنقدر هیجان انگیز است که در برخورد نخست دوست نداشتن فیلم را مشکل می کند.

 فیلم اخیر آقای تارانتینو جز در مواردی مثل نوع روایت و ارجاعات تلمیحی‌اش از برچسب بزرگ شخصی بودن رنج می‌برد.

نقد وسترن اسپاگتی آمریکایی، ستاره سازی هالیوودی، سینمای ایتالیاست آن سالها، رسانه به مثابه عنصری پرنفوذ در خانواده های آمریکایی، تغییر تاریخ و اعجاب سینما و....

و بسیاری موارد دیگری همه از دغدغه‌های فیلم  و دغدغه های شخصی  خود تارانتینو است که چون همهمه ای از همه چیز در طول فیلم بالا و پایین می‌پرند. آنقدر درهم که در پایان لازم است دختر تجاوزگر در اتومبیل دوستانش بیانه قتل بدهد. و تمام هویت فیلم را آشکار کند.(از آقای تارانتینو بعید بود)

کلیف (با بازی برد پیت) بدلکاری  که در واقعیت همان نقشی را زندگی می‌کند که ریک (با بازی دی‌کاپریو) تمام مدت در حال بازی کردن نقشش است. و این همه واقعیت هالیوود است، زندگی محقرانه کلیف و آسودگی خاطرش (نگاه کنید به سکانس پشت بام و تعمیر آنتن توسط او) تمایز آشکار و برتری به زندگی لوکس ریک دارد، تمایزی که جز تنش در لحظه ها و تلاطمات روحی در نوع نگاه شخصیت‌ها هم پیداست. ریک با تمام داشته هایش احساس پوچی و تنهایی می‌کند و کلیف بدون هیچ اهرم آشکار خوش حال کننده ای همیشه لبخند به چهره دارد.

و این تمام هالیوود از نگاه تارانتینوی بزرگ است، کارگردانی که بعد از نابود کردن نازیسم، وسترن،و گذشته حالا تیشه به ریشه خودش و کل هالیوودی میزند که با آنکه از پسرک ١٠ساله یک کارگردان بزرگ ساخته اما از رنج سالهایش کم نکرده. بی اغراق اگر کمدی ناب و منحصربفرد تارانتینو نبود تحمل بسیاری از اتفاقات فیلم سخت میشد. از باب رنجی که تحمیل میکند. پایان شکوهمند فیلم و کمدی خشونت بار سکانس حمله عیدی ها را به یاد بیاورید.

روزی روزگاری هالیوود با برجسته ترین المان قصه گویی یعنی روزی روزگاری شروع میشود، اما هیچ قصه ای در شمایل قصه های کلاسیک در کار نیست. فیلمنامه چند پازلی تارانتینو در قابها و میزانسن های به شدت کلاسیک و گاه وسترن (کرین های فیلم را در صحنه های مختلف به یاد بیاورید.) ترکیبی جدید از سینمایی ساخته که پیش از نیز در kill bill شاهدش بودیم.

شاید چندپارگی حسی کارگردان و تعدد هویتی دغدغه های فیلم تنها نکته ای باشد که به ساختار کلی اش ضربه زده، یکدستی فرم در آشفتگی محتوا هویتش را خط خطی کرده و فیلم آقای تارانتینو تبدیل به یک شاهکار نشده. به خصوص برای تماشاگری که آمریکایی نیست.

پانوشت١: چه لذتی دارد که با سینما هرچه میخواهی تغییر دهی، از مرگ شارون تیت تا مشت کوبیدن به صورت بروس لی. و این است اعجاب سینما. اعجازی که شاید فقط تارانتینو عاشق کشفش کرده!

بستن

چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به فیلم‌های بد عشق بورزم!


اصلاً بد نیست فیلم‌ساز با تعلقات خاطرش حال کند -که کی نمی‌کند؟ بد این است که در وابسته‌گی‌هاش، خاطره‌بازی‌هاش -به اصطلاح نوستالژی‌هاش- بماند؛ گیر کند. خطرِ نوستالژی اغلب مالِ مؤلفانِ در آستانۀ پیرمردی است -حال آن‌که «تارانتینو» مؤلف چیزی جز خون و خون‌ریزیِ برآمده از تلفیق اکشن‌های بی‌حالِ (متضادِ باحال) رده ب و رزم-‌بازی‌های فراواقعیِ تاریخ انقضاء گذشتۀ هنگ‌کنگی و سرخوشیِ خل‌خلی‌وار آمریکایی زمانۀ نوجوانی‌اش نیست، و اکنون گیر اُفتادن در چنین خطری نوپا در مواجهه با «سینما»ی او، به بار پسماندیِ اثر می‌افزاید. سؤال این است که اگر روزی روزگاری در هالیوود را هر فیلم‌ساز غیرمعروفِ دیگری هم می‌ساخت باز این‌چنین مورد توفیق رسانه‌ها و منقّدها و جشنواره‌ها (!) قرار می‌گرفت یا سینمای کنونی چندان به «فیلم»ها توجه ندارد و «نام»ها براش از اصل جنس مهم‌تر است (؟)

روزی روزگاری... قابل تحمل نیست -از شدّت بی‌چیز بودن؛ حتّی خاصیت «نوستالژی بودن» هم ندارد که نوستالژی‌اش را پرداخت نمی‌کند -بلکه فقط نشان‌اش می‌دهد؛ ما را شریک عوالمِ -هرچند برهوت‌اش- نمی‌کند. سؤالی که در ضدمرگ مطرح بود که مثلاً چرا تماشاگر در سال 2007 شاهد بدل یک سْلشرِ ردۀ ب‌ است در حالی که اصلِ آن همواره در حال تولید؟ (مگر آن‌که هجوی در کار، یا رویکردی متفاوت در جریان باشد -که نیست!) این‌جا نیز خودنمایی می‌کند که علّت هم‌مسیر شدنِ تماشاگر با «تارانتینو» در دیدنِ بدون پرداخت یک‌سری صحنه‌ها (چگونه‌گیِ ساخت وسترن‌های پوشالی دهۀ شصت در قالب سریال‌های تلویزیونی، مت هِلم/ بروس لی-بازی‌های کمدی-جاسوسی دوران، Always is always forever ِ معروفِ چارلی (!) و ...) چیست؟ به‌جز آن‌که تماشاگر دوباره به شیفته‌گی فیلم‌سازش نسبت به «فیلمِ بد» پی نبرد؟ به نظر می‌رسد این تارانتینویی‌ترین اثر فیلم‌ساز است و البته نه نکته‌ای است تحسین‌برانگیز که بیش از هرچیز در ستایش فیلمِ بد ساخته شده است. فیلم‌ساز پس از بسیار قصه‌ها که تصویر کرده و در بطن این قصه‌ها، شیفته‌گی‌اش به «بی مووی» و «ترش مووی» و «گریند-هاوس» و «پالپ-فیکشن»، به کرات عیان شده است، این‌بار دل به دریا زده و دیگر خود را پشت قصه‌ها پنهان نساخته و صرفاً در ستایش فیلمِ بد و بازیگرانِ فیلم‌های بد و اخبار زرد، فیلم ساخته است -بدون هیچ توضیح اضافی؛ یک‌سری صحنه‌های پراکنده که حتّی به‌جای این زمانِ نسبتاً طولانی، قابلیت دوبرابر، سه‌برابر و حتّی سریال شدن را داراست. در این میان دو راهبرد کلی، چشم‌انداز پایان است: اولاً استراتژی «بدل‌گزینی» و «جابه‌جایی» که در نهایت به غایتِ جعل تاریخی می‌رسد؛ «کلیف بوث» در جایگاهِ بدلِ «ریک دالتون»، نام‌های هر دو که یکی به برادران دالتون و یکی به قاتل لینکلن (جان ویکلز بوث) نزدیکی می‌کند، جایگزینیِ «ریک» در فرار بزرگ، بدل‌های برابرِ اصلِ مثلاً بروس لی، سْتیو مک‌کوئین، پولانسکی، تقابل بدلِ «شارون تیت» (مارگو رابی) با خودِ «شارون تیت» در نقشِ شخصیت خدمۀ خرابکار و ... بسیار از این بدل‌گزینی‌‎ها که در نهایت بستر جعل تاریخ را فراهم می‌سازد -که راهبردی است قابل تأمل و یک شَست بالا، ثانیاً اشاره به خانوادۀ منسن و تقابل شخصیت‌ها با این خانواده که قرار است در مسیر رسیدن به صحنۀ کشتار، تعلیق ایجاد کند -که البته بدیهی است و هر کارگردان بدی این را بلد است؛ امّا فیلم‌ساز ظاهراً آن‌قدر در جزئیات وسواس به خرج داده و همه‌چیز را آن‌قدر دقیق شبیه واقعیت‌اش چیده که یک کلِ بزرگ را فراموش کرده: اصلاً «چارلز منسن» کیست که قرار است «شارون تیت» را سلاخی کند؟ و چرا باید این‌کار را بکند؟ ببخشید، چارلز منسن؟ در فیلم تنها یک نام «چارلی» می‌شنویم، چند هیپیِ ظاهراً نوچۀ این آقای «چارلی» و رفتارهای عجیب چند بد-منِ تیپیکالِ فیلم‌های رده ب! فیلم ظاهراً یک اصل را از یاد بُرده -و این ربطی به فرموله کردن فیلم‌سازی و سینما ندارد و به اساس «ایجاد ارتباط»؛ اساس حرف زدن برمی‌گردد؛ یک‌نفر لطیفه‌ای را با آب و تاب تا انتهای خنده‌دارش تعریف می‌کند ولی مشکل این‌جاست که این لطیفه را از نیمه آغاز کرده و مخاطب دقیقاً نمی‌داند گوینده دارد دربارۀ چی صحبت می‌کند و چرا باید بخندد! مگر آن‌که پیش‌تر شنیده و این‌بار به حرمتِ «جوکر»، می‌خندد! روزی روزگاری... دقیقاً چنین است؛ باید برای درک آن، نه تنها سر از کار چراییِ ناکامی «ریک دالتون» (شناخت ساز و کار وسترن و سینمای رده ب در دهۀ شصت) دربیاوریم که باید با قضیۀ «منسن» و سایر بستگان‌اش آشنا باشیم و «چارلی» را «چارلز منسن» و آن دیوانه‌های سر از کشتار با اره‌برقی... درآورده را «خانوادۀ منسن» در نظر بگیریم که گویا اثر قصد پرداخت آن ندارد؛ یعنی لطفاً به روزی روزگاری... یک‌سری صفحۀ ویکی‌پدیا الصاق کنید! بعد هم می‌گویند نباید با اصول نقدِ کهن (!) آثار تازه را نقد کرد!

دو ساعت و چهل دقیقه پرت و پلا، گزافه‌گویی به‌جای یک دقیقه پرداخت؟ پیش‌تر اگر قرار به جعل مرگ هیتلر بود، پای قصه‌ای وسط بود و پیشوایی که قطعاً آدم پلیدی است و دو اپیزود از کشتار بی‌رحمانه‌ای که معلول سیاست‌های این «پیشوا»ست و بعد تنها یک صحنۀ «ناین، ناین، ناین» گفتنِ خشنِ و در عین حال تمسخرآمیز شخص «پیشوا» و تمام؛ یعنی حرام‌زاده‌های لعنتی لااقل در مورد قصه‌گویی کارش را درست انجام داده امّا این‌جا واقعاً همه چیز شبیه به شوخی می‌ماند! مثلاً صحنه‌ای که «کلیف بوث» به مزرعه‌ای می‌رود که غریبه‌ای آشنا (جورج اسپان) صاحب آن است و زمانی بسیار صرف می‌شود صرفاً برای دیدار با «جورج» (با بازی بروس درن) و سرگیجه‌گی محض...! این را مقایسه کنید با پالپ فیکشن که صحنۀ ماشین شستنِ صرفاً باحالی دارد با کارکرد تلفیق لحنِ هجوگونۀ پست‌مدرنیستی؛ امّا این‌جا به نظر می‌رسد تمام اثر هجوِ خودش است، و تعلقات خاطر فیلم‌سازش... به نظر می‌رسد این اعتراف‌نامۀ «تارانتینو» است: من فیلم‌ساز فیلم‌های بدی هستم و اکنون با آزادی کامل، «بد»ها و بدی‌ها را بی‌پرده و بدون رعایت بدیهی‌ترین اصول فیلم‌سازی، ستایش می‌کنم...

در جهان مجازی یک عکس دیدم؛ کولاژی که محصولات جذاب مک‌دانالد را متصل کرده بود به نمای معروفی از کیل بیل و شخصیتِ کاریزماتیکِ «ال درایور» که سینی به دست گویا تعارف فست‌فود می‌کند! راستش حاصل حدود سی سال کارنامۀ پر سر و صدای «کوئنتین تارانتینو» چیزی بیش از این عکس نیست: همه چیز محیاست، سیب‌زمینی‌های تُرد سرخ‌کرده، چیزبرگر و نوشابه و کچاپ و انواع طعم‌دهنده‌ها؛ جذاب و در یک کلام «باحال»؛ امّا تهی از هرآن‌چه فکر کنی، و مهم‌تر سرطان‌زا و کشنده... حالا این کولاژ کجاست؟ آیا باید به سبکِ روزی روزگاری... خواننده را به جست‌وجوی در اینترنت برای یافتن آن تبلیغِ مک‌دانالد ارجاع دهم یا بهتر است عکس را برای خانم دبیر تحریریۀ روزنامه ارسال کنم که با متن منتشر شود؟

بستن

نقدهای کوتاه فیلم روزی روزگاری در هالیوود


نویسنده

جان بلیزدیل

«روزی روزگاری در هالیوود» یک فیلم کاملا لس‌آنجلسی است و این فرصت را به ما می‌دهد تا در آن غرق شویم. همچنین در فرهنگ آن دوران با سریال‌های تلویزیونی، قطعات موسیقی و صدای رادیو که در پس‌زمینه در حال پخش شدن هستند نیز غرق می‌شویم. این فیلم مانند یک رمان بزرگ درباره ی لس‌آنجلس است. نقش‌آفرینی‌ها بسیار عالی و فوق‌العاده‌اند و دیدن نقش‌آفرینی برد پیت و لئوناردو دی کاپریو در کنار یکدیگر لذت خاصی راه به همراه دارد. «روزی روزگاری در هالیوود» فیلمی برجسته، زیبا و بی‌رحمانه است. این بهترین فیلم تارانتینو پس از «بیل را بکش» یا شاید «قصه ی عامه پسند» است.

نویسنده

پیتر بردشاو

این کمدی سیاه از «کوئنتین تارانتینو» به یک برداشت رستگارانه به سبک قصه­ی عامه پسند از کابوس «منسن» در اواخر دهه 60 در کالیفرنیا دست می­یابد. رنگ های فیلم از آبی آسمان گرفته تا طلایی غروب بسیار شوکه کننده، جذاب و سرگیجه آور هستند. همان رنگ های گرم و صمیمی که «ماما کاس» درباره ی آنها آواز خوانده است. لس آنجلس سال 1969 با آن فرهنگ عامه ی ویژه اش ، کاملا به سلیقه ی تارانتینو از آب درآمده است. یکی از بهترین سکانس های فیلم وقتی است که «کلیف» به عنوان بدل باید با «بروس لی» مبارزه کند. نمی دانم تارانتینو چطور این را تصور کرده اما من حتی پس از گذشت سه دقیقه از پایان این سکانس همچنان در حال خندیدن بودم.

نویسنده

جاستین چنگ

25 سال پس از آنکه «قصه ­ی عامه پسند» موفق به دریافت نخل طلا از جشنواره کن شد؛ حالا با فیلم دیگری از تارانتینو روبرو هستیم که می تواند به همان اندازه تاثیرگذار و جریان ساز باشد. بنظر می رسد در این فیلم برای اولین بار است که تارانتینو قرار است با اتفاقات دنیای واقعی مثل رومن پولانسکی ، شارون تیت و افراد دار و دسته ی منسن نیز درگیر باشد و این مضامین قطعا فیلم را در برابر لو رفتن داستان بسیار مقاوم خواهد کرد زیرا اغلب مردم داستان آن را می دانند. اما من تمام تلاش خودم را خواهم کرد تا از خواسته ی آقای تارانتینو و همکارانش برای لو ندادن داستان این فیلم تبعیت کنم. اگر می خواهید تا حس خلوص دیدن فیلم برای اولین بار را برای خود حفظ کنید، توصیه می کنم تا زمان اکران عمومی آن در 26 جولای دیگر چیزی راجع به آن نخوانید.

نویسنده

دیوید رونی

تارانتینو در فیلم جدیدش یعنی «روزی روزگاری در هالیوود» با فیلم ها و سریال های درجه دو آمریکایی، وسترن های اسپاگتی، هنرهای رزمی، موزیک محبوب و فرهنگ عامه ی لس آنجلس در دهه 60 تجدید میثاق کرده است. در نهمین اثرش به نظر می رسد او به حدی در کارش مسلط است تا جایی که می تواند مردم را علیه خود بخنداند. مخاطبان نیز بدون شک می دانند که می توانند از فیلم او لذت ببرند ، حتی اگر این فیلم پر از مسیرهای انحرافی ، تکرار مکررات و اطلاعات گمراه کنده ای باشد که با آهستگی دو ساعت به طول بیانجامد و در پایان نیز با یک اوج بسیار خشن که انگار بدون فیلمنامه است، به پایان برسد. این فیلم یک نامه ی عاشقانه به دوران کودکی تارانتینو است که پایان نیز به شکل دیوانه واری ، پایان یک دوره را نشان می دهد.

نویسنده

برایان تالریکو

من از یک موضوع کاملا مطمئن هستم و آن هم این است که هرگز نمی‌توانم برای تماشای دوباره این فیلم صبر کنم. این فیلم اثری چندلایه و جاه‌طلبانه است؛ محصول یک فیلمساز توانا و با اعتماد به ‌نفس که برای ساخت آن با هنرمندان و افرادی در پشت صحنه کار کرده که کاملا با دیدگاه و سبک او همخوانی دارند. تک تک سکانس¬های این اثر زیبا و مبهوت¬کننده¬اند. هر تصمیم با دقت بسیار زیاد اتخاذ و اجرا شده است.

نویسنده

استیو پوند

این فیلم یک زمین بازی بزرگ برای فیلمساز به‌حساب می‌آید که باز هم توانسته به علاقه قدیمی خود یعنی فرهنگ عامه قدیم بپردازد، مرزها را در هم بشکند، به کاراکترهای داستانش آسیب برساند و شوق شگفت‌انگیز و حسی قوی از تباهی را به کل مجموعه بیاورد. این فیلم به طرز عجیبی دارای نوعی همبستگی با «درد و شکوه» اثر پدرو آلمودوار است.

نویسنده

برایان ترویت

نوع نگاه و چشم‌اندازی که تارانتینو از سال ۱۹۶۹ نسبت به هالیوود ارائه می¬دهد، کاملا واضح و زنده به نظر می‌رسد؛ آن هم با وجود آن شیمی بسیار قدرتمندی که بین دو بازیگر اصلی آن یعنی «لئوناردو دی‌کاپریو» و «برد پیت» وجود داشت. البته علاوه بر آن، نقش¬آفرینی فوق‌العاده‌ی «مارگو رابی» در نقش شارون تیت هم کمک زیادی به فضاسازی فیلم کرده است.

نویسنده

رکس رید

رویاپردازانه و افتضاح، واژگان مناسبی برای توصیف نهمین فیلم تارانتینو هستند. این فیلم هم مانند سایر کارهای او مانند قصه¬ی جن و پری روایت می¬شود و ویژگی¬های همیشگی سینمای او را داراست. تارانتینو از «سگهای انباری» افتضاح و «قصه عامه پسند» بی¬سر و ته تا «حرامزاده¬های لعنتی» فوق¬العاده، از یک فرمول پیروی می¬کند و آن هم استفاده از فیلمنامه¬ی بهم ریخته و به تصویر کشیدن داستان مانند بریده¬های روزنامه ، استفاده از بازیگران درجه یک و توانا، سکانس¬هایی که بسیار بد تدوین¬شده و پایان¬بندی¬های خیره¬کننده به لحاظ بصری که اغلب منتقدان را گول می¬زند را شامل می¬شود.

نقدهای مردمی فیلم روزی روزگاری در هالیوود

این دیگه چیه؟


Pulp Fiction مثال بارز داستانگویی است.فیلمی که برای خودش روایت را تعریف می کند و مرز های آن را جا به جا می کند.تکه های پازل در این فیلم با دقت تمام و بسیار به موقع کنار هم قرار گرفتند و اثری خلق کردند که تا امروز مثلش را ندیدیم.تارانتینو اینجا کاملا خودش را فراموش کرده است.فیلم کاملا توخالی و بی هدف است.بی هدف زیباست ولی زیباییش انکار ناپذیر است.تاریخ فیلم بی هدف است.واقعا این سوال همواره در ذهن بیننده شکل میگیرد که اصلا چه اجباری بود که هالیوود دهه 70 را به اصویر کشید.تارانتینو اینجا به جای ادای دین،فقط یک اشاره ریز به آثار محبوب آن دوران مثل فرار بزرگ می کند.بدون اینکه این اشارات حتی ذره ای به پخته گی نزدیک شوند.

فیلم اثلا ثابت نیست.همواره به دلایلی کاملا نا معلوم از اینطرف به آن طرف می پرد.این تغییر مکان ها هیچ جنبه ای ندارند که با عقل جور در بیاید.وضعیت تا جایی بحرانی است که به آخر فیلم می رسیم و می بینیم که حتی اگر کل فیلم را جلو بزنیم هیچ لطمه ای به فیلم وارد نمی شود و کاملا داستان فیلم را درک خواهیم کرد.اتفاقا در صورت انجام این کار ممکن است پیام فیلم را بهتر درک کنید.چون مابقی فیلم هیچ کاری به جز سردرگم کردن شما نمی کند.در طول داستان نه فضایی ساخته می شود که بتوان به آن تکیه کرد و نه شخصیتی ساخته می شود که بتوان آن را درک کرد.در این بین البته ریک دالتون با بازی معرکه دیکاپریو شخصیت پردازی عالیی دارد.تارانتینو این شخصیت را به ما معرفی نمی کند.بلکه دیکاپریو این کار را می کند.اکت های او بسیار عالی هستند.مثال واقعی آن لحظه ای است که در ادای دیالوگ هایش دچار اشتباه می شود و جلوی آینه،شروع به فحش دادن به خودش می کند.همه ما دیکاپریو را می شناسیم و بار ها و بار ها بازی های عالی اش را دیده ایم.احتمالش واقعا ضعیف است که در عین شایستگی اسکار به او توجه کند و جایزه را به او دهد.اما این اصلا از ارزش های او کم نمی کند.بازی اش در این فیلم مثل همیشه عالی است.این موضوع تا حدودی در رابطه با بقیه صدقنمی کند.برد پیت همانی است که بوده و هیچ چیز جدیدی نشان نمی دهد.به نظرم بازیش در فیلم Ad Astra بسیار بهتر از این فیلم بود.او دوباره همان آدم خوشتیپ و خفن و دوست دانای همیشگی است.بدون هیچ تغییر یا پیشرفتی.نمی گویم پیت بازیگر بدی است،ولی اگر اسکار می خواست به او توجه کند،بازی هایی به مراتب بهتر از این از پیت سراغ داریم.مارگو رابی که چرایی حضورش در فیلم برای هیچ کس معلوم نیست تنها بازی بد فیلم را به نمایش می گذارد.در کمال تعجب او در این فیلم به معنای واققعی کلمه مبتذل است.نه نماد است و نه پیامی می رساند.هیچ هیچ.آلپاچینو که حضورش در این فیلم کوتاه است هم قابل قبول است ولی بسیار پایین تر از انتظار است.قطعا در مرد ایرلندی بازی بسیار بهتری به نمایش گذاشته است.

طراحی صحنه اثر چشم نواز است.بازسازی هالیوود 70 در این فیلم به بهترین شکل ممکن انجام شده است.حس و حالی که فیلم منتقل می کند،کاملا شما را یاد وسترن های آن دوران می اندازد و حتی بهتر از آن ها.دوربین تارانتینو محشر است.فیلم بسیار یک پارچه در فیلمبرداری است.تکنیک این اثر واقعا قابل توجه است.سکانس های اکشن اثر بدون هیچگونه کات بیجا و با حداکثر تمرکز روی عمل و عکس العمل ها،بیش از استرس،هیجان منتقل می کند.سکانس دیالوگ گویی بین دیکاپریو و دختر یازده ساله فیلم واقعا فوق العاده است.فیلم اصلا از این سکانس های کم نظیر کم ندارد.اما مشکل اینجاست که تجمع آن ها در کنار هم،اصلا نتوانسته یک فیلم یک پارچه را پدید بیاورد.با توجه به اینکه به پایان دوران تارانتینو نزدیکیم،امیدوارم آخرین اثر او به مراتب ماندگار تر و بهتر از این فیلم باشد.منتظر یک هشت نفرت انگیز یا پالپ فیکشن دیگر از تارانتینو هستیم.

بستن

نقد و برسی فیلم های اجتماعی وار کار سختیست


این فیلم محصول ۲۰۱۹ وساخت کشور آمریکاست.ژانر این فیلم داستانی:#درام#اجتماعی است.فیلم جذاب است ولی چیزی که این جذابیت را دو چندان میکند بازی لعوناردو دیکاپریو با برد پیت بوده که برد پیت توانسته اسکار بهترین بازیگر مکمل مرد را همراه با اسکار بهترین طراحی صحنه برای این فیلم به ارمغان بیاورد.

نقد اثر:

چیزی که این فیلم را جزو برترین های ۲۰۱۹ کرده شاید از نظر منتقدان بسیاری نوع عجیب فیلمنامه بود.فیلمنامه را اگر فردی کم صبر و حوصله بخواند میگوید این فیلم که اصلا سر و ته ندارد ولی این در واقع همان خطای نقد را بوجود می آورد.فیلم دست به دست فیلمنامه چگونگی زندگی دو فرد را رقم میزند که به دلیل محوریت های انحرافی نتوانیم آن را بیوگرافی یا همان زندگی نامه بدانیم یا معرفی کنیم.ساده تر بگویم که دوربین مانند دوستی نزدیک از زندگی چند شخصیت مجزا که برخی اصلا ربطی به هم ندارند فیلم میگیرد و به مخاطبانش نشان میدهد بی اغراق و بدون حذفیات کلی و جزیی.این بی شک نشان از این دارو که نویسنده و کارگردان اثر درس های سینما را کامل فرا گرفتند.

پس این فیلم جذابیت کافی و محور هیجانی مستقلی دارد که مخاطب خود را خواه نا خواه پای فیلم نگه میدارد و هیچ کس با دیدن آن نباید پشیمان شود.( پیشنهاد به طرفداران سبک جنایی یا خانوادگی.----داستانی.)

#پیشنهادی*

بستن