پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی |بیوگرافی ، تاریخی

سوگلی

The Favourite

۷.۲ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۶۵ رای

منتقدان:

۸.۲

امتیاز دهید:

اوایل قرن 18 در انگلستان ملکه «آن» سلطنت می کند اما امور به دست دوستش «لیدی سارا» است. تا اینکه خدمتکاری به نام «ابیگیل» وارد می شود.

نقدهای بلند فیلم سوگلی

بی قید و بند و خنده دار


پیتر بردشاو
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 ترجمه اختصاصی سلام سینما

دقیقا زمانی که تصور می کنیم «الیویا کولمن» نمی تواند از این بهتر عمل کند ، او با یک نقش آفرینی پرسروصدا تبدیل به یک ستاره ی نقش اول یک فیلم می شود. او نقش یک ملکه ی بریتانیایی پر از نیاز و دل شکسته بنام «ملکه اَن»(Queen Anne) را در یک کمدی خیالی که داستان آن در قرن 18 ام روایت می شود را بازی میکند. درام فیلم تا مقدار کمی براساس داستان واقعی «سارا» ، بانوی دوک مارلبرو که با دخترعمویش «ابیگیل» ، بانوی بارون ماشام در رقابت برای رسیدن به جایگاه بالاتری در دربار هستند که این باعث بوجود آمدن یک مثلث عشقی سیاسی-جنسی بسیار غیرعادی می شود ، نوشته شده است. نقش این دو دوئل باز را «ریچل وایز» و «اما استون» بازی می کنند که استون لهجه ی بریتانیایی را بسیار خوب اجرا کرده است.

یک فیلمنامه ی اورجینال بسیار شعف انگیز توسط «دبورا دیویس» و «تونی مک نامارا» نوشته شده و توسط کارگردان مشهور یونانی «یورگس لانتیموس» ساخته شده تا همان ابزوردیسم همیشگی خودش که همه او را به همین ویژگی اش می شناسند را به این داستان آورده باشد. در واقع «سوگلی» توجه بیش از حد و سستی و بی حالی فیلم های هنری که در کارهای لانتیموس وجود داشت را اصلاح کرده است. «سوگلی» یک فیلم زننده و تاحدودی خنده دار است که با منظره های کابوس وار و حقه های زوایای عریض توسط فیلمبردار اثر یعنی «رابی رایان» دیوانه وار تر نیز شده است.

باید اعتراف کنم که در ابتدا تصور می کردم این استایل سازی ها در ادامه غیرقابل تحمل خواهند شد و حتی این تصور غلط را داشتم که این فیلمنامه فقط با یک کارگردان سنتی و یک استایل سنتی به سر منزل مقصود می رسد اما اینطور نبود. طولی نمی کشد که میفهمیم لانتیموس انگیزه و انرژی را به فیلمنامه تزریق کرده است ، کاری که اگر توسط یک کارگردان معمولی انجام می شد ، این اثر تبدیل به یک درام لحظه ای مسخره ای می شد.

ملکه ای که کولمن آن را بازی کرده یک موجود واقعا بامزه است ، شاید بامزه تر از «ملکه الیزابت دوم» که قرار است از نتفلیکس پخش شود. ملکه ی او ، کسی است که بدلیل بچه بار آمدنش بارها از او سوء استفاده ی احساسی شده است. او همه جا با صندلی چرخ دار یا صندلی سدان جابجا می شود در حالی که هیچ مشکلی برای راه رفتن ندارد.گاهی اوقات او را در حال حمله های عصبی برای عصبانیت از پخش یک موسیقی یا حمله به کسانی که درحال خوش گذرانی هستند می بینیم و دلیل آن عدم توانایی اش در برقراری ارتباط و مشارکت با دیگران است. یک تراژدی شخصی در زندگی او وجود دارد که بازی با خرگوش ها و اردک ها و حلزون ها ، جای انرژی احساسی او را اشغال کرده است.برای بار دیگر می گویم : اگر این نقش به یک بازیگر بی مزه سپرده می شد می توانست یک فاجعه را رقم بزند اما کولمن این نقش را نجات داده است.

وایز نقش بانو سارا که سوگلی دربار و زنی بسیار صمیمی است را بر عهده دارد ، کسی که هر حقه احساسی یا جنسی را بکار می گیرد تا سلطنت را به افزایش مالیات جنگ فرانسه وابسته نگه دارد که این مسئله باعث افتخار آفرینی همسر جنگجوی او یعنی «مارلبرو»(مارک گتیس) می شود.این موضع باعث وحشت وزیر دربار ، «رابرت هارلی»(نیکولاس هولت) شده است.سپس یک زن نجیب که دخترعموی سارا نیز هست ، به عنوان خدمتکار وارد دربار می شود و روزهای سختی را می گذراند. نام او ابیگل (استون) است که دانش پزشکی او به ملکه کمک می کند تا بیماری نقرس او درمان شود. لطف ملکه و هم چنین شکارچی نجیب ، لُرد ماشام (جو آلوین) شامل حال او می شود.

اگر عیبی در این فیلم وجود داشته باشد ، این است که کولمن به ناچار از وایز و استون پیشی می گیرد و چهره ی مهم انها را در سایه قرار خواهد داد. «سوگلی» به ما یادآوری می کند که اگر دنبال یک داستان سلطنتی مودبانه و احساسی هستیم ، باید انتظار داستانی مثل «ملکه ویکتوریا» را داشته باشیم اما «سوگلی» بی قید و بندتر از آن است.

منبع : گاردین

مترجم : وحید فیض خواه

بستن

نقش آفرینی قابل ستایش اولیویا کولمن


رکس رید
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

ترجمه اختصاصی سلام سینما

«سوگلی» یک کنجکاوی بدشکل از کارگردان عجیب و غریب یونانی «یورگس لانتیموس» است که یک درام تاریخی بریتانیایی استاندارد را بلند می کند و آن را با سر به زمین می کوبد. با اینکه فیلم در زمینه ی کارگردانی وارد فرعیات شده و از عدم پیوستگی و بدسلیقگی رنج می برد ، اینقدر محکم هست که دل منتقدانی که خود را به حماقت زده اند ، را بدست آورد. می خواهید به موفقیت آن در گیشه اشاره کنید ؟ باید بگویم که این یک مسئله ی کاملا جداگانه است. جدا از تحمل شما برای این بازسازی من در آوردی ، شما وادار خواهید شد که نقش آفرینی «اولیویا کولمن» را به عنوان «ملکه ان» ، ملکه ی کندذهن بریتانیا مورد ستایش قرار دهید. او شاهکاری از دیوانگی است.

هرگونه صحت تاریخی در این فیلم مورد شک و شبهه است و لانتیموس فیلمی ساخته که شاید به اندازه ی «جورج سوم» مضحک باشد. «سارا چرچیل» یا همان «دوشس مارلبورو»(ریچل وایز) نزدیک ترین فرد مورد اعتماد ملکه است که همسرش در جبهه های جنگ با فرانسوی ها می جنگد اما او وظیفه ی خدمت رسانی به ملکه را دارد. «ملکه ان» که از سال 1702 تا 1707 بر مسند قدرت بود ، از او بعنوان زنی که همیشه در حال گریه و زاری بوده و با دست و پاهای ورم کرده دائما در حال استفراغ کردن بود ، یاد می کنند. اطرافیان او یک سری احمق هستند و او تخت خوابش را با بانو سارا و 17 خرگوش به یاد 17 بار وضع حمل ناموفقش تقسیم کرده است.

در این دیوانه خانه که پر است از باغ های مست کننده ، قالی های گران قیمت ، پرده های زیبا و لوازم قدیمی بسیار گرانبها ، دختر عموی فقیر و جاه طلب بانو سارا ، «ابیگل هیل»(یکی از جذاب ترین نقش آفرینی های اما استون که تغییر چشم گیری نسبت به نقش آفرینی او در لالالند را شاهد هستیم) وارد می شود. ابیگل از یک خاندان نجیب زاده است ، اما خانواده ی او به دلیل سختی ها و مشکلات قدرت خود را از دست داده اند. به همین دلیل دختر عمویش برای او شغلی جدید به عنوان مسئول شست و شوی ظرف های دربار پیدا کرده است. وظایف او شامل تمیز کردن محل بالاآوردن ملکه نیز می شود. او تصمیم می گیرد تا سرنوشت خود را تغییر دهد.

دیری نمی پاید تا اینکه ابیگل جای دختر عمویش را نزد ملکه و روی تخت او می گیرد. کشور درگیر جنگ با فرانسه است اما سارا و ابیگل مشغول رقابت برای نزدیک شدن به ملکه هستن و به این رقابت بیشتر از وضعیت کشور اهمیت می دهند. سربازها ، مشاوران و عاشقان موقتی نیز می آیند و می روند اما این فیلم در مورد سه زن و سه بازیگر زنی است که نقش آنها را بی نظیر بازی کرده اند. تاکیدم بر روی نقش آفرینی اولیویا کولمن است که یک ملکه ی نیازمند ، غمگین ، احمق و بسیار بامزه را خلق کرده است.

«سوگلی» یک تقلید است که عنوان آن شاید از فکری مثل فکر تارانتینو می آید که با لباس های زیبا و موسیقی «هندل» ، «ویوالدی» یا «التون جان» کمی به شان خود افزوده باشد. مردها در این فیلم نقش ابله هایی را دارند که کلاه گیس به سر کرده اند و زنها فمینیست های قرن 18 ام هستند. فیلم با تصویری پر از خرگوش ها تمام می شود. خرگوش ها نقش خودشان را بازی کرده اند.

منبع : Observer

مترجم : وحید فیض خواه

بستن

غیبت سبک، حضور نقد


امیرحسین بهروز
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  

غیبت سبک، حضور نقد

نقدی بر فیلم سوگلی (یورگوس لانتیموس، 2018)

زمانی که فیلم تمام شد. با دقت به تماشای تیتراژ پایانی نشستم. گرچه نام لانتیموس را در تیتراژ ابتدایی فیلم در مقام کارگردان دیده بودم، اما هنوز شک داشتم. اما درست بود. بله. کارگردان: یورگوس لانتیموس. دیدن چنین فیلمی از کارگردان یونانی ما غیرمنتظره بود. فارغ از کیفیت فیلم، این اثر، کاری کاملا متفاوت با آثار پیشین کارگردان است. چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. البته این تفاوت کمی منطقی می نمایاند وقتی متوجه می شویم که سوگلی نخستین فیلم لانتیموس است که فیلمنامه اش را خودش ننوشته. سوگلی در مکانی دیگر و دورتر از سوررئال های گذشته کارگردان می ایستد و شاید با توجه به پیشینه کارگردان باید بگوییم با اثری غیر لانتیموسی طرفیم. شاید موج عظیم کارگردانان خارجی مهاجرت کرده به هالیوود، لانتیموس را هم با خود کشانده تا او هم دست به ساخت فیلمی مخالف با مولفه های سبکی اش و همراه با جریان هالیوودی سازی، بزند. اما وقتی دقیق تر به واپسین اثر لانتیموس می نگریم، متوجه می شویم که شاید خیلی هم نمی شود او را با سایرین جمع زد. هرچند تا حدودی قصد گیشه را داشته اما هنوز رگه هایی به لحاظ تکنیکی و موضوعی در سوگلی به ارث مانده.

لانتیموس یک سوررئال ساز است. از آلپ و دندان نیش در یونان تا خرچنگ و البته کشتن گوزن مقدس در آمریکا که با داستان های اساطیری و پریان یونانی کار می کند. لانتیموس کارگردانی است که رویا و تصورات ناخودآگاه را بدون تصعید کردن آن برای تحقق التذاذ هنری به کار می گیرد. او فضای بین ناخودآگاه و خودآگاه را که با مرزی به نام نیمه خودآگاه از هم جدا شده را نادیده می گیرد و رویکردهای خیالی و انتقادی خود نسبت به معضلات مختلف اجتماعی را در بسط سوررئال قرار می دهد و گاه متوصل به داستانهای پریانی می شود. اما هنگامی که مناسبات میان ناخودآگاه و فعالیت خودآگاه از محدوده ی شرایط معمول خود تجاوز کند، مفهوم هنر به هیچ روی بسط پذیر نخواهد بود و این معضلی است که گاه نیش و کنایه های لانتیموس را تحمیلی و بیش از حد غیرقابل باور نشان می دهد، حتی در فیلم موفقش خرچنگ. چراکه هنرمند در روند خلق اثر در عین متأثر بودن از نیروها و فرایندهای ضمیر ناخودآگاه، با شعور و اراده ی خودآگاه نیز در تماس مدام است. و این گذار از دریچه نیمه خودآگاه شکل می گیرد. لانتیموس در سوگلی سعی در رعایت این مرزبندی را دارد و تاحدودی موفق عمل می کند. اما از آنجاکه ساختن فیلم تاریخی برای کارگردان غریب است، ضعفهای بسیاری نیز دارد. از طرفی دیگر آثار قبلی فیلمساز، زمان و مکان دقیقی ندارد، اما در این فیلم با زمان و مکان متعین و درستی روبه رو می شویم که حرکتی جدید و البته رو به جلو محسوب می شود.

لانتیموس برای در کنترل داشتن اثر همچون فیلمهای قبلی اش، فیلمبرداری را در لوکیشن های محدود نگه می دارد ودر مکانهایی تماما تعریف شده پیش می برد. لانتیموس از لوکیشن های کوچک و محدود برای ساختن جهانی بزرگ و نامحدود بهره می برد. خانواده ای که در خانه، فرزندانشان را به دور از جامعه حفظ می کنند در فیلم دندان نیش و حتی فضای خانه و بیمارستان در کشتن گوزن مقدس و سرانجام کاخ پادشاهی در سوگلی. این نوع نگاه از جز به کل که همیشه نحوه ی مواجهه تصویری لانتیموس با آن، یکی از ارزشمندترین ویژگی های سینمای وی به حساب می آید، در سوگلی مسئله ی پیچیده تری است. در آلپ انتقاد به کم ارزش شدن فردیت است، دندان نیش نحوه تربیت و رفتار والدین را نشانه می رود. در خرچنگ کار کمی گسترده تر است و عشق و بی عشقی و افراط و تفریط در قالب سیاست گذاری های جامعه و دولت را مورد نقد قرار می دهد. اما در سوگلی ما با واقعه ای تاریخی و سرخوردگی های ملکه ای عاجز و تلاش دو زن (ابیگل و سارا) برای نزدیک شدن و خوش خدمتی به او مواجهیم. در آثار قبلی لانتیموس نمادها مستتر است اما اینجا شکلی عینی تر و واقعی تر به خود می گیرد و دست کارگردان را می بندد. این محدودیت، لانتیموس را در نیمه ابتدایی فیلم کاملا خلع سلاح کرده است. فارغ از ضعفهای فیلمنامه که کم هم نیست، ضعف آشکار فیلم در آفرینش خط داستانی بلند به وضوح عیان است. نیمه ی ابتدایی فیلم کشش لازم را ایجاد نمی کند. به این معنی که فیلم، به هیچ عنوان به مخاطب نمی فهماند که به چه سبب آنچه قرار است در یک ساعت آینده اتفاق بیافتد اهمیت دارد. فیلم در نیمه اول خود، صحنه های پِرت زیاد دارد که هیچ راهبردی برای حرکت به سمت قصه و حتی شخصیت ندارد. لانتیموس مکانهای تکراری را در فیلمهای قبلی اش به گونه ای می گرفت که کارکتر اگرچه در سکانس های مختلف در مکان ثابتی است اما در موقعیت ها و شرایط متفاوت قرار می گرفت و مکانهای تکراری، موقعیتهای تکراری را سبب نمی شد. در سوگلی اما کارگردان دچار تکرار است، که به جز چند پلان نمی تواند از دامش خارج شود. لانتیموس با فیلمبرداری متمرکز و مثلا متفاوت و بازی های دوربینی، سعی می کند مکانهای ثابت را با حالتهای متفاوت بگیرد تا هم در مخاطب خستگی ایجاد نشود و هم سرپوشی باشد بر ضعف آشکار او در خلق میزانسن. او صحنه های راهرو کاخ و فضای بیرون در زمانهای تیراندازی و همچنین اتاق ملکه را با بازی کردن با زوایای مختلف می گیرد و این در حالیست که باز هم نمی تواند موقعیتهای جدیدی به لحاظ دراماتیک خلق کند و عجز او در ترسیم یک میزانسن درست در مکان های نام برده شده معلول تکنیک زدگی های فیلمساز است.

با شروع نیمه دوم فیلم، اثر کمی جان می گیرد و لانتیموس خود را پیدا می کند. دیزالوهای تکراری ابیگل به خودش که در نیمه اول فیلم شاهدش بودیم، در نیمه دوم شکلی معنادارتر به خود می گیرد و در جهت رشد شخصیت پیش می رود. مثلث عشق و نفرت توأمانِ لانتیموس در نیمه دوم شکل می گیرد و با کنشمندتر شدن شخصیت ابیگل و جدی تر شدنش، این رأس سوم در جایگاهش محکم می شود. سکانس درخشانی در نیمه دوم اثر هست که ابیگل و ملکه در اتاق درحال رقصیدن هستند که صدای شلیک، همزمان با رقص آنها به گوش می رسد که به شکلی تلویحی شکار شدن و ربوده شدن ملکه از چنگال سارا توسط ابیگل را نشان می دهد. این نقطه عطف در داستان، پژواک همان سکانسی است که ابیگل به پرنده شلیک کرد و خونش روی سارا ریخت و از همان جا کارگردان پایه ریزی اساسی تقابل این دو کارکتر که در قامتی عظیم تر، هرکدام بیانگر دو رویکرد سیاسی نیز می باشند ( رویکرد جنگ طلبی در جهت اقتدار میهن در وجود سارا و صلح طلبی و حمایت از کارگر در وجود ابیگل) را انجام داد. با این حال لانتیموس به جای اینکه بیشتر به این مسئله بپردازد که کدام یک از این دو رویکرد درست تر است، موضوع را از بالاتر می نگرد و به اشکالات و فساد درون سیستمی حکومت می پردازد و آن را در قالب مشکل روحی- روانی ملکه می گنجاند، و در نهایت تباهی او را که همان تباهی حکومت و جامعه است، به شکلی خوب بیان می کند. پلان پایانی فیلم، سوپرایمپوز کلوز ملکه و ابیگل و خرگوش ها که روی هم قرار گرفته را می بینیم. دو کلوز ماتم زده از دو شخصیت به هم رسیده که ظاهرا بیانگر پیروزی ابیگل بود اما در واقع نه تنها او به کامیابی نرسید، بلکه ملکه هم عاجزتر و درمانده تر از همیشه در موضعی بالاتر و غیردوستانه از ابیگل قرار دارد و سارا هم که تبعید شده و دیگر وجود ندارد. این بازی هیچ پیروزی نداشت. این اثر، انحطاط آرام حکومتی که با مفاسد اخلاقی و بی کفایتی حاکمش مواجه شده را، نمایان می کند. لانتیموس به ما می گوید: اگر حکومت و جامعه ای از پایه دچار اشکال باشد و رأس آن ناتوان، هیچ گروه و تشکیلات سیاسی ای هم نمی تواند آنرا نجات دهد و موجبات نابودی خود این گروه ها هم در چنین جامعه ای فراهم است. خرگوش های سفید و شاداب که نشان دهنده ی رابطه گرم و صمیمی ابیگل و ملکه بود هم در واپسین ثانیه های فیلم به خرگوش هایی سیاه تبدیل می شوند و در نهایت سیاهی تمام قاب را می گیرد و سرانجام تباهی همه چیز و همه کس.

یورگوس لانتیموس، این کارگردانِ اساسا منتقد در واپسین اثرش با فاصله گرفتن از سبک سوررئالیستی، سعی در بیان نقد خویش دارد و تا حدود زیادی هم موفق عمل می کند و این تلاش فیلمساز به اعتقاد نگارنده ی این نقد جای تحسین دارد.

بستن

نقدهای کوتاه فیلم سوگلی


نویسنده

پیتر بردشاو

دقیقا زمانی که تصور می کنیم «الیویا کولمن» نمی تواند از این بهتر عمل کند ، او با یک نقش آفرینی پرسروصدا تبدیل به یک ستاره ی نقش اول یک فیلم می شود. او نقش یک ملکه ی بریتانیایی پر از نیاز و دل شکسته بنام «ملکه اَن»(Queen Anne) را در یک کمدی خیالی که داستان آن در قرن 18 ام روایت می شود را بازی میکند. اما استون لهجه ی بریتانیایی را بسیار خوب اجرا کرده است. یک فیلمنامه ی اورجینال بسیار شعف انگیز توسط «دبورا دیویس» و «تونی مک نامارا» نوشته شده و توسط کارگردان مشهور یونانی «یورگس لانتیموس» ساخته شده تا همان ابزوردیسم همیشگی خودش که همه او را به همین ویژگی اش می شناسند را به این داستان آورده باشد.

نویسنده

آلونسو دورالد

در فیلم های «یورگس لانتیموس» جنسیت، عشق، دوستی و وظایف خانوادگی همگی وجود دارند اما وسیله ای هستند تا عده ای را بر عده ای دیگر مسلط کنند. «سوگلی» را باید از سایر کارهای لانتیموس مثل «خرچنگ» ، «مرگ گوزن مقدس» و «دندان سگ» جدا دانست. این فیلم قطعا بهترین اثر اوست و جالب اینجاست که برای اولین بار او در نوشتن فیلمنامه هیچ مشارکتی نداشته است. در این فیلم هنرنمایی خیره کننده ی 3 بازیگر زن بسیار قدرتمند را شاهد هستیم که لذت تماشای نقش آفرینی آنها بی انتهاست. «کولمن» ممکن است که تمام فضای فیلم را از آن خود سازد اما «وایز» و «استون» به زیبایی هنر او را تکمیل می کنند. کارکتر های داستان در یک دنیای افراطی زندگی می کنند اما نقش آفرینی بازیگران آنها بسیار با ظرافت و دقیق است.

نویسنده

رکس رید

«سوگلی» یک کنجکاوی بدشکل از کارگردان عجیب و غریب یونانی «یورگس لانتیموس» است که یک درام تاریخی بریتانیایی استاندارد را بلند می کند و آن را با سر به زمین می کوبد. این فیلم در مورد سه زن و سه بازیگر زنی است که بی نظیر بازی کرده‌اند. تاکیدم بر روی نقش‌آفرینی «اولیویا کولمن» است که یک ملکه‌ی نیازمند، غمگین، احمق و بسیار بامزه را خلق کرده است. شما وادار خواهید شد که نقش‌آفرینی «اولیویا کولمن» را به عنوان «ملکه ان»، ملکه‌ی کندذهن بریتانیا مورد ستایش قرار دهید. او شاهکاری از دیوانگی است.

نویسنده

لی مارشال

فیلم «سوگلی» یکی از معدود آثار سینمایی به حساب می ‌آید که انرژی آن توسط سه ستاره‌ ی اصلی و مرکزی داستان و عملکرد آنها تولید می ‌شود. از طرف دیگر، بخش زیادی از این تولید انرژی به این خاطر است که آنها با شخصیت‌ هایی که به آنها محول شده، خو گرفتند و به طرز فوق ‌العاده ‌ای آنها را ایفا کردند. این اولین باری است که این کارگردان یونانی، «یورگس لانتیموس»، پس از فیلم های «دندان سگ»، «خرچنگ» و «کشتن یک گوزن مقدس» فیلمی را کارگردانی کرده که نه او و نه همراه همیشگی اش «افتیمس فیلیپو» در نگارش فیلمنامه ی آن سهمی ندارند. پس از دو دهه تلاش برای نوشتن فیلمنامه (لانتیموس از سال 2009 به این پروژه پیوسته بود)، فیلمنامه ی اصلی «سوگلی» توسط «دبورا دیویس» نوشته و توسط «تونی مک نامارا» توسعه پیدا کرده است.

نویسنده

لئوناردو گوی

این فیلم به شکلی استثنائی زمان‌بندی شده است. (با در نظر گرفتن این که این پروژه نه سال پیش آغاز شده بود) «سوگلی» به شکلی کمدی، نمایی نزدیک از سه شخصیت اصلی زن ‌اش است تا جایی که با بازیگران مرد خود کاری می‌ کند که صرفا به نظر اضافی می آیند. فیلم از نظر بصری فوق العاده است. «لانتیموس» برای اولین بار با «رابی رایان» فیلمبردار ایرلندی همکاری کرده است. او با فیلمبرداری ۳۵ میلیمتری، باعث به وجود آمدن چشم اندازهایی غیرعادی، حرکاتی انعطاف پذیر و نماهای وسیع نامتقارنی شده است. در سراسر فیلم، انتخاب موسیقی گلچین شده‌ی «لانتیموس» به تغییر لحن فیلم کمک می کند، از قطعه های کلاسیک «هاندل»، «باخ»، «پورسل» و «ویوالدی» تا آهنگ های مدرن و الکترونیکی «اولیور مسیان»، «لوک فراری» و «آنا مردیت» استفاده شده است.

نقدهای مردمی فیلم سوگلی

کدام قله؟ کدام اوج؟


تارا استادآقا
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

  

آخرین ساختۀ یورگوس لانتیموس، درامی تاریخی در سدۀ 18 میلادی است که دربار سلطنتی فاسد و متزلزل بریتانیا در دورۀ ملکه آن مورلی را به تصویر می­ کشد. آپاراتوس سینمائی فیلم که با هنرنمائی سه شخصیت اصلی فیلم، ملکه آن با بازی اولیویا کولمن، سارا چرچیل (ریچل وایس) و ابیگل هیل (اما استون) مهار اسب سرکش درام را در دست دارد، وجوهی از سینمای فمنیستی را در بستر خود پررنگ می­ کند. سینمائی یکه تاز که در لایه­های بیرونی ­اش مردان درباری در آرایش هائی تند و زننده، در بازی­ های زنانۀ بانوهای قصر به حاشیه رانده می­ شوند. قرار گرفتن زنان در رأس حوادث واقعی فیلم که در دربار سلطنتی قرن هجدهم می­ گذرد، قدم بزرگی در اقتدار زنانگی در دوران مورد بحث محسوب می­ شود. موضوعی که به شکلی معکوس در خوانشی مخالف، در خدمت سینمای پدرسالار قرار می­­ گیرد. سینمائی که زنان در آن به شکل سوژه/ابژه هائی روسپی نمایانده می­ شوند؛ شیوه ­ای است که همواره سینمای پدرسالار در بازنمائی تصویر زنان در پیش می ­گیرد. 

 هر کدام از شخصیت­ های زن فیلم بی­ واسطه و با­واسطه در تار عنکبوت چندشناک قدرت ملکه اسیر می­ شوند تا از این طریق بتوانند در دربار سلطنتی به جایگاهی رفیع دست یابند و به ارضاء امیال شخصی­شان بپردازند. جهان روائی فیلم که با شخصیت ­پردازی هائی دقیق ترسیم شده است، به شکلی منعطف با شخصیت­ ها پیش می­ رود و تمرکز اصلی را بر خلاف لایه ­های بیرونی ­اش که قرار است با تکیه بر شخصیت بیمار، بی ثبات و ضعیف النفس ملکه، شخصیت لیدی سارا را پررنگ کند، بر شخصیت ابیگل استوار می­ سازد. ابیگل شخصیتی که تمام دارائی ­اش را بر سر قمارهای پدرش از دست داده و حتا در قبال طلب­ های پدرش با مردان تاخت زده شده است، در حالی پا به قصر می­ گذارد که زندگی سختی را پشت سر گذاشته و زخم خورده است. با این حال از بدو ورودش به قصر با اینکه سعی دارد درون زخم خورده ­اش را پنهان کند و به زندگی عادی برگردد و با جهان اطرافش در صلح باشد؛ مدام با چهره ­هائی پلید، خبیث و فاسد مواجه می ­شود. از زمانی که درون کالسکه با مرد منحرف همسفرش مواجه م ی­شود و از کالسکه به بیرون پرت می­ شود تا وقتی که با شیطنت های خدمتکاران و سران قصر طرف است. روند تغییر شخصیتی ابیگل در طول فیلم از او شخصیتی پویا و صریح می­ سازد که یکی از درونمایه ­های تلویحی فیلم را پررنگ می­ کند؛ پلیدی و شقاوت که همچون فرزندی ناقص، ذره ذره و آرام آرام زاده و ساخته و پرداخته می­ شود و به شکلی دقیق و نتیجه بخش به ثمر می­ نشیند. 

 ابیگل در ابتدای ورودش به قصر، شخصیتی ساده با درونی آرام است که تنها در پی داشتن سرپناه و جایگاهی درخور است اما به مرور با حل شدن در فضای فاسد دربار، چاره ­ای ندارد جز آنکه همچون کسانی شود که از آنان گریزان است. او در رابطۀ سه تائیشان با ملکه و سارا بیشتر از آنکه رقیب یا یک ضدقهرمان فاسد باشد، یک قربانی ساده و حتا کودک است که سعی دارد با یاد گرفتن قواعد بازی که لیدی سارا در آن استاد است، زندگیش را نجات دهد. ابیگل با دیدن رذالت­ های انسانی است که به افعی تبدیل می­ شود و زهرش را استادانه بر بدخواهانش می­ ریزد. در صحنه­ای که ابیگل در پرتو نور اندک سرسرای قصر، مشغول کتاب خواندن است و با راز مگوی ملکه و سارا مواجه می­ شود، همچون کودکی در قاب دوربین احضار می­ شود که برای اولین بار شاهد صحنۀ نخستین است. صحنه ­ای که به عقیدۀ فروید نخستین صحنۀ هم خوابگی پدر و مادر از دید کودک است که آن را به شکل حقیقی می ­بیند و یا آن را تصویرسازی می­ کند. ابیگل که همواره در طول درام، همچون کودکی، سارا را الگوی خود قرار داده است، رفته رفته پرده­ های پنهانی واقعیت­ های زندگی ملتهب و هولناک قصر، از پیش چشمانش به کنار می ­رود و با چهره­های حقیقی آدم های مهم زندگی متأخرش رو به رو می ­شود.

  آنچه ابیگل در نقطۀ کور تالار قصر با نورپردازی ­های پرکنتراست تیره-روشن می­ بیند؛ اتمسفری که در هاله­ هائی تاریک و هولناک فرو می­ رود، صفحات زندگی تیره ­اش را تیره ­تر از پیش می­ کند. چهرۀ معصوم و مبهوت ابیگل در هجوم آن همه تاریکی، تنها نقطۀ روشن جهان روائی سکانس است که تماشاگر را ناخودآگاه نگران سرنوشت آیندۀ وی می­ کند. سکانس فوق که همزمان گیرائی و گرمی خاطرات دور کودکی به شیوه­ای برگمانی را تداعی می­ کند، از سکانس­ های تأثیرگذار فیلم است که ابتذال دربار را در فرم زیبائی شناختی منحصربفردی نشانه می­ رود. دربار کشوری که در شرایط حساس جنگی طولانی با فرانسه است و نیروهای ارتشش به دست یک ملکۀ هوس­ران و ضعیف، یک معشوقۀ جاه طلب و دیکتاتور که خون مردمانش را در شیشه کرده است و سرانجام به دست خدمتکارانش اداره می­ شود. 

 در سکانس پایانی وقتی رذالت درونی ابیگل برای ملکه آن مسجل می ­شود در حالیکه ملکه به ابیگل تکیه داده است و سر او را در میان دستانش می ­فشارد، هیجانات درونی ملکه و ابیگل در هم ادغام می ­شود و تصویر در دیزالوی بکر روی خرگوش ­های ملکه در اجتماعی مغشوش و متراکم، آرام م ی­گیرد و رفته رفته فید می­ شود. کنایه از نگاهی داروینی/نیچ ه­ای که انسان را تنها حیوانی پیشرفته می ­داند که جز برای ارضای امیال خویشتن، مأموریتی برای حیات ندارد و در دنیائی تهی از عواطف انسانی می­زید. میزان آبیم فوق که در سطح کاراکترپردازی رخ می­ دهد، خرگوش ­ها را به مثابۀ اشیائی در دربار ملکه، بازتابی از ماهیت اصلی قهرما ن­های فیلم جلوه م ی­دهد که در رکودی تاریک و بازنده به پایان می­رسند و خاموش صحنه را ترک می­ گویند.

بستن

کندوی عسل


علی رفیعی وردنجانی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 

سینمایی «سوگولی» ساخته یورگوس لانتیموس اثری متفاوت در خلق شخصیت زنانه و انگاره های زندگی یک ملکه است . لانتیموس پس از آثاری چون «خرچنگ» ، «کشتن گوزن مقدس» ، «آلپ» و ... با تجربه ای زیسته در درام به زیبایی جزئیات سینمایی یک زندگی ملکه وار را در این اثر به نمایش گذاشته است . اگرچه در زاویه دید مخاطب از سینما انتخاب لنز واید برای برداشت لانگ شات می تواند یک اتفاق فالش باشد اما چنین بصیرتی از نگاه مولف قابل قبول است چرا که فرم مقدم بر مفهوم شده و از دل آن معانی گسست شخصیت و نگاه متفاوت به زن خارج می شود .

ملکه

شخصیت مجهول اما استون تا یک ساعت اول فیلم نشان از ساختار ناپیوسته درام دارد که خودِ این ناپیوستگی فرم است . استون آن‌طور که خود بیان می کند به خاطر پدرش تن به رابطه با مرد چاق و غیر قابل پذیرش داده ، از اشراف زادگان بوده ، به خوبی با امیال و قصد اشراف زادگان آشنایی دارد ، تا حدودی با نمک است ، جسور است و قدرت زنانه اش در قضاوت راجع به دیگران و هوش هیجانی خلاصه می شود . تمام شخصیت های لانتیموس در آثارش اتفاق دراماتیکی را رقم می زنند که جدای از برداشت مخاطب، نوآوری و هیجان را در پی دارند . ملکه و سرپرست کنونی اش به نوعی رقیب برای استون تبدیل می شوند. البته این رقابت به معنای آنتوگونیست بودن و پروتوگونیست پروری نیست، بلکه همه از فرمی ذهنی برمی‌آیند که تجربه ای منحصر به فرد دارد . استون برای نزدیک شدن به ملکه تن به ارتباط با نزدیکانش می دهد ، نقش ندیمه ها را بازی می کند و نهایتا زیباتر از آن‌هاست . زیبایی شخصیت وی در فیلم یک زیبایی سینمایی است نه یک زیبایی فردی . عوامل فیلم باعث می شوند این شخصیت بیشتر و زیباتر دیده شود . ملکه دارای انحرافات اخلاقی است . این انحراف از قانون ، شکست در روابط ، جاه طلبی و سرکوبی امیال غریزی می آید . علاقه به پرورش خرگوش دارد . آن‌ها را بچه های خود می داند . با بغض و اشک از مردن آن‌ها صحبت می کند و این نمایش غم‌انگیز را روبه روی شخصیتی انجام می دهد که قرار است سوگولی باشد . از جنبه ای دیگر جاذبه ای که مولف از گرایش مردانه به زنان ایجاد می کند کمی غیر منطقی به نظر می رسد اما این منطق تضعیف شده لازمه درام است . مردانی که با دیدن یک زن تحریک می‌شوند ؛ زنانی که از چشم های یک مرد خواسته شان را تشخیص می دهند . همه این عوامل کمک به تنهایی ملکه کرده است . ملکه در این درام جنسی مقدس است که به استیصال رسیده است . نه می تواند حکم صادر کند و نه می تواند از زندگی لذت ببرد . با اینکه در ظاهر همه به دستورات او توجه می کنند اما در نهایت خلاف خواسته او اتفاق می افتد . ملکه کامجویی مردانه بالایی دارد و از این بابت سوگولی هایش را همجنس خود انتخاب می کند . در نهایت ملکه پادشاهی است که بر اثر شکست در روابط و قدرت تبدیل به زنی افسرده و وابسته به همجنس شده است .

نقاشی

میزانسن چشم نواز مولف در این اثر به درک زیبایی درام كمك کرده است . رنگ هایی که از کنتراست بالایی برخوردارند. این رنگ ها از سطحی حاصلخیز و تقریبا همواره تاریک برخاسته‌اند و چشم مخاطب در قالب های مختلف (نماهای برداشته شده توسط لنز های واید و تله) آن‌ها را لمس می کند . رابطه ای که مولف میان چشم و گوش مخاطب برقرار می کند با موسیقی ریتمیک حاصل شده است . موسیقی که در لحظه به مخاطب ضربه می زند و گره محکمی میان تصویر و دیالوگ‌ها برقرار کرده است . در این جا گفته هیچکاک صدق می کند : فیلمی خوب است که اگر صدای آن را قطع کنیم باز هم داستان گو و جذاب باشد . تصویر بر هر المان دیگری در این فیلم می چربد . قدرت تصویر حتی برای لب خوانی مناسب است و تجربه ای که لانتیموس با این فرم فیلمبرداری به دست آورده عمیقا پرورش یافته است . اما مساله‌ای که من با این فیلم و به طور کلی دیدگاه لانتیموس دارم بر سر چرایی پرداخت زنانه دریک درام نیست، بلکه از چگونگی آن انتقاد می کنم . اینکه زن را ابزاری جنسی در نظر گیریم که خود با علم به این ابزار برای پیشبرد اهداف و رسیدن به آرامش استفاده کند، دیدگاه غلطی است . انسان فارغ از مرد و زن از قوه اراده و عقل بهره می‌برد و این چگونگی منطقی و انسانی تر است که از این المان برای نمایش توانایی های یک جنس استفاده شود . متاسفانه دیدگاه زنانه و زنانه انگاری برای هر دو جنس مخاطب جذاب است و این جذابیت در شکل پرورش این دیدگاه که غیر انسانی است، خلاصه می شود . نمی توان مرد و زن را دو عضو منفک از هم عنوان کرد و بر دیگری مقدم ، بلکه باید نقش هرکدام را در زیستن بر زمین تفکیک کنیم و در مرحله بعد نیازها و اهداف‌شان را . لانتیموس در این اثر تنهایی ملکه را ملکه وار نشان داده است و پرتره هایی که از زنان این قصر به مخاطب عرضه می کند ما‌‌به ازای بیرونی نخواهند داشت. با علم به اینکه شخصیت در اثر هنری از نقاشی تا سینما ، یک شخصیت فرضی است که از انباشت تجربی مولف در روابط اجتماعی یا پژوهش به دست می آید اثر دارای بافت منطقی و هماهنگی برای رسیدن به هدف خود است . اما از آنجا که هنر تاثیرگذارترین وسیله انتقال مفاهیم انسانی، اخلاقی، فلسفی و فرهنگی است اشاره به جهش دیدگاه انسان در برابر انسان می تواند خطرناک باشد. مسلما نمی‌توان درباره یک فیلم در چند خط توضیح داد اما مساله من برخورد مولف با شخصیت های داستان است و از همین رو وظیفه خود می دانم آنچه از انسانیت در فیلم دریافته ام را بنویسم . «سوگولی» به زیبایی سینمای خود را نمایش می دهد؛ سینمایی که دستاوردی از تکنیک و مفهوم است و مخاطب را از رویدادهای دراماتیک و پی در پی خود غافلگیر می کند . مخاطب با سر در کندوی عسل سقوط می کند اما از استفاده از آن محروم شده است .

علی  رفیعی وردنجانی

بستن