پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی

دشمن

Enemy

۷.۶ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱۸ رای

منتقدان:

-

امتیاز دهید:

داستان در مورد مردی است که فردی کاملا مشابه خودش را در یک فیلم می‌بیند، و سعی می‌کند که آن فرد را هر طور شده پیدا کند...

کارگردان: دنی وینلوو

نقدهای بلند فیلم دشمن

تحلیلی بر فیلم دشمن


علی رضایی
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰
دشمن(enemy) اثر سورئال دنیس ویله نوو کارگردان برجسته فرانسوی-کانادایی است. پیش از این با آثاری همچون Incendies و prisoners می‌توانستیم تولد یک کارگردان بزرگ را پیش بینی کنیم. این اثر دومین همکاری ویله نوو با جیک گیلنهال است که همچون اثر قبلی تحسین منتقدین سینمایی را برانگیخته است هرج و مرج یک نظم کشف نشده است داستان فیلم با این عبارت از کتاب همزاد ژوزه سارماگو شروع میشود و زندگی آدام یک استاد تاریخ را روایت می کند. فیلم با نشان دادن تصویر دو مرد(آنتونی و سرایدار ساختمانش) که در حال حرکت در یک راهرو تاریک هستند شروع میشود و پس از رسیدن به یک در با چرخاندن کلید در قفل هر دو قدم به یک سالن نمایش برهنگی میگذارند. دو زن پس پایان نمایش یک زن دیگر با سینی هایی با درپوش استرلیز بر روی صحنه قدم می گذارند و با بالا بردن در پوش یک عنکبوت بر روی سینی نقره ای نمایان می شود. در ادامه فیلم با شخصیت آدام (با بازی جیک گیلنهال) آشنا میشویم که با مباحثی همچون دیکتاتوری و کنترل عقاید فردی در حال تدریس تاریخ در دانشگاه است او به خانه می آید و پس یک هم آغوشی سرد و بی روح با دوست دخترش و به صبح رساندن شب مجددا در دانشگاه به ادامه ی همان بحث روز قبل میپردازد و شب را همچون قبل به پایان میرساند. او که تمایلی به دیدن فیلم ندارد به توصیه یکی از همکارانش یک فیلم را کرایه می کند و شب پس از دیدن آن و در هنگام خواب با دیدن صحنه هایی از فیلم از خواب بیدار شده و پس از مرور مجدد فیلم متوجه بازیگر که بسیار شبیه او است می شود. با جستوجوی بیشتر پ سه فیلم دیگر از همزاد پیدا کرده و در نهایت خود را متقاعد میکند که این شخص را پیدا کرده و با او ارتباط برقرار کند. سپس موفق میشود با همزاد خود آنتونی که یک همسر حامله نیز دارد در یک هتل ملاقات کند. پس از رو در رو شدن هر دو کاراکتر در ادامه بیننده متوجه می شود برخلاف آدام که شخصیتی شکننده و کنشگر دارد آنتونی بسیار تهاجمی و دافعه گر است. مشخص می شود او که از قبل به همسر حامله خود خیانت کرده در صدد است با تهدید و خشونت آدام را مجبور کند که به جای او با دوست دختر زیبایش به تعطیلات برود. آدام با رضایت به این امر و در حالی که در سمت دیگر شهر آنتونی با دوست دخترش مشغول است به خانه ی آنتونی می رود و شب را در خانه ی آنتونی به همراه همسر او میگذراند. درسکانس پایانی فیلم هنگامی که آدام به دنبال همسر آنتونی به اتاقی میرود با یک منظره هولناک روبرو میشود و مشاهده میکند که او تبدیل به یک عنکبوت غول پیکرشده است. بی شک پس از پایان فیلم دو اسمی که ممکن است به ذهن بیننده خطور کند یکی دیوید لینچ و دیگری فرانس کافکاست. اولی به واسطه شهرتش در ساخت فیلم های سورئال و البته سبکی لینچی ابداعیش که در جشنواره های مختلف این ساخته ویله نوو را فیلمی لینچی توصیف کرده بودندو دیگری به یاد کتاب مسخ و گریگور سامسای مفلوکش که به سوسکی عظیم الجثه تبدیل شده بود. هرچند ویله نوو معتقد است که با دوباره دیدن فیلم بیننده پاسخی برای پرسش هایش میابد اما داستان دشمن را نمی توان با تکیه بر آثار لینچ تحلیل کرد. لینچ در پایان فیلم هایش پاسخ هایی برای بیننده می گذارد اما در هرج و مرجی که ویله نو در فیلمش به نمایش گذاشته به سختی و در سکانس نهایتی شاید بتوان برای آن یک نظم کمرنگ کشف کرد. در عنوان بندی فیلم عبارت بر اساس کتاب همزاد نوشته ژوزه سارماگو را میتوان دید. اما توجه به این نکته مهم است که در کتاب سارماگو اثری از عنکبوت های ریز و درشت نیست.پس میتوان دشمن را نه فیلمی اقتباسی بلکه الهام گرفته از کتاب سارماگوو دانست. ویله نوو علاوه بر صحنه ای که که در آن عنکبوت عظیمی را در حال حرکت بر فراز شهر تورنتو با آن تم بیمار و یرقان وار به تصویر میکشد، در طول فیلم نمای هایی از شبکه سیم و کابل برق را نشان می دهد که بی شباهت به شبکه تار عنکبوت نیست .گویی مردم در ناخود آگاه خود و در روزمرگی های تکراری شان در این تار عنکبوت گرفتار گشته‌اند. شاید بتوان کلید حل معمای دشمن را در همان 5 دقیقه ابتدایی فیلم با مونولوگ های پیوسته و گاهی منفصل آدام یافت. جایی که او به عنوان یک استاد تاریخ از دیکتاتوری و عنصر مشترک کنترل در همه انواع حکومت های توتالیتر سخن به میان می اورد. اگر چه میتوان ریشه نوع نگاه این استاد تاریخ در مورد حکومت را الهام گرفته از تفکر سارماگو در مورد نظام های توتالیتر دانست، اما آنچه مهم می نماید تاکید مکرر فیلمساز بر عنصر کنترل و ارتباط آن با استبداد را در نظر گرفت.ویله نوو که اصولا در مورد فیلم هایش حل مسئله را به بیننده واگذار میکند و به سختی سرنخی از آن بروز میدهد در مورد دشمن بیان میدارد که " گاهی اوقت شما با این احساس که درونیات ناخودآگاه خود را نمی توانید کنترل کنید روبرو می شوید...این ها دیکتاتورهای درون ما هستند" با آگاهی از این گفته ی کارگردان در مورد فیلم روشن میشود که برخلاف آنچه از نوشته های سارماگو میتوان نتیچه گرفت، بیننده با یک نظام استبدادی روبرو نیست بلکه با استبداد فردی روبروست آنهم استبداد یا دیکتاتوری درون. در طول فیلم میتوان ریشه های این استبداد را در رفتار آدام و آنتونی با زنان جستجو کرد. چه آدام منفعل و چه آنتونی ماجراجو و پرخاشگر که البته در ادامه خواهیم گفت که هر دو در واقع یک شخص هستند هر دو با خشونت با زنان برخورد میکنند خشونت رفتاری با زن حامله و خیانت به او و از طرفی خشونت جنسی با دوست دختر آدام که چه در صحنه ای که در ابتدای فیلم میتوان آدام را در حال تجاوز به او دید یا در ادامه فیلم این نوع نگاه آدام و آنتونی به زن به عنوان یک ابزار جنسی حکایت از دید مستبد فرد است. از طرفی در همان 5 دقیقه ابتدایی آدام در حال تدریس یک جمله کلیدی از هگل و مارکس نقل میک ند با این مضمون که " تاریخ دوبار تکرار میشود بار اول به صورت تراژدی و دوم بار به صورت کمدی" و در ادامه با این عنوان که شاید قرن فعلی تکرار قرن قبلی است این دوگانگی کمدی وار در زندگی انسان امروز را بیان میکند که در تار عنکبوتی از اشتباهاتی که خود به دور خود میتند گرفتار آمده است. در تریلر های روانشناسانه لینچ به راحتی میتوان شخصیت اصلی را در فیلمی همچون خیابان مالهالند از شخصیت خیالی یا آمالی فرد جستجو کرد اما در دشمن ویله نوو با این آگاهی که با یک فیلم لینچی روبرو هستیم نمیتوان یک شخصیت واقعی را متصور بود. در واقع هردو شخصیت آنتونی و آدام هردو بعدهایی واقعی از یک شخص را نمایش می دهند که هیچ یک تصویر آمالی از یک دیگر نیستند بلکه هردو قسمتی از فردیت یک شخص را تشکیل میدهند. نمایی که که در آن آنتونی را با لباس سیاه با آدام سفید پوش روبرو میشود مفاهیم انتزاعی خیر و شر را در ذهن بیننده تداعی میکند. در صحنه تصادف آنتونی در شکستگی شیشه ماشین میتوان تار عنکبوت را مشاهده کرد. در قسمت هایی دیگر از فیلم میتوان چتری از تار عنکبوت را که به صورت کابل ها سیم برق به نمایش می اید را بر فراز تورونتو و انسان هایش دید، انسان هایی که در این شهر که نه یک اتوپیا بلکه تصویری واقعی از یک جامعه بیمار و ماتم زده در حال دست و پا زدن بین ساده ترین مفاهیم زندگی یعنی نیکی و بدی هستند. دشمن سعی دارد بیان کند تمام خصیصه های بد در واقع ریشه در وجود انسان دارد و سعی میکند این تقابل بین نیمه ی روشن و تاریک را به نمایش بکشد.لینه وو در پایان فیلم تلاش می کند از کلیشه و منطق صفر یک فرار کند. تبدیل شدن هلن به عنکبوت حکایت از این واقعیت دارد که در روزمرگی انسان های امروزی که در پارادوکسی از تضاد بین خیر شر دست و پا میزنند در نهایت سرنوشت محتوم بشر در محیطی بیمار که در آن بسر میبرد چندان امیدوار کننده نخواهد بود و نمی توان به کلیشه هایی چون پبروزی نهایی یا محکم و پایدار بودن نیمه ی خوب یا بهترانسان اطمینان کرد و با نمایش نگاه بی تفاوت آدام به مسخ هلن حتی از بیننده میخواهد که از این تغییر چندان متعجب نشود. در واقع بعد روشن تر شخصیت فرد یا همان آدام هم در فیلم هرچند نهایتا در کنار هلن ایستاده و هلن نیز از او میخواهد که بماند اما در نهایت کنجکاو است که کلید شوو برهنگی که در ابتدای فیلم نمایش داده شد را بیازماید. در پایان احتمالا این دو رباعی از حکیم خیام بی ارتباط با موضوع فیلم نیز نباشد نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است ماییم که اصل شادی و کان غمیم سرمایه دادیم و نهاد ستمیم پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم ایینه زنگ خورده و جام جمیم
بستن

نقدهای مردمی فیلم دشمن

بی‌نظمی یک نظم کشف شدنی است!


یک کارگردان
امتیاز منتقد به فیلم / ۱۰

 فیلم  Enemy (دشمن) داستان غامض و ممتنعی دارد. پیچ و خم‌های پی‌رنگ آن نه تنها بینندگان عادی بلکه منتقدان حرفه‌ای را نیز در فهمش مستاصل می‌کند. ویلنوو نقش پازلی را بر پرده نقره‌ای درمی‌اندازد که برای کنار هم قرار دادن قطعاتش می‌بایست آن را حداقل چندین بار تماشا کرد، با دقت نگریست، به تامل نشست و تحقیق گرفت تا بتوان به ژرفای معنایی آن واقف گشت.

از آنجا که بیان داستان و آنچه فیلم بصورت غیرخطی عرضه می‌دارد راه به جایی نمی‌برد، این نقد برپایه‌ی آشنایی مخاطب با داستان بنا شده و از بیان مجدد آن خودداری کرده است و لذا تنها شخصیت‌های فیلم مختصراً معرفی می‌شوند و در انتها پس از بررسی فیلم و تحلیل رخدادهای بینامتنی و فرامتنی، روایتی خطی شکل از داستان بیان می‌گردد. آدام بِل (جیلنهال) استاد تاریخ دانشگاه تورنتو است که مطالبی تکراری در تمام کلاس‌هایش به دانشجویانی بی‌تفاوت تدریس می‌کند. اوقاتش به روزمرگی؛ روزها با تدریس و شب‌ها با مری (ملانی لورنت)؛ می‌گذرد و به ندرت به فکر ایفای نقشی در زندگی خودش است تا اینکه با بازیگری درجه سه بنام آنتونی کلیر (نقش وی را نیز جیلِنهال بازی می‌کند) آشنا می‌شود که گرچه از نظر ظاهری بسیار شبیه آدام است اما از نظر شخصیتی برعکس اوست، روحیاتی پرشورُ حرارت و زنی (سارا گادن) حامله دارد.

ویلنو که با جناییِ Prisoners شناخته می‌شود در مسیر کوبریک‌وارانه‌ی خود، پیش از پرداختن به درام/اکشن Sicario و بعدتر علمی-تخیلی Arrival، سورئال معماییِ Enemy را بعنوان شخصی‌ترین اثرش و با اقتباس از کتاب همزاد (The Double) اثر ژوزه ساراماگو ساخته است، که علیرغم اینکه اطلاعات قلیلی به بیننده می‌دهد و بیشتر سوال فراهم می‌آورد تا پاسخ، اما به نظریات فروید نیز متعهد می‌ماند که این مهم، روزنه‌ای را به درک بهتر فیلم برای منتقدین و تحلیلگران باز می‌کند. فی الواقع بدون مراجعه به نظریات زیگموند فروید بررسی آثار هنری سورئالیستی که وامدار نظریات او هستند، ابتر می‌نُماید اما از طرفی نظریات فروید چنان دنیای وسیعی دارد که پرداخت به آن در این مقال نمی‌گنجد و به همین سبب اختصاراً اشاره‌ای به دیدگاه‌های مرتبطِ فروید با فیلم صورت خواهد گرفت و مطالعه بیشتر پیرامون کد‌های داده شده به خواننده واگذار می‌گردد.

در نظریات روانکاوی فروید، ساختار شخصیتی انسان به سه بخش من (Ego)، نهاد (Id) و فرامن (Super Ego) تقسیم می‌شود. در ادبیات دینی نیز نهاد را بعنوان نفس اماره و فرامن را بعنوان نفس لوامه بکار می‌برند که به جهت تمییز بهتر در متن، این اصطلاحات استعمال شده اند. به اجمال و ایجاز می‌توان گفت که حل مشکلات و تضادهایی که میان درونیات انسان با محیط خارج شکل می‌گیرد بر عهده من می‌باشد و این من است که می‌باید جنگ میان دو نفس یاد شده (که دشمن یکدیگرند و عنوان فیلم نیز بدان اشاره دارد) را مدیریت کند.

پرواضح است که در فیلم، استاد نقش نفس لوامه را دارد و بازیگر نقش نفس اماره. و این منِ آدام است که همواره در بین این دو دشمن قرار می‌گیرد. با این تفاوت که نقش استادی واقعی و بازیگری مَجاز است و همین امر موجب سورئال شدن فیلم (عدم قابلیت تفکیک بین حقیقت و مجاز) می‌گردد. در اثبات دو روی سکه بودن استاد و بازیگر آنکه در دو سکانس از فیلم، عکسی دقیقا یکسان نشان داده می‌شود با این تفاوت که یکی در خانه و متعلق به استاد و دیگری در خانه و متعلق به بازیگر است و چنین امری امکان‌پذیر نیست مگر در صورت یکی بودن این دو. چرایی مجاز بودن بازیگر (و نه استاد) در ادامه قید می‌گردد اما در اثباتش آنکه در سکانسی نزدیک به پایان فیلم در اتوموبیل، مری خطاب به شخصیت بازیگر می‌گوید که تو مَرد (تلویحاً انسان یا وجودی حقیقی) نیستی.

از منظری دیگر فروید من را ضمیر خودآگاه می‌داند و نفوس را ناخودآگاه. برای ارتباط آن با فیلم می‌بایست به مانیفستِ دیکتاتوری پنهان فروید اشاره داشت به معنای همانندسازی با ناخودآگاه و آدام که به شکل نمایانی از مشکل اختلال روانی رنج می‌برد و خود را فردی بی خاصیت و دچار روزمرگی می‌داند با دیدن فیلم، بصورت مجازی در قالب یک بازیگر که در نظر عموم شغلی مرفه و ایده‌آل است فرو می‌رود بگونه‌ای که حتی گاهی مرز واقعیت از خیال را تشخیص نداده و به نوعی همانندسازی در وی شکل می‌گیرد. این ابژه در بستر نظریه دیگر فروید یعنی عقده اُدیپ پدید می‌آید که بر اساس آن، پسران در ابتدا مادرشان را موضوع عشق می‌دانند اما به تدریج پی می‌برند که او موضوع عشق پدرشان نیز هست. بدین ترتیب پدر در تصاحب مادر به رقیب پسر بدل شده و پسر که واهمه دارد پدر قضیب او را قطع کند با چشم‌پوشی از مادر به عنوان موضوع عشق و همانندسازی خود با پدر از این تنگنا می‌رهد. این فرآیند در نظریه فروید باعث تشکیل نفس لوامه می‌گردد و پسر به جبران چشم‌پوشی از مادر در آینده قادر است زنان دیگر را در مقام موضوع عشق برگزیند. ارتباط این نظریات با فیلم مشهود است بطوری که در سکانسی از فیلم که آدام با مادر خود صحبت می کند، تابلویی از پوستر یک فیلم بر دیوار نصب است که بر روی آن عکس مادر در سنین جوانی است. بنظر می‌رسد مادر او بازیگر بوده و طبیعتا با بازیگرهای دیگر از جمله بازیگران مرد نیز آشنا و یا دوست بوده است. پس طبق نظریه فروید طبیعی می‌نماید که پسر، هر آن کس که با مادر رابطه دارد را رقیبی در برابر خویش دانسته و با او رقابت و یا حتی تقلید کند. از این رو است که در کودکی آرزوی بازیگر شدن را داشته و مادر به او می گوید بازیگری را فراموش کن.

اکنون که به کمک نظریات فروید بخش عمده‌ای از داستان روشن شد، می‌توان به سخت‌ترین معمای فیلم یعنی حضور عنکبوت پرداخت. شاید جنبه متعسر این موضوع استفاده چند المانی ویلنوو از عنکبوت و شیطنت‌های متعمدانه‌ی وی باشد. عنکبوت در ابتدای فیلم توتم، در اواسط فیلم مادر و در پایان فیلم زن است.

وجه تسمیه‌ی عنکبوت با توتم در کتاب توتم و تابو (Totem und Tabu) فروید، هویدا می‌شود. در کتاب، توتم حیوانی مقدس برای قبیله، خطرناک و درعین حال بی آزار است، بدین معنا که برای دیگران مهلک است اما فرزندان خود را باز شناخته و به آنان گزندی نمی‌رساند. توتم بودن عنکبوت البته در تمام فیلم سیال است و سکانس‌هایی نظیر ماسک عنکبوت بر روی صورت زن یا انجام مراسم پرشکوه و با تشریفات توتیسم (کشتن توتم) در ابتدای فیلم یا نهراسیدن آدام از عنکبوت غول‌پیکر داخل اتاق (چرا که می‌داند توتم به دوستان آسیبی نمی‌زند) در انتهای فیلم گواه این سیالیت را دارد. توتم بودن عنکبوت در فیلم چنان با جزئیات کار شده که انکار آن غیرممکن است. بطور مثال در کتاب توتم و تابو قبایل پس از قربانی کردن توتم یک دادرسی با استنطاق از همه‌ی شرکت‌کنندگان در مراسم صورت می‌دهند و در پایان دادرسی، گناه تماماً به گردن ابزار قربانی گذارده شده و آن را به دریا می‌افکنند. در سکانسی از فیلم بازیگر بسیار کنجکاوانه به بررسی کفش زنانه‌ای که در کمد لباس پیدا کرده است می‌پردازد (شک که آن همان وسیله‌ی قربانی کردن توتم است یا شاید یادآوری گناهی که مرتکب شده و آن را به گردن کفش که ابزار کشتن توتم است واگذاشته) در این حین صاحب کفش گرچه به دریا نرفته، اما به استخر رفته است!

با این که عنکبوت قطعاً توتم است اما صرفاً توتم نیست بلکه همانطور که اشاره شد نقشی نمادین نیز دارد و می‌تواند نمادی از مادر، زن و تمایلات جنسی نیز باشد. در تصدیق این موضوع می‌توان به بزرگترین عنکبوتی که در فیلم دیده می‌شود اشاره داشت که درست پس از سکانس صحبت آدام با مادر نمایش داده می‌شود، عنکبوتی که بر شهر سیطره یافته عیناً مشابه مجسمه‌ای است که هنرمند فرانسوی لوئیز بورژوآ آن را آفریده و در حقیقت سوژه اصلی آثار این هنرمند را عنکبوت تشکیل می‌دهد که مجسمه عنکبوت مادر یکی از آنهاست و با استفاده از نمادهایی مثل نخ ریسی، بافندگی، پرورش و حمایت، اشاره به قدرت مادرش دارد؛ بورژوآ میگفت «عنکبوت قصیده‌ای است برای مادرم. او بهترین دوست من بود. مانند عنکبوت، مادر من یک بافنده بود. خانواده من در کسب و کار ترمیم پرده‌های نقش‌دار بودند و مادرم مسئول کارگاه بود. مانند عنکبوت، مادر من، بسیار باهوش بود. عنکبوت‌ها موجودات دوست داشتنی هستند که از پشه‌ها تغذیه می‌کنند. پشه‌ها ناخواسته باعث گسترش بیماری می‌شوند؛ بنابراین عنکبوت‌ها، مفید و حفاظت گر هستند؛ درست مانند مادرم.»

بدین ترتیب ترسیم شکل کلی داستان میسر می‌شود و اگرچه می‌تواند در بعضی جزئیات بنا بر سلیقه‌ و برداشت خواننده و مخاطب تفاوت‌هایی داشته باشد (نظیر اینکه تغییر شخصیت از استاد به بازیگر در واقعیت رخ می‌دهد یا طی یک رویا) اما در کلیات به اجماع رسیده ایم. آدام (استاد) اعمالی جنسی را بر خلاف اصول و قواعد عرفی حاکم بر محل زندگیش انجام داده است (تابوها و خیانت به همسر)، در ادامه سعی بر فراموش کردن آن دارد ولی علیرغم میل او، زن حامله و مادرش آن را به او یادآوری می‌شوند. از این رو سعی بر مجزا کردن گناهش از شخص خود دارد، بنابرین با فرو رفتن در قالب آنتونی (بازیگر) رابطه‌ی جنسی گذشته خود را به شکلی دیگر آرایش می‌دهد. در پایان تصمیم می‌گیرد که شخصیت بازیگر خود را بکُشد تا بدین وسیله بتواند گناه خود را فراموش کند که البته با دیدن توتم و کلید بازگشت به مراسم بر نابخشوده شدن تاکید می‌شود.

حال که بررسی فیلم انجام و داستان پرپیچ و خم آن روشن شد و نقد محتوایی روی آن صورت گرفت، فرصتی برای پرداختن به نقد فرمی نیز فراهم می‌آید. در Enemy فرم در بهترین حالت ممکن خود و در خدمت کاملِ محتواست. کارگردان بواسطه‌ی متیو هنام به شکل ماهرانه‌ای فیلم را تدوین کرده تا هم به آن جنبه سورئال دهد و هم شعار اصلی فیلم که جمله معروف ساراماگو «بی نظمی یک نظم کشف نشده است» را پیاده کرده باشد. میزانسن‌ فیلم نیز متفکرانه طراحی شده است، برای نمونه می‌توان به صحنه‌ی ملاقات آدام و آنتونی در هتل اشاره داشت که تداعی‌گر عصیان‌‌هایی است که نقش اول فیلم درگذشته داشته است. رنگبندی‌های فیلم نیز دقیق هستند و بجز تم زرد/قهوه‌ای/خاکستری رنگی که در کل فیلم غالب است در مواقعِ نیاز باتوجه به اقتضای سکانس‌ها تغییر نامحسوس و مناسبی دارد. به عنوان مثال در سکانس محوطه دانشگاه که شک به اوج خود می‌رسد رنگبندی بسیار روشن می‌شوند. قاب‌بندی‌های کارگردان نیز هنرمندانه و شایسته فیلم سورئالی در سطح بالا انجام شده و بجز چند مورد جزئی به درستی کار شده است. از جمله‌ی این موارد جزئی سکانس دوم فیلم (نزدیک شدن دوربین به زنی که روی تخت نشسته است و مستقیماً به لنز نگاه می‌کند) است که نمی‌توان توجیهی منطقی برای آن یافت، چرا که اگر مردی در حال نزدیک شدن به اوست این ارتفاع دوربین غیرمنطقی است و اگر رخداد در عالم رویاست که در آن صورت نیز بار معنایی سکانس از بین خواهد رفت. در این میان موسیقی مازوخیسمیِ دانیل بنسی ساندر نیز نقش خود را به خوبی ایفا می‌کند و در عین آنکه احساسی تنش‌زا و گاهاً ترسناک دارد همزمان تغییر شخصیت و اختلال روانی را نیز القا می‌کند. در پایان باید به ایفای نقش خوب بازیگران و بازی گرفتن استادانه‌ی کارگردان از آنان نیز اشاره داشت. در Enemy با یکی از بهترین ایفای نقش‌های جک جیلنهال روبرو هستیم. جیلنهال با کار بسیار دشواری روبرو بوده چرا که باید دوشخصیت متضاد که کاملاً از نظر ظاهری به یکدیگر شبیه هستند را جلوی دوربین ببرد و بواقع تنها عامل منفک کننده‌ی آن دو بازی حیرت‌انگیز جیلنهال است.

در آخر ذکر یک نکته خالی از لطف نیست و آن اینکه گرچه برداشت کامل از فیلم و کشف بی‌نظمی آن امری مغلق و وابسته به مطالعات فردی و شناخت پیشین مخاطب دارد اما نمی‌توان از این موضوع به عنوان نقصانی در فیلم یاد کرده و نیاز فیلم به منابع دیگری جز سینما برای فهمش را ایراد دانست. بلکه از دیدگاه نگارنده از قضا چنین فیلم‌هایی به دوعلت ارزشی حتی والاتر نیز دارند. اول به دلیل آنکه باعث می‌گردند مخاطب بجای یک بلیت، چندین بلیت تهیه کند و یا از دیسکی که تهیه کرده چندین بار استفاده کند و بدین ترتیب ارزش خود را چندبرابر می‌کنند. دوم به سبب آنکه باعث مطالعه و ارتقاء دانش مخاطب خود می‌شوند و این بهترین رهاورد یک فیلم است.

بستن